خطبه بدون الف امیر المومنین علی علیه السلام

خطبه بدون الف امیر المومنین علی علیه السلام

مرحوم کفعمی در مصباح، از هشام بن سایب کلبی و او از ابی صالح روایت می کند که: روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند
بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است. فرمودند
 

حَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ، وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ، وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ، وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ، وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ، وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ، و عَدَلَت قَضیَّتُهُ، وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ، مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ، مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ، مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ، مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ، مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ، یَومَ یُشغَلُ عَن فَصیلَتِهِ وَ بَنیهِ، وَ نَستَعینُهُ، وَ نَستَرشِدُهُ، وَ نُؤمِنُ بِهِ، وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ، وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخلِصٍ موقِنٍ، وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ، وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی مُلکِهِ، وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ، جَلَّ عَن مُشیرٍ وَ وَزیرٍ، وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ وَ نَظیرٍ، عَلِمَ فَسَتَرَ، وَ بَطَنَ فَخَبَرَ، وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ، وَعُصیَ فَغَفَرَ، وَ عُبِدَ فَشَکَرَ، وَ حَکَمَ فَعَدَلَ، وَ تَکَرَّمَ وَ تَفَضَّلَ، لَم یَزَل وَ لَم یَزولَ، وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ، وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ، رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ، مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ، مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ، مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ، وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ، قَویٌ، مَنیعٌ، بَصیرٌ، سَمیعٌ، علیٌّ، حَکیمٌ، رَئوفٌ، رَحیمٌ، عَزیزٌ، عَلیمٌ، عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن یَصِفُهُ، وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ، قَرُبَ فَبَعُدَ، وَ بَعُدَ فَقَرُبَ، یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ، وَ یَرزُقُ عَبدَهُ وَ یَحبوهُ، ذو لُطفٍ خَفیٍّ، وَ بَطشٍ قَویٍّ، وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ، وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ، رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ، وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ، وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ وَ رَسولِهِ صَفیِّهِ وَ حَبیبِهِ وَ خَلیلِهِ، بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ، وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ، وَ مِنَّةً لِمَزیدِهِ، خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ، وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ، فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ، وَ بَلَّغَ، وَ کَدَحَ، رَؤفٌ بِکُلِّ مُؤمِنٍ، رَحیمٌ، ولیٌّ، سَخیٌّ، ذَکیٌّ، رَضیٌّ، عَلَیهِ رَحمَةٌ، وَ تَسلیمٌ، وَ بَرَکَةٌ، وَ تَعظیمٌ، وَ تَکریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ، قَریبٍ مُجیبٍ، وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی، بِتَقوی رَبِّکُم، وَ ذَکَّرتُکُم بِسُنَّةِ نَبیِّکُم، فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم، وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم، وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ یُذهِلُکُم، وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ، وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ، وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ، وَ خُضوعٍ، وَ شُکرٍ، وَ خُشوعٍ، وَ تَوبَةٍ، وَ نَزوعٍ، وَ نَدَمٍ وَ رُجوعٍ، وَ لیَغتَنِم کُلُّ مُغتَنَمٍ مِنکُم، صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ، وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ، وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ، وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ، وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ، قَبلَ هُوَ یَکبُرُ، وَ یَهرَمُ، وَیَمرَضُ، وَ یَسقَمُ، وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ، وَ یُعرِضُ عَنهُ جَیِبُهُ، وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ، وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ، ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ، وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ، قَد جَدَّ فی نَزعٍ شَدیدٍ، وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ وَ بَعیدٍ، فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ، وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ، وَ رَشَحَ جَبینُهُ، وَ سَکَنَ حَنینُهُ، وَ جُذِبَت نَفسُهُ، وَ نُکِبَت عِرسُهُ، وَ حُفِرَ رَمسُهُ، وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ، وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ، وَ قُسِّمَ جَمعُهُ، وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ وَ سَمعُهُ، وَ کُفِّنَ، وَ مُدِّدَ، وَ وُجِّهَ، وَ جُرِّدَ، وَ غُسِّلَ، وَ عُرِیَ، وَ نُشِفَ، وَ سُجِیَ، وَ بُسِطَ لَهُ، وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ، وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ، وَ قُمِّصَ، وَ عُمِّمَ، وَ لُفَّ، وَ وُدِعَّ، وَ سُلِّمَ، وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ، وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ، وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ، وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ، وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ، فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ، ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ، مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ، وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ، وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ، فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ، وَ نُسِیَ خَبَرُهُ وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ، وَ نَدیمُهُ، وَ نَسیبُهُ، وَ حَمیمُهُ، وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ، وَ حَبیبُهُ، وَ صَفیُّهُ، وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ قَبرٍ، وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ، یُسحَقُ ثَوبُهُ وَ لَحمُهُ، وَ یُنشَفُ دَمُهُ، وَ یُدَقُّ عَظمُهُ، حَتّی یَومَ حَشرِهِ، فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ، وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ، وَ یُدعی لِحَشرٍ وَ نُشورٍ، فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ، وَ حُصِّلَت صُدورٌ، وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ، وَ صِدّیقٍ، وَ شَهیدٍ، وَ مِنطیقٍ، وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ، بِعَبیدِهِ خَبیرٌ وَ بَصیرٌ، فَکَم مِن زَفرَةٍ تُضنیهِ، وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ، فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ، وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ، بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ، بِکُلِّ صَغیرَةٍ وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ، حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ، وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ، عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ، وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ، وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ، وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ، وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ، وَ نَطَقَ کُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ وَ فَرجُهُ بِلَمسِهِ وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ وَ غُلَّت یَدُهُ وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ وَ حَفَدَةٍ وَ طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ، وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ، وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ، مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیَ رَبَّهُ وَ حَذَّر نَفسَهُ وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغفِرُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی وَ لَکُم
 
.....................................................

ستایش می کنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است
ستایش می کنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار می نماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه می برد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد
از او یاری و هدایت می جوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی می دهم و او را به یکتایی می شناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه می شمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد. نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمی یابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند. قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می کند. و به بنده اش روزی می دهد و بدو عطا می فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیبباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار
و گواهی می دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه و آله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را –در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد
ای گروهی که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دلهایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی که هر که وزن نیکی اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد
هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری اش را پیش از تهی دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی اش عرق کرده، ناله های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد
(در چنین حالی می بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی اش از بین رفته است. (هم اکنون می بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله اش کشیده اند و برهنه اش نموده، غسلش داده اند؛ (از هر جامه و پیرایه ای) عاری اش داشته، خشکش نموده اند و پارچه ای بر او افکنده و بر او کشیده اند و آماده اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده اند، (به گونه ای که) از آن کفن چانه اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرار داده، در لفافش پیچیده اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند. (اینک می نگری) بر تابوتش حمل نمودند و با تکبیر بر او نماز گزارند و از خانه های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاقهای منظّم و پی در پی، منتقل شده است. در گوری که برایش کنده اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشتهای محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگهایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند
(اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش می دوند و خون و چرک از بینی اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می شوند، خونش می خشکد و استخوانش فرسوده می شود. (و بدین گونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیر و رو می گردند و آنچه در سینه هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می شوند. داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله هایی که او را رنجور و زمین گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش می گرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک و بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می رسد و اضطراب و ناراحتی اش، آرامش او را می رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی شود و ناله اش شنیده (و بدان توجّه) نمی گردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می گردد (و به وی سپرده می شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می شود. هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می دهد. چشمش به نگاه او (به حرام)  و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می شود و کشان کشان و در تنهایی رانده می شود. و در آتش دوزخ عذاب می گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می شود که چهره اش پخته و پوستش را می کند. فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می راندش، او را با گرزی آهنین می زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می گردد (و تبدیل می شود). و فریاد استمداد برمی آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می گردانند. و فریاد سر می دهد و با ندامت دوران طولانی اش را در جهنم می ماند
به پروردگار توانا پناه می بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است
پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند می گردد. و جامهایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط آفرین و سرور انگیز است. از نوشیدنی هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می نوشد که هر کس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می شود و نه مست و مدهوش می گردد ا
این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید
این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما
.

 (معروف به خطبه بدون نقطه)


الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ

 

 وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ

 

 وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ

 

 وَ أولاهُ.

الواحدُ الاحدُ الأحَدُ الصَّمَدُ،

 

 لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ.

 

 


سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها،

 

وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها،

 

 وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها،

 

 وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها،

 

 وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها،

 

 وَ وَطَّدَها وَ دَحاها،

 

وَ مَدَّها وَ سَوّاها،

 

وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها،

 

 وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها،

 

 وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها،

 

وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها.

الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ،

 

وَلا رادَّ لِحُکمِهِ،

 لا إلهَ إلّا هُوَ،

 المَلِکُ السَّلام،

المُصَوِّرُ العَلامُ،

 الحاکِمُ الوَدودُ،

المُطَهِّرُ الطّاهِرُ،

المَحمودُ أمرُهُ،

 المَعمورُ حَرَمُهُ،

 المَأمولُ کَرَمُهُ.
عَلَّمَکُم کَلامَهُ،

 وَ أراکُم أعلامَهُ،

 وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ،

 وَ حَلَّلَ حَلالَهُ،

 

وَ حَرَّمَ حَرامَهُ.
وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً

 (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ،

 وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ،

 ألطُّهرَ المُطَهَّرَ.
أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ،

 وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ،

 وَ سَدادِ أمرِهِ،

وَ کَمالِ مُرادِهِ.

أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً،

 وَ أسطَعُهُم سُعوداً،

 وَ أطوَلُهُم عَموداً،

 وَ أرواهُم عوداً،

 وَ أصَحُّهُم عُهوداً،

 وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً.


صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ

 مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً،

 وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ

مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ

 أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ.


أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم،

وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم،

 وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ،

عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم،

 وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ،

 وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً.


اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ،

 حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ،

 وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ

– لِدَوامِ العَمَلِ،

 وَ ادحَروا الحِرصَ،

وَ اعدِموا  الکَسَلَ،

 وَ ادروا السَّلامَةَ

 وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها،

 وَ هَلَعَ الصُّدورِ

 وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها.
هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ،

 وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ،

کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ،

 وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ

 صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً.


اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ،

 وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ،

 لااِلهَ إلّا هُوَ،

وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ،

 وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ،

 وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ.


عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم،

وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم،

 وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم،

 وَ لِلاِسلامِ هَداکُم،

وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم،

 وَ طَهَّرَ أعمالَکُم،

 وَ أصلَحَ أحوالَکُم.


وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ،

 وَ کَمالَ السَّعادَةِ،

وَ الآلاءَ الدّارَةَ،

وَ الاَحوالَ السّارَّةَ،

 وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.

 

 (معروف به خطبه بدون نقطه)


الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ.

الواحدُ الاحدُ الأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ.
سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها.
الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ.
عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ.
وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ.
أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً.
صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ.
أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً.
اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا  الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها.
هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً.
اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ.
عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم.
وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ
.

خطبه ي حضرت علي (ع)

 خطبه ي حضرت علي (ع)
 (معروف به خطبه بدون نقطه)


الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ.

الواحدُ الاحدُ الأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ.
سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها.
الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ.
عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ.
وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ.
أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً.
صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ.
أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً.
اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا  الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها.
هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً.
اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ.
عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم.
وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.

    

ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است. از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن.
یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند). نه پدری دارد و نه فرزندی.
شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت. و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن) به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت. و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت.
معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی. خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید.
کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند. و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد.
بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده، پاک و پیراسته است.
خداوند این امّت را  به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار. و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی.
درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته، (برای همیشه:) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر.
او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان. و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر).
از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛ آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها (:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید.

نوجوانان

نوجوانان
 

مقدّمه
دوره نوجوانى حساس‏ترين و با اهميت‏ترين دوران زندگى انسان است كه معمولاً بين سنين 12 الى 18 سالگى مى‏باشد. در اين دوره فرد نه كودك و نه هنوز به درستى بالغ شده است و دوره بحرانى زندگى خود را مى‏گذراند كه گاهى رفتار و اعمال كودكانه او موجب آزار بزرگترها و گاهى رفتار عاقلانه او باعث تحسين و تعجّب آنها مى‏شود.
نوجوان در سنينى قرار دارد كه به درستى نمى‏داند چه بايد بكند؟ كدام شيوه را در زندگى خود برگزيند؟ برخى بزرگترها به او مى‏گويند: تو هنوز بچّه‏اى! گاهى ديگران به او مى‏گويند: تو ديگر بزرگ شده‏اى چرا كار بچّه‏گانه از تو سر مى‏زند؟ او خود را در اين امر و نهى، سرزنش و عتاب، حيران مى‏بيند.

مراحل رشد

دوره نوجوانى به سه مرحله تقسيم مى‏شود:
1. مرحله قبل از بلوغ: كه هنوز فرد در اين مرحله احساس كودكى مى‏كند و به تدريج صفات بلوغ شروع به ظاهر شدن مى‏كند.
2. مرحله بلوغ: كه بين مرحله كودكى و نوجوانى قرار دارد. معيارهاى بلوغ در اين مرحله ظاهر مى‏شود و بيشترين تغيير جنسى صورت مى‏گيرد و بر والدين و مربيان لازم است در اين مرحله عنايت ويژه‏اى به نوجوان نمايند و راهنمايى‏هاى لازم را نسبت به او دريغ ننمايند و نوجوان را از نظر فكرى يارى دهند. چون آنان براى رشد روانى و سازندگى خود، نيازمند هدايت و راهنمايى مربيان صالح و انديشمند هستند تا چگونه زيستن را بياموزند و هويت خود را دريابند و از بروز اعمال ناهنجار در برابر حوادث به وجود آمده جلوگيرى نمايند.
3. مرحله بعد از بلوغ: كه شخصيت نوجوان تا حدّى در اين مرحله شكل گرفته و انتخاب دوست، شغل، رشته تحصيلى و... بهترين همدم او در زندگى است.
نوجوان در اين مرحله با تغييراتى روبه‏روست كه از جمله آن، رشد بى‏تناسب اعضا و اندامهاست كه گاهى نمى‏تواند بر اندامهاى خود مسلّط شود. پر انرژى، پر سر و صدا و شلوغ، كم‏حوصلگى، سركش و طاغى و ناآرام بودن، دوستدار احترام به شخصيت و استقبال از راهنمايى‏هاى ديگران، از ديگر ويژگى‏هاى اوست.
نهج‏البلاغه يكى از برترين كتابى است كه به اخ‏القرآن (برادر قرآن) شهرت يافته است. اين كتاب «آن چنان بزرگ و با عظمت است كه دست عقول بشر به اين آسانى به آن نمى‏رسد. دليل آن همين است كه اين كتاب تراوش روح با عظمت كسى است كه مظهر اسم اعظم خداوند است، معلّم جبرائيل، قرآن ناطق و بزرگ‏ترينِ مفسّران و تربيت شده پيامبر عظيم‏الشّأن است.»1
سخنان حضرت على عليه‏السلام كه نهج‏البلاغه بخشى از آن مى‏باشد، از نظر قواعد ادبى و لفظى و اخلاقى در حدّ معجزه است و تا كنون هيچ كلام بشرى به پاى آن نرسيده و با آن برابرى ننموده است. ابن ابى‏الحديد معتزلى ـ شارح بزرگ نهج‏البلاغه ـ در مقدّمه كتاب خود مى‏نويسد: «بحق، سخن على عليه‏السلام فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق مى‏باشد.»
نهج البلاغه مشحون از مواعظ و حكم آموزنده درباره موضوعات مختلف از جمله «نوجوانان» است كه به كارگيرى آن، مهم‏ترين راه‏حل جهت تربيت و سعادت مى‏باشد. ما در بحث «نگاه نهج‏البلاغه به نوجوانان» به چند محور اشاره مى‏كنيم كه عبارتند از:
الف: نوجوان و تربيت.
ب: نوجوان و عبادت.
ج: نوجوان و الگوپذيرى.
د: نوجوان و دوست‏يابى.
ه: نوجوان و سياست.
و: نوجوان و گناه.
الف) نوجوان و تربيت
در تربيت نوجوانان بايد به چند اصل تربيتى توجّه نمود؛ از جمله: شناخت مسائل اين نسل، توجّه به پايه‏هاى خُلقى اين نسل، توجّه به اصل محبت و انس و دوستى با نوجوانان و پرهيز از اعمال قدرت و اجبار.
على عليه‏السلام به تربيت نفس توجّه ويژه‏اى دارد و مى‏فرمايد: «اى مردم! خودتان عهده‏دار تربيت نفس خويش باشيد و آن را از كشيده شدن به طرف هوسها و عادات ناروا باز داريد.»2 و نيز مى‏فرمايد: «زنهار! زنهار! در تربيت و سازندگى خويشتن تلاش كن».3
امام على عليه‏السلام به پدران نيز توصيه مى‏كند:
«با فرزندان خود دوست شويد؛ زيرا مودّة الآباء قرابة بين الأبناء؛ دوستى ميان پدران سبب خويشاوندى ميان فرزندان است».4 و نيز به علت تأثير خانوده‏ها بر شخصيت نوجوانان، سفارش مى‏كند: «روابط خود را با افراد با شخصيت و اصيل و خانواده‏هاى صالح و خوش‏سابقه، برقرار ساز».5
امام تأثير محيط و جامعه را در تربيت فرزندان، به ويژه نوجوانان، گوشزد مى‏كند و مى‏فرمايد:
«واسكن الأمصار العظام فانّها جِماع المسلمين، واحذر منازل الغفلة و الجفاء و قلّة الأعوان على طاعة اللّه؛ در شهرهاى بزرگى كه مركز اجتماع مسلمانان است، مسكن گزين و از محيط و جوامعى كه اهل غفلت و ستمكارى در آنجا هستند و يارانِ مطيع خدا كمتر در آن نواحى يافت مى‏شوند، بپرهيز.»6
ب) نوجوان و عبادت
طرز ارائه مسائل مذهبى به نوجوانان اهميت بسيارى دارد. امور مذهبى را به گونه‏اى بايد به آنها ارائه داد كه آنها احساس كنند در زندگى روزمره، اين امور قابل پياده شدن است. و بايد علم و دين را توأمان به نوجوانان آموخت.
«عبادت» مهم‏ترين بخش اصول اسلام مى‏باشد و در نهج‏البلاغه به بندگى خدا و عبادت توجّه و تأكيد بيشتر شده است. عبادت اثرات دنيوى بسيارى دارد كه از جمله آن آرامش روانى و سلامت نفس مى‏باشد. على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «در تمام امور زندگى خود، خداوند را اطاعت كن؛ زيرا اطاعت از خداوند، بر هر كارى مقدّم است. نفس خود را به سوى عبادت بكشان و با آن مدارا كن.»7
از مهم‏ترين اركان عبادت، نماز و روزه و عمل به قرآن مى‏باشد. على عليه‏السلام توجّه به نماز و روزه و خواندن قرآن را گوشزد فرموده، از جمله: «نماز، گناهان انسان را مى‏ريزد»8، «بهترين وسيله نزديكى به خداوند، روزه ماه مبارك رمضان است»9 و «حقّ فرزند بر پدر اين است كه نام نيكويى براى او انتخاب كند، اخلاق و ادب به او بياموزد و قرآن را به او آموزش دهد».10
ج) نوجوان و الگوپذيرى
«الگوها» در تربيت، تأثير بسيار زيادى دارد و هر چقدر الگو محبوب‏تر باشد، تأثيرپذيرى آن نيز بيشتر است. حضرت على عليه‏السلام از يك طرف بهترين الگو براى نوجوان و جوان مى‏باشد، چون امام دوران كودكى و نوجوانى را در كنار پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گذراند و رفتار او را براى خود الگو قرار داده است؛ لذا مى‏فرمايد:
«پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مرا از دوران كودكى تحت تربيت خود گرفتند و هر روز يك اخلاق نيكو را به من تعليم و دستور مى‏دادند.»11
قرآن كريم به مسلمانان خطاب مى‏فرمايد: «رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يك الگو و سرمشق كامل مى‏باشد.» و حضرت على عليه‏السلام و فرزندانش بهترين الگو براى نوجوانان و جوانان مى‏باشند. از اين رو با تبيين سيره زندگى امام مى‏توان امام را در تمام مراحل به عنوان الگو انتخاب كرد.
بايد توجّه نمود افرادى كه در سمت مربّى و معلّم نوجوان مى‏باشند، الگوى مناسب در تربيت‏اند و نوجوان آداب زندگى را غالباً از اطرافيان ـ به ويژه مربّيان ـ فرا مى‏گيرد. پس لازم است آنها خود را با الگوى برتر تطبيق نمايند و نفس خود را اصلاح سازند، و عملاً به تربيت نسل جديد بپردازند. على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «هر كس كه خودش را در منصب رهبرى مردم قرار دهد، لازم است قبل از تعليم ديگران، نفس خودش را اصلاح كند.»12
د) نوجوان و دوست‏يابى
نوجوان به داشتن «دوست» احساس نياز مى‏كند و از اين‏رو بايد او را در انتخاب دوست يارى نمود. دوست به حدّى در يك نوجوان تأثير دارد كه او خود را همرنگ دوستش مى‏كند و حتّى از لباس، رفتار و كلام او تقليد مى‏نمايد.
داشتن دوست، نوجوان را از تنهايى كه ممكن است افسردگى و انزوا را در برداشته باشد، مى‏رهاند. امام على عليه‏السلام در نهج‏البلاغه به يافتن «دوستان خوب» اشاره مى‏فرمايد و تأكيد دارد كه: دوستان را ابتدا مورد آزمايش و امتحان قرار دهيد و وقتى دوستى را خوب يافتيد، او را از دست ندهيد. امام عليه‏السلام مى‏فرمايد: «عاجزترين مردم كسى است كه از به دست آوردن دوست، ناتوان باشد و از او عاجزتر كسى است كه دوستانِ به دست آورده را ترك گويد.»13
نوجوان وقتى دوستى را يافت و يا درصدد يافتن دوستانى مى‏باشد، بايد به چند مسأله توجّه نمايد: ابتدا اينكه به آراء و افكار ديگران احترام بگذارد و خود، فردى فروتن و متواضع باشد. و ديگر اينكه در دوستى، افراط و تفريط روا ندارد كه ثمره آن، پشيمانى و ثمره دورانديشى و ميانه‏روى، سلامت و رستگارى است.14 و سوم اينكه راستگو بوده و به عهد خود وفا نمايد، چون «هر كس امانت‏دار نباشد ضرر كرده و به مقصد نمى‏رسد»15 و چهارم اينكه با دوستانش خوشرو بوده و حُسن خُلق را سرمشق خود قرار دهد. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: «اكرم الحسب حُسن الخلق؛ برترين خويشاوندى، خوشرويى و حُسن خلق است.»16
اما به پيروان خود گوشزد مى‏فرمايد: «از دوستى با افرادى كه ضعيف‏العقل و بدعمل هستند، بپرهيز؛ زيرا انسان را با دوستش مى‏شناسند.»17 و يا مى‏فرمايد: «از رفاقت با كسانى كه افكار و ظاهر اعمالشان ناپسنديده است، برحذر باش؛ چرا كه آدمى به رويّه و روش رفيقش خو مى‏گيرد و به افكار و اعمال او معتاد مى‏شود.»
ه) نوجوان و سياست
نوجوان و جوان كه پرجمعيت‏ترين بخش هر جامعه ـ به‏ويژه جهان‏آسيائى و آفريقائى را تشكيل مى‏دهد، طبعاً بايد با «سياست» آشنا بوده و نقش برجسته‏اى در امور ادارى ايفا نمايد و نظام سياسى حاكم نيز با حُسن نيّت، اعتماد اين قشر عظيم را به خود جلب سازد.
آرى، لازم است با تشكيل جلسات متعدّد، جوانان و نوجوانان را با مسائل سياسى آشنا كرده و نقش قدرت‏هاى سلطه‏گر را به آنها گوشزد نمود و آنها را آزاده بار آورد. حضرت در اين‏باره مى‏فرمايد: «بنده ديگران مباش، خداوند تو را آزاد آفريده است.»18
و) نوجوان و گناه
على عليه‏السلام دوران نوجوانى را از سه جهت بسيار حسّاس بيان مى‏كند: اوّل اينكه قلب نوجوان مانند زمين، خالى و مساعد است كه هرچه در آن بكارى همان درو مى‏كنى: «انّما قلب الحدث كالأرض الخالية مهما اُلقى فيها من كلّ شى‏ء قبلته»19 و دوم اينكه دوران نوجوانى را زودگذر مى‏داند و گوشزد مى‏فرمايد سريعاً آن را دريابيد: «بادر شبابك قبل هرمك و صحتك قبل سقمك»20 سوم اينكه شيطان در اين زمان به نوجوان زياد روى مى‏آورد و لازم است براى آن پناهگاه خوبى در نظر گرفت كه بهترين پناهگاه، قرآن كريم، ائمه عليهم‏السلام و ادعيه مى‏باشد و گرنه، گناه انسان را در دنيا و آخرت رسوا مى‏سازد و بركت را از مال او برمى‏دارد و ناراحتى‏هاى روانى را نصيبش مى‏سازد. از نظر على عليه‏السلام هر گناهى در زندگى، آثار سوئى دارد، مثلاً: دروغ، ايمان را از انسان دور مى‏كند21؛ فحش و بدزبانى، زهد را دور مى‏سازد و سخن‏چينى، رابطه دوستى را از بين مى‏برد.22

پي نوشتها:
1. وصيّت‏نامه سياسى ـ الهى امام خمينى1.
2. نهج البلاغه، حكمت 359.
3. همان، نامه 30.
4. همان، حكمت 308.
5. مان، نامه 52 و 53.
6. همان، نامه 69.
7. همان.
8. همان، خطبه 199.
9. همان، خطبه 110.
10. همان، كلمات قصار، ش 399.
11. همان، خطبه 234.
12. همان، كلمات قصار، ش 73.
13. همان، حكمت 12.
14. همان، حكمت 181.
15. همان، خطبه 199.
16. همان، حكمت 38.
17. همان، نامه 69.
18. همان، نامه 31.
19. شرح غررالحكم، ج 3، ص 90.
20. همان، ص 249.
21. نهج‏البلاغه، خطبه 86.
22. همان، كلمات قصار، ش 239.

 

 

عدالت و حكومت از دیدگاه على علیه‏السلام

عدالت و حكومت از دیدگاه على علیه‏السلام

چكیده:

با اندك تأملى در كلمات و بیانات امیر بیان على علیه‏السلام به روشنى این نكته به دست مى‏آید كه مسأله «عدالت و حكومت»، جایگاه خاص و اهمیت ویژه‏اى نزد آن امام بزرگوار داشته است. این دو مقوله به حدى مهم است كه اگر تمام تلاشها و مجاهدات على علیه‏السلام را در راه تحقق آن بدانیم سخنى به گزاف نگفته‏ایم. حكومت بدون عدالت براى آن حضرت، از آب بینى حیوان یا كفش كهنه، كم بهاتر مى‏نمود.
بنابر اهمیت موضوع در همه دوره‏ها، بویژه جهان معاصر، تلاش شده تا در این نوشتار، موضوع مزبور، تحلیل و بررسى شود.

معناى عدالت

واژه عدل و عدالت در لغت به معناى انصاف، داد، داورى و درستى آمده و شاید بهترین معنا همان مفهومى باشد كه على علیه‏السلام درباره آن ارائه دادند: «العدل یضع الامور مواضعها»(2) یعنى: عدل آن است كه هر چیزى، در جایگاه خود قرار گیرد. یكى از نویسندگان در تعریف عدالت مى‏نویسد:
«لفظ عدالت را از روى دلالت، معنایى است از معناى مساوات و عدالت یعنى: مساوات و انصاف و میانه‏روى و رعایت حد اعتدال و این كه در هر امرى حد وسط را رعایت نمودن. بنابراین، عادل كسى است كه نسبت به مردم از روى انصاف عمل كند و با نفس خود نیز انصاف داشته باشد و عدل یعنى: نهادن هر چیز به جاى خود و اعطاى حق هر كسى آن طور كه باید.»(3)
در حقیقت، عدالت اعطاى حق به صاحبش و یا لحاظ كردن استحقاق طبیعى هر فرد یا شى‏ء است و نقطه مقابل آن، ظلم، عدم ملاحظه استحقاق افراد و اشیاست.

تبیین تفاوت عدل و ظلم

تفاوت ظاهرى میان عدل و ظلم این است كه گفته شود عدالت همان راستى و درستى و دادن حقوق افراد به صاحبان حق و ظلم، عدم ملاحظه این امور در اشیا یا اشخاص و هر چیز را از جاى خود خارج كردن است. اما حضرت على علیه‏السلام در تبیین واژه عدالت و ظلم نكات ظریفى را بیان داشته‏اند.
آن حضرت، این دو لفظ را شبیه حق و باطل دانستند و فرمودند: «العدلُ صورةُ واحِدَةٌ والجورُ صورٌ كثیرةٌ.»(4) یعنى: عدالت و دادگرى یك چهره دارد و ستم و ظلم داراى چهره‏هاى زیادى است.
توضیح این كه عدالت همانند حق است كه امر ثابت و معینى است. چهره عدالت روشن است؛ زیرا در همه جا با همان چهره واقعى خود ظهور و تجلى دارد. اما ظلم همانند باطل است كه چهره‏هاى متعدد و گوناگون داشته و افراد را به شبهه مى‏اندازد.

چرا اقامه عدل مشكل و ظلم امرى آسان است؟

دلیل این كه اجراى عدالت و اقامه عدل دشوار است و ظلم نمودن به نفس یا به دیگران سهل و آسان، از همین فرمایش امام اول، روشن مى‏شود: عدل، یك طریق و مسیر بیشتر ندارد ولى ظلم، طرق متعدد و مختلف دارد. این دو (عدل و ظلم) همانند به هدف خوردن و خطا رفتن در تیراندازى است. آنان كه تیرشان به خطا مى‏رود، بیشتر از افرادى هستند كه تیرشان به هدف مى‏خورد؛ زیرا به هدف نشستن تیر نیاز به تلاش و مهارت بیشترى دارد، ولى به خطا رفتن آن نیازى به این امور ندارد. این تشبیه و تعلیل زیبا و ظریف از امیر مؤمنان است:
«وَ هُما یشْبهانِ الاصابَةَ فى الرِّمایةِ و الخطأ فیها و اِنَّ الاصابةَ تحتاج الى ارتیاضٍ و تَعَهُّدٍ والخطأُ لا یحتاج الى شى‏ءٍ من ذلك.»(5)
یعنى: و این دو شبیه است به هدف خوردن و خطا رفتن در تیراندازى؛ زیرا به هدف نشستن تیر، نیاز به كوشش و مهارت دارد ولى به خطا رفتن آن، نیازى به هیچ كدام از اینها ندارد.
البته مراد از كوشش و مهارت در اینجا همان كوشش در دیندارى و مهارت در ایمان است. هیچ كس قادر نخواهد بود كه تیر را به هدف برساند و اجراى عدل و اقامه قسط كند مگر آن كه در دیندارى و خداترسى و ایمان به حق، انسان وارسته‏اى باشد. این سخن على علیه‏السلام اگر با تاریخ تمدن بشر تطبیق گردد نیازى به تفسیر ندارد؛ زیرا در طول تاریخ اگر اندك خدمتى به بشریت شده باشد، از جانب حاكمانى بوده است كه حمیت دینى داشته‏اند.

رابطه ایمان و عدالت

اگر عدالت به معناى قرار دادن و نهادن هر چیز در محل حقیقى خود باشد، عادل كسى است كه هرچیز را در جاى خود قرار دهد؛ یعنى حقوق همه افراد را لحاظ نموده و ذره‏اى در این امر كوتاهى نورزد. حال آیا هر كسى مى‏تواند از چنین قدرتى بهره‏مند گردد یا فقط عده خاصى از این توانایى بهره‏مندند؟
پاسخ امیرالمؤمنین على علیه‏السلام این است كه عدالت از ایمان برمى‏خیزد و ایمان، اساس و پایه عدالت و عدل، ثمره و نتیجه ایمان است. تا انسان، دیندارى خود را تقویت نكند و در خداترسى به درجاتى نرسد، در اجراى عدالت عاجز است؛ زیرا ممكن نیست مسلمانى داعیه ایمان داشته باشد و در عین حال عدالت را در زندگى خانوادگى و حیات اجتماعى زیر پا بگذارد. حضرت على علیه‏السلام به عنوان اولین امام مى‏فرماید: «العدل رأس الایمان و جماع الاحسان.»(6) یعنى: دادگرى و عدالت در رأس ایمان و گرد آورنده احسان است.
در قرآن، عدالت جزء مهمترین ركن تقوا دانسته شده است. بنابراین، میان ایمان و عدالت، پیوند ناگسستنى وجود دارد و هرگز نمى‏توان بین این دو تفكیك ایجاد نمود.

اقامه قسط و عدل موجب بركت است

فراوانى نعمتها یا قحطى و كاسته شدن نعمات و بركات الهى، به اعمال و رفتار انسانها برگشت مى‏كند. برخى از آیات قرآن كریم، به روشنى بر این مطلب دلالت دارند:
«وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَْرْضِ وَ لكِنْ كَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا یَكْسِبُونَ»(7)
یعنى: و اگر مردمى كه در شهرها و آبادیها زندگى مى‏كنند ایمان بیاورند و تقوا پیشه كنند، بركات آسمان و زمین را بر آنها مى‏گشاییم ولى آنها حقایق را تكذیب كردند ما هم آنها را به كیفر اعمالشان، مجازات كردیم.
بسیارى از مفسران، مراد از بركات را نزول باران و روییدن گیاهان دانسته‏اند. برخى دیگر، گفته‏اند كه میان تغییر طبیعت و اعمال انسانها روابط متقابل برقرار است؛ یعنى همانگونه كه انسانها در فصل زمستان لباس گرم و در تابستان لباس سرد به تن مى‏كنند، طبیعت هم از رفتار و اعمال انسانها تأثیر مى‏پذیرد. اگر انسانها به ظلم و بى ایمانى و فساد و آلودگى روى آورند بلاهاى آسمانى، فتنه‏هاى جنگ و درگیرى، قحطى و خشكسالى آنان را فرا مى‏گیرد. «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَیْدِی النّاسِ»(8)
یعنى: فساد و تباهى در خشكى و دریا ظاهر شد به خاطر آنچه كه مردم با دستهاى خود كسب كردند. «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ»(9) یعنى: و آنچه از حوادث بد به شما رسد پس به سبب آن چیزى است كه با دستان خود كسب كردید.
پس با ایمان و عمل صالح كه عدالت از بارزترین مصداقهاى آن است بركات الهى بر بندگان نازل و در صورت بى‏ایمانى و ظلم و فساد و تباهى مواهب الهى از بندگان خدا سلب مى‏گردد. خواجه لافتى در این زمینه مى‏فرمایند: با عدالت و دادگرى، بركات دوچندان گردد،(10) ظلم و ستمگرى نعمتها را طرد مى‏كند،(11) پاها را مى‏لغزاند، نعمتها را سلب و امتها را هلاك مى‏كند.(12)

قوام دولت و ملت به عدالت است

از دیدگاه على علیه‏السلام مقوله عدالت چنان ارزشمند و پراهمیت است كه نادیده گرفتن آن، ثبات اجتماعى را متزلزل مى‏كند و شكست یك ملت را موجب مى‏شود. و اجراى آن مایه پایدارى و استحكام جامعه است: «العدل قوام البریّة و الظلم بوار الرعیّة.»(13) یعنى: عدالت، مایه قوام و پایدارى مردم است و ستم و ظلم، موجب هلاك ملت است.
انسجام و حفظ وحدت اجتماعى و امنیت عمومى در گرو برخوردها و رفتارهاى عادلانه مى‏باشد و به عكس، تفرقه و جدایى، اختلاف گروهى و ملى و تشنجات اجتماعى، از ظلم و بى‏عدالتى برمى‏خیزد. عدل و دادگرى نه تنها باعث قوام و استمرار اجتماع انسانى است و نوع آنها را گرد هم آورده و جامعه سالم و پیشرفته‏اى را به وجود مى‏آورد بلكه برترین عامل نگهدارنده حكومتها و دولتهاست.
دولتها و حكومتهایى كه به عدالت رفتار نكنند پایه حاكمیتشان بسیار سست و ضعیف است و اقتدارشان موقت خواهد بود؛ زیرا با ستمگرى و بى‏عدالتى، نابودى خود را امضا كرده‏اند. حضرت على علیه‏السلام در این باره مى‏فرمایند: «مَنْ جارَتْ ولایتُهُ زالت دولَتُهُ.»(14) یعنى: كسى كه در دایره حكومتش ظلم و ستم كند، حكومتش از بین خواهد رفت. و یا «مَنْ عَمِلَ بالعدلِ حَصَّنَ اللهُ مُلْكَهُ»(15) یعنى: كسى كه به عدالت عمل كند خداوند قلمرو حكومتش را حفظ خواهد نمود. و در حفظ ثبات و پایدارى دولت مى‏فرمایند: «ثباتُ الدول بالعدل.»(16) یعنى: ثبات و پایدارى دولتها، به برپایى قسط و عدل است. و یا: «زینُ المُلكُ العدل.»(17) یعنى: زینت پادشاهى و زیور حكومت‏دارى، اجراى عدالت است.
در نظم و نثر فارسى كه غالبا منشأ روایى دارند نیز به این موضوع اشاره شده است. سعدى چنین سروده است:
خبر دارى از خسروان عجم
كه كردند بر زیر دستان ستم؟
نه آن شوكت و پادشاهى بماند نه آن ظلم بر روستایى بماند
خطا بین كه بر دست ظالم برفت
جهان ماند و او با مظالم برفت
خنك روز محشر تن دادگر
كه در سایه عرش دارد مقر
چو خواهد كه ویران شود عالمى
كند ملك در پنجه ظالمى(18)
نكته شایان توجه این است كه اندیشمندان و علما و ادباى مسلمان در آثار و نوشته‏هاى خود، به مناسبتهاى مختلف، موضوع دادگرى و عدالت و زشتى و آثار شوم ستمگرى و ظلم را گوشزد نموده‏اند. سعدى كه در بوستان خود جهان مطلوب را ترسیم مى‏كند، اساس و شالوده عالم مطلوب از نظر او، عدالت و دادگسترى است و به همین جهت اولین باب كتاب ارزشمند بوستان را «عدل و تدبیر و رأى» نامگذارى مى‏كند.
این شاعر و ادیب نامور با استعانت از سخن على علیه‏السلام كه فرمودند: «لیستْ تَصْلُحُ الرعیةُ اِلّا بصلاح الولاةِ و لا تَصْلُحُ الولاة اِلّا باستقامة الرعیة.»(19) چنین سروده است:
كه خاطر نگهدار درویش باش
نه در بند آسایش خویش باش
خرابى و بد نامى آید زجور
رسد پیش بین این سخن به غور
بر آن باش تا هرچه نیت كنى
نظر در صلاح رعیت كنى
از آن بهره ورتر در آفاق نیست
كه در ملك رانى به انصاف نیست
علائم و نشانه‏هاى ظلم
از دیدگاه على علیه‏السلام
امام على علیه‏السلام براى شناخت شخص ظالم و ستمگر، ملاك معینى را به پیروان خویش آموختند:
« للظالم من الرجال ثلاث علامات: یظلم من فوقه بالمعصیه و من دونه بالغلبه و یظاهر القوم الظّلمة.»(20) یعنى: افراد ستمگر سه نشانه دارند: معصیت نسبت به مافوق (خداوند)؛ ظم و ستم به زیر دست با غلبه بر او؛ و پشتیبانى از گروه ظالم.
از این بیان فهمیده مى‏شود كه ظلم و ستم منحصر در تعدى و تجاوز به حقوق دیگران نیست بلكه براى ظلم دو ویژگى دیگر هم وجود دارد؛ یعنى ظلم مصداق واحدى ندارد بلكه داراى مصادیق سه گانه‏اى است كه هر گاه یكى از این سه مصداق از جانب كسى صادر گردد بر او ظالم اطلاق مى‏شود. معصیت خالق، تضییع حقوق دیگران و دفاع از ظلم، سه مصداق بارز ظلمند. نكته دقیقى كه از كلام گوهر بار على علیه‏السلام به دست مى‏آید، این است كه انسان گنه‏كار نمى‏تواند در عین عصیان به دستورات الهى، داراى وصف عدالت باشد؛ زیرا معصیت‏كار ظالم است نه عادل. حتى زیر پا گذاشتن تعالیم و دستورات الهى، از نظر حضرت على علیه‏السلام ، بدترین نوع ظلم شناخته شده است: «اقبح الظلم منعك حقوق الله.»(21) یعنى: زشت‏ترین ظلم آن است كه حقوق الهى را ندهى.
پس تعدیل امور اجتماعى زمانى مقدور و ممكن است كه حاكمى مؤمن در رأس آن باشد.

ضرورت حكومت و وظیفه حاكم از دیدگاه على علیه‏السلام

نحوه خلقت انسان به گونه‏اى است كه به صورت فردى و جداى از همنوعان خود نمى‏تواند حیات و زندگى‏اش را تداوم بخشد و به همین جهت باید در اجتماع بین با همنوعان خود زیست نماید. زندگى جمعى در میان همه موجودات، بویژه انسانها كه داراى تعقل و تدبیرند، لوازمى دارد كه یكى از آنها داشتن قانون مدون با ضمانت اجراى حكومت مركزى است.
حكومت، لازمه زندگى اجتماعى و حیات جمعى است و انكار آن در حقیقت نفى زندگى اجتماعى و نفى زندگى اجتماعى، به معناى نابودى و هلاكت نوع بشرى است؛ چنان كه حضرت على علیه‏السلام وقتى سخن خوارج را شنید كه مى‏گویند: «لا حكم الاّ لله.» فرمودند: «كلمةُ حقٍ یُراد بِهَا الباطل. نَعَم اِنَّهُ لا حكم الا لله و لكن هؤلاءِ یقولون لا اِمْرَةَ و اِنَّه لابُدَّ للناسِ من امیرٍ بَرٍّ اَو فاجرٍ؛ یَعْمَلُ فى امرته المؤمن و یستمتع فیها الكافر.»(22)
یعنى: سخن حقى است كه از آن اراده باطل مى‏شود. آرى حكمى نیست مگر از جانب خداوند ولى خوارج مى‏گویند: «امارت و ریاست مخصوص خداوند است.» و حال آن كه براى مردم امیرى لازم است، خواه نیكوكار باشد یا بدكار؛ مؤمن در حكومت او به اطاعت مشغول است و كافر بهره خود را مى‏برد (با وجود حكومت هرج و مرج از بین مى‏رود.)
در حقیقت، انكار حكومت و یا عدم ارتباط دین با دنیا و روابط اجتماعى، در مسیر عقاید خوارج است كه پیشتر مطرح بود. آنچه مجال بحث دارد، اوصاف و ویژگیهاى حاكم است. سؤال این است كه آیا صرف داشتن درایت لازم در زمینه سیاست براى حاكم كافى است؟ آیا با دارا بودن مدیریتى قدرتمند و شیوه‏اى روشمند مى‏توان بر ارزشى بودن والى و حاكم صحه گذاشت؟ و آیا در بیان شرع مقدس به همین اوصاف ظاهرى در مدیریت اكتفا شده یا صفات دیگرى نیز مطرح است؟
در ادبیات شرع، اگرچه بر همه اوصاف مزبور تأكید رفته ولى این اوصاف و شرایط كافى دانسته نشده است. آنچه مكمل صفات و متمم وظایف حاكم است، وصف عدالت است.
از دیدگاه على علیه‏السلام آنچه كه به حكومت ارزش مى‏دهد، وجود حاكم است و آنچه حاكم را فضیلت و برترى مى‏بخشد، وصف عدالت است. پس بر حاكمیت، زعامت، ولایت و سرپرستى بر امور اجتماعى، هیچگونه ارزشى مترتب نیست، مگر این كه اقامه عدلى از جانب حاكم عادل صورت گرفته و حقوق صاحبان حق، به آنان برگردانده شود: «لارِئاسةَ كالعدل فى السیاسَةِ.»(23) یعنى: در كار سیاست هیچ ریاستى مثل عدالت و دادگرى نیست. و هیچ امتیاز و برترى و منزلتى براى حاكم نیست مگر به عدالت: «اَلْعَدْلُ فضیلةُ السلطان.»(24) یعنى: عدالت، فضیلت سلطان و حاكم است.
بنابراین، مهمترین وظیفه حاكم، از دیدگاه على علیه‏السلام اقامه قسط و اجراى عدل است و این عمل، مقدور كسى نیست مگر این كه فرد حاكم، مؤمن به احكام الهى باشد (فردى كه ایمان به خدا نداشته باشد، نمى‏تواند عادل باشد.) پس حاكمیت، از آنِ مؤمنین است.

حاكم ظالم از دیدگاه على علیه‏السلام

پیشتر گفتیم بهترین حاكم از نظر على علیه‏السلام حاكمى است كه بتواند حقوق مظلومین را از ظالمین گرفته و به آنها برگرداند.
از آن طرف، زمامدار جائر و ظالمى كه در مورد حقوق افراد جامعه بى‏مبالات باشد و تضییع حقوق دیگران براى او اهمیتى نداشته باشد، در نگاه امیرالمؤمنین علیه‏السلام بدترین فرد جامعه محسوب مى‏شود: «وُلاةُ الجُورِ شِرارُ الامةِ.»(25) یعنى: حاكمان جور، بدترین امتند. همچنین حاكمى كه حكومت براى او هدف باشد و زمانى كه به آن دست یافت خود را برتر از دیگران بداند و مردم نتوانند براى اعاده حق خویش یا بیان مقاصدشان به او مراجعه كنند، از منظر امام علیه‏السلام بدترین حاكم است: «شَرُّ الوُلاةِ مَنْ یخافه البَرىُّ.»(26) یعنى: بدترین حاكم، كسى است كه افراد بى‏گناه از او بترسند.
در جاى دیگر، چنین حاكمى را احمق‏ترین افراد معرفى مى‏كنند: «منِ اختال فى ولایتِهِ اَبانَ عن حماقَتِهِ.»(27) یعنى: هر كه در حكومتش خود را بگیرد، از حماقتش پرده برداشته است. حتى این افراد را از درندگان بدتر مى‏دانند: «سَبُع حَطومٌ اكولٌ خیرٌ مِنْ والٍ غَشومٍ ظَلومٍ.»(28) یعنى: حیوان درنده پرخور، بهتر است از زمامدار مستبد ظالم. سه صفتى كه در این سه روایت براى حاكم ظالم شمرده شده، هیچ كدام بى‏دلیل نیست: بدترین مردم است؛ زیرا قدرت احقاق حق و امحاق باطل را دارد ولى بدان عمل نمى‏كند و بدترین انسان كسى است كه توانایى انجام كار خیر و عمل خداپسندانه‏اى را داشته باشد ولى بدان عمل نكند و یا قدرت رفع حاجات فقرا را داشته باشد ولى بدان اقدام نكند. وصف حماقت نیز به این دلیل بر آنان صدق مى‏كند كه آنها با داشتن عقل و اندیشه از آن استفاده نمى‏كنند؛ چرا عقل همانند شرع (كتاب و سنت) حكم مى‏كند كه حكومت، وسیله و ابزار است نه هدف و غایت. در حالى كه انسانهاى غیر عاقل و جاهل و به تعبیر امام علیه‏السلام احمق آن را هدف پنداشتند و وقتى به آن دست یافتند، كبر و غرور تمام وجودشان را فرامى‏گیرد. آنان اگر عاقل بودند مى‏فهمیدند كه عظمت و كبریایى منحصر در ذات الهى است: «و له الكبریاء فى السموات و الارض و هو العزیز الحكیم.»(29) یعنى: و براى اوست بزرگى در آسمانها و زمین و اوست غالب و درستكار.» پس انسانهاى متكبر و حاكمان مستكبر، از عقل خود استفاده نمى‏كنند بلكه از قوه خیال بهره‏مندند و چون تخیلى هستند غیر واقعیات را براى خود امور واقعى مى‏پندارند و حكومت را از آنِ خود و براى خود تصور كرده و حاكمیت را جاودانه مى‏دانند. خداوند در قرآن مى‏فرماید: «إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً»(30) یعنى: همانا خداوند دوست ندارد كسى را كه خیالاتى و مغرور باشد.
و در آیه دیگر مى‏خوانیم: «إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ»(31) یعنى: همانا خداوند دوست ندارد هر متكبر خرامنده را.
و اما حاكم ظالم را از حیوان درنده، پست‏تر دانستن، به این دلیل است كه حیوانات درنده طبیعتشان درنده خویى است و درنده‏خویى آنان، غریزى بر اساس قانون خلقتشان است و در این صفت، حدودى براى خود مى‏شناسند و چون صاحب عقل نیستند، عمل آنها زشتى چندانى ندارد ولى انسان صاحب عقل كه باید در همه زمینه‏ها به همنوع خود مساعدت كند، به جایى مى‏رسد كه حقوق دیگران را زیر پا گذاشته و در این راه به حدى از شقاوت مى‏رسد كه حاضر مى‏شود ملتى را از بین ببرد تا به حقوق و اموال و سرمایه آنان دست یابد. در طول تاریخ كم نبودند سلاطین و پادشاهان ستمكارى كه عده بى‏شمارى را به كشتن مى‏دادند تا قلمرو حكومت خود را گسترش دهند. اگر صفت درنده‏خویى در انسان زنده شود، هیچ حیوان درنده‏اى به او نمى‏رسد. حكایت حجاج در بوستان سعدى در این باب شنیدنى است: نیك مردى حجاج بن یوسف را اكرام نكرد. حجاج دستور داد خونش را بریزند تا دیگران چنین جرأتى پیدا نكنند. آن مرد خدا خندید و بعد گریست. حجاج وقتى این دو حالت متضاد را در او مشاهده كرد، از او پرسید كه این گریه و آن خنده براى چیست؟
در جواب گفت: گریه‏ام به این دلیل است كه با رفتن خود چهار طفل یتیم مى‏شوند و خنده‏ام براى این است كه مظلوم از دنیا مى‏روم نه ظالم. هر چه مأموران به حجاج گفتند كه این شخص پیروان زیادى دارد، بترس و نیز به خاطر اطفال، به او رحم كن، گوش نكرد و دستور داد خونش را ریختند.(32) این قبیل قتلها و كشتارها از جانب پادشاهان ظالم، نشان‏دهنده اوج درنده‏خویى انسان است كه اگر از عقل فاصله بگیرد و تابع هواى نفس گردد مقامش چنان تنزل پیدا مى‏كند كه از هر حیوانى پست‏تر مى‏شود: «أُولئِكَ كَالأَْنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»(33) یعنى: این گروه از انسانها همانند چهارپایانند بلكه پست‏تر از آنها.
عدالت و ظلم در جامعه به عادل و ظالم بودن حاكم برمى گردد
از آیات و روایات به دست مى‏آید كه گناه بر دو نوع است: قسمى از گناهان جنبه فردى دارد و شاید آثار سوء آن بیشتر متوجه شخص گنه‏كار گردد تا دیگر افراد جامعه و بخشى دیگر از معاصى بعد اجتماعى دارد و آثار و نتایج شوم آن همه افراد جامعه را در بر مى‏گیرد.
در مقابل، برخى از كارهاى خیر موجب رشد و ترقى شخص نیكوكار مى‏شود و برخى دیگر مایه تعالى و تكامل اجتماع انسانى مى‏گردد.
عدالت و ظلم دو مقوله اجتماعى است. اگر عدالت در افراد، بویژه در حاكمان جامعه به صورت ملكه درآید، جامعه به سمت سعادت پیش مى‏رود و اگر ظلم و خیانت در نهاد حكمرانان خانه كند اجتماع رو به انحطاط و نابودى سوق پیدا مى‏كند.
ادعاى ما این نیست كه منشأ عقب‏ماندگى و بدبختى جامعه، حاكمان آن هستند ولى به جرأت مى‏توان گفت علت اصلى و عامل واقعى انحطاط و ذلت مردم در اجتماع انسانى، حكمرانان آن جامعه‏اند. در طول تاریخ جوامع بشرى غالبا رفتارهاى اجتماعى توسط رهبران و سلاطین تنظیم مى‏شد و مردم به عنوان زیردستان آنان، از همان برنامه‏ها تبعیت و پیروى مى‏كردند. در روایات مى‏خوانیم كه مردم تابع دین حاكمان خود هستند و یا مردم به حاكمان خود شبیه‏ترند تا به پدران خویش.
امیرالمؤمنین على علیه‏السلام را در این زمینه كلام زیبایى است: «قلوبُ الرّعیّةِ خزائنُ راعیها؛ فَما اودَعها مِنْ عدلٍ اَو جورٍ وَجَدَهُ فیها.»(34)
یعنى: دلهاى مردم گنجینه‏هاى حاكمان است؛ پس آنچه از عدالت یا ظلم در آنها بنهند همان را بیابند.
اگر زمامداران تخم عدالت را در نهان و نهاد افراد جامعه بكارند، ممكن نیست كه مردم نسبت به یكدیگر در روابط اجتماعى و یا در مقابل حاكمان و پیشوایان خود ظلم و تعدى روا دارند. ظلم و تعدى، زیر پا گذاشتن حقوق یكدیگر و تجاوز به حق دیگران، زمانى در جامعه رایج مى‏گردد كه مردم مشاهده كنند رهبرانشان در حق آنان ظلم كرده و یا قانونى براى پیشگیرى ظلم در جامعه، تدوین و اجرا نمى‏كنند. پس صلاح زمامداران، در اصلاح جامعه تأثیر بسزایى دارد. هرچند مردم در مقابل حاكم وظیفه دارند ولى مسؤولیت حاكم در مقابل مردم بسیار سنگینتر است؛ زیرا قدرت، در حاكمیت متمركز است نه مردم و آنجا كه قدرت تمركز یابد احتمال انحراف از حق و عدل بسیار بالاست. شاید به همین جهت باشد كه در آیات و روایات، به اجراى قسط و عدل از جانب حاكمان و زمامداران بیشتر تأكید شده است تا به سایر قشرهاى اجتماع. قرآن كریم خطاب به آنان كه قضاوت و حكمیت و زمام امور مردم در دست آنان است مى‏فرماید: «وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ»(35) یعنى: و هنگامى كه میان مردم داورى و حكم مى‏كنید، به عدالت حك كنید.» و در آیه دیگر مى‏فرماید: «وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ»(36) یعنى: و هنگامى كه داورى مى‏كنى، پس میان آنها به عدالت حكم كن؛ همانا خداوند عدالت‏پیشگان را دوست مى‏دارد. حضرت على علیه‏السلام در اهمیت این موضوع مى‏فرمایند:
مردم اصلاح نمى‏شوند مگر با اصلاح و شایستگى حاكمان و وضع زمامداران و رهبران جامعه صلاح نپذیرد مگر با استقامت مردم، پس اگر مردم با پایدارى و استقامت خویش، حق حكومت را ادا كردند و زمامدار با ایجاد عدالت، حق مردم را ادا كرد، آنگاه حق در میان مردم عزت پیدا مى‏كند و شیوه‏هاى دین استوار مى‏شود و نشانه‏هاى عدالت برپا و راه و رسمهاى صحیح در مجارى اصلى خود جریان مى‏یابند. در چنین روزگارى مردم اصلاح مى‏شوند و به بقاى حكومت امیدوار مى‏گردند و دشمنان به یأس و ناامیدى كشیده مى‏شوند.(37)
در آیات و روایات، قوام و پایدارى دولت و ملت، اصلاح رهبران و امت، تعالى و رشد جوامع بشریت، گام نهادن افراد جامعه در مسیر كمال و فضیلت و دور شدن آنان از قلمرو حیوانیت، مرهون عدالت دانسته شده است.
مولاى متقیان، در ادامه سخنان پیش گفته مى‏فرمایند:
اگر ظلم و بى‏عدالتى در جامعه شیوع پیدا كند یعنى زمامدار حقوق مردم را با بى‏عدالتى و ظلم زیر پا گذارد و نیز مردم حق رهبران خویش كه دفاع و پشتیبانى از آنان است را نداشته باشند، اتحاد و وحدت از میان آنان رخت بربسته و اختلاف و تفرقه بر ایشان حاكم و علم ظلم برافراشته مى‏گردد. مردم از آداب دینى دور مى‏شوند و بدعتها در دین ایجاد مى‏گردد. مردم اسیر هواى نفس گشته و شهوات نفسانى را امام و اله خویش قرار مى‏دهند. تعالیم و احكام شریعت تعطیل مى‏شوند و بیماریهاى اخلاقى ترویج مى‏یابد.(38)
با دقت در بیانات امام على علیه‏السلام و نامه‏هایى كه به كارگزاران خویش ارسال مى‏كردند، این نكته به دست مى‏آید كه از بارزترین نشانه حكومت دینى، اجراى عدالت از طرف حاكمیت بر مردم و نیز از روشن‏ترین علامتهاى جامعه دینى، اقامه عدل در روابط اجتماعى است. اگر در حكومت اسلامى و جامعه مذهبى این ویژگى مورد توجه قرار نگیرد اصل اسلامى بودن آن محل تردید است.

عدم استقرار حكومت على علیه‏السلام

یكى از مهمترین شبهه‏هایى كه در مورد حكومت دینى مطرح شده، این است كه اگر دین قادر بر برنامه‏ریزى اجتماعى است و مى‏تواند جامعه را اداره كند، چرا على علیه‏السلام و سایر ائمه علیهم‏السلام نتوانستند حاكمیت جامعه را در دست گرفته و تعالیم دینى را اجرا نمایند؟! وقتى پیشوایان دین نتوانستند حكومت دینى را تداوم بخشند، در زمان غیبت سخن گفتن از حكومت دینى به هیچ وجه، موجه نیست.
با چینش مقدماتى از بیانات حضرت علیه‏السلام در نهج‏البلاغه به جواب این شبهه مى‏پردازیم:
الف) على علیه‏السلام برخلاف خلفاى پیشین، در امر حكومت حتى با نزدیكترین افراد خویش هیچ مسامحه‏اى روا نمى‏داشت و عدالت را در مورد همه افراد جامعه پیاده مى‏كرد و كمترین ظلم و تعدى نسبت به ضعفا، حتى غیرمسلمین براى او قابل تحمل نبود. داستان برادرش عقیل در مورد درخواست بیشتر از سهم بیت المال و كشیدن خلخال از پاى دختر یهودى در قلمرو ولایت ایشان از طرف سربازان معاویه مشهور است.
از نظر اجراى عدالت و اقامه قسط و ایجاد امنیت در مناطقى كه تحت حكومت و ولایت امام على علیه‏السلام بود، مدت كوتاه حكومتشان به اعتراف برخى از دشمنان، بهترین دوران بوده است.
ب) مراقبت دقیق از كارگزاران و عاملان خویش در استفاده از بیت المال مسلمین و تقسیم آن میان مردم و توجه دادن آنان به بررسى امور فقرا مورد تاكید امام علیه‏السلام بود؛ یعنى به‏دقت كارگزاران و استانداران خود را تحت مراقبت داشتند كه مبادا آنان لحظه‏اى در كار خویش غفلت كنند و یا از مسؤولیت سر باز زنند. در صورت بروز كمترین خطا بدون هیچ گونه مصلحت‏اندیشى نخست اخطار مى‏دادند و در صورت تكرار، آنان را عزل مى‏كردند. در عرف امام علیه‏السلام اجراى تعالیم دین و اقامه حدود الهى و حفظ شریعت مقدس، بر حفظ شخصیت افراد تقدم داشت و هرگز دین، زیر پاى شخصیت افراد حقیقى یا حقوقى ذبح نمى‏شد بلكه این افراد حقیقى (و بیشتر) افراد حقوقى بودند كه بسیار از خود مواظبت مى‏كردند تا مبادا با بهره‏بردارى از موقعیت خویش، استفاده ابزارى از دین كنند و مورد عتاب امام علیه‏السلام قرار گیرند. براى تأیید این مطلب، به نمونه‏هایى از برخورد امام علیه‏السلام اشاره مى‏كنیم.
در نامه‏اى خطاب به عثمان بن حنیف، عامل خود در بصره چنین مى‏فرمایند:
«اما بعد اى پسر حنیف! به من خبر رسیده كه مردى از جوانان بصره تو را به سورى فراخوانده و تو نیز بدانجا شتافته‏اى. سفره‏اى رنگین برایت افكنده و كاسه‏ها پیشت نهاده. نمى‏پنداشتم كه تو دعوت مردمى را اجابت كنى كه بینوایان را از در مى‏رانند و توانگران را بر سفره مى‏نشانند. بنگر كه در خانه این كسان چه مى‏خورى.»(39)
و در نامه‏اى دیگر به عبدالله بن عباس مى‏نویسند:
« چون فرصت به دست آوردى، به مردم خیانت كردى و شتابان، تاخت آوردى و برجستى و هر چه میسرت بود از اموالى كه براى بیوه‏زنان و یتیمان نهاده بودند، برگرفتى و بربودى؛ آنسان كه گرگ تیز چنگ، بز مجروح را مى‏رباید. اموال مسلمانان را به حجاز بردى با دلى آسوده بى‏آن كه خود را در این اختلاس گناهكار پندارى. واى بر تو!»(40)
به عامل دیگرشان، اشعث بن قیس كه او را به آذربایجان فرستادند، فرمودند:
«حوزه فرمانرواییت طعمه تو نیست بلكه امانتى است بر گردن تو و از تو خواسته‏اند كه فرمانبردار كسى باشى كه فراتر از تست و تو را نرسد كه خود هرچه خواهى رعیت را فرمان دهى.»(41)
در نامه‏اى براى زیاد بن ابیه كه از طرف عبدالله بن عباس (منصوب على علیه‏السلام ) به امارت برگزیده شد چنین كتابت نمودند:
«به خدا سوگند مى‏خورم، سوگندى راست كه اگر به من خبر رسد كه در غنائم مسلمانان به اندك یا بسیار خیانت كرده‏اى، چنان بر تو سخت گیرم كه كم‏مایه مانى و بار هزینه عیال بر دوشت سنگینى كند و حقیر و خوار شوى.»(42)
ج) دوران حكومت على علیه‏السلام از جهتى، سخت‏ترین زمان بود؛ زیرا دشمنان سه جنگ نابرابر را بر او تحمیل كردند. انگیزه اصلى شروع این جنگها یا كسب مقام و منصب بود و یا بهره‏مندى بیشتر از سرمایه ملت.
د) تبلیغات گسترده و دامنه‏دارى كه شخص معاویه و عاملان او علیه پیشواى متقیان انجام دادند، در انحراف افكار عمومى بسیار تأثیر گذاشت. مردم از ابعاد شخصیتى حضرت على علیه‏السلام در زمان رسول گرامى اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بویژه شهامت و ایثار و اخلاص او آگاه بودند ولى پس از بیست و پنج سال، نسل جدیدى كه جوان بودند، فقط اوصافش را شنیدند و آن گونه كه باید او را نمى‏شناختند. به همین دلیل، معاویه براى انحراف افكار نسل نو، عده‏اى را مأمور تبلیغ علیه شخصیت او كرد و تا حدود زیادى، به اهداف خود دست یافت. امام علیه‏السلام در نامه‏اى خطاب به معاویه مى‏فرمایند:
«بسیارى از مردم را به گمراهى خویش فریب دادى و به تباهى افكندى و به امواج نفاق خود سپردى. ظلمت گمراهى، آنان را فرا گرفت و در تلاطم شبهه‏ها گرفتار آمدند و از راه راست خود دور گشتند و چونان كسى كه بر روى پاشنه‏هاى خود بچرخد به عقب بازگردیدند و بار دیگر به نیاكان خویش متكى شدند و بر آنها بالیدند، جز اندكى از اهل بصیرت كه چون تو را شناختند از تو جدا شدند و یاریت را فروگذاشتند و به سوى خدا گریختند؛ زیرا تو ایشان را به كارى صعب و دشوار وامى‏داشتى و از راه راست و صراط مستقیم منحرف مى‏ساختى. پس اى معاویه! به دل از خداى بترس و افسار خود از كف شیطان به در كن؛ زیرا دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیك شده.»(43)
و در نامه دیگرى چنین نوشته‏اند:
«اى معاویه) اما تو به همان راهى كه گذشتگانت مى‏رفتند، قدم نهادى و دعویهاى باطل كردى. مشتى دروغ برساخته‏اى و در اذهان عوام انداخته‏اى. مقامى به خود بستى كه از شأن تو بس برتر است و چیزى را كه براى دیگران اندوخته شده بود، بربودى. به جهت فرار از حق، بیعتى را كه از گوشت و خونت بر تو لازمتر است انكار كردى و... .»(44)
معاویه براى تضعیف جایگاه و تنزل شخصیت امام علیه‏السلام به هر وسیله‏اى حتى آیات قرآن تمسك مى‏جست. امام على علیه‏السلام در به تأویل بردن آیات در این راه، به او خطاب مى‏فرمایند:
«معاویه! تو در پى دنیا تاختى و به تأویل قرآن پرداختى و مرا به جنایتى متهم ساختى كه دست و زبان من در آن دخالتى نداشته‏اند. تو و مردم شام این بهتان را برساختید. عالم شما جاهلتان را برانگیخت و ایستادگانتان، نشستگانتان را. پس درباره خود از خداى بترس و زمام خود از دست شیطان به دركن!»(45)
با توجه به این مقدمات چهارگانه باید گفت حضرت على علیه‏السلام هنگام به دست‏گیرى امر خطیر حكومت، با دقت و ظرافت فراوان عمل مى‏كرد و آن را بهترین وسیله و كارآمدترین ابزار و مؤثرترین عامل براى اجراى تعالیم دین و دستورات الهى مى‏دانست. در مدت كمتر از پنج سال حكومت خویش ذره‏اى از آن عدول نكرده. این كه توانسته بود دین را در همه ابعادش در گستره جامعه پیاده نماید به ذائقه برخى گوارا نبود. آنان كه حب مال و جاه در باطنشان خانه كرده بود، تحمل اجراى احكام الهى برایشان مشكل بود و دوست داشتند كه از امتیازاتى خاص بهره‏مند باشند و چون مدتى از عمر خود را بعد از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با تبعیض و بى عدالتى گذرانده و به گرایشهاى قومى و روابط خویشاوندى در امور اجتماعى و سیاسى و اقتصادى عادت كرده بودند، اعمال قدرت حاكمى كه هیچ ملاحظه‏اى در برخورد با افراد جامعه نداشته باشد براى آنان بسیار دشوار بود. به همین دلیل، ترجیح دادند عطاى اسلام علوى را به لقایش ببخشند و در عین حال به ظواهر دین و عبادات هم پایبند باشند. پس، علت عدم استقرار حكومت شیعى، بى‏توجهى مردم به تعالیم واقعى دین و اقبالشان به دنیا و رفاه مادى بود نه بى‏مبالاتى حاكمیت.
گویاترین دلیل بر این مطلب، كلام گوهر بار آن امام بزرگوار است كه پس از شهادت یكى از اصحابشان فرمودند:
«مردم را تحریض كردم كه به او بپیوندند و بیش از آن كه حادثه در رسد یاریش كنند. آنان را پنهان و آشكار فراخواندم و باز فراخواندم. بعضى به اكراه آمدند و برخى بهانه‏هاى دروغ آوردند و شمارى در خانه‏هاى خود نشستند و ما را فروگذاشتند. از خدا مى‏خواهم كه بزودى از ایشان راهییم دهد. به خدا سوگند! اگر نه این بود كه همه آرزویم به شهادت رسیدن است به هنگام رویارویى با دشمن و اگر نه دل بر مرگ نهاده بودم، خوش نداشتم كه حتى یك روز هم در میان اینان بمانم یا در روى ایشان بنگرم.»(46)
با این بیانات، نه تنها یك اندیشمند غیرمسلمان بلكه عقل و منطق، به این سخن اعتراف مى‏كند: «قتل على علیه‏السلام فى محرابه لشدة عدله.»
یعنى: على به سبب شدت عدالتش، در محرابش كشته شد.

پي نوشت ها:

1ـ محقق و نویسنده.
2ـ نهج البلاغه، حكمت 437.
3ـ فرهنگ معارف اسلامى، ص 1241.
4ـ ابن ابى الحدید، شرح نهج‏البلاغة، ج 20، ص 276.
5ـ همان.
6ـ عبدالواحد تمیمى آمدى، غررالحكم و دررالكلم، ج 1، ص 84، ح 1733.
7ـ اعراف / 96.
8ـ روم / 41.
9ـ شورى / 29.
10ـ «بالعدل تتضاعف البركات.» عبدالواحد تمیمى آمدى، پیشین، ص 291، ح 33.
11ـ «الظلم یطرد النعم.»، همان، ص 38، ح 760.
12ـ «الظلم یزل القدم و یسلب النعم و یهلك الامم». همان، ص 86، ح 1762.
13ـ همان، ص 141، ح 857 و 856.
14ـ همان، ج 2، ص 187، ح 715.
15ـ همان، ص 209، ح 1068.
16ـ همان، ج 1، ص 329، ح 30.
17ـ همان، ص 385، ح 23.
18ـ بوستان سعدى ـ باب اول ص 59
19ـ یعنى: كار ملت جز با اصلاح زمامداران و وضع زمامداران جز با درستى كار ملت اصلاح نمى‏شود. نهج البلاغه، خطبه216.
20ـ مستدرك نهج البلاغه، ص 163.
21ـ عبدالواحد تمیمى آمدى، پیشین، ص 194، ح 292.
22ـ نهج‏البلاغه، خطبه 40.
23ـ عبدالواحد تمیمى آمدى، پیشین، ج 2، ص 368، ح 459.
24ـ همان، ج 1، ص 37، ح 753.
25ـ همان، ج 2، ص 306، ح 63.
26ـ همان، ج 1، ص 403، ح 16.
27ـ همان، ج 2، ص 187، ح 715.
28ـ دستور معالم الحكم، ص 17.
29ـ جاثیه / 37.
30ـ نساء / 36.
31ـ لقمان / 18.
32ـ بوستان سعدى، باب اول، ص 63.
33ـ اعراف / 179.
34ـ مستدرك نهج البلاغه، ص 186.
35ـ نساء / 58.
36ـ مائده / 42.
37ـ نهج البلاغه، خطبه 216.
38ـ همان.
39ـ همان، نامه 45.
40ـ همان، نامه 31.
41ـ همان، نامه 5.
42ـ همان، نامه 20.
43ـ همان، نامه 32.
44ـ همان، نامه 65.
45ـ همان، نامه 55.
46ـ همان، نامه 35.

منبع:درگاه پاسخگویی به مسائل دینی

وصف دنيا در نهج البلاغه

وصف دنيا در نهج البلاغه
 
اگر خواهان شناخت فردي باشيم بايد به اثر و عمل او نگاه كنيم . يكي از طرق شناختن خداي متعال، قرائت قرآن كريم و تدبير در آن مي باشد. براي معرفت يافتن به اهل بيت عليهم السلام به سخنان و سيره عملي ايشان توجه مي نمائيم. در مورد حضرت علي عليه السلام، اين يگانه دهر، هرچه بخوانيم و بگوييم كم است وحق ايشان را ادا ننموده ايم. مولا را چگونه معرفي نمائيم، حال آنكه او را نشناخته ايم. يكي از راه هاي شناخت مولي الموحدين، مطالعه سخنان ايشان مي باشد كه اكثر فرموده هاي اين امام همام درنهج البلاغه جمع آوري شده است. بر آن شديم كه براي شناساندن ايشان نمي از يَِم نهج البلاغه برگرفته وبه كام عطشان عاشقان امام بنشانيم. در نهج البلاغه موضوعات بسياري يافت مي شود كه ما موضوع " وصف دنيا" را انتخاب نموده و اميد داريم كه تذكري براي همه شيعيان امام باشد تا از غفلت نجات يابيم:

فاني بودن دنيا

من شما را از دنيا مي ترسانم كه - دركام- شيرين است و - در ديده – سبز و رنگين. پوشيده در خواهش هاي نفساني، و – با مردم – دوستي ورزد با نعمت هاي زودگذر اين جهاني. متاع اندك را زيبا نمايد، و در لباس آرزوها در آيد، و خود را به زيور غرور بيارايد. شادي آن نپايد، و از اندوهش ايمن بودن نشايد. فريبنده اي است بسيار آزار دهنده، رنگ پذيري است ناپايدار ، فنا شونده اي مرگبار ، كشنده اي تبهكار. چون با آرزوي خواهندگان دمساز شد، و با رضاي آنان هم آواز، بينند- سرابي بوده است- و بيش از آن نيست.
كسي از نعمت آن در سروري نبود، جز كه پس آن اشكي از ديده هايش پالود؛ و روي خوش به كسي نياورد، جز آنكه با سختي وبد حالي پشت بدو كرد؛ و در خور دنياست كه اگر بامداد ياور كسي بود، شامگاهش ناشناس انگارد؛ و اگر از سويي گوارا و شيرين است، از سوي ديگر تلخي و مرگ با خود آرد. كسي از نعمت آن طرفي نبندد، جز آنكه از مصيبت هايش بدو رنجي رسد؛ و شامگاهان زير پرآسايشش نخسبد، جز آنكه بامدادان ، شاهبال بيم بر سر او فرو كوبد. سخت فريبنده اي است و فريبا است آنچه در آن است، سپري شونده است و سپري است هر كه بر آنست. توشه نيك از آن نتوان برداشت جز پرهيزگاري و ترس از پروردگار. كسي كه از دنيا كمتر بهره دارد، از آنچه موجب ايمني اوست بيشتر دارد، و آن كه از دنيا نصيب بيشتر گيرد، از آنچه موجب هلاك اوست بيشتر گرفته و به زودي زوال پذيرد. بسا كسي كه بدان اعتماد كرد، و ناگهان مزه تلخ مصيبت را بدو چشاند، و بسا صاحب اطميناني كه ناگهانش در خاك و خون نشاند. بسا صاحب عظمتي كه او را خرد و ناچيز ساخت، و بسا نازنده اي كه او را به خواري انداخت. دولت آن زود گذر است و عيش آن تيره و تار. گواراي آن شور است و شيرين آن با تلخي آميخته، غذاي آن زهر، و اسباب ودستگاه آن پوسيده در هم ريخته. زنده آن در معرض مردن، تندرستش دستخوش در بيماري به سر بردن. ملك آن برده، عزيز آن شكست خورده . آن كه از آن فراوان دارد، گرفتار نكبت و وبال ، و آن كه بدو پناه برده ، ربوده مال. آيا شما در جاي آنان به سر نمي بريد كه مردند؟ عمري درازتر از شما داشتند، و آثاري پايدارتر به جا گذاشتند، و تخم آرزو بيشتر در دل كاشتند، و شمارشان فزونتر بود، و سپاهيانشان فراگيرتر. دنيا را چسان پرستيدند، و آن را چگونه بر خود گزيدند؟ سپس از آن رخت بربستند، بي توشه اي كه كفايت آنان تواند و يا مركبي كه به منزلشان رساند. شنيده ايد دنيا يكي از آنان را با فديه اي واگذارده باشد، يا به گونه اي ياري شان داده ، يا با آنان به نيكي به سر برده؟ نه چنين است كه سختي آن بدانها چنان رسيد كه پوست و گوشتشان را دريد. با سختيها ، سستشان كرد؛ و با مصيبت ها، خوارشان نمود ، و بيني شان را به خاك ماليد، و زير پايشان سود؛ و دشواريهاي زمانه را بر آنچه با آنان كرد، افزود. ديديد چگونه آن را كه برابرش فروتني كرد، و برخويشتنش گزيد و روي بدو آورد، نشناخت، و با او نساخت تا آنكه بار بستند و براي هميشه از آن گسستند. آيا جز گرسنگي ، توشه اي همراهتان كرد؟ يا جز در سختي شان فرود آورد؟ يا روشني آن برايشان جز تاريكي بود؟ يا جز پشيماني چيزي بدرقه راهشان نمود؟ پس چنين دنيايي را مي گزينيد؟ يا بدان اطمينان مي كنيد؟ يا آزمند آن مي شويد؟ بد خانه اي است براي كسي كه بدان گمان بد نيارد، يا در آن خود را از بيم وي ايمن شمارد. (1)

انذار از دنيا

شما را از دنيا مي پرهيزانم، كه منزلگاهي است ناپايدار؛ نه خانه ي ماندن و نه جايگاه قرار. خود را آراسته و به آرايش خويش شيفته است، و ديگران را به زينت خويشتن فريفته. خانه اي نزد خداوند آن خوار. و متاعي بي مقدار . حلال آن را به حرامش معجون داشته است؛ و خوبي آن را به بدي اش مقرون و زندگاني اش را به مرگ آميخته است؛ و در كاسه شهدش، شرنگ ريخته است . خداوند تعالي آن را براي دوستانش نگزيد، و در دادن آن به دشمنانش بخل نورزيد. خير آن اندك است، و شر آن آماده، فراهم آن پريشان و ملك آن ربوده؛ و آبادان آن رو به ويراني نهاده. آنچه ويران گردد، خانه خوبي نيست و به كار نيايد، و عمري كه چون توشه پايان پذيرد، زندگاني به شمار نيايد. و روزگاري كه چون پيمودن راه به سر آيد ، دير نپايد .آنچه را خدا بر شما واجب كرده مطلوب خود شماريد، و توفيق گزاردن حقي را كه از شما خواسته ، هم از او چشم داريد، و پيش از آنكه مرگ شما را فرا خواند، گوش به دعوتش بداريد. (2)
ويژگيهاي آنان كه دنيا را رها كرده اند
آنان كه خواهان دنيا نيستند، دلهاشان گريان است، هر چند بخندند، و اندوهشان فراوان است، هر چند شادمان گردند وبا نفس خود در دشمني بسيار به سر برند، هر چند ديگران بر آنچه نصيب آنان شده، غبطه خورند. (3)

غفلت انسان

ياد مرگ از دل هاي شما رفته است و آرزوهاي فريبنده جاي آن را گرفته. دنيا بيش از آخرت مالكتان گرديده و اين جهان، آن جهان را از يادتان برده . همانا شما برادران ديني يكديگريد، چيزي شما را از هم جدا نكرده، جز درون پليد و نهاد بد كه با آن به سر مي بريد نه هم را ياري مي كنيد، نه خيرخواه هميد، نه به يكديگر چيزي مي بخشيد ، و نه با هم دوستي مي ورزيد. شما را چه مي شود كه به اندك دنيا ، كه به دست مي آوريد، شاد مي شويد؛ و از بسيار آخرت، كه از دستتان مي رود، اندوهناك نمي گرديد؟ و اندك دنيا را كه از دست مي دهيد، نا آرامتان مي گرداند؛ چندانكه اين نا آرامي در چهره هاتان آشكار مي شود، و ناشكيبا بودن از آنچه بدان نرسيده اند، پديدار. گويي كه دنيا شما را خانه اقامت و قرار است، و كالا و سود آن هميشه براي شما پايدار. چيزي شما را باز نمي دارد؛ از آنكه عيب برادر ديني خود را - كه از آن بيم دارد- روياروي اوبگوييد، جز آنكه مي ترسيد، او همچنان عيب را – كه در شماست- به رختان آرد. در واگذاشتن آخرت و دوستي دنيا با هم يك دل هستيد و هر يك از شما دين را بر سر زبان داريد. چنان از اين كار خشنوديد كه كارگري كار خود را به پايان آورده، و دوستي خداوند خويش را حاصل كرده . (4)

دنيا محل آرامش نيست

دنيا خانه نيست ، شدن است و رنج بردن و دگرگوني پذيرفتن، و عبرت گرفتن . نشان نابود شدن، اينك روزگار، كمان خود را به زه كرده است، تيرش به خطا نرود، و زخمش به نشود؛ بر زنده تيرمرگ ببارد، و تندرست را به بيماري از پا در آرد، و نجات يافته را درناتواني و ماندگي دارد. خورنده اي است كه روي سيري نبيند، نوشنده اي است كه تشنگي اش فرو ننشيند . و نشان رنج دنيا، اينكه: آدمي فراهم مي كند آنچه نمي خورد، و مي سازد آنچه در آن نمي نشيند؛ پس به سوي خدا مي رود، نه مالي برداشته و نه خانه اي با خود داشته و نشان دگرگوني آن، اينكه : كسي را كه بدو رحمت آرند بيني كه –روزي – حسرت وي خورند، و حسرت خورده را بيني كه بر او رحمت برند؛ و اين نيست جز به خاطر نعمتي كه رخت بر بسته، و يا نقمتي كه فرود آمده و بار گسسته. و نشان عبرت دنيا، اينكه: آدمي بدانچه آرزو دارد ، نزديك مي شود و رسيدن اجل رشته آرزوي او را مي برد. نه آنچه آرزو داشت به دست آمده، و نه آن كه مرگ ، چشم بدو دوخته، واگذارده است. پاك و منزه است خدا! شادي دنيا چه فريبنده است؛ و سيرآبي آن چه تشنگي آورنده ؛ و سايه آن چه گرم وسوزنده . نه آينده مرگ را ردّ توان كرد، ونه گذشته را باز توان آورد. پاك و منزه است خدا، چه نزديك است زنده به مرده، به خاطر پيوستن بدان، و چه دور است مرده از زنده ، به خاطر بريدن وي از آن!(5)

پايان دنيا مرگ است

دنيا خانه اي است فرا گرفته بلا، شناخته به بيوفايي، نه به يك حال پايدار است، و نه مردم آن از سلامت برخوردار.دگرگوني پذيرد، رنگي دهد و رنگ ديگر گيرد. زندگي در آن ناباب است ، و ايمني در آن ناياب و مردم دنيا نشانه هايند، كه آماجشان سازد. تيرهاي خود به آنان افكند و به كام مرگشان در اندازد.
و بندگان خدا! بدانيد كه شما و آنچه درآنيد ( دنيا)، به راه آنان كه پيش از شما بودند روانيد كه زندگاني شما از شما درازتر بود، و خانه هاشان بسازتر و يادگارهاشان ديربازتر( دراز مدت). كنون آواهاشان نهفته شد، و بادهاشان فروخفته.
تن هاشان فرسوده گرديد، خانه هاشان تهي، و نشان هاشان ناپديد. كاخ هاي افراشته و بالش هاي انباشته را به جا نهادند، و زير سنگها و درون گورهاي به هم چسبيده فتادند، جايي كه آستانه اش را ويراني پايه است، و استواري بنايش را خاك، مايه. جاي آن نزديك است، و باشنده ي آن دور و به كنار، ميان مردم محله اي ترسان، به ظاهرآرام و در نهان گرفتار. نه در جايي كه وطن گرفته اند، انس گيرند و نه چون همسايگان يكديگر را پذيرند. با آن كه نزديك به هم آرميده اند ، خانه هم را نديده اند و چسان يكديگر را ديدار كنند كه فرسودگي شان خرد كرده است، و سنگ و خاك آنان را در كام فرو برده.
گويي شما هم به جايي رفته ايد كه آنان رفته اند، وآن خوابگاه به گروتان برداشته و آن امانت جاي شما را در كنار خود داشته. پس چگونه خواهيد بود اگر كار شما به سرآيد و گورها گشايد؟" آن هنگام آزموده مي شود هر كس بدانچه پيشاپيش فرستاده، و باز گردانيده مي شوند به سوي خدا كه مولاي راستين آنهاست و به كارشان نيايد آنچه به دروغ برمي بافتند. ( يونس /30)(6)
چه ستايم خانه اي را كه آغاز آن رنج بردن است، و پايان آن مردن . در حال آن حساب است و در حرام آن عقاب. آن كه در آن بي نياز است، گرفتار است؛ و آن كه مستمند است، اندوهبار . آن كه در پي آن كوشيد بدان نرسيد، و آن كه به دنبال آن نرفت، او رام وي گرديد. آن كه بدان نگريست، حقيقت را به وي نمود، و آن كه در آن نگريست، ديده اش را بر هم دوخت. (7)

دنيا محل آزمايش

هان! دنيا خانه اي است كه از گزند آن ايمني نيست، مگر هم در آن خانه ، كاري كنند كه توشه آخرت است نه به كار دنيا پردازند. چه آن مايه حسرت است. مردم به دنيا مبتلايند، و به بوته آزمايش در آيند. پس آنچه براي دنيا گرفته اند، حساب آن بكشند، واز آنان بستانند؛ و آنچه براي جز دنيا به دست آورده اند، بدان رسند و در نعمت آن بمانند. دنيا در ديده صاحب خردان، چون سايه ي پس از زوال است، كه گسترده ناشده در هم رود، و افزون نشده كاهش يابد. (8)

سفارش به مردم

بندگان خدا! شما را سفارش مي كنم اين دنيا را كه وانهنده شماست واگذاريد، هر چند وانهادن آن را دوست نمي داريد. دنيايي كه تن ها را كهنه مي كند، هرچند نوشدن آن را خوش داريد. مَثل شما و دنيا، چون گروهي همسر است كه به راهي مي روند، و تا در نگرند آن را مي سپرند، و يا قصد رسيدن به نشاني كرده اند و گويي بدان رسيده اند. چه كوتاه است فرصت كسي كه تازد تا راهي كه در پيش دارد به سر رسد، و يا آنكه روزي فرصت دارد نه بيش و مرگش از در رسد، و خواهاني شتابان در پي او افتاده، و او را مي راند تا در دنيا نماند. پس در عزت و ناز دنيا بر يكديگر پيشدستي مكنيد؛ و به آرايش و آسايش آن شادمان مشويد، و از زيان و سختي آن ناشكيبا مباشيد كه عزت و نازش ، پايان يافتني است، و آرايش و آسايش آن سپري شدني، و زيان و سختي آن تمام شدني؛ و هر مدتي از آن سرآمدني وهر زنده آن مردني.
آيا نشانه ها كه از گذشتگان به جاي مانده شما را از دوستي دنيا باز نمي دارد؟ و اگر خردمنديد مرگ پدرانتان كه در گذشته اند، جاي بينايي و پند گرفتن ندارد. نمي بينيد گذشتگان شما باز نمي آيند، و ماندگان نمي پايند! نمي بينيد مردم دنيا روز را به شب و شب را به روز مي آرند و هر يك حالتي دارند! مرده اي است كه بر او زاري كنند. زنده اي كه تسليتش گويند. افتاده اي بيمار، بيمارپُرسي تيمارخوار. و ديگري كه جان مي دهد، و دنيا جويي كه مرگ به دنبالش مي دود، و غافلي به خود وانگذاشته و ماندگان پي گذشتگان را داشته.
هان! برهم زننده لذت ها، تيره كننده شهوت ها، و بُرنده آرزوها را به ياد آريد آنگاه كه به كارهاي زشت شتاب مي آريد، و از خدا ياري خواهيد بر گزاردن واجب او، چنانكه شايد، و نعمت و احسان او كه به شمار نيايد. (9)
اميرالمومنين عليه السلام در فرازهاي فوق ، ضمن معرفي و توصيف دنيا ، به انسان ها مي آموزد كه دراين دنيا با اين مولفه ها چگونه زندگي نمايند تا دچار خسران نگردند از خداي مهربان گوش شنوا طلب مي نمائيم تا از فرمايشات امام بهره جوييم.

پي نوشتها:

1- خطبه 111،

2- خطبه 113.
3- همان.
4- همان.
5- خطبه 114.
6- خطبه 226.
7- خطبه 82.
8- خطبه 63.
9- خطبه 99.


گستردگي موضوعات نهج البلاغه

گستردگي موضوعات نهج البلاغه

علاوه بر فصاحت و بلاغت و زيبايي لفظي و آرايش هنري بي نظير در نهج البلاغه ، معاني ژرف و مفاهيم والاي نهج البلاغه است كه به اين كتاب بي‎نظير به درازاي تاريخ، جاودانگي بخشيده است؛ مفاهيم عميقي كه با فطرت انسان گره خورده و از سرچشمة وحي مايه گرفته و از آبشار كلام علي ـ عليه السّلام ـ در بستر زمان، بر پهن دشت زندگي انسان‎ها جريان يافته است.
نهج البلاغه كتاب زندگي، كتاب چگونه زيستن، كتاب چگونه انديشيدن، كتاب چگونه پرستيدن است، كتاب چگونه در پيچ و خم‎هاي زندگي با مشكلات دست و پنجه نرم كردن است. كتاب مكتبي حركت كردن و ارزشي حكومت كردن است. نهج البلاغه، كتاب زهد است، كتاب عشق است، كتاب جنگ است، كتاب پرستش است، كتاب حكمت و فلسفه است، كتاب سياست و حكومت است، كتاب چگونه استفاده كردن از نعمت‎هاي دنيا براي زندگي جاودان آخرت است... .
به تعبير استاد فرزانه مرحوم شهيد مطهري:
از امتيازات برجستة سخنان اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ ـ كه به نام «نهج البلاغه» امروز در دست ماست ـ اين است كه محدود به زمينة خاصي نيست. علي ـ عليه السّلام ـ ـ به تعبير خودش ـ تنها در يك ميدان اسب نتاخته است؛ در ميدان‎هاي گوناگون ـ كه احياناً بعضي با بعضي متضاد است ـ تكاور بيان را به جولان در آورده است. نهج البلاغه شاهكار است امّا نه تنها در يك زمينه، مثلاً موعظه يا حماسه، يا فرضاً عشق و غزل، يا مدح و هجا و غيره، بلكه در زمينه‎هاي گوناگون. علي ـ عليه السّلام ـ سخن را براي خود سخن و اظهار سخن‎وري ايراد نكرده است، سخن براي او وسيله بوده نه هدف؛ او نمي‎خواسته است به اين وسيله يك اثر هنري و يك شاهكار ادبي ازخود باقي بگذارد. بالاتر اينكه سخنش كليّت دارد و محدود به زمان و مكان و افراد معيني نيست، مخاطب او انسان است و به همين جهت نه مرز مي‎شناسد و نه زمان.[1]
مرحوم سيد رضي گردآورنده نهج البلاغه نيز در مقدمة خويش بر اين كتاب به ابعاد گوناگون سخنان امام ـ عليه السّلام ـ اشاره دارد آنجا كه مي‎نويسد:
و از فضيلت‎هاي شگفت‎آور ـ كه علي ـ عليه السّلام ـ بدان ممتاز است و در آن بي‎انباز ـ اين است كه اگر كسي در گفتار او بنگرد كه در پارسايي وموعظت است و در بازداشتن از دنيا و پرداختن به آخرت وبدان ننگرد كه اين فقره‎ها گفته كسي است كه صاحب قدري است والا، و فرماني است روا، گردن‎ها در طاعتش خم، و حكمش بر همه مسلّم؛ بي‎هيچ گمان آن را سخن زاهدي داند گوشه‎نشين، وعابدي خلوت گزين، در به روي خود بسته، در گوشة خانه‎اي به عزلت نشسته، يا ازشهر و مردمش بريده و در دل كوهي خزيده، كه جز نَفَس خود آوازي نشنود، و جز پيكر خودش كسي را نبيند؛ و هرگز نپذيرد كه اين عبارت‎ها گفتة رزم‎آوري است كه با تيغ آهيخته در ميدان ستيزد و با دليران در آويزد، سرها بيندازد و تنها به خاك و خون آميزد و از كارزار باز گردد در حالي كه از شمشير او خون روان است، خوني كه از دل كشتگان است، با اين همه در چنين حالي او پيشواي از دنيا گذشتگان است و قدوة برگزيدگان.
اين فضيلت‎هاي شگفت‎انگيز و اين ويژگي‎هاي ظرافت‎خيز، تنها در او گرد‌ آمده است كه صفت‎هاي ضد يكدگر را در خود فراهم آورده و ناسازواران را با هم سازواري داده.[2]

دسته‎بندي‎هاي موضوعي نهج البلاغه

برپايه آنچه گفته شد، نهج البلاغه از موضوعات مختلف و ميدان‎هاي متفاوتي سخن به ميان آورده است، كه در تقسيم‎بندي موضوعي مطالب آن، تاكنون كتاب‎هاي گوناگوني به رشتة تأليف در آمده است. ما براي آشنايي اجمالي خوانندگان گرامي، نمونه‎هايي از آن را به اختصار مي‎آوريم .
- استاد شهيد مرحوم مطهري در كتاب سيري در نهج البلاغه خويش دربارة تقسيم بندي كلمات نهج البلاغه مي‎نويسد:
مباحث نهج البلاغه ـ كه هر كدام شايستة بحث و مقايسه است ـ به قرار ذيل است:
1. الهيّات و ماوراء الطبيعه؛ 2. سلوك و عبادت؛ 3. حكومت وعدالت؛ 4. اهل بيت و خلافت؛ 5. موعظه و حكمت؛ 6. دنيا و دنياپرستي؛ 7. حماسه و شجاعت؛ 8. ملاحم و مغيبات؛ 9. دعا و مناجات؛ 10. شكايت و انتقاد از مردم زمان؛ 11. اصول اجتماعي؛ 12. اسلام و قرآن؛ 13. اخلاق و تهذيب نفس؛ 14. شخصيّت‎ها، و يك سلسله مباحث ديگر.[3]
آن گاه استاد در ضمن مباحث، به توضيح هر يك از موضوعات فوق به اجمال و اختصار مي‎پردازند.
- استاد مرحوم دكتر سيد جواد مصطفوي نيز در كتاب «پرتوي از نهج البلاغه» در مورد تقسيم بندي موضوعي نهج البلاغه مي‎نويسد:
موضوعات نهج البلاغه از لحاظ اهميت به سه دسته تقسيم مي‎شوند:
دسته اوّل: مطالبي كه زياد تكرار شده و با مضامين و عبارت مختلف آمده و در درجة اوّل اهميت است.
دسته دوم: مطالبي كه كمتر تكرار شده و از نظر امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ در درجة دوم اهميت است.
دسته سوم: متفرقات و مطالبي كه تكرار نشده و حضرت روي آنها تكيه نكرده و فقط به صورت اشاره بيان فرموده‎اند؛ مانند علم نجوم و...
دستة سوم حدود پنج درصد نهج البلاغه را تشكيل مي‎دهد و نود و پنج درصد ديگر مربوط به دو دستة ديگر است.
دستة اوّل شامل ده موضوع است: 1. خداشناسي، صفات جلال و جمال؛ 2. نظم جهان و وظيفة انسان در اين جهان؛ 3. پيامبر اسلام و اهميت رهبري او؛ 4. جهاد در راه خدا؛ 5. سيماي علي در نهج البلاغه؛ 6. نقش قرآن در رهبري امت اسلام؛ 7. حكومت در اسلام، وظايف حاكم و مردم؛ 8. حق و عدالت؛ 9. تقوا و پرهيزكاري؛ 10. بيت المال و خزانة كشور اسلامي.
دستة دوم: در نهج البلاغه كمتر تكرار شده و شامل دوازده موضوع است: 1. معاصرين حضرت اعم از نيك و بد؛ 2. دربارة علم و دانش؛ 3. عبادات، فروع دين؛ 4. موقعيت زن؛ 5. اهميت وحدت كلمه و زيان اختلاف؛ 6. خصلت‎هاي ناپسند، عجب، تكبر و...؛ 7. اسلام و خصوصيات دين؛ 8. ملاحم و مغيبات؛ 9. صبر و بردباري؛ 10. اصلاح ذات البين؛ 11. همسايگان و حقوق آنان؛ 12. دستگيري از ايتام و فقرا.[4]
آن گاه ايشان در نوع تقسيم بندي موضوعي مي‎نويسند:
روش ديگر اين است كه يكي از موضوعاتي را كه تقريباً شامل همة آن بيست و سه موضوع باشد انتخاب كنيم و آن موضوع «ويژگي‎‏هاي حكومت علي ـ عليه السّلام ـ» است. چون نود و هشت درصد خطبه‎ها (و نامه‎ها) در زمان حكومت آن حضرت صادر شده و كلمات قصار را هم نمي‎دانيم چون مدركي نداريم كه چه وقت صادر شده. بنابراين، اين موضوع تقريباً همة نهج البلاغه را پوشش مي‎دهد و موضوعي بسيار با اهميت است؛ زيرا حكومت آن حضرت با اينكه چهار سال و نه ماه بيشتر طول نكشيد حكومت نمونة اسلامي و حقّ و عدل بود و در تاريخ زندگي بشر و در ميان حاكمان و واليان ديگر بي‎نظير بود. ويژگي‎هايي داشت كه در ساير حكومت‎ها نبوده است. اين خصوصيات دوازده تاست كه بدين شرح است: اوّل: آنكه حضرت همواره خدا را در نظر داشت؛ دوّم:‌ با آزادي كامل و رأي صد در صد مردم انتخاب شد...؛ سوم: به كلية مسايل جامعه و امور جزئي و كلّي مردم رسيدگي مي‎كرد... چهارم: به مردم آزادي مي‎داد و آنها را به كاري مجبور نمي‎كرد، پنجم: با صداقت و صريح اللهجه بود و از شيّادي و دغل‎كاري و دسيسه‎بازي بر حذر بود؛ ششم: زندگي ساده‎اي داشت و مانند فقيرترين افراد جامعه زندگي مي‎كرد؛ هفتم: حكومت كردن براي او وسيله بود نه هدف؛ هدف او اعلاي كلمة حق و پيشرفت اسلام بود؛ هشتم: عدالت را در حد بسيار بالا رعايت مي‎كرد؛ نهم: در تقسيم بيت المال مساوات را رعايت مي‎كرد؛ دهم: سنت پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را ملاك عمل خويش قرار داده بود و پيروي از آن را موجب سعادت مي‎دانست؛ يازدهم: اتلاف وقت نمي‎كرد و از لحظات عمرش به نفع مسلمين استفاده مي‎فرمود؛ دوازدهم: براي رضاي خدا مي‎جنگيد و هدف توسعه طلبي و افزون خواهي و استعمار و استثمار و خونريزي نداشت، و جنگ‎هاي آن حضرت ـ كه اكثر عمر حكومتش را در جنگ گذرانيد ـ در اين بخش قابل بررسي است. اينها ابعاد مختلف حكومت علي ـ عليه السّلام ـ است كه در گفتار بعد به توضيح آن خواهيم پرداخت.»[5]
- شيخ ثروت منصور هيكل مصري در كتاب خود «هدي و نور من كلام امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ» سخنان آن حضرت را در هفت موضوع گردآوري كرده است، بدين ترتيب:
1. شناسايي خدا؛ 2. توصيف آفريده‎هاي زمين و آسمان؛ 3. بعثت پيامبران؛ 4. جلوگيري از بدعت‎ها و ياد مرگ؛ 5. نكوهش اهل تكبر؛ 6. تلاش براي دنيا نه دلبستگي به آن؛ 7. كلماتي كه به صورت شعر و نثر در زمينه‎هاي سفارش و اندرز و دعا و مناجات از آن حضرت به جاي مانده است.[6]

دسته‎بندي استاد لبيب بيضون

استاد لبيب بيضون نيز در كتاب ارزشمند خود «تصنيف نهج البلاغه» در ابتدا كلّ نهج البلاغه را در ده باب دسته‎بندي مي‎كند، آن گاه با تفكيك سخنان آن حضرت از يكديگر اين ده باب را به 430 فصل و مبحث مي‎رساند و هر بخش از كلام آن حضرت را درجاي خود قرار مي‎دهد. ايشان در مقدمة كوتاه خود بر اين كتاب مي‎نويسند:
به راستي چه دشوار است كتابي همانند نهج البلاغه را ـ كه در آن انبوهي از مفاهيم و معاني و دريايي از افكار وجود دارد ـ بتوان در ابواب و فصول و مباحثي جاي داد... و من نهج البلاغه را در ده باب اساسي بدين گونه جاي دادم:
1. اصول دين (عقايد)؛ 2. فروع دين (عبادات و معاملات)؛ 3. پيشوايي و پيشوايان؛ 4. سيرة امام علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ ؛ 5. حوادثي كه در خلافت امام علي ـ عليه السّلام ـ به وقوع پيوست؛ 6. سياست كشورداري؛ 7. شؤون اجتماعي؛ 8. انسان و ابعاد مختلف آن؛ 9. اندرزها و راهنمايي‎ها؛ 10.فهرستي از اخلاقيات پسنديده و خصلت‎هاي نكوهيده.
آن گاه هر يك از اين ابواب را به چند فصل و هر فصلي را به چند مبحث تقسيم كردم كه تعداد اين مباحث به 430 مي‎رسد.
سپس ايشان به عنوان مثال در باب اوّل، اصول دين را به نه فصل زير تقسيم‎بندي مي‎كنند: فصل اوّل: توحيد و شناخت خدا؛ فصل دوم: پرستش براي خدا؛ فصل سوم: آفرينش و آفريدگان؛ فصل چهارم: عدل الهي و تكليف؛ فصل پنجم: قضا و قدر؛ فصل ششم: نبوت و انبيا؛ فصل هفتم: قرآن و سنت؛ فصل هشتم: اسلام و ايمان؛ فصل نهم: معاد و حساب.[7]

دسته‎بندي موضوعي به گونه‎اي ديگر

البته به نظر نگارنده دسته‎بندي موضوعي ديگري را در مورد مجموعة سخنان آن حضرت به ويژه نهج البلاغه مي‎توان مورد توجه قرار داد، بدون اينكه مجبور باشيم كلمات ‌آن حضرت را مگر در حد ضرورت قطعه قطعه كنيم. در اين دسته‎بندي روح كلي حاكم بر كلام امام ـ عليه السّلام ـ ملاك تقسيم‎بندي قرار مي‎گيرد، بدين صورت كه بيش از دو سوم از سخنان امام ـ عليه السّلام ـ مربوط به دوران حكومت آن حضرت و مشكلاتي است كه در برخورد با جريانات انحرافي با آن مواجه بودند. اين بخش را مي‎توان بدين شكل دسته‎بندي كرد:
1. موضوع «متقين»: حكومت عدالت خواهانة آن حضرت، شيوه‎ها و اسلوب حكومت بر پاية آرمان‎ها و ارزش‎هاي الهي، خطابه‎هايي كه حضرت در اين رابطه القا فرمودند، دستور العمل‎ها و نامه‎هاي وي به استانداران و كارگزارانشان در بيان آداب چگونگي معاشرت با مردم. كه همة اين عناوين ـ بدون اينكه خطبه‎ها و نامه‎ها قطعه قطعه شود ـ تحت عنوان متّقين آورده مي‎شود.
2. موضوع «غاصبين»: دوران بيست و پنج سالة سكوت و خانه‎نشيني آن حضرت، سخنان مربوط به ماجراي سقيفه، موضع‎گيري‎هاي آن حضرت در زمان حكومت عمر و ابوبكر، جريان شوراي شش نفره و مواضع آن حضرت در زمان خلافت عثمان و سخناني كه از آن حضرت در نهج البلاغه و جاهاي ديگر در اين ارتباط آمده است.
3. موضوع «ناكثين»: سخنان و نامه‎هاي حضرت در اين زمينه و در مورد جنگ جمل و پي‎آمدهاي آن.
4. موضوع «قاسطين»: افشاگري و روشنگري‎هاي آن حضرت در مورد معاويه و حزب مرموز اموي و نفوذ آنان در دستگاه خلافت اسلامي، و نامه‎هاي مكرر آن حضرت به معاويه، جنگ صفين و پي‎آمدهاي آن.
5. موضوع «مارقين»: جريان خوارج و چگونگي شكل گيري آنان، روشنگري‎ها و سخنان آن حضرت در مذاكرات و گفتگو با آنان، شعارها و عملكرد خوارج واصول برخورد با تفكر، شعارها و عملكرد آنان؛ جنگ نهروان و پي‎آمدهاي آن.
6. موضوع «ساكتين»: افرادي كه خود را از صحنه‎هاي سياسي ـ اجتماعي بركنار مي‎دانستند و به علي و معاويه كاري نداشتند و ورود در اين مسائل را فتنه مي‎ديدند؛ ريشه‎يابي اين تفكر و سخنان آن حضرت در مورد اين جريان.
علاوه بر اين شش موضوع، ساير سخنان و نامه‎ها و كلمات كوتاه آن حضرت را مي‎توان در موضوعات زير جاي داد:
7. اصول دين و عقايد: سخنان مربوط به ذات ربوبي خداوند متعال و صفات جلال و جمال او، آفرينش جهان و موجودات، جايگاه فرشتگان، عالم پس از مرگ، قيامت، داستان پيامبران و... .
8. مواعظ و اخلاق: نكوهش دنيا و دنيا خواهي و مقام پرستي، نكوهش خصلت‎هاي ناپسند، نظير بخل، حسد، تكبر و...، توجه دادن انسان‎ها به ابعاد معنوي و فلسفه وجودي و مبدأ پيدايش خويش و اندرزهاي مربوط به حكمت عملي در زندگي.
9. اشعار، ادعيه و مناجات‎هاي كوتاه و بلند آن حضرت.
10. روايات فقهي و فلسفة احكام: سخنان مربوط به نماز، روزه، حج و... و قضاوت‎هاي آن حضرت.
11. ملاحم و مغيبات: پيش‎بيني‎ها و پيشگويي‎هاي آن حضرت در مورد حوادث و مشكلات پس از خود، بشارت به آمدن حضرت مهدي(عج) و... .
اين شيوه تقسيم‎بندي براي پژوهش در نهج البلاغه و تدريس موضوعي آن بسيار راهگشا خواهد بود. از سوي ديگر، چون غرض مرحوم سيد رضي در گردآوري نهج البلاغه ـ همان طور كه خود نيز در مقدمة نهج البلاغه يادآور مي‎شود ـ[8] تنها گردآوري سخنان آن حضرت در سه محور «خطبه‎ها»، «وصايا و نامه‎ها» و «كلمات قصار» آن حضرت بوده و ترتيب ديگري را رعايت نكرده‎اند لذا كسي كه براي مطالعه، نهج البلاغه را مي‎گشايد و از ابتدا شروع به خواندن مي‎كند، با موضوعات بسيار پراكنده‎اي روبه رو مي‎شود و در هر خطبه مسألة جديدي را مي‎يابد. و با تنظيم موضوعي سخنان آن حضرت با توجه به روح حاكم بر كلام بدون تقطيع آن، تا حدودي اين مشكل را مي‎توان برطرف نمود.[9]

پی نوشت :

[1] . سيري در نهج البلاغه، ص 31.
[2] . نهج البلاغه، از مقدمة شريف رضي.
[3] . مرتضي مطهري، همان، ص 31.
[4] . پرتوي از نهج البلاغه، ص 14 با تلخيص.
[5] . همان، ص 15 ـ 18. ايشان در پنج مقالة بعدي خود ـ كه پياده شدة چند جلسه درس ايشان بوده است ـ يعني تا صفحة 134 به توضيح اين ويژگي‎ها پرداخته‎اند.
[6] . ر.ك: نهج البلاغه و گردآورندة آن، انتشارات بنياد نهج البلاغه، 182.
[7] . ر.ك: لبيب بيضون، تصنيف نهج البلاغه، چاپ دوم، دفتر تبليغات اسلامي، 1408 ق.
[8] . مرحوم سيد رضي در مقدمة نهج البلاغه مي‎نويسد: ... به توفيق خدا به كار پرداختم و نخست خطبه‎هاي اعجاب انگيز، پس نامه‎هاي دلاويز، سپس سخنان كوتاه حكمت‎آميز را فراهم ساختم، و براي هر يك بابي گشودم و در هر باب برگ‎هايي افزودم تا آنچه اكنون در نظرم نيايد و در آبنده به دست آيد در آن جاي دهم... .
[9] . نگارنده به هنگام تدريس نهج البلاغه از اين دسته‎بندي بسيار سود برده است. و دانش پژوه با پي‎گيري حوادث و مسائل پيرامون سخن امام ـ عليه السّلام ـ و دنبال نمودن خطبه‎ها و نامه‎ها و كلمات قصار به صورت يك رشتة به هم پيوسته، به خوبي مي‎تواند از آن بهره‎مند شود و آن را در ذهن خود جاي دهد.
يك مبحث از مباحث فوق، يعني موضوع «مارقين» كه بر پاية «چهل» سخن از بيانات امام ـ عليه السّلام ـ ، از نهج البلاغه و غير نهج البلاغه تنظيم شده و حوادث تاريخي و توضيحات مربوط به آن ذيل هر سخن آمده، تحت عنوان «خارجيگري» به چاپ رسيده است، اميدوارم ساير موضوعات نيز با توفيق خداوند متعال در اختيار علاقه‎مندان قرار گيرد.


گذرى بر ابعاد سياست در نهج البلاغه

گذرى بر ابعاد سياست در نهج البلاغه
 

اين مقاله كوتاه اشاراتى دارد به جلوه هاى سياست در كتاب شريف نهج البلاغه و كلام اميرالمومنين (ع) كه تقديم حضورتان مى شود.

بدون ترديد دين مبين اسلام به عنوان جامع ترين، حيات بخش ترين و جاودانه ترين مكاتب و اديان براى همه جوانب و ابعاد زندگى بشر، احكام و قوانين پويا و زلال و زوال ناپذير تشريح نموده است.اين آيين زندگى بخش و سرسبز و آسمانى دستورات و قوانين مورد نياز زندگى بشر را بر شالوده فطرت و عقل پايه ريزى نموده است، با پايه ريزى بر اين دو محور مهم و سرنوشت ساز راه را براى رسيدن به كمالات عاليه انسانى و معراج روح و خوشبختى و سربلندى دنيوى و اخروى چنان هموار نموده است كه «رسد آدمى به جايى كه به جز خدا نبيند».
در آيات نورانى قرآن كريم بر اين حقيقت انكار ناپذير به شيوايى وروشنى تصريح شده است: فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التى فطرت الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذالك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون
«پس روى خود را متوجه آيين خاص پروردگار كن! اين فطرتى است كه خداوند انسان را بر آن آفريده، دگرگونى درآفرينش الهى نيست. اين است آيين استوار هر چند بيشتر مردم نمى دانند.»
ناگفته پيداست آيين آسمانى اى كه ريشه در عقل و فطرت دارد و بر اين دو معنا و زيربناى اساسى بنا نهاده شده نمى تواند نسبت به بديهى ترين و طبيعى ترين خواسته ها و نيازهاى عقل و فطرت انسانى و جوامع بشرى يعنى حكومت و سياست مهر سكوت بر لب زده و بى تفاوت بماند.مساله سياست در اقيانوس مواج و كرانه ناپذير نهج البلاغه تموج و جلوه اى عجيب و شگفت آور دارد كه فشرده و فهرست وار به چند نمونه آن اشاره مى كنيم:

نفى سكولاريسم يا جدا انگارى دين از سياست

پديده شوم «سكولاريسم» يا تفكيك جامعه دينى از جامعه سياسى كه از مسموم ترين و خائنانه ترين توطئه هاى دشمنان براى انزوا و غربت اسلام عزيز بوده و هست، از ديدگاه امام على (ع) به شدت مطرود و منفور است. در نگاه امام على (ع) دين با سياست چنان ممزوج شده و گره خورده است كه به هيچ وجه قابل تفكيك و جدايى نيست. به عبارت روشن تر «سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ماست.»
اين تز جاهلانه و پوچ گرايانه در كوثر كلمات نورانى و معجزه آميز على (ع) به اشكال گوناگون با شفافيت و صراحتى عجيب و باور نكردنى طرد شده است:
«اما والله لقد تقمصها فلان (ابن ابى قحافه) و. انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا ينحدر علنى السيل و لا يرقى الى الطير ... الخ (خطبه ۳)
آگاه باشيد! به خدا سوگند! ابابكر، جامه خلافت را بر تن كرده در حالى كه مى دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مى كند. او مى دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است و مرغان دور پرواز انديشه ها، به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت را رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پا خيزم؟ يا در اين محيط خفقان زا و تاريكى كه به وجود آوردند صبر پيشه سازم؟ كه پيران را فرسوده، جوانان را پير و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى دارد! پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با ديدگان خود مى نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى برند!
آرى حاكميت خداوند در حكومت صالحان و خلفاء الله تبلور مى يابد، چه پيامبران، امامان و صالحان نمايندگان خدا در روى زمين اند. واقعا چقدر شقاوت پيشه و خسرالدنيا والاخره بودند خوارج كه با استناد به جمله اى متخذ از آيات روشنگر قرآن (لا حكم الا الله) به جنگ قرآن و امام حق كه قرآن ناطق و خليفه الهى در زمين و ستون آفرينش است برآمدند. آرى «به نام دين سر دين را شكستند».
اما در رد منطق ارتجاعى خوارج كه ناشى از نهايت خشك مغزى و كور باطنى و گمراهى آنان بود با جمله اى موجز و معجزه آميز فرمود (كلمه الحق يراد بها الباطل) يعنى كلام حق را سپر و دستاويز هدف شوم خود و مقصد باطل و شيطانى اش نمودند و به اصطلاح سوراخ دعا را گم كردند!
پس در پاسخ خود فروختگان داخلى و خارجى كه زمزمه شوم و فتنه انگيز جدايى دين از سياست را سر مى دهند از سر درد بايد گفت:
سياست بى ديانت؟ مرگتان باد
ديانت بى سياست؟ مرگتان باد
نفى سياست «ماكياوليسم» كه مى گويند هدف وسيله را توجيه مى كند.
حركت سياسى امام على (ع) براساس ايمان و عقيده و آرمان است. خدامحورى و دين باورى و عدالتخواهى در جهان بينى سياسى امام حرف اول را مى زند و در پرده پرده كلامش سيلان دارد. در نگاه امام على (ع) كسانى كه برخلاف اراده خدا در نظام اجتماعى گام برمى دارند به نوعى شرك آلوده شده و شيطان را پيشرو و الگوى سياست خود ساخته اند. او در فرازى از خطبه هفتم چنين مى فرمايد:
اتخذوا الشيطان لامرهم ملاكا و اتخذهم له اشراكا، فباض و فرخ فى صدورهم و دب درح فى حجورهم و... منحرفان، شيطان را معيار كار خود گرفتند و شيطان نيز آنها را دام خود قرار داد و در دل هاى آنان تخم گذارد و جوجه هاى خود را در دامانشان پرورش داد. با چشمهاى آنان مى نگريست و با زبان هاى آنان سخن مى گفت پس با يارى آنها بر مركب گمراهى سوار شد و كردارهاى زشت درنظرشان زيبا جلوه داد مانند رفتار كسى كه نشان مى داد در حكومت شيطان شريك است و با زبان شيطان سخن باطل مى گويد. به روشنى روز مشخص است منطق باطل و منفعت جويانه مدعيان ماكياوليسم كه معتقدند براى نيل به اهداف غايى از هر راهى هر چند نامشروع و غيراصولى وارد و به هر وسيله اى متوسل شد با منطق الهى حضرت على (ع) كمترين سازگارى نداشته و به شدت طرد گرديده است.
امام على (ع) منادى توفنده و پرچم دار بزرگ سياست هاى الهى كه مبناى آن كتاب و قوانين خدا و موازين قسط و عدل امت مى باشد و از اين صراط مستقيم و حد و مرز مشخصى خارج نمى شود.
هنگامى كه به امام گفتند كه مردم به دنيا دل بسته اند معاويه با هدايا و پول هاى فراوان آنها را جذب مى كند شما هم از اموال عمومى بر اشراف عرب و بزرگان قريش ببخش و از تقسيم مساوى بيت المال دست بردار، تا بر تو گرايش پيدا كنند. برآشفت و در خطبه اى غرا و آتشين فرمود: آيا به من دستور مى دهيد براى پيروزى خود از جور ستم درباره امت اسلامى كه بر آنها ولايت دارم استفاده كنم به خدا سوگند تا عمر دارم و شب و روز برقرار است و ستارگان از پى هم طلوع و غروب مى كنند هرگز چنين كارى نخواهم كرد! اگر اين از خودم بود به گونه اى مساوى در ميان مردم تقسيم مى كردم تا چه رسد كه جزو اموال خداست! آگاه باشيد بخشيدن مال به آنها كه استحقاق ندارند زياده روى و اسراف است. ممكن است در دنيا مقام بخشنده آن را بالا برد اما در آخرت پست خواهد كرد در ميان مردم ممكن است گرامى اش بدارند اما در پيشگاه خدا خوار و ذليل است.
آرى اين تفكر و تز عمده سياستمداران و سياست بازان حرفه اى با بينش عميق و ژرف بينى سياسى امام كمترين همسويى و همخوانى ندارد و به قول شاعر «تفاوت از زمين تا آسمان است».

پست هاى كليدى سياسى

از منظر على (ع) پست هاى كليدى و حساس سياسى محل آزمايش مردان است. با قرار گرفتن در مناصب و مشاغل مهم سياسى گوهر ايمان انسان سخت در معرض امتحانات الهى قرار گرفته و محك مى خورد به قول شاعر:
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان
تا سيه روى شود هر كه در او غش باشد
او در اين مضمون چه زيبا مى فرمايد: الولايات مضامير
رجال فرمانروايى محل سابقه مردان است.

روش تحليل رويداد سياسى

در جهان بينى سياسى امير مومنان (ع) براى تحليل وقايع و رويداد روش هاى بديع و بكر و حيرت زاى تجربى وجود دارد كه از هر جهت مايه اعجاب است. «حوادث اگر هم همانند يكديگر بودند آخرين را با آغازين مقايسه كنيد» سالى كه نكوست از بهارش پيداست.

سياست اقتصادى امام

سياست اقتصادى امام (ع) بر شالوده قسط و عدالت است. او قسط و عدالت را سبب بسط و گشايش امور مردم و مدينه فاضله كمالات انسانى مى داند. لذا پس از به دست گرفتن زمام امور مسلمين بلادرنگ در روز دوم خلافت در خطبه اى بليغ و رسا مى فرمايد:
«به خدا سوگند بيت المال تاراج شده را هر كجا كه بيابم به صاحبان اصلى آن بازگردانم. گرچه با آن ازدواج كرده يا كنيزانى خريده باشند زيرا در عدالت گشايش براى عموم است و آن كس كه عدالت بر او گران آيد تحمل ستم بر او سخت تر است.
درباره جلوه هاى سياست در سپهر هميشه تابناك نهج البلاغه سخن بسيار است كه از بضاعت و اطلاع اين حقير بى مايه خارج است. فقط به رسم تيمن در اين مجال كوتاه به اين مختصر بسنده شد. به مصداق:
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد

طوفان زمان

طوفان زمان . . .

 
این بار حلاوت كلمات ملكوتی نهج البلاغه را در چشمه‏ی زلال فرصت احساس می‏كنیم . فرصت در نگاه علی (علیه السلام) به منزله‏ی نمك و جگر سوخته است . داغ از دست رفتن فرصت‏ها، قلب علی (علیه السلام) را می‏فشارد . فرصت‏هایی كه با زخم ستم و تازیانه از علی (علیه السلام) گرفته شد، و او را در كنج تنهایی و مظلومیت نشاند . برای یافتن جملات گوهر بار مولا در باب فرصت در صحیفه‏ی عرفانش، دست و دل می‏لرزد . سوز دل مولا در میان گفته‏هایش موج می‏زند: «از گریز فرصت‏ها بپرهیزید، زیرا هر گریخته‏ای باز نمی‏گردد» (1)
از دست دادن فرصت در نگاه علی (علیه السلام) بسیار دردناك است . او با جلوس بر منبر تنبه مارا خطاب قرار می‏دهد: «پیش از آنكه فرصت از دست‏برود و اندوه به بارآورد، از فرصت‏ها استفاده كنید . زیرا از دست رفتن فرصت مضر است .» (2) «چنان نیست كه هر فرصتی دست‏یافتنی باشد، چه بسا كه بینا به خطا رود و كور به مقصد رسد» (3)
شگفتی كلمات و جملات نهج البلاغه در تجلی آن‏ها، در زندگی انسان‏هاست . زمانی كه نهج البلاغه را می‏خوانی، گویی زندگی نامه‏ات پیش روی توست كه شرح احوال تو را باز گو می‏كند: «آنان كه وقتشان پایان یافته، خواستار مهلتند و آنانی كه مهلت دارند، كوتاهی می‏كنند» «در آسمان نیل‏گون نهج البلاغه، فرصت‏ها هم‏چون ابرهایی هستند كه با طوفان زمان می‏گذرند و مولا نیمت‏شمردن این فرصت‏ها را به شیعیان گوشزد می‏كند» (4)
تنها فرصت انسان، لحظه‏ها و ساعت‏هایی است كه در پی هم می‏گذرند و انسان غافل حتی گذر آن‏ها را نیز احساس نمی‏كند . دنیا وادی مهلت و فرصت است و مرگ پایان زمان عمل . با مرگ طومار فرصت‏ها در هم می‏پیچند و فریاد «یالیتنی كنت ترابا» از اعمال دوزخ به گوش پشه‏ی خاكی می‏رسد!
برای دوری از تباهی وقت‏ها در دنیا، وصایای علی (علیه السلام) بسیار دل‏نشین و گواراست:
ای بندگان خدا هم اكنون به اعمال نیكو بپردازید، تا ریسمان‏های مرگ بر گلوی شما سخت نشده و روح شما برای كسب كمالات آزاد است و بدن‏ها راحت . و هنوز مهلت دارید و جای و توبه و بازگشت از گناه باقی مانده است . عمل كنید پیش از آن‏كه در شدت و تنگ نای وحشت و ترس و نابودی قرار گیرید، پیش از آن كه مرگ در انتظار مانده فرارسد و دست قدرتمند خدای توانا شما را بگیرد . (5) زیرا تا لحظه‏ی مرگ به شما فرصت داده شده و مهلت عمل نیكو دارید . (6) بدی را به تاخیر اندازید، زیرا هروقت‏بخواهید، می‏توانید آن را انجام دهید . (7)
«علمدار»

پی‏نوشت:

1) حكمت 246 .
2) حكمت 118 .
3) نامه‏ی 31 .
4) حكمت 21 .
5) خطبه‏ی 83 .
6) خطبه‏ی 237 .
7) نامه‏ی 31 .


وجود شناختی

 وجود شناختی

 و جهان شناختی در نهج البلاغه




 
در اين مقاله ، عنان قلم را به سوى كتاب پر ارج نهج البلاغه كه ابن ابى الحديد در مقابل كسانى كه درباره‏ى اصالت ‏برخى از مطالب آن شك كرده‏اند، تمام آن را به دليل وحدت سبك و سياق، «ماء واحد» و «نفس واحد» و «صادر از مصدر عصمت‏» و «ولايت ناب علوى‏» مى‏داند (1) بچرخانيم و جلوه‏هاى درخشان براهين وجود شناختى و جهان شناختى را در كلام حضرتش پى بگيريم. آنهايى كه همه يا بعض نهج البلاغه را زاييده‏ى فكر گرد آورنده‏ى برجسته‏ى آن شريف رضى يا ديگران مى‏دانند ، به دلايلى واهى تمسك كرده‏اند كه ذكر آنها در اينجا براى آگاهى بيشتر خوانندگان، مفيد است. شبهات آنها بدين قرار است:
1. مطالب نهج البلاغه حكايت از پختگى انديشه مى‏كند; حال آن كه عصر امام، عصر پختگى انديشه نبوده است.
2. در اين كتاب درباره‏ى صحابه مطالبى گفته شده كه با شخصيت والاى انسان وارسته‏اى چون على عليه السلام منافات دارد.
3. نهج البلاغه عباراتى مسجع دارد و در سطح بسيار بالايى از دقت توصيف، برخوردار است. اين ويژگى‏ها در نثر آن عصر، سابقه نداشته است.
4. نامه‏هايى كه شريف رضى در اين كتاب آورده، قبل از او در جايى ثبت نشده است. (2) بايد دانست كه صرف نظر از مقام امامت و علم لدنى آن حضرت، استعداد سرشار و دقت نظر و استفاده وافى از تعليمات قرآن و پيامبر، او را به درجه‏اى از پختگى انديشه رسانيد كه بيان مطالبى كه در نهج البلاغه آمده، نه تنها از او بعيد نيست، بلكه در شان اوست و اگر غير از اين بود، جاى تعجب بود.
آنچه در نهج البلاغه درباره‏ى صحابه بيان كرده، حق اوست. چرا نبايد حضرتش مهر از لب و قلم برگيرد و دسيسه‏ها و ظلم‏ها و حق‏كشى‏هاى برخى از صحابه را در حق خود و خانواده‏اش بر ملا سازد؟
عبارات مسجع و دقت توصيف در نظم و نثر عرب سابقه‏اى ممتد دارد و مى‏توان نمونه‏هاى فراوانى از آن را، در عصر جاهليت و در ميان مخضرمين جستجو كرد. هر چند در كلمات حضرت ، سجع و دقت توصيف، به اوج كمال رسيده است.
و اما بخش نامه‏ها، درست است كه قبل از شريف رضى به خاطر سياستهاى شوم اموى انتشار پيدا نكرده و عباسيان نيز تمايلى به انتشار آنها نداشته‏اند، ولى خواص و علماى حديث و تاريخ از آنها مطلع بوده‏اند و اكنون نيز محققان به مصادر آنها، همچون بقيه دست‏يافته‏اند.
ابن ابى الحديد مى‏گويد: «و اعلم ان التوحيد و العدل و المباحث الشريفة الالهية ما عرفت الا من كلام هذا الرجل و ان كلام غيره من اكابر الصحابة لم يتضمن شيئا من ذلك اصلا و لا كانوا يتصورونه و لو تصوروه لذكروه و هذه الفضيلة عندى اعظم الفضائل‏» . (3) «بدان كه توحيد و عدل و مباحث‏شريف الهى، به جز از كلام اين مرد شناخته نشده و كلام ديگر بزرگان اصحاب، به هيچ وجه، متضمن چنين مطالبى نيست. آنها تصور چنين مطالبى نمى‏كردند و اگر تصور مى‏كردند، به زبان مى‏آوردند. نزد من ، اين فضيلت ، بزرگترين فضايل است‏» .
اين نكته را متذكر شويم كه اميرالمؤمنين عليه السلام هرگز در خطبه‏ها و نامه‏ها و كلمات قصار نهج البلاغه در صدد اين كه به سبك فلاسفه و متكلمان به بحث درباره‏ى خداشناسى و اقامه‏ى برهان و پاسخگويى شبهات بپردازند، نيستند. دليل آن هم روشن است. مخاطبان خطابه‏ها و مكاتبات آن بزرگوار، نه منكر خدا بوده‏اند و نه طلبه و دانشجو. بلكه مستمعين يا كارگزارانى بوده‏اند كه از رهنمودهاى آن حضرت در زندگى عادى و زندگى سياسى و اجتماعى بهره‏مند شده‏اند.
امام عليه السلام در لابه‏لاى سخنان و مطالب خود، هم سعى در اصلاح و تكميل عقايد آنها داشته‏اند و هم سعى در اصلاح اخلاق و رفتار آنها. به همين سبب است كه نهج البلاغه درياى بيكرانى است كه اگر انسان‏هاى عالم و متفكر در اعماق و درازا و پهناى آن به غواصى و شناگرى بپردازند، به مطالب بسيار گسترده و متنوعى دست مى‏يابند; مطالبى كه براى تمام عالمان و متخصصان رشته‏هاى مختلف، مفيد است.
بى‏جهت نيست كه نهج البلاغه را دون كلام خالق و فوق كلام مخلوق دانسته‏اند. آنهايى كه مى‏خواهند با قرآن مبارزه كنند، بايد توجه داشته باشند كه قرآن برادر كوچكترى به نام نهج البلاغه دارد. آنها اول بايد به مصاف اين برادر كوچكتر بروند. اگر در مبارزه‏ى با آن ، طرفى بستند، خود را براى رفتن به مصاف برادر بزرگتر، آماده كنند و اگر شكست‏خوردند، براى هميشه از فكر معارضه و مبارزه با قرآن، دست‏بكشند.

مرورى دوباره بر براهين و راه‏هاى خداشناسى

همان‏طورى كه گفته‏ايم، بر طبق يك دسته‏بندى، براهين خداشناسى به براهين وجود شناختى و جهان شناختى تقسيم مى‏شوند.
براى براهين وجود شناختى يا صديقين ، تقريرات مختلفى وجود دارد. گويى انديشمندان شرق و غرب، در اين راه به مسابقه پرداخته‏اند، تا دقيق‏ترين و صحيح‏ترين و استوارترين برهان وجود شناختى را عرضه كنند. غربى‏ها در اين راه به اعتراف خودشان شكست‏خورده و على الظاهر به بن‏بست رسيده‏اند. مرورى بر بحثى كه درباره‏ى برهان وجودى داشته‏ايم، اين حقيقت را روشن مى‏كند. (4) ولى شرقى‏ها يعنى انديشمندان اسلامى ايرانى در اين راه گامهاى مؤثر و مثمرى برداشته‏اند كه بايد گفت: سعيشان مشكور!
براهين جهان شناختى هم اشكال و اقسام مختلفى دارد كه بايد آنها را بر سه دسته كنيم: مبدا شناختى، غايت‏شناختى و تجربه‏ى دينى.
براهين مبدا شناختى عبارتند از: برهان علت اولى (همان برهان وسط و طرف شيخ الرئيس) و برهان امكان كه در نوشته‏هاى اكويناس منعكس شده و همان برهان امكان و وجوب بوعلى سينا است. براهين ديگرى از قبيل برهان ماهيت و برهان حدوث و برهان حركت و برهان تركب جسم نيز در همين ليست جاى مى‏گيرند.
براهين غايت‏ شناختى همان است كه گاهى برهان نظم و گاهى برهان حكمت و عنايت ناميده مى‏شود و مى‏تواند تقريرات مختلفى داشته باشد.
تجربه‏ى دينى هم امروز مورد استقبال شديد غربيان خداجوى است. آنهايى كه امروز به خاطر تشكيكات بى‏شمار فلسفى و كلامى سرخورده‏ى از براهين شده‏اند، براى تجربه‏ى دينى اهميت زيادى قايلند و حق هم همين است. هر چند بهتر است اين را به عنوان راه يا راه‏ها مطرح كنيم ، نه به عنوان برهان يا براهين; چرا كه تجربه‏ى دينى شخصى است و هر شخصى ممكن است از راه يك تجربه يا تجربه‏هاى درونى به چنان يقين جازمى نايل شود كه ارباب براهين كلامى و فلسفى به گردشان هم نرسند. بى جهت نيست كه در روايتى از روايات اهل بيت عليهم السلام چنين آمده است:
الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق. (5) «راه ‏هاى (انسان) به سوى خدا ، به شمار نفس‏هاى آفريدگان است‏» .
از آنجا كه مردم، از نظر استقامت در طريق و سرعت و عدم سرعت، يكسان نيستند، امام صادق عليه السلام در ذيل عبارت فوق به دو آيه‏ى قرآنى استناد جسته‏اند:
1. «هم درجات عند الله...» . (6) «مردم در نزد خدا درجاتى‏اند» .
جالب اين است كه نفرموده است: داراى درجات; بلكه فرموده است: خود، درجاتند. اين درجات، مطابق آيه‏ى قبل به دنبال كردن خشنودى يا خشم خداوند ، بستگى دارد. (7)
2. «...يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات...» . (8) «خداوند ، درجات كسانى كه از شما ايمان آورده و به آنها علم داده شده ، بالا مى‏برد» .
معلوم مى‏شود مؤمن بدون علم ، داراى يك درجه است (يا اين‏كه خود، يك درجه است) ; ولى مؤمن عالم ، داراى درجات است و از اين‏رو مطابق صدر آيه بايد در مجالس به آنها جا داد و بايد در برابر آنها قيام كرد و آنها را در زندگى اجتماعى و سياسى مقدم داشت; چرا كه خدا آنها را مقدم داشته است. معناى شايسته سالارى همين است.
امام صادق عليه السلام در روايتى كه به آن اشاره شد، فرموده است: « براى هر كسى راهى است كه خداوند، او را به آن راه هدايت كرده است; مشروط به اين كه از مردمى باشد كه اهل هدايتند» . (9) هيچ بشرى نيست كه راهى به سوى خدا نداشته باشد. كفار هم از اين قاعده ، مستثنى نيستند. «اى تو را با هر دلى راهى ديگر» . آنها كه راه را گم كرده‏اند، به اختيار خود، شايستگى هدايت را از دست داده‏اند. در حقيقت، هدايت هست; ولى هدايت پذير نيست.
از روايت مزبور چنين استفاده مى‏شود كه مردم در راه خداشناسى به فطرت خود واگذار شده و از آنها استدلال نخواسته‏اند. تعمق براى زيادت بصيرت و مخصوص برخى از مردم است. استدلال براى نجات گمراهان است. افهام و عقول مردم، در پذيرش مراتب عرفان و تحصيل اطمينان و بر حسب علم و كشف و عيان، متفاوت است. گر چه اصل معرفت، فطرى يا ضرورى است، يا اين‏كه انسان با مختصر تنبيهى به آن ، هدايت مى‏شود; ولى طاير انديشه‏ى برخى از انسانها بلند پرواز است و نبايد بال و پر آنها را قيچى كرد.

سيرى در نهج البلاغه

جا دارد كه درباره‏ى براهين و راه‏هاى وجود شناختى و جهان شناختى نهج البلاغه ، كتابها نوشته شود. شارحان نهج البلاغه در اين باره داد سخن داده و بزرگانى درباره‏ى الهيات و فلسفه‏ى الهى در اين كتاب بى‏مثل و مانند (البته بعد از قرآن) مقالات و رسالاتى تاليف كرده و سخنان پر مغز آن حضرت ، همواره الهام بخش فلاسفه و متكلمان اسلامى بوده است; ولى اين مقاله، بدون اين‏كه در صدد تقرير براهين باشد و بدون اين‏كه مدعى باشد كه نهج البلاغه، همچون كتابهاى فلسفى و كلامى ، به استدلال و اقامه‏ى برهان پرداخته است ، مى‏خواهد از اشارات آن حضرت در جاى جاى نهج البلاغه الهام گيرد و بگويد كه امام على عليه السلام همان گونه كه در مسايل اخلاقى و فقهى و سياسى واقتصادى و دفاعى و دنيوى و اخروى رهنمودهايى انسان ساز داده ، در مسايل فلسفى و كلامى هم رهنمودهاى فراوان دارد; بالخصوص در مورد معرفت‏خداوند.

1. برهان يا براهين وجودشناختى

همواره متفكران شرق و غرب به اين مساله مى‏انديشيده‏اند كه مى‏توان بدون استفاده از غير وجود، بر وجود حق استدلال كرد. در غرب، براى نخستين بار، آنسلم در اين راه گام نهاد و در شرق، بوعلى سينا. نه تقرير آنسلم مورد قبول متفكران غربى قرار گرفت و نه تقرير بوعلى سينا مورد قبول متفكران شرقى.
برهان وجودى غرب ، به جايى نرسيد; ولى شرق تلاش كرد كه تقريرى دقيق و گويا از آن، ارايه دهد. مكتب اشراق بر اساس قاعده‏ى نور به تقرير آن، پرداخت و حكمت متعاليه بر مبناى اصالت و وحدت و تشكيك وجود و اين كه وجود بما هو وجود عين تمام و كمال و فعليت است و اگر نقصان و عدم فعليت، در ساحت وجود راه مى‏يابد، از ناحيه‏ى معلوليت و وابستگى است.
صدرالمتالهين درباره‏ى تقرير خود مى‏گويد:
ان هذه الحجة فى غاية المتانة و القوة ، يقرب ماخذها من ماخذ طريقته الاشراقيين التى تبتنى على قاعدة النور. (10)«اين استدلال، در نهايت متانت و قوت است و ماخذ آن به ماخذ طريقه‏ى اشراقيان كه مبتنى بر قاعده‏ى نور است، نزديك است‏» .
علت اين كه مى‏گويد: نزديك است و نمى‏گويد: عين آن ، اين است كه نور در حكمت اشراق، اخص از وجود است; چرا كه در آنجا موجود است‏به نور و غير نور و هر كدام به قائم به ذات و غير قائم به ذات، تقسيم مى‏شوند. (11) برهان وجودى صدرالمتالهين ، مبانى متعدد فلسفى لازم دارد. ولى علامه‏ى طباطبايى بدون توسل به آن مبانى ، مى‏گويد: وجود ، واقعيتى است كه هر صاحب شعورى به اثبات آن ، ناگزير است و بطلان و رفع آن ، مستلزم ثبوت و وضع آن است. همان كسى كه مى‏گويد: اشيا در واقع ، موهومند ، واقعيت را قبول و اثبات كرده است. واقعيتى كه عدم و بطلان نمى‏پذيرد ، واجب الوجود بالذات است. چيزهايى كه در واقعيت داشتن خود به او محتاجند، واجب بالغير و قائم به اويند. (12) بنابراين وجود خداوند، ضرورى و بديهى است و براهين ، نقش تنبيهى دارند.
نهج البلاغه اين نقش تنبيهى را به خوبى ايفا كرده است. برخى احتمال داده‏اند كه جمله‏ى زير، اشاره به برهان وجودى است:
فهو الذى تشهد له اعلام الوجود على اقرار قلب ذى الجحود. (13) «اوست كه نشانه‏هاى هستى برايش گواهى مى‏دهد و دل منكر را به اقرار وا مى‏دارد» .
واضح است كه اگر اضافه‏ى «اعلام الوجود» را اضافه‏ى بيانى بگيريم ، احتمال فوق به يقين مى‏پيوندد ، ولى اگر اضافه را بيانى نگيريم ، عبارت مزبور اشاره است ‏به براهين جهان شناختى.
اما به نظر نگارنده ، بهترين شاهد بر برهان وجود شناختى ، عبارات زير است:
ولا يجنه البطون عن الظهور و لا يقطعه‏الظهور عن البطون. قرب فناى وعلا فدنا و ظهر فبطن و بطن فعلن و دان ولم يدن. (14) « باطن بودن ، او را از ظاهر بودن نپوشاند و آنچه عيان است ، او را از آنچه نهان است ، جدا نگرداند. نزديك است و دور از دسترس. بالاست و به همه كس، نزديك. آشكار است و نهان و پنهان است و آشكار. او حساب كشى مى‏كند و حساب كشى نمى‏شود. موجودى كه هم ظاهر و هم باطن است، هم نزديك و هم دور است، هم بالا و هم پايين است، خود گواه خود است و خود گواه ديگران.
آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت ‏بايد از وى رخ متاب
ذهنى بس وقاد ، لازم است كه از بيان شيواى فوق كه مستند قرآنى هم دارد الهام گيرد و برهان وجود شناختى را بدون استفاده از مبانى دغدغه انگيز كلامى و فلسفى ، تبيين كند.
فلاسفه‏ى بزرگ در اين ميدان ، به تكاپو پرداخته‏اند. مرحوم مدرس آشتيانى نوزده تقرير براى برهان وجود شناختى (يا برهان صديقين) برشمرده است. (15) پر واضح است كه همه‏ى اين تقريرها كامل نيست. برخى از آنها كامل و برخى كاملتر است. اگر برهان علامه‏ى طباطبايى كه بعدا تقرير شده است ، بر تقريرات مورد نظر آشتيانى بيفزاييم ، عدد آن به بيست مى‏رسد و اگر تقرير آنسلم را هم اضافه كنيم، بايد بگوييم: بيست و يك برهان وجود شناختى در دنياى شرق و غرب مطرح شده است. ممكن است تقرير يا تقريراتى هم باشد كه ما از آنها بى‏اطلاعيم.

2. براهين جهان‏شناختى

برخى از براهين جهان شناختى ، مبدا شناختى و برخى غايت‏شناختى و برخى تجربه‏ى دينى است.

الف. مبدا شناختى

براى مبدا شناختى مى‏توان از راه امكان يا حدوث ياحركت‏يا ماهيت‏يا تركب جسم از ماده و صورت برهان وسط و طرف به مطلوب رسيد.
حضرتش فرمود: الدال على قدمه بحدوث خلقه و بحدوث خلقه على وجوده. (16) «خداوند، به حادث شدن خلق، بر قديم بودن و بر هستى خود، راهنمايى كننده است‏» .
از اين بيان، مطالب بسيارى قابل استنباط است. حدوث خلق، هم دليل است‏بر قديم بودن او و هم دليل است‏بر هستى او.
اگر او كه حادث كننده‏ى خلق است، قديم نباشد، نياز دارد به حادث كننده‏ى ديگرى و او نيز به ديگرى و بنابراين، تسلسل لازم مى‏آيد ، اينجاست كه علت اولى به عنوان موجودى قديم ثابت مى‏شود. پس حدوث خلق، دليل است ‏بر وجود و بر ازليت علت نخستين.
موجود قديم ، ثابت و موجود حادث، متغير است. به علاوه، موجود حادث ، ممكن و موجود قديم، واجب است. موجود حادث، مركب از صورت و ماده و موجود قديم ، بسيط است. موجود حادث، مركب از كمال و نقص يا وجدان و فقدان يا وجود و ماهيت است و موجود قديم يعنى قديم بالذات از هر گونه تركيبى منزه است.
بدين ترتيب، از عبارت كوتاه بالا مى‏توان چندين برهان جهان شناختى را استنباط و استخراج كرد.
هنر يك گوينده اين است كه سررشته را به دست عقلا و متفكران بدهد و آنها را به تعقل و تفكر وا دارد.
امام على عليه السلام طورى سررشته‏ها را به دست داده كه تا قيام قيامت، هر چه عقلا فكر كنند، باز هم زمينه‏ى فكر كردن براى آنها فراهم است. امامان معصوم، بيانگر اصول بودند. بر شاگردان مكتب فكرى آنهاست كه فروع را از آن اصول، استخراج كنند. چه لزومى دارد كه القاى اصول و تفريع فروع، مربوط به فقه و مسايل فقهى باشد. در اعتقادات و اخلاق و ساير علوم و فنون نيز چنين است.
مرحوم مجلسى از جامع بزنطى از هشام بن سالم نقل كرده كه امام صادق عليه السلام فرمود:
انما علينا ان نلقى اليكم الاصول و عليكم ان تفرعوا. (17) «تنها وظيفه‏ى ما اين است كه به شما القاى اصول كنيم و بر شماست كه تفريع فروع كنيد» .
رهبران معصوم، تمام سررشته‏هاى علمى و فكرى را به دنبال قرآن و به تبع آن، براى انسانها بيان كرده‏اند و به همين جهت است كه اگر تا قيام قيامت، علماى دينى و غير دينى آنها را دنبال كنند و از تحقيقات و استنباطات خود كتابهايى قطور فراهم آورند و كتابخانه‏ها را انباشته سازند و ديسكتها و سى‏دى‏هاى كامپيوترى را به آلاف و الوف برسانند و امواج شبكه‏هاى فراگير اينترنت را اشباع كنند، باز هم مجال و ميدان كار، بسيار و گسترده خواهد بود.
ما نبايد در نهج البلاغه به دنبال ادله‏ى خداشناسى باشيم. اينها را در كتابهاى كلامى و فلسفى هم مى‏توان جست; بلكه بايد به دنبال سر نخها و سررشته‏هاى فكرى و علمى باشيم.

ب: غايت‏شناختى

اهميت غايت‏شناختى، به مراتب بيشتر از مبدا شناختى است. موجود ازلى را به عنوان مبدا نخستين، همگان قبول دارند. اختلاف مادى و الهى بر سر اين نيست. تصادف فاعلى را همه منكرند. بسيار بعيد است كه كسى قايل شود كه پديده‏اى بدون علت‏باشد. دانشمندان عالم چه مادى و چه الهى در علوم مختلف خود، در پى تبيين پديده‏ها و جستجوى علل آنها هستند. آنها هم از راه علت ‏به معلول پى مى‏برند و هم از راه معلول به علت. هر چند دومى را مفيد يقين تام نمى‏دانند. (18) داروين در پاسخ به نامه‏ى دوستش نوشت: از آن رو ، الهى شده است كه موجود ازلى الهيون، داراى علم و شعور و اراده و حكمت و عنايت است و موجود ازلى ماديين ، كور و كر و فاقد شعور و اراده و تدبير است. (19) پر واضح است كه اولى بر دومى ترجيح دارد. اولى وجدان و فطرت بشر را راضى مى‏كند و دومى خير.
اختلاف عمده و اساسى اكثريت قاطع الهيون با اقليت ناچيز ماديين ، بر سر علت غايى است. قرآن و احاديث اسلامى، مردم را به سوى نظم و حكمت و عنايت‏سوق داده و رموز و اسرار حكيمانه‏ى آفرينش را برهان غايتمندى آفرينش قرار داده‏اند.
قرآن از زبان خردمندانى كه در آيات خلقت مى‏انديشند و دل را به ياد خدا مشغول مى‏دارند و در حال قيام و قعود، به او توجه دارند، مى‏گويد:
«ربنا ما خلقت هذا باطلا...» . (20) «پروردگارا ، اينها را به باطل نيافريده‏اى‏» .
مهم همين است كه انسان، حقانيت آفرينش و لهو و لعب نبودن را ادراك كند و بداند كه بيهودگى در كار خداوند راه ندارد و حكمت و عدالت ، گستره‏ى اين جهان گسترده را فرا گرفته است.
نهج البلاغه در اين مورد ، داد سخن داده و در جاهاى بسيار ، اذهان انسانها را متوجه حكمت و عنايت پروردگار كرده است. از جمله اين كه مى‏فرمايد:
جعل لكم اسماعا لتعى ماعناها و ابصارا لتجلو عن عشاها و اشلاء جامعة لاعضائها ملائمة لاحنائها فى تركي صورها ومدد عمرها بابدان قائمة بارفاقها و قلوب‏رائدة لارزاقها. (21) «خداوند متعال براى شما گوش‏هايى آفريد، تا آنچه لازم است را حفظ كنند و چشمهايى آفريد ، تا از كورى جلا و روشنى بخشند و اندام‏هايى آفريد تا جامع اعضا و قواى باطن باشند. اعضايى كه از نظر تركيب صور، در طول دوره‏ى عمر، با يكديگر متناسبند، و با عقل و تدبير براى كسب روزى ، مجهز شده‏اند» .
در اينجا ما بخش بسيار كوتاهى از خطبه‏ى معروف به «غراء» را نقل كرديم. اگر انسان اين خطبه را به دقت مطالعه كند، پى مى‏برد به اين‏كه در اين خطبه، مطالب بسيار ارزنده‏اى درباره‏ى حكمت و عنايت و عدالت و غايتمندى و بيهوده نبودن نظام آفرينش بيان شده است. انسانها موظفند كه خود را با نظام آفرينش هماهنگ كنند و همچون كسى كه بر خلاف جريان رودخانه شنا مى‏كند و سبب غرق و هلاك خود مى‏شود ، خود را به هلاكت نيفكند و نظام حكيمانه و عادلانه را بازيچه و ظالمانه نپندارد كه نتيجه‏اى جز شقاوت و تيره روزى ندارد. او مى‏فرمايد:
فاتقوا الله عباد الله جهة ما خلقكم له واحذروا منه كنه‏ما حذركم من نفسه واستحقوا منه ما اعد لكم بالتنجز لصدق ميعاده و الحذر من هول معاده. (22) «پس اى بندگان خدا، در جهت آنچه براى آن، آفريده شده‏ايد، تقوا پيشه كنيد و از كنه آنچه شما را از آن برحذر داشته ، بپرهيزيد و خود را سزاوار آن پاداشى سازيد كه در مقام وفاى به وعده‏ى راستين خود براى شما آماده كرده و به جهت ترس از هول قيامت، شما را بدان اميدوار كرده است‏» .
دريغ است كه انسان از غايتمندى نظام آفرينش غافل بماند و عمر خود را به بطالت ‏بگذراند و نيروهاى هدفدار جسمى و روانى خود را به هدر دهد.

ج: تجربه‏ى دينى

دين، متضمن آگاهى از يك امر متعالى است. گويا همگان باور دارند كه تجربه‏ى دينى دربردارنده‏ى امرى متعالى است. شخص مذهبى، به امر متعالى به عنوان غير خودش آگاهى دارد. همه به تعالى از خويش نياز دارند. تجربه‏ى دينى متضمن سرسپردگى تام است. متضمن چيزى است كه مطلق و نهايى است و انسان مى‏خواهد با خلوص كامل، سر سپرده‏ى او باشد. تعالى جستن براى انسان ، ضرورت دارد. تجربه‏ى دينى يعنى همين و بنابراين ، ديندارى براى انسان ضرورى است. (23) سرسپردگى كامل و خالص، بدون معرفت، ممكن نيست. آيا به غير از راه حس و عقل، راه ديگرى به سوى قله‏ى والاى معرفت داريم؟
سر و كار حس ، با محسوسات و سر وكار عقل، با معقولات است. محسوسات و معقولات، مفاهيم ذهنى انسانند. حس و عقل، هر دو ابزارند براى فراهم كردن مفاهيمى كه سرانجام به معقولات اولى و ثانيه منتهى مى‏شوند.
معرفت ‏حسى و عقلى براى انسان، لازم است; ولى معلوم نيست كه كافى باشد. معرفت ‏حسى و عقلى چراغ است; ولى نه چراغى كه همه‏ى جوانب را روشن كند و همه را در راه، روشنى بخشد.
تجربه‏ى دينى چراغى پرنورتر است. ممكن است اولى همگانى نباشد; ولى اين يكى همگانى است. كشتى شكسته‏اى كه به گرداب هلاك افتاده و در حال دست و پا زدن است، چه چيزى مى‏بيند كه به او دل مى‏بندد؟ عقلش به چه استدلالى روى آورده كه نويد بخش نجات اوست؟ او چيزى جز موج نمى‏بيند و صدايى جز غرش دريا و وزش باد و طوفان نمى‏شنود و تن غرق شده‏اش جز ميعان و سردى يا گرمى آب را لمس نمى‏كند و ذائقه‏اش جز شورى آب دريا را نمى‏چشد و هول و هراس و تلاش بى وقفه، به او مجال فكر كردن و استدلال آوردن و اقامه‏ى برهان نمى‏دهد. اينجاست كه او رويكردى ديگر دارد و چشم دلش به موجودى متعالى دوخته مى‏شود و به او اميد پيدا مى‏كند كه نجاتش مى‏دهد. (24) از اميرمؤمنان و مولاى خدا جويان پرسيدند، خدا را چگونه شناختى؟ فرمود:
عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقودو نقض الهمم. (25) «خداى را به فسخ تصميمها و گشوده شدن گره‏ها و نقض همتها شناختم‏» .
راستى چه مى‏شود كه انسان از تصميم قاطع خود بر مى‏گردد؟ چه دستى از غيب، گره‏ها را مى‏گشايد؟ چه كسى سر رشته‏ى اهتمامها را در دست دارد و سبب مى‏شود كه كار يا چيزى كه سخت، بدان اهتمام داريم، از آن باز گرديم و نسبت‏به آن بى‏اعتنا يا حداقل كم اعتنا شويم؟ بت پرستان جاهليت كه بتها را عزيزترين عزيزان خود مى‏دانستند، چه شد كه از آنها نفرت پيدا كردند؟ آن اهتمام چرا تبديل به بى اعتنايى شد؟
اينها تجربه‏هايى است كه ما را به يك امر متعالى كه فوق او متعالى‏ترى نيست آگاه مى‏كند. از اين رويكرد معنوى نبايد غافل بود. حتى اهل منطق و برهان نيز از اين رويكرد بى‏نياز نيستند. با گفتن شكر يا تصور مفهوم حسى يا عقلى آن، انسان شيرين كام نمى‏شود. بايد شكر را چشيد. بايد شيرينى آن را مضمضه كرد. به همين جهت است كه شيخ الرئيس در اواخر عمر و شايد در اوايل عمر رويكرد ذوقى پيدا مى‏كند و از بحث، به ذوق روى مى‏آورد و زمينه را براى حكمت ذوقى فراهم مى‏كند. از آن پس حكمت اشراق، ظهور كرد كه هم بحثى بود و هم ذوقى. در حكمت متعاليه‏ى صدرايى تمام جريانات بحثى و ذوقى به هم پيوست.
به علاوه، صحيح نبود كه فقط عرفان و برهان، به هم در آميزند، بلكه قرآن و ساير منابع دينى هم مى‏بايد محور قرار مى‏گرفتند كه اگر آن دو، بشرى بود، اين يكى الهى بود. در حكمت مشاء و اشراق، گرايش وحيانى نمود چندانى نداشت; ولى در حكمت متعاليه كاملا نمود پيدا كرد و حق همين بود; چرا كه وحى و جلوه‏هاى آن در نهج البلاغه و صحيفه‏ى سجاديه و ساير احاديث، مى‏توانند چراغ راه حكيم و عارف باشند.
به هر حال، تعالى روحى و معنوى حكيم و برخوردارى او از تجربه‏ى اصيل دينى و الهام از وحى و سنت، در عالم اسلام و به ويژه تشيع ، فلسفه‏اى به وجود آورد كه در هيچ جاى جهان نمونه ندارد و نداشته است.

پى نوشت:

1. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/9 (مقدمه) بيروت، 1378هجرى قمرى.
2. تاريخ الفلسفة العربية الاسلامية، عبده الشيباني، ص 113، چاپ چهارم، بيروت، 1965ميلادى.
3. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (شرح خطبه‏ى 83) .
4. مجله‏ى تخصصى كلام اسلامى، شماره 35.
5. بحارالانوار: 67/136 139، روايت 7، باب 4.
6. آل عمران/163.
7. «افمن اتبع رضوان الله كمن باء بسخط من الله...» (آل عمران/162) .
8. مجادله/11.
9. بحارالانوار، پيشين.
10. الاسفار الاربعة، نشر مكتبة مصطفوى، قم: 6/16و17.
11. شرح حكمة الاشراق، قطب الدين شيرازى.
12. الاسفار الاربعة (پيشين) تعليقه صفحه 14و15.
13. نهج البلاغه، خطبه 49.
14.نهج البلاغه، خطبه 193 (196: عبده) .
15.تعليقه بر شرح منظومه حكمت‏سبزوارى به اهتمام فلاطورى و محقق، تهران، 1352، ص‏489 497.
16. نهج البلاغه، خطبه 183 (يا 185) .
17. بحارالانوار: 2/245، روايت 54، باب 29.
18. ماديين مى‏گويند: ماده، قديم و متحرك بالذات و عامل بالاتفاق است (دائرة المعارف القرن العشرين، فريد وجدى، ذيل كلمه‏ى «اله‏» : 1/523) معناى اين سخن انكار علت غايى است، نه علت فاعلى.
19. او معتقد بود كه عقيده به تكامل، منتهى به الحاد نمى‏شود، بلكه بهترين دليل بر قدرت كامله‏ى خداوند است. نگاه كنيد به دائرة المعارف القرن العشرين، ذيل كلمه‏ى «اله‏» : 1/531.
20. آل عمران/191.
21. نهج البلاغه فيض الاسلام، ص‏180 خطبه‏ى 82 (خطبه‏ى غراء) .
22. همان ماخذ، ص‏178.
23. نگاه كنيد: كتاب فلسفه‏ى دين ، نورمن. ال. كيسلر، ترجمه‏ى حميد رضا آيت اللهى، جلد اول، بخش اول.
24.مضمونى است از روايت مفصل بزنطى از امام صادق عليه السلام كه در صفحات قبل، به قسمتهايى از آن، استناد كرديم، در اينجا حضرت با طرح اين سؤال كه آيا سوار كشتى شده‏اى؟ مخاطب را به سوى خداشناسى سوق مى‏دهد.
25. نهج البلاغه، حكمت 250.

منبع:كلام اسلامي -36

فلسفه الهى

 فلسفه الهى
فلسفه يعنى شناخت چيزى كه «هست»، و تميز آن از «نيستى».
جهان‏شناسى عقلى را گويند فلسفه. ما در بحث «على و فلسفه الهى»، سخن را در دو بخش دنبال مى‏كنيم: اول، فلسفه الهى نظرى- دوم، فلسفه الهى عملى.

على و فلسفه الهى نظرى

اگر فلسفه را اين چنين تفسير كرده‏اند كه «صيرورة الإنسان عالما عقليّا مضاهيا للعالم العينى»، پس على (ع) يك فيلسوف الهى است، زيرا هم در باره مبدأ جهان سخن گفته، و هم پايان جهان را مورد نظر و تشريح قرار داده است. آن چنان عالمانه در اين باره سخن مى‏گويد كه احدى در جهان فلسفه اين گونه سخن نگفته است. دانش عميق و الهى على (ع) در باره مبدأ و معاد و هستى و نيستى جهان طبيعت، آن چنان گسترده است كه از او فيلسوفى به تمام معنى، بصير ساخته است. او خود پيرامون علم خويش بر مبدأ جهان هستى مى‏فرمايد: «ما كنت أعبد ربّا لم أره» من نه تنها خدا را مى‏شناسم، بلكه معبود خويش را با چشم جانم «مى‏بينم» و هرگز خداى ناديده را نپرستيده‏ام.
و در باره حقيقت عالم و پايان جهان چنين مى‏گويد: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقينا» كه مردم همه در خواب غفلت‏اند و چون‏مرگشان فرا رسد بيدار ميشوند (النّاس نيام و إذا ماتوا انتبهوا) اگر پرده‏هاى وجودى عالم طبيعت را نيز بكنارى زده شود، ذرّه‏اى بر يقين على (علیه السلام) نسبت بحقيقت هستى و كنه فلسفه آفرينش افزوده نمى‏شود، چرا كه براى او غطائى و حجابى وجود ندارد.
در باره وحى و نبوت و رسالت نيز، دانش اين فيلسوف الهى در بالاترين سطح ممكن است كه فرمود: «أشمّ ريح الوحي و أرى نور النّبوة» : من بوى وحى را استشمام ميكنم و اين نور را مى‏بينم.
بنا بر اين، امير المؤمنين حكيمى است در «خداشناسى»، شاهد. فيلسوفى است در «معادشناسى» شاهد، و متألهى است در «وحى شناسى» شاهد. و خود حضرتش اين سه شهود را چنين تعبير كرد كه: «سلونى قبل ان تفقدونى. فلأنا بطرق السّماء أعلم منّي بطرق الارض» و براستى، حقّ همانست كه فلسفه اسلامى را از چنين حكيمى كه جهان غيب را بهتر از گيتى شهادت مى‏شناسد، بگيريم.

اصل عليّت در تفكّر علوى

از جمله اساسى‏ترين پايه‏هاى فلسفه اسلامى «اصل عليّت» است كه در واقع مادر تمامى قوانين و تفكّرات بشرى است. در نهج البلاغه خطبه‏اى است كه سيد رضى (رضوان اللّه عليه)، به بلنداى محتواى آن اقرار كرده، و مى‏گويد مضمون اين خطبه در ديگر خطبه‏ها نيست. اين خطبه كه از عميقترين مسائل فلسفه الهى مشحون است، با حمد خداوند آغاز مى‏گردد و سپس چنين ادامه مى‏دهد: «كلّ معروف بنفسه مصنوع و كلّ قائم في سواه معلول». هر آنچه كه قابل شناخت است و مى‏توان آنرا با علم حصولى حكيم، و با علم شهودى عارف يافت، او ديگر «صانع» نمى‏تواند باشد، بلكه يك «مصنوع» است. هر چه كه به دانش قابل دسترسى است (خواه از روزنه برهان، خواه از دريچه عرفان)، او «مصنوع» است نه‏«صانع». زيرا صانعى كه خود «فكر» و «متفكّر» و «تفكّر» را آفريد، و به تعبير ظريف عارف شبستر:
«بنام آنكه جان را فكرت آموخت»
آن خدا «محاط» علم هيچ حكيمى نمى‏شود و اگر شهود عارف است، شاهد و شهود را «او» ساخته است، و هرگز سازنده شاهد، مشهود او نخواهد شد (كلّ معروف بنفسه مصنوع) فلذا خدا را نه با دانش بلكه با آياتش بايد شناخت كه «يحذّركم اللّه نفسه». «و كلّ قائم في سواه معلول»: هر چيز كه به «غير» تكيه كند «علتى» دارد، خواه اين چيز «صورتى» باشد كه در «مادّه» است، خواه «عرضى» باشد كه بر موضوع است، و يا نفسى باشد كه با بدن است. هر چه كه بغير خود متكّى باشد علّتى دارد. حال چنانچه اين شي‏ء،
مادى و وابسته و آغشته به ماده باشد، هم علّت «قابلى» دارد و هم علّت «فاعلى». و چنانچه اين چيز يك امر «مجرد» بود، يعنى مادّه و موضوع و متعلق نداشت، اما به مبدأ فاعلى تكيه كرد، (يعنى «قيام صدورى» داشت نه «قيام حلولى») آنهم بشرح ايضا، معلول است: «كل قائم في سواه معلول».
اين اصل علّيت (كه در بيان فوق از نهج البلاغه مذكور شد)، نظام هستى را نظام «علّى و معلولى» ميداند. لذا هم «تصادف» مورد قبول «بخت و اتفاقيها» را نفى ميكند، هم شبهه «تداعى» مورد قبول بعضى از علماى غرب را، و هم «جرى العادة» اشاعره را ابطال ميكند. چه، علّيت با هيچيك از اين سه مشرب سازگار نيست. بنا بر اين هر موجودى كه هستيش عين ذات او نيست «معلول» است، و آن موجودى كه به «غير» خود، نه «قيام حلولى» دارد و نه «قيام صدورى» بلكه هستى محض است، آن موجود «علّت» است از براى تمامى معلولها: «فهو تعالى الكلّ، و الكلّ معاليله».
حضرت، اين اصل كلّى «علّيت» را در خطبه ديگرى نيز تبيين ميكند، و نشان مى‏دهد كه منكرين نظام علّى و ملحدان، نه حجّتى دارند و نه سخن مستدلى را گفته‏اند.
فرمود: «أنكر المقدّر و جحد المدبّر» بدا بحال كسى كه تدبير كننده عالم را انكار كرد و مهندس جهان هستى را نپذيرفت. «زعموا أنّهم زرع بلا زارع» آيا فكر كردند كه انسان گياه خودروئى است كه هيچ زارعى آنرا كشت نكرده است «هل يكون بناء من غير بان و جناية من غير جان» آيا نزد عقلا، هيچ بنائى بدون معمار بپا شده است و هيچ جنايتى بدون جانى واقع گرديده است. اين سخن حضرت، تفسيرى است از اصل كلّى علّيت.
و از امام صادق (ع) در «اصول كافى، كتاب الحجّة» روايتى در تشريح اين معنا آمده است كه فرمود: «ابى اللّه أن يجري الأشياء إلّا بأسباب و جعل لكلّ سبب شرحا، و لكلّ شرح علم، و لكلّ علم باب، من عرفه عرفه، و من جهله جهله، و نحن هو».
بنا بر اين نظام آفرينش و هستى، از ديد اين بزرگ حكيم متألّه يك نظام علّى است كه خدا «علّت» است و ساير اشياء «معلول».
امّا خداوند، عالم را چگونه آفريد آيا كار خدا «تحريك مواد» است، يا «آفرينش ماده و حركت»

كيفيت فاعليت حق تعالى

اكنون كه معلوم شد در فلسفه الهى على (علیه السلام)، جهان داراى نظامى علّى است كه خداوند علت است از براى «ما سواه»، آيا علّيتى كه على (علیه السلام) طرح ميكند علّيتى است مثلا بر محور «ديالكتيك» يا آنكه علّيتى است در مدار بلند «فلسفه الهى» نحوه فاعليّت حق تعالى چگونه است آيا كار خدا همراه با «حركت» است يا حركت را به حريم كبريائيش راهى نيست... حضرت به اين سئوالات با دقت و عمق بسيار پاسخ مى‏دهند. (كه نه ذاتش حركت ميكند و نه صفات ذاتيش كه عين ذات‏اند) در بسيارى از خطبه‏هاى نهج البلاغه عموما، و در همين خطبه مورد بحث (خطبه 186) خصوصا، حضرت تشريح ميكنند كه: خدا «فاعل لا بالحركة»است. او فاعلى است كه فاعليتش نه با حركت فكرى قرين است و نه با حركت بدنى همراه است. فاعليت او نه مانند فاعليت انسان متفكر است كه توأم با حركت نفسى باشد، و نه چون ساير موجودات مادى است كه نيازى به ابزار و ادوات داشته باشد تا با حركت عضو و ابزار كار كند: «فاعل لا بمعنى الحركات و الآلة» و نيز مى‏فرمايد: «لا يجري عليه السّكون و الحركة» (ادامه همان خطبه 228).
خداوند (جلّ شأنه) محكوم «قانون حركت» نيست. نه حركت دارد و نه سكون.
زيرا مخزن اين هر دو «مادّه» است. و خداى خالق ماده، «ثابت» است: نه ساكن است و نه متحرّك. «و كيف يجرى عليه ما هو أجرأه و يعود فيه ما هو أبدأه و يحدث فيه ما هو أحدثه» چگونه ممكن است قانونى كه خدا آفريده است بر خود خدا حكومت كند

خداشناسى از ديدگاه على (علیه السلام)

فلسفه على (علیه السلام) فلسفه‏ايست الهى محض. و لذا ديالكتيك و ديگر اصول مادّى را به ساحت انديشه اين متألّه عظيم القدر، راهى نيست.
او در باره خدا، «ذاتى» را ثابت ميكند كه با همان اثبات ، همه «صفات ذاتيّه» را هم مى‏توان تبيين كرد. مى‏فرمايد: گر چه به كنه خدا نمى‏توان رسيد ، زيرا متفكّر و فكر و تفكّر ، همه و همه امورى هستند كه از انوار ذات اقدس «او» وجود يافته‏اند و فيض او بوده است كه در ايشان تنيده است، لكن معهذا اين را بوضوح مى‏توان دريافت كه: «ليس كمثله شي‏ء» پيرامون نحوه ارتباط خالق با خلق و چگونگى شناخت خالق توسط خلق مى‏فرمايد: «داخل في الأشياء لا بالممازجة» او داخل هر شي‏ء است بى آنكه ممزوج با آن باشد. و كدام «متفكّر» است كه خود را بيرون از خدا ببيند و آن گاه در باره ذاتش «تفكّر» كند على (علیه السلام) هر فرد متفكّر را بهمراه فكرش ، و مقدمتين قياسش ، و پيوند دليلى و نتيجه فكرى‏اش ، همه و همه را بكلى محصور در سيطره وجودى حق تعالى ميداند.
پس هيچ عقلى بكنه حق هرگز نتواند رسيد. اگر چه معهذا بخوبى مى‏تواند دريابد كه: ليس كمثله شي‏ء... آرى اين را بخوبى مى‏توان فهميد ، خواه با بلنداى انديشه يك حكيم ، خواه با عمق شهود يك عارف. و اگر از اين حد بگذريم، انديشه هيچ متفكّرى ياراى دريافت حقيقت حضرت حق را ندارد. «لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن» (خطبه اول نهج البلاغه) هر چه حكيم بخواهد با فكر پرواز كند ، به قله رفيع شناخت «او» نمى‏رسد، و هر چه عارف بكوشد كه در درياى شهود ، غوّاصى كند ، به ژرفاى سترگش دست نمى‏يابد.

على (علیه السلام) و توحيد الهى

در اولين خطبه نهج البلاغه مى‏خوانيم چيزى كه با ازليّت و نامحدود بودن خدا مغاير باشد ، هرگز نمى‏تواند وصف خدا نمايد.
«اوّل الدّين معرفته و كمال معرفته التّصديق به و كمال التّصديق به توحيده و كمال توحيده الإخلاص له و كمال الإخلاص له نفي الصّفات عنه» اين حكيم الهى ، بيان خويش را بگونه‏اى عميق مطرح ميكند كه بعدها شاگردى چون فارابى و شيخ اشراق از او قاعده «صرف الشي‏ء لا يتثنّى» را مى‏فهمد و شاگرد ديگرى چون صدر المتألهين از او «بسيط الحقيقه» را مى‏فهمد و شاگرد ديگرى چون استاد علامه طباطبائى (رضوان اللّه عليهم أجمعين) «اطلاق ذاتى» را دريافت ميكند.
اين درياى خروشان چگونه استدلال ميكند مى‏گويد: «كمال الإخلاص له نفي الصّفات عنه» كدام صفت را بايد از خدا سلب كرد آن صفتى كه شهادت مى‏دهد كه من غير از موصوفم. و آن موصوف هم شهادت مى‏دهد كه من غير از صفت هستم. يعنى آن صفتى كه بايد از خداوند سلب شود «وصف زائد» است.
كه هم زيادى زائد، شاهد است بر اين كه من غير از «مزيد عليه»، هستم، و هم «مزيد عليه» شهادت مى‏دهد كه من غير از «مزيد» هستم: «لشهادة كلّ صفة أنّها غير الموصوف و شهادة كلّ موصوف أنّه غير الصّفة».
سپس حضرت در دنباله كلام تشريح ميكنند كه چگونه نفى صفات از توكمال اخلاص در توحيد است: «فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه و من ثنّاه فقد جزّاه، و من جزّاه فقد جهله، و من جهله فقد أشار إليه، و من أشار إليه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه...».
بنابراين ، چنانچه تسلسل و توالى فوق الذكر را تلخيص كنيم ، در يك كلام اگر كسى خدا را به «وصف زائد» توصيف كرد، يعنى او را با غير خودش مقرون نمود ، در واقع او را محدود كرده است و آن موجود محدود ، ديگر خدا نيست. خدا يعنى هستى محض. و هستى محض كرانى و كنارى ندارد. چيزى كه كمال محض است ، علم محض هم هست، و حيات صرف هم خواهد بود. هم كمالاتش نامحدود است و هم اتصافش بكمالات محدود به نحو «عينيّت» است نه «زياده بر ذات».

على (علیه السلام) و فلسفه الهى عملى

آنچه تا بحال گفتيم گوشه‏هائى از فلسفه الهى در بخش نظرى از على (علیه السلام) بود. و اما فلسفه الهى در بخش عملى، عبارتست از سيره على (علیه السلام) در دوره حيات مقدسش ، كه خود فرمود: «ما للّه آية أكبر منّي».
مقام واقعى او اين نيست كه بگويد اين نعلين پاره، از خلافت بر شما پيش من عزيزتر است. وقتى سائلى مسئلت كرد، حضرت به نماينده‏اش فرمود: هزار واحد به اين مستمند بده. نماينده‏اش عرض كرد: هزار مثقال طلا يا هزار مثقال نقره فرمود: «كلاهما عندي حجران» هم طلا پيش على سنگ است و هم نقره.
يكى سنگ زرد است و ديگر سنگ سفيد. اينها مقام واقعى على نيست ، تنها جزئى از عظمت‏هاى اين بحر بيكران است. زيرا حتى بسيارى از شاگردان نازل حضرتش نيز به اين قبيل مقامات معنوى نائل شده‏اند. و آنجا كه مى‏گويد: «آه من قلّة الزّاد و طول الطّريق و بعد السّفر و عظيم المورد» مقامش برتر از اين‏هاست.
براستى اين كدام سفر است كه راهش براى على دور است اين سفر به سوى خدا رفتن است او كه همسفر رسول اللّه است. پس اين كدام سفر است سير الى اللّه را فرزندش على ابن الحسين (ع) بما آموخت كه براى راه رونده‏اش سفر دورى نيست. «إنّ الرّاحل إليك قريب المسافة. و إنّك لا تحجب عن خلقك إلّا أن تحجبهم الأعمال دونك».
سير الى اللّه براى سالكش دو گام بيش نيست:
دو خطوة بيش نبود راه سالك
اگر چه دارد او چندين مهالك‏
يك ازهاء «هويّت» در گذشتن‏
دوم صحراى «هستى» در نوشتن‏
براى على (علیه السلام) نه رفتن به سوى «او» دور است، و نه پيام محبوب را براى خلق آوردن دشوار است. براى على نه قوس صعود سخت است و نه قوس نزول. زيرا اين سفر الى اللّه است و على در درياى بيكران اين سفر مستغرق است.
اما تو اى مخاطب نهج البلاغه: خويش را تأويل كن نه زندگى را... اين بيان حضرت در حقيقت زبان تعليمى است براى مخاطب‏هاى نهج البلاغه، كه: اى انسان، بيدار باش توشه‏ات اندك و سفرت طولانى است... يك قدم در خويشتن نه، و ان دگر در كوى دوست.
«آه من قلّة الزّاد و طول الطّريق و بعد السّفر (من اللّه الى اللّه...)» او پيك حق است كه حق را با ديده حق ببيند. او به اين فكر است كه در اسماء الهى «بالحق» سير كند. و الّا براى كسى كه به وادى دوست رسيد و پيام را آورد، و همواره با دوست بود، راه سخت نيست. او خدا را حتى نه از بيم جهنم و نه به شوق بهشت بپرستد، بلكه چون او را شايسته پرستش يافته است، مى‏پرستد و عبادت مى‏كند. «بل وجدتك أهلا للعبادة فعبدتك»

رد شبهه ملحدين

مرحوم كلينى در كتاب مهم كافى نقل ميكند وقتى كه على (علیه السلام) عازم نبرد با معاويه بود، خطبه‏اى خواند كه با خدايش سخن گفت و سپس خلق را به قتال فى‏سبيل اللّه بسيج فرمود. در آغاز خطبه پس از حمد خدا مى‏گويد: او خدائى است كه احد است و صمد «و لا من شي‏ء كان و لا من شي‏ء خلق ما كان...» (اين خطبه مبسوط است و ما فقط به نكته‏اى از نكات آن توجّه داريم).
در اين خطبه حضرتش به شكلى عميق شبهه ملحدين را رد ميكنند بگونه‏اى كه مرحوم كلينى پس از نقل اين حديث مى‏نويسد: «و هذه الخطبة من مشهورات خطبه (عليه السّلام) و هى كافية لمن طلب علم التوحيد إذا تدبرها و فهم ما فيها... فلو اجتمع ألسنة الجنّ و الإنس ليس فيها لسان نبيّ على أن يبيّنوا التوحيد بمثل ما اتى به بابى و امّى ما قدروا عليه». اگر همه جنّ و انس جمع شوند و در مجمع ايشان اهل وحى و پيامبرى نباشد، توان تبيين فلسفه الهى را اين چنين ندارند.
شبهه ملحدان اين است كه مى‏گويند: خداوند جهان را يا از «شي‏ء» (چيزى) آفريد و يا از «لا شي‏ء» (غير چيز). امّا «لا شي‏ء» ، «من» بر سر آن در نمى‏آيد زيرا چيز نيست، پس خداوند جهان را از «شي‏ء» آفريد. پس ماده «ازلى» است. حضرت فرمود: نه خدا «از چيزى» (شي‏ء) است و نه كار خدا « من شي‏ء» است. خدا «چيزى» است نه اين كه خدا «از چيزى» است. و خدا آفريد: نه «خلق من شي‏ء»، بلكه « خلق لا من شي‏ء».
بعدها مرحوم محقق داماد (صاحب قبسات) سخن مرحوم كلينى را در شرح اصول كافى چنين باز كرد: «من شي‏ء» با «من لا شي‏ء» نقيض يكديگر نيستند كه اگر يكى نبود حتما بايد ديگرى باشد. حضرت فرمود: خدا جهان را «من شي‏ء» نيافريد كه لازمه‏اش ازليّت مادّه باشد. و هم چنين از « لا شي‏ء» هم نيافريد كه « لا شي‏ء» بشود ماده. زيرا طبق قاعده عقلى، « نقيض كلّ شي‏ء رفعه»، نقيض « من شي‏ء»، « لا من شي‏ء» است نه « من لا شي‏ء».

تذكار

در پايان سخن توجه را به يك نكته جلب ميكنم: اميرالمؤمنين در باره قرآن كريم مى‏فرمايد: خدا براى بندگانش در قرآن تجلّى كرد «يتجلّى سبحانه لهم في كتابه و لكن لا يبصرون». اما بايد گفت كه خود حضرت امير (ع) هم «تجلى للنّاس‏فى كتابه. «يا أيّها النّاس سلوا نهج البلاغة قبل ان تفقدوه...» تنها به مواعظش بسنده نكنيم. تنها به خطاباتش اكتفا نكنيم. تنها به مسايل اجتماعى و اخلاقيش كفايت نكنيم ، كه همه اينها لازمست ولى كافى نيست. چون اين سخنان در ديگر كتب هم هست.
آنچه كه زير بناى اعتقادات ما است اثبات خدا و معاد و تبيين ضرورت وحى و رسالت با برهان عقلى است.
وقتى اعتقاد به اين امور در انسان حاصل شد ، انسان به وحى سر مى‏سپرد. و به معانى تبيين شده‏اش دل مى‏بندد. آن گاه در پيشگاه بارى تعالى تثبيت شده و با برهان كرنش ميكند.
همه اين براهين را در كتاب قيّم نهج البلاغه مى‏يابيم.
اميدواريم خداى تعالى به بركت انبياء و اولياء و روح مقدس ولى اللّه الاعظم، دلهاى ما را به معارف كتاب و عترت و سنّت روشن بفرمايد.
و السّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
منبع: پايگاه تخصصى نهج البلاغه وابسته به مركز جهانى اطلاع رسانى آل البيت (عليهم السلام)

كارگزاران از ديدگاه نهج البلاغه

 كارگزاران از ديدگاه نهج البلاغه

 
از ديدگاه اسلام كارگزاران خدمتگزار مردم هستند ، نه ارباب آنان . از اين رو بايد نحوه رفتار و معاشرت آنان با مردم ، براساس عناصر ارزشي اسلام باشد . تاريخ جوامع بشري نشان مي دهد كه كارگزاراني در ايفاي مسؤوليت خويش موفق بودند كه از عناصر مهم اخلاقي همانند تواضع ، مهر به مردم و ... بهره گرفته اند . در حوزه فرهنگ اسلام نيز به اين عناصر توجه شده است . چنانكه در قرآن خطاب به رسول اكرم ( ص ) آمده است : اگر خشن و بد خلق بودي مردم از اطراف تو پراكنده مي شدند . يكي از ويژگي هاي مهمي كه از ديدگاه نهج البلاغه به آن توجه خاص شده حسن معاشرت كارگزاران با مردم است ؛ كه بايد براساس اصول و مباني و ارزش هاي اخلاق اسلامي باشد . از ديدگاه نهج البلاغه كارگزاران همانند درندگان نيستند كه مردم از آنان وحشت داشته و جرأت صحبت كردن با آنان را نداشته باشند . از اين رو كارگزاران بايد با مردم با بهره گيري از عوامل و عناصر مهم اخلاقي همانند تواضع ، عفو ، محبت نسبت به مردم ؛ معاشرت كارگزاراني همانند محمد بن ابو بكر و مالك اشتر توصيه مي كند كه با مردم براساس مهر ، عاطفه ، عفو و تواضع برخورد كنند چنانكه آن حضرت خطاب به محمد بن ابو بكر فرمود : دو بال خود را در برابرشان فرود آر و با آنان با نرمي رفتار نما و در هنگام مواجهه با آنان با چهره خندان و گشاده روبرو شو . همچنين آن حضرت خطاب به مالك اشتر فرمود : ... دل خويش را با مهر رعيت سرشار ساز و به آنان محبت نموده و لطف نما . براي آنان مثل درنده خونخوار مباش كه لقمه از دهان آنها بگيري ، زيرا مردم دو دسته اند يا برادران ديني تواند و يا در خلقت شبيه خودت كه از آنان لغزش سر مي زند و دستخوش انحراف مي شوند ... بنابراين از عفو و گذشت خويش آنان را بهره مند ساز زيرا تو مافوق آنهايي و امام تو مافوق تو و خداوند مافوق امام تو است ... نكته قابل توجه آن است كه علي ( ع ) به مردم نحوه برخورد با حاكمان را نيز تعليم مي دهد . حضرت يكي از اهداف حكومت خويش را برقراري عدالت كه مصداق بارز آن ، احقاق حق محرومان است ؛ بيان كرده است . با من آنسان كه با جباران و ستمگران سخن مي گويند سخن نگوييد ، القاب پر طنطنه برايم بكار نبريد .

عدالت و ظلم ستيزي

از ديدگاه علي ( ع ) يكي از ويژگي ها و صفات مهم كارگزاران نظام اسلامي ، عدالت ، ظلم ستيزي و مساوات نگري است . عدالت و ظلم ستيزي از مقوله هايي است كه در فرهنگ امام علي ( ع ) از اهميت ويژه اي برخوردار است . اين نگاه امام با ديدگاه قرآن و منظر رهبران الهي ديگر نيز هماهنگ است . چنانكه در قرآن و منظر رهبران الهي ديگر نيز هماهنگ است . چنانكه در قرآن يكي از اهداف بعثت انبياء برقراري عدالت بيان شده است و همه مسلمانان و مومنان به اين عنصر و پديده مهم ارزشي دعوت شده اند : يكي از اهداف و آرمان بلند علي ( ع ) برقراي عدالت و ظلم ستيزي است . از اين رو است كه آن حضرت يكي از اهداف حكومت خويش را برقراري عدالت كه مصداق بارز آن احقاق حق محرومان است ؛ بيان كرده است . همچنين آن حضرت خطاب به فرزندان خود فرمود : دشمن ستمكاران و ياور ستمديدگان باشيد . ... از منظر علي ( ع ) حكومت بايد مبتني بر رفع تبعيض و مساوات نگري باشد . از اين رو كارگزاران او هم بايد عادل باشند و هم عدالت نگر ؛ كه هيچ از مسير عدالت منحرف نشده و در سياستگزاري هاي كشور عدالت را رعايت كنند . چه بسا به خاطر عدم رعايت عدالت حق محرومي ضايع شده و انساني بي گناه به پاي دار برود . به خاطر اهميت و حسن عدالت و قبح ظلم است ، كه از ديدگاه علي ( ع ) رهبر عادل ترين بندگان خدا و حاكمان ظالم ترين انسان ها معرفي شده است . چنانكه آن حضرت درباره كارگزاران برتر فرمود : برترين كارگزاران كساني هستند كه نام و خاطره اش به عدل ياد شود . كارگزاران جوامع اسلامي بايد بدانند كه رسيدگي به وضعيت محرومان و احقاق حق آنها يكي از وظايف مهم آنان است . سياستگزارن بايد سعي كنند كه در جهت رفع تبعيض و بهبود توده مردم كه معمولاَ محرومان و پابرهنگان هستند ، سياست هاي اصولي و منطقي اتخاذ كنند كه آنان ستون فقرات جامعه و پشتوانه محكم حكومت ها هستند . چنانچه از ديدگاه علي ( ع ) نيز مشورت و بهره گيري از تجربيات ديگران از اهميت ويژه اي برخوردار است . علي ( ع ) خطاب به مالك اشتر فرمود : بي شك فقط توده هاي مردمند كه ستون فقرات جامعه ديني و وسيله شكست دشمنان مي باشند . تو با آنها باش و بر آنها تكيه زن و به خواست و نياز آنان توجه كن . تاريخ انقلاب اسلامي ايران نشان داد كه محرومان پا برهنگان جامعه ، انقلاب را حفظ كردند ؛ نه مرفه هايي بي درد . از اين رو از نگاه علي ( ع ) جامعه اي كه در آن حق محرومان ناديده گرفته شود ، قداست ندارد . چنانچه آن حضرت خطاب به مالك اشتر از قول رسول الله ( ص ) فرمود كه رسول خدا چنين فرمود : هرگز امتي كه حق ضعيفان در ميان آنان پايمال مي شود از قداست برخوردار نخواهد شد .

توانايي و سياست

از ديدگاه علي ( ع ) يكي از ويژگي ها و صفات كارگزاران نظام اسلامي توانايي و سياست است . از اين روست كه در نحوه انتخاب كارگزاران از سوي آن حضرت به اين عنصر توجه شده است . انتخاب كارگزاران با تدبير همانند مالك اشتر حاكي از توجه خاص آن حضرت به اين ويژگي است . در جوامع امروزه نيز از كارگزاراني بهره گرفته مي شود ، كه از توانايي و مديريت خوبي برخوردار باشند . طبيعي است كه كارگزاران هر نظامي بايد شايسته و توانا باشند تا بتوانند به وظايف خويش خوب عمل كنند . كارگزاراني كه در انجام وظايف محوله خود ناتوان باشند صلاحيت چنين مسؤوليتي را ندارند . از اين روست كه علي ( ع ) به توانايي و تدبير كارگزاران كه معناي عامي دارد تأكيد نموده چنين فرمود : از مردم شايسته ترين افراد به حكومت تواناترين آنها بر امور حكومتي است . ...
در فرهنگ اسلام به لياقت و اولويت ها درخصوص انتخاب كارگزاران توجه خاصي شده است. بي ترديد يكي از مصاديق بارز لياقت و اولويت ها توانايي و تدبير است كه در كلام علي ( ع) به آن شارت رفت . از اين رو است كه اگر در جامعه اي اسلامي مسؤوليت ها براساس لياقت و اولويت ها واگذار نشود ، خيانت معرفي شده است . چنانكه رسول خدا ( ص) فرمود : هركس از ميان مسلمانان كارگزاراني را برگزيند در حالي كه مي داند كسي ديگر نسبت به او اولويت دارد به قرآن و سنت آگاه تر است خيانت به خدا و رسول او و جميع مسلمانان كرده است .

مشورت

در جوامع بشري مشورت و بهره گيري از تجربيات و افكار ديگران يك اصل پذيرفته شده است . از اين رو است كه رهبران و كارگزاران جوامع ، مشاورين متعدد در زمينه هاي مختلف دارند . در مسايل علمي نيز مشورت كاربرد مهم دارد . چنانچه پزشكان در مسايل پزشكي مشاوره مي كنند . از يدگاه اسلام نيز به مشورت ، تبادل افكار و بهره گيري از تجارب ديگران توجه خاص شده است . رسول اكر ( ص ) مشورت را موجب رشد دانسته و خود آن حضرت در زمينه هاي مختلف با اصحاب خود مشورت مي كرد . چنانكه آن حضرت در جنگ بدر ، احد ، طائف و صلح حديبيه و ... با اصحاب خود مشورت كرد . از ديدگاه علي ( ع ) نيز مشورت و بهره گيري از تجربيات ديگران از اهميت ويژه اي برخوردار است . چنانكه آن حضرت از تجربه به عنوان علم جديد ياد كرده است و از مشورت به عنوان مهم ترين پشتيبان با توجه به اهميت مشورت است كه علي ( ع ) يكي از وظايف مالك اشتر را مشورت بيان كرده است . چنانچه آن حضرت مالك اشتر را به همنشيني و مذاكره با علما و حكيمان اسلامي امر مي كند : با دانشمندان و حكيمان زياد به بحث ، مذاكره بنشين تا مصالح كشور را تثبيت كني و اصول پايداري يك ملت را قوام بخشي ، كارگزاراني كه استبداد رأي دارند و از انذار ديگران خود را بي نياز مي دانند ، در ايفاي مسؤوليت موفق نبوده و در معرض لغزش ها و خطرات جدي قرار مي گيرند . بي ترديد يكي از مسائل مهم مذاكره با فرهيختگان و دانشوران بهره گيري از افكار و تجربيات آنان در زمينه مسائل حكومتي است ؛ كه بهره گيري از افكار صاحبان فكر و انديشه موجب هدايت و رشد و بي نيازي از انذار ديگران موجب هلاكت و خطر جدي خواهد بود . با توجه به بررسي هاي مهمي كه پيرامون ديدگاه علي ( ع ) درخصوص لزوم مشورت كارگزاران ، صورت گرفت ؛ چنين مي توان گفت : يكي از ويژگي هاي مهم مديران حكومتي و كارگزاران مشورت با ديگران است . نكته قابل ذكر آن است كه از يدگاه علي ( ع ) كارگزاران با هر كسي نبايد مشورت كنند ؛ به دليل اينكه مشورت با برخي افراد در مسايل حكومتي نه تنها مفيد نيست ، بلكه زيان آور است . از اين روست كه علي ( ع ) به مالك اشتر دستور مي دهد كه با علما و حكيمان مشورت كرده و از مشورت با برخي از افراد پرهيز كند چنانكه آن حضرت فرمود : با بخيل مشورت نكن زيرا از بخشش و كمك به ديگران باز مي دارند و از فقر مي ترسانند . همچنين با افراد ترسو مشورت نكن زيرا آنها تو را از انجام كارهاي مهم باز مي دارند . و نيز با افراد حريص مشورت نكن كه آنها براي جمع آوري ثروت و يا كسب مقام ستمگري را در نظر تو نيك جلوه مي دهند .

حسن سابقه

يكي از ويژگي ها و شرايط كارگزاران از ديدگاه علي ( ع ) براي اولويت خود براي رهبري امت اسلامي به حسن سابقه خود استدلال مي كرد . در گماردن و عزل مديران حكومتي از سوي علي ( ع ) نيز به اين ويژگي اهميت داده شده است . به دليل اينكه عزل برخي از كارگزاران به خاطر سوء سابقه آنان بوده است كه در حكومت قبل داشته اند .علي ( ع ) معاويه را به خاظر سوء سابقه اش مورد سرزنش قرار داده فرمود : تو لياقت رهبري را نداري با توجه به ويژگي فوق است كه علي ( ع ) مالك اشتر را مخاطب قرار داده فرمود : بدترين وزراي تو كساني هستند كه براي آنها بيابي از كساني كه از نظر فكر و نفوذ كمتر از آنان نيستند ، اما بار گناهان آنها را به دوش نمي كشند هزينه اين افراد بر تو سبكتر و همكاريشان با تو بهتر است.
همچنين آن حضرت در مورد انتخاب وزرا كه اصالت خانوادگي و سابقه درخشان دارند ، خطاب به مالك اشتر فرمود : پس به سراغ كساني برو كه از خانواده هاي اصيل ، نجيب ، با شخصيت ، مومن ، صالح و خوش سابقه اند . بدترين وزراي تو كساني هستند كه براي جنايتكارن پيشين وزارت نموده و يا شريك جنايتشان بوده اند . از سخنان علي ( ع ) چنين استفاده مي شود كه در حكومت اسلامي مسؤوليت ها نبايد به مهره هاي مؤثر در رژيم هاي طاغوتي كه معمولاََ سابقه سوء دارند واگذار شود . به دليل اينكه آنها علاوه بر آنكه صلاحيت چنين مسؤوليتي را ندارند ، از نظر مردم نيز اعتبار ندارند و سبب وهن حكومت اسلامي مي شود . ديدگاه علي ( ع ) درخصوص حسن سابقه كارگزاران يك اصل مهم و مقبول جوامع است به دليل اينكه در جوامع يكي از معيار و پارامترهاي گزينش كارگزاران حسن سابقه است . اگرچه امكان دارد كه برخي افراد بد سابقه به حسب تحولات جوامع عوض شود ولي چنين افرادي كم هستند .

امانت داري

حكومت از ديدگاه علي ( ع ) امانت الهي است كه فلسفه وجودي آن براي اجراي قوانين الهي ، برقراري عدالت ، احقاق حق محرمان ، و ... است چنانكه آن حضرت فرمود : خدايا تو مي داني آنچه از ما در گرفتن زمام حكومت به دست واقع شد به خاطر رغبت در امر حكومت و سلطنت نبود ، و نه براي به دست آوردن متاع دنيا ، هدف اين بود كه دينت را زنده كنيم و بلاد تو را اصلاح نماييم تا بندگان مظلوم تو احساس امنيت كنند و حدود و قوانين تو را برپا سازيم . براين اساس كارگزاران حكومت اسلامي امانت دار اين امانت الهي هستند ؛ كه بايد امين باشند . از اين رو مي توان گفت : يكي از شرايط و صفات مهم كارگزاران از ديدگاه علي ( ع ) امانت داري است . چنانچه علي ( ع ) خطاب به حاكم بحرين كه از حكومت به عنوان امانت الهي بهره گرفته بود فرمود : پس همانا به خوبي از عهده حكومت برآمده اي و امانت خود را ادا كرده اي . همچنين آن حضرت در نامه اي به يكي از كارگزارانش درباره اختلاس او كه خيانت به امانت است فرمود : اگر تو انجام دادي ( و خيانت كردي ) پس همانا پرووردگارت را ناراحت كرده خلاف فرمان امام خود عمل نمودي و به امانت خويش خيانت كردي . همان طوري كه از سخنان علي ( ع ) استفاده شد كارگزاران امانت دارند ؛ كه بايد امانت الهي را حفظ كرده و امين باشند . يكي از مصاديق مهم امانت داري آن است كه كارگزاران اسلامي از حكومت به عنوان وسيله و ابزاري براي اجرا و احياي قوانين الهي استفاده كنند .
كارگزاران جهان اسلام بدانند كه توسعه اقتصادي ، سياسي يكي از شاخصه هاي توسعه جامعه اسلامي است ؛ ولكن شاخصه مهم بنيادي توسعه همانا توسعه فرهنگي است . ائمه حكومت را براي احيا و اجراي قوانين الهي مي خواستند . بي ترديد در پرتو اجراي قوانين الهي است كه محرومان به حق خود رسيده و شجره خبيثه ظلم از جامعه ريشه كن شده و درخت عدالت به بار مي نشيند و در سايه اجراي قوانين الهي است كه جوامع اسلامي به سوي قانونگرايي و قانونمندي هدايت شده ضوابط جايگزين ضوابط خواهد شد . كارگزاران جهان اسلان بدانند كه توسعه اقتصادي ، سياسي يكي از شاخصه هاي توسعه جامعه اسلامي است ؛ ولكن شاخصه مهم و بنيادي توسعه همانا توسعه فرهنگي است كه در جوامع اسلامي توسعه فرهنگي زيربناي توسعه اقتصادي ، سياسي است . اگر جامعه اسلامي با معارف عميق و بلند اسلامي آشنا نباشد ، چه بسا كه فرهنگ تجمل گرايي ، اسراف و اشرافگري ، در جامعه حاكم شده و معنويت از جامعه رخت بربندد ؛ و مردم و مخصوصاَ نسل جوان قرباني تهاجم فرهنگي شوند . كارگزاران با بهره گيري از ويژگي ها و صفات كارگزاران از ديدگاه علي ( ع ) مورد تجليل قرار گرفت . مي توانند امانت دار امانت الهي باشند به دليل اينكه اين ويژگي ها مربوط به مقطع زماني خاص نيستند ؛ بلكه عناصري هستند كه در تمام زمانها كاربرد دارند . چه بسا كارگزاري كه اين عناصر را ناديده گرفته و از حكومت به عنوان رياست طلبي و ... استفاده كند كه اين گونه بهره گيري از حكومت خيانت به امانت است و موجب پشيماني در قيامت. چنانكه رسول خدا فرمود : حكومت در دست كارگزار امانت است و آن در روز قيامت مايه خواري و پشيماني است مگر اينكه كسي آن را به حق و از راه مشروع تصاحب كند و به وظيفه خويش عمل نمايد .

صداقت

در حوزه تعليمات اسلام صداقت يكي از عناصر مهم ارزشي است . رسول خدا ( ص ) فرمود : براي امتحان مردم نگاه به زيادي نماز و روزه آنها و كثرت حج و نيكي كردن آنها به مردم و سرو صداي آنها در عبادت شبانه نكنيد . ولي نگاه به راستگويي و امانت آنها كنيد . معصومان ديگر ( ع ) نيز به اين عنصر ارزشي اسلامي و انساني توجه خاص داشته اند . با توجه به نقش سازنده صداقت در روابط اجتماعي و سياسي ؛ رعايت آن براي همگان اهميت دارد و لكن رعايت اين پديده ارزشمند براي كارگزاران از اهميت ويژه اي برخوردار است . زيرا كه صادقانه برخورد نمودن كارگزاران با مردم و گفتن حقايق و واقعيات به مردم ؛ نقش بنيادي در جلب رضايت و اعتماد عمومي دارد ؛ اعتماد مردم به دولتمردان بزرگترين سرمايه كارگزاران است . از اين رو در نهج البلاغه به اعتماد مردم و مسؤولان توجه خاص شده است . امام علي ( ع ) با بهره گيري از صداقت حكومت كرد و كارگزاران خويش را نيز به رعايت آن توجيه نمود . صراحت و صداقت حضرت در سياست يكي از مشكلات خلافت آن حضرت بود . استاد شهيد مطهري مي نويسد : مشكل سوم خلافت او علي ( ع ) مسئله صداقت و صراحت حضرت در سياست بود كه كه اين را هم باز عده اي از دوستانش نمي پسنديدند و مي گفتند سياست اين همه صراحت و صداقت برنمي دارد چاشني سياست دغلبازي است . به خاطر عدم بهره گيري علي ( ع) از اهرم در مسائل حكومتي بود كه برخي تصور مي كردند كه معاويه از علي ( ع) سياستمدار تر است . از اين رو حضرت در جواب اين تصور فرمود : قسم به خدا معاويه از من سياستمدار تر نيست ولي او نيرنگ مي زند و مرتكب گناه مي شود . اگر نيرنگ خصلت زشتي نبود من سياستمدار ترين مردم بودن . در فرهنگ ديني و ساختار حكومتي ديني ، بهره گيري از سياست كه مبتني بر خدعه و نيرنگ باشد ، جايز نيست و يكي از امتيازات حكومت علوي بر حكومت هاي اموي و عباسي نيز در همين است كه حكومت علوي بر عنصر صداقت و عدالت استوار است . به توجه به نقش صداقت در شيوه زمامداري است كه علي ( ع ) به مالك اشتر توصيه مي كند كه با مردم صادقانه برخورد نموده و از وعده و شعارهايي كه همراه عمل نيست پرهيز كند . زيرا كه وعده هاي بدون عمل و نشان دادن غيرواقع را به صورت واقع ؛ موجب خشم خدا و مردم مي شود . حضرت خطاب به مالك اشتر فرمود : از منت نهادن بر رعيت به جهت احساني كه نموده اي و يا بيش از حد جلوه دادن آنچه كرده اي بپرهيز و نيز از دادن وعده اي كه خلف مي كني احتراز كن ؛ چه منت نهادن ، احسان را بي ارزش مي كند و زياده نگري روشنايي حق را مي برد و خلف وعده موجب خشم خدا و مردم مي شود . خداي تعالي فرمود : گناه بزرگي است از نظر خداوند كه بگوييد آنچه را عمل نمي كنيد . اعتماد مردم به دولتمردان بزرگترين سرمايه كارگزاران است .

فتنه

نهج البلاغه و ريشه هاي فتنه





 

اول :

بسياري از حوادث و رخدادهاي تلخ و ناگوار و دشواري كه حيات اجتماعي جامعه ما را تهديد مي نمايد و جزء لاينفك زندگي اجتماعي و روايط بين المللي ما گرديده است را مي توان به تعبير معارف ديني ‌« فتنه» دانست . البته تعبيري كه در اين مجال از فتنه مقصود است ، غير از آن است كه از منظر اسلام ، ابتلائات و آزمونهاي الهي كه از سنت هاي قطعي و بدون ترديد خداوندي هستند و بر اساس مشيت و حكمت خدا و از سر خيرخواهي و به منظور تنبه ، عبرت آموزي و آزمودن انسانها و جداشدن سره از ناسره رخ مي دهند ، نيز فتنه خوانده مي شوند .
بهرحال فتنه و مواجه انسانها و جوامع بشري با انواع آن ، نه تنها از حقايق و واقعيتهاي زندگي انسانهاست ، بلكه از موضوعات و مفاهيم اصيلي است كه هم در قرآن و هم در ساير منابع انديشه اسلامي بويژه احاديث و روايات رسيده از حضرات معصومين (ع) در باب آن به تفصيل بحث شده و بر لزوم پيشگيري و جلوگيري از وقوع فتنه ها و نيز هوشياري و درايت در برخورد با آنها و عبرت آموزي از آنها تاكيد فراوان گرديده است .

دوم :

جامعه اسلامي ما از آنجا كه بر اساس تعاليم اسلامي و و نيز بر اساس خواست و اراده مردم شكل گرفته است و به حيات خود ادامه مي دهد و منافع و مصالح سودجويانه دشمنان را بخطر انداخته است و آزاديخواهي ، صلح جويي ، كرامت انساني ، عدالت و معنويت را فرياد مي زند ، همواره مورد غضب و خشم معاندين و دشمنان داخلي و خارجي قرار داشته است و اينان از هيچ فرصت و امكاني براي سدكردن راه پيشرفت اين ملت و به زانو درآوردن نظام ، فروگذار نبوده اند . لذا مخالفان داخلي كه اغلب درس آموخته دشمنان خارجي هستند و نيز بدخواهان برون مرزي كه همگي در جبهه استكبار جهاني بر عليه ايران اسلامي متحد و يكپارچه گرديده اند ، كشور عزيزمان را از هرسو در محاصره انواع توطئه ها و فتنه هاي تمام نشدني ، تحت فشار قرار داده و با اجراء نقشه هاي شوم و توليد بحرانهاي داخلي و خارجي و در يك كلام « فتنه انگيزي » ، مخالفت و نگراني خود را از اهداف و برنامه هاي انساني و اسلامي ايران سربلند نشان داده و مي دهند .

سوم :

اگر بخواهيم همچون هميشه سربلند و يرافراز باشيم و در برابر امواج فتنه انگيزي دشمنان چون كوه ، ثابت و استوار و پابرجا بمانيم و مصمم و بااراده بر اهداف و آرمانهاي بلند و ارزشمند انقلابي مان پافشاري نماييم ، چاره اي نيست جز اينكه :
اولا ، زمينه هاي وقوع و طرح ريزي فتنه را بشناسيم ، نقاط ضعف و قوت خودمان را بدانيم و در حدامكان از رخداد هرگونه توطئه و فتنه اي پيشگيري كنيم
ثانيا ، در برخورد با هرگونه نقشه و فتنه بدخواهان ، با درايت و تدبير و با استفاده از ظرفيتها و توانمنديهاي خود و با تكيه بر نيروي عظيم ايمان و باور ديني و به پشتوانه حمايت و حضور توده مردم ، اين توطئه ها را نقش بر آب و بي اثر نموده و با سربلندي در مواجهه با آنها ، گامي به جلو و قدمي در راستاي تثبيت نظام و عزت ميهن و افتخار ملت برداريم .

چهارم :

اميرالمؤمنين علي (علیه السلام) ، در خطبه پنجاهم نهج البلاغه در عبارتي بلند و شيوا و پرمحتوا ، ريشه هاي وقوع فتنه را چنين تشريح مي نمايند :
« انـما بـدء وقـوع الفتـن ، اهـواء تـتبع و احكـام تبـتدع ، يخالف فيهـا كتاب الله و يتولي عليهـا رجال رجـالا علـي غيـر دين الله»
« سرآغاز وقوع هر فتنه اي ، هوا و هوسي است كه دنبال و يا احكام و قوانيني است كه بدعت گذاري مي گردد ، نوآوريهايي كه با قرآن مخالف است و ( در نتيجه ) گروهي ( بناحق ) برخلاف دين خدا سلطه و ولايت مي يابند .

پنجم :

كلام علي (علیه السلام) ، حديث حال و روز امروز ماست و چه در موارد فتنه هاي داخلي و چه در مورد توطئه هاي خارجي صادق است . استراتژي دشمن در دامن زدن به بحرانهاي و فتنه هاي داخلي از يكطرف تحريك اميال نفساني ( ترويج بي بند و باري ، فحشاء ، بزه كاري ، شهوت ، مدپرستي ،و ... ) ، تبليغات منفي و اغواء كننده ، تهاجم فرهنگي، گسترش روحيه غفلت و بي تفاوتي و ... است و از سوي ديگر تلاش در شبهه افكني در دين ، انحراف باورهاي ديني ، حمايت از فرقه هاي منحرف ، توهين به باورهاي اسلامي مردم و ارزشهاي انفلابي ، سياه نمايي وضعيت كشور ، زيرسؤال بردن شخصيت ها و استوانه هاي نظام و ترور شخصيت آنها ، دامن زدان به انواع شايعه و دروغ افكني ، القاء ناكارآمدي نظام و انكار موفقيت هاي چشمگير جوانان برومند اين مرزوبوم ، بزرگ نمايي برخي كاستيها و كمبودها ، بي احترامي به اهداف متعالي اين ملت در انقلاب اسلامي و ... است .
اما در صحنه بين المللي نيز چنين است . از يك سو عده اي گرفتار منجلاب هوا و هوس و در نتيجه وسوسه هاي شيطاني و بر پايه جاه طلبي ، افزون خواهي ، خودمحوري و خودبرتربيني ، منفعت طلبي ، حسادت و ... باطرح پروژه هايي مانند جهاني سازي ، نظام نوين بين المللي ، خاورميانه بزرگ ، نقشه راه و ... سعي در استيلاء بر جهان و منابع آن و سركوب هرگونه آزاديخواهي ملتها دارند و مخالفت با ايران اسلامي كه ميرود تا الگو و نماد مبارزه با استعمار و استكبار گردد ، در صدر اهداف چنين اقداماتي است . و از سوي ديگر همين صاحبان زر و زور با طرح شعارهاي عوامفريبانه و بظاهر زيبا و مقبولي مانند مبارزه با تروريسم ، دفاع از حقوق بشر ، استقرار دموكراسي ، حذف محور شرارت ، مبارزه با سلاحهاي كشتارجمعي و ... كه همگي بدعتي آشكار در روابط سالم و صحيح بين المللي است و با استفاده از اهرم هايي مانند حق وتوي شوراي امنيت ، نفوذ در نهادهاي بين المللي ، تفسير قوانين و مقرارت به نفع خود ، تصويب مقررات يكجانبه و نابحق و ... با پوششي بظاهر قانوني و معتبر بر فتنه انگيزي و پيگيري راهبردهاي خائنانه خود اصرار دارند و بالطبع سهم ايران اسلامي از اين همه فتنه و توطئه كم نيست .

مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه -3-

مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه

38. وفاداری
بی‎گمان وفاداری و صداقت دو همزادند، و من هیچ سپری را بازدارنده‎تر از وفا نمی‎دانم، و هر كه از چگونگی بازگشت (اوضاع) باخبر باشد، هرگز خیانت نمی‎كند. ما در روزگاری به سر می‎بریم كه بیشتر مردم آن بی‎وفایی را زیركی دانند. و نادانان آنان را چاره اندیش خوانند! خداشان كیفر دهد؛ چرا چنین پندارند؟! گاه بود كه مرد آزموده و دانا از چاره كارآگاه است، اما فرمان خدا او را مانع راه است. پس دانای كار چاره را واگذارد، و آنكه پروای دین ندارد فرصت را غنیمت شمارد.[1]
39. همت بلندی
ارزش مرد به اندازه همت اوست، و صداقت وی به اندازه جوانمردی او، دلیری وی هم وزن حمیّتی كه دارد و پارسایی وی همسنگ غیرتی كه آرد.[2]
و نیز فرمود: بردباری و درنگ دو همزادند و هر دو از همت بلند زادند.[3]
40. یاد مرگ سودمندترین یادها
ای بندگان خدا، از عبرت‎های سودمند، پند پذیرید؛ و از نشانه‎های آشكار عبرت گیرید. از آنچه با بیانی رساتان ترسانده‎اند، خود را باز دارید، و از یادآوری‎ها و موعظه‎ها سود بردارید، كه گویی چنگال مرگ بر شما آویخته، و رشته‎های آرزوتان را از هم گسیخته، سختیهای واپسین دم حیات بر شما ریخته و شما را به آبشخوری كه میعادگاه شماست كشیده! و بی‎گمان هر كسی را برانگیزنده و گواهی همراه است، برانگیزنده‎ای كه او را به سوی محشرش راند، و گواهی كه بر كردارش گواهی دهد.[4]
[1] . إنّ الوفاء توأم الصدق. و لاأعلم جنّهً أوقی منه. و لایغدر من علم كیف المرجع. و لقد أصبحنا فی زمان قد اتخذ أكثر أهله الغدر كیساً و نسبهم أهل الجهل فیه إلی حسن الحیله. مالهم قاتلهم الله! قد یری الحوّل القلّب وجه الحیله و دونه مانع من امرالله و نهیه فیدعها رأی عین بعد القدره علیها، و ینتهز فرصتها من لا حریجه له فی الدّین. همان، خ 41.
[2] . قدر الرجل علی قدر همته و صدقه علی قدر مروءته، و شجاعته علی قدر أنفته، و عفته علی قدر غیرته. همان، حكمت 47.
[3] . الحلم و الاناه توأمان ینتجهما علوّ الهمّه. همان، حكمت 460.
[4] . فاتعظوا عباد الله بالعبر النوافع. و اعتبروا بالآی السواطع، و ازدجروا بالنذر البوالغ و انتفعوا بالذكر و المواعظ. فكان قد علقتكم مخالب المنیّه. و انقطعت منكم علائق و الأمنیّه. و دهمتكم مفظعات الأمور و السیاقه إلی الورد المورود، و كلّ نفس معها سائق و شهید سائق یسوقها إلی محشرها وشاهد یشهد علیها بعملها. همان، خ 85.

مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه - 2-

مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه
زندگانی‎ات كوتاه است و ارزشت ناچیز، و آرزوی تو داشتن خُرد. آه از كمی توشه، درازی راه، دوری سفر و سختی محشر![1]
23. طاووس مصرعی زیبا از قصیده بی‎پایان هستی
در این میان طاووس با آن پرهای پیچاپیچ و دمِ كشیده‎اش، یكی از شگفت‎انگیزترین و زیباترین پرندگان است. كه خداوند او را بر اساس استوارترین هماهنگی‎ها آفریده است و رنگ‎آمیزی‎اش را در ردیف زیباترین رنگ‎آمیزی‎ها به انجام رسانده است.
این پرنده آن‎گاه كه آهنگ جفت خویش كند، دم درهم رفته‎اش را چونان چتری می‎گشاید و سایبان سرش قرار می‎دهد؛ توگویی دمش بادبان كشتیی است كه ناخدایش برافراشته است؛ به دم رنگارنگش می‎نازد و بدان فخر می‎فروشد... .
پنداری استخوان‎ پرهایش میله‎های سیمین است و پرهای هاله مانندش ـ كه خورشید سان بر آن روییده است ـ چونان زرناب و قطعه‎های زبرجد.
اگر او را به گل‎ها و گیاهان روییده از زمین مانند كنی، گویی كه از تمامت گل‎های بهاری دسته گلی فراهم آمده است و اگر با رنگ آمیزی جامه‎ها مقایسه‎اش كنی حله‎های پرنقش و نگار یا دستبافته‎های خوش نقش یمنی را خواهی یافت. و اگر در زیورها جستجویش كنی، به سان نگین‎های گوناگونش خواهی دید كه در نقره‎های جواهر نشان نصب می‎شود.
با ناز و نشاط فراوان می‎خرامد و دم و بال‎هایش را برانداز می‎كند؛ پس زیبایی جامه و رنگ‎های جواهر نشانش او را به قهقهه وا می‎دارد؛ اما چون به ساق پای خویش نگاه می‎افكند، گریان با آهنگی كه از درماندگی‎اش پرده برمی‎گیرد و بر دردمندی‎اش گواهی راستین است فریاد می‎كشد؛ چرا كه ساق‎های این پرنده زیبا چونان ساق خروس دورگه باریك است و از قوزكش خاری نك تیز و كم پیدا سرزده است. بر فراز گردن این پرنده به جای یال، كاكلی سبز فام و پرنقش و نگار در نگاه می‎نشیند؛ و بر آمدگی گردنش به گردن بلورین كوزه‎ها ماننده است و از نقطه فرودین گردن تا شكم، درست به زیبایی و سمه یمنی رنگ آمیزی شده است. یا به آیینه شفافی ماند كه پرده‎ای از حریر بر آن افكنده باشند. تو گویی كه این عروس زیبای طبیعت، در معجر سیاهی پیچیده و پوشیده است، اما سیاهی‎اش را چنان آب و رنگی است كه گویی سبزی بسیار خوشرنگی با آن در آمیخته است.
در امتداد شكاف گوشش خط كشیده‎ای است به رنگ بابونه سفید كه سفیدی‎اش را در آن زمینه سیاه، درخشش ویژه‎ای بخشیده است.
كمتر رنگی را می‎توان یافت كه طاووس از آن بهره‎ای نبرده باشد، یا با شفافیّت و زرق و برق جامه‎اش بدان جلای برتری نداده باشد. او گل‎های پراكنده بهاری را ماند كه باران بهاران و گرمای آفتاب در آن نقشی نداشته است.
جالب‎تر آنكه این پرنده هر ازچندگاه پرهای افسانه‎ایش را بیرون می‎شود و تن به عریانی می‎دهد، پرهایش پیاپی فرو می‎ریزند و از نو می‎رویند؛ تا دگر بار تركیب گذشته‌خود را بازیابند، بی‎آنكه میان این پرها و پرهای پیشین اندك تفاوتی پیش آمده باشد، یا رنگی جابه جا شده باشد. هرگاه به تماشای دقیق یكی از پرهایش بنشینی، در لحظه‎ای سرخی گل را می‎نمایدت و در لحظه‎ای دیگر سبزی زبرجد را و گاه زردی زرناب را!
راستی را كه هوش ژرف اندیش و خردهای جوشان، ژرفای این ویژگی‎ها را چگونه دریابند؟ و گفتارهای توصیف گران به نظرم كشیدن این همه زیبایی را چگونه توانند؟! و مگر نه این است كه ناچیزترین اجزایش پندارها را از ادراك و زبان‎ها را از توصیف ناتوان ساخته است؟[2]
24. ظرف دانش
همه ظرف‎ها چنانند كه چون چیزی در آن ریخته شود ظرفیت‎شان كاسته گردد، مگر ظرف دانش كه با افزودن دانش در آن، پیوسته گسترش یابد.[3]
25. عبرت‎آموزی از تاریخ
از آنها كه پیش از شما بودند عبرت گیرید، كه چگونه در خاك غنودند؛ اندامشان از هم گسیخت، دیده‎ها و گوش‎‎هایشان فرو ریخت، شرف وعزتشان رخت بربست، شادمانی و تن آسایی‎شان از هم گسست. نزدیكی فرزندان به از دست دادن آنان كشید و همنشینی همسران به جدا شدن از آنان انجامید. نه به هم می‎نازد و نه فرزند می‎آورند؛ و نه یكدیگر را دیدار می‎كنند، و نه در كنار یكدیگر به سر می‎برند![4]
26. غرور عامل سقوط انسان
و دیگری كه دانشمندش دانند، و بهره‎ای از دانش نبرده؛ ترّهاتی چند از نادانان و مایه‎های جهلی از گمراهان، ه دست آورده و دام‎هایی از فریب و غرور برای مردمان گسترده. كتاب خدا را به رأی خویش تفسیر كند، و حق را چنانكه خواهد تعبیر كند. مردم را از بلاهای سخت بی‎تفاوت سازد و گناهان بزرگ را آسان شمارد.[5]
27. فتنه (آزمایش)
كسی از شما نگوید: «خدایا از فتنه به تو پناه می‎برم!» چه هیچ كس نیست جز كه در فتنه است، لیكن آنكه پناه خواهد از فتنه‎های گمراه كننده پناه جوید، كه خداوند سبحان فرماید: «بدانید كه مال و فرزندان شما فتنه است». و معنای آن این است كه خدا آنان را به مال‎ها و فرزندان می‎آزماید تا ناخشنود از روزی وی، و خشنود از آن را آشكار نماید؛ بی‎گمان خداوند سبحان به حال آنان از خودشان داناتر است. با این همه در بوته آزمون قرار می‎گیرند تا آنچه هست در عمل‎هاشان عینیّت یابد و پاداش و كیفر را سزاوار شوند.[6]
28. فتنه‎گریزی
به روزگار فتنه، اشتر بچه‎ای را ماننده باش كه نه سواری دادن را پشتی دارد، و نه دوشیدن را پستانی.[7]
29. قرآن
بر شما باد به كتاب خداكه ریسمانی است استوار و نوری است آشكار درمانی است سود دهنده، و تشنگی را فرونشاننده، و چنگ در زننده را نگهدارنده، و در آویزنده را نجات بخشنده، نه كج شود تا راستش گردانند و نه باطل گراید تا آن را برگردانند. كهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنیدن بسیار. راست گفت آنكه با قرآن سخن گفت و هر كه بدان عمل كرد پیشی جُست.[8]
30. قناعت
قناعت ثروتی است پایان ناپذیر.[9]
و نیز فرمود: قناعت دولتمندی را بس، و نیك خوبی نعمتی هماره در دسترس.[10]
31. كار و كوشش
كار، كار! به پایان بردن، به پایان بردن! پایداری، پایداری! شكیبایی، شكیبایی! پارسایی، پارسایی! شما را پایانی است، خود را بدان برسانید! برای شما نشانه‎ای است آن را راهنمای خود دانید! اسلام را مقصدی است تا رسیدن بدان مقصد برانید! با انجام آنچه خدا بر شما واجب كرده و وظایفی كه برای شما بیان داشته، از عهده مسئولیت برآیید! در این صورت است كه من درقیامت به سودتان گواهی می‎دهم، و از شما دفاع می‎كنم.[11]
و نیز فرمود:
آن اندك كه تداومش بخشی، به از آن بسیار كه از آن به ستوه آیی![12]
32. گشایش در تحمل سختی
چون سختی به نهایت رسد، گشایش در رسد؛ و چون حلقه‎های بلا سخت به هم آید، آسایش در آید.[13]
33. گرسنگی و گرسنگان
و اگر خواستمی دانستمی چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته‎های ابریشمین را به كار برم لیكن هرگز هوای من بر من چیره نخواهد شد و حرص، مرا به برگزیدن خوراك‎های لذیذ نخواهد كشید. چه بود كه در «حجاز» یا «یمامه» كسی حسرت گرده‎نانی برد، یا هرگز شكمی سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم شكم‎هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته، یا چنان باشم كه شاعر سروده:
ننگت آید كه بخسبی و شكم پر زطعام دیگری پوست بجوید كه به دندان كشدش.[14]
و درجای دیگر فرماید:
خداوند سبحان، روزی تهی‎دستان را در خواسته توانگران رقم زده است. پس درویشی گرسنه نماند مگر كه توانگری از حق او خود را به نوایی رساند، و خدا آنها را بدین كار باز خواست می‎كند.[15]
34. لطف به دوستان
چون برادر (دینی‎ات) از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار، و چون روی برگرداند مهربانی پیش آر، و اگر خشكی كند با بخشش ودهش پاسخش گوی؛ و هر گاه كه او دوری گزید، تو به وی نزدیك شو، و چون درشتی كرد، نرمش نما، و در پاسخ كارهای خلافش خود را به پوزش وادار. به گونه‎ای كه پنداری تو بنده اویی و او سرور توست! و مبادا این نیكی را آنجا كنی كه نباید، یا درباره آن كس كه نشاید.[16]
35. مدارا با خویش و با مشكلات
دل‎ها را نیز «پیش آمدنی» و «پس رفتنی» است، آن گاه كه روی آورند به مستحباتشان وادارید و چون پشت كنند به واجبات بسنده كنید.[17]
و نیز فرمود: با درد خود بساز. چندان كه با تو بسازد.[18]
و نیز فرمود: بر آزاد بایدت تحمل نمود و گرنه هرگز خرسند نخواهی بود.[19]
36. نیكنامی
نام نیكی كه از آدمی خدا در میان مردمان برجای گذارد بهتر از ثروت كلانی است كه به میراث از وی دیگری بردارد.[20]
و نیز فرمود:
(ای مالك) و من از خدا می‎خواهم با رحمتی فراگیر كه او راست، و قدرت بزرگ وی بر انجام هرگونه درخواست، كه من و تو را توفیق دهد در آنچه خشنودی او در آن است، از داشتن عذری آشكار در پیشگاه او و آفریدگانش و گذاردن نامی نیكو در میان بندگانش، و یادگار نیك در شهرها و كمال نعمت و فراوانی كرامت.
و اینكه كار من و تو را با نیك بختی به پایان رساند و شهادت را نصیبمان گرداند. كه ما آن را خواهانیم. و درود خدا بر پیامبر و خاندان پاك و پاكیزه‎اش و سلام فراوان باد. و السلام.[21]
37. واژگونی جامعه
ای مردم!‌ ما در روزگاری به سر می‎بریم ستمكار، و زمانه‎ای ناسپاس؛ نیكوكار در آن بدكردار به شمار آید و ستم‎پیشه در آن بر سركشی افزاید؛ نه از آنچه می‎دانیم سود می‎بریم و نه آنچه را نمی‎دانم می‎پرسیم! و از بلایی تا بر سرمان نیامده نمی‎ترسیم.[22]
[1] . (فی خبر ضرار بن ضمره الضبابی عند دخوله علی معاویه و مسألته له عن امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ قال: فاشهد لقد رأیته فی بعض مواقفه و قد أرخی اللیل سدوله و هو قائم فی محرابه، قابض علی لحیته یتململ تململ السلیم، و یبكی بكاء الحزین و یقول: ) یا دنیا، یا دنیا إلیك عنّی! أبی تعرضتِ؟ أم إلیّ تشوقْتِ؟ لاحان حینك! هیهات! غرّی غیری، لا حاجه لی فیك قد طلّقتك ثلاثاً لا رجعه فیها! فعیشك قصیر، و خطرك یسیر، و أملك حقیر. ءاه من قلّه الزاد و طول الطریق، و بعد السفر و عظیم المورد! همان، حكمت 77.
[2] . و من أعجبها خلقاً الطاووس الذی أقامه فی‌ أحكم تعدیل، و نضد ألوانه فی أحسن تنضید، بجناح أشرج قصبه، و ذنب أطال مسحبه. إذا درج إلی الأنثی نشره من طیه و سمابه مطلاً علی رأسه؛ كأنه قِلع داریّ عَنَجُه نوتیّه، یختال بألوانه، و یمیس بزیفانه...
تخال قصبه مداری من فضه، و ما أنبت علیها من عجیب داراته و شموسه خالص العقیان و فلذ الزبرجد. فإن شبّهته بما أنبتت الأرض قلت، جَنی جُنِیَ من زَهره كلّ ربیع؛ و إن ضاهیته بالملابس فهو كموشیّ الحُلَل، أو كمونق عصب الیمن؛ و إن شاكلته بالحلی فهو كفصوص ذات ألوان قدنطقت باللجین المكلّل. یمشی مشی المرح المختال؛ و یتصفّح ذنبَه و جناحیه فیقهقه ضاحكا لجمال سرباله؛ و أصابیغ وِشاحه، فإذا رمی ببصره إلی قوائمه زقا مُعوِلاً بصوت یكادیبین عن استغاثته؛ و یشهد بصادق توجعه، لأنّ قوائمه حُمْش كقوائم الدیكه الخِلاسیه، و قد نجمت من ظنبوب ساقه صِیصیه خَفیّه.
و له فی موضع العرف قنزعه‌خضراء موشّاه و مخرج عنقه كالإبریق، مغرزها إلی حیث بطنه كصبغ الوسمه الیمانیّه. أو كحریره ملبسه مرءاه ذات صقال. و كأنّه متلفّع بمعجر أسحم؛ إلا أنه یخیّل لكثره مائه و شدّه بریقه انّ الخضره الناضر ممتزجه به، و مع فتق سمعه خط كمستدقّ القلم فی لون أبیض یقق، فهو ببیاضه فی سواد ما هنا لك یأتلق؛ و قلّ صبغ الآوقد أخذ منه بقسط، و علاه بكثره صقاله و بریقه و بصیص دیباجه و رونقه. فهو كالأزاهیر المبثوثه لم تربها أمطار ربیع و لا شموس قَیظ.
و قد یتحسّر من ریشه، و یعری من لباسه؛ فیسقط تتری، و ینبت تباعا؛ فینحت من قصبه انحتات أوراق الأغصان، ثم یتلاحق نامیا حتی یعود كهیئته قبل سقوطه، لا یخالف سالف ألوانه، و لا یقع لون فی غیر مكانه. و إذا تصفّحت شعره من شعرات قصبه ارتكب حمره وردیه و تاره خضره زبرجدیه، و أحیاناً صفره عسجدیه! فكیف تصل إلی صفه هذا عمائق الفِطن، أو تبلغه قرائح العقول، أو تستنظم وصفه أقوال الواصفین؟ و أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدركه و الألسنه ان تصفه. همان، خ 165.
[3] . كل و عاء یضیق بما جعل فیه إلا وعاء العلم فإنه یتّسع به. همان، حكمت 205.
[4] . و اعتبروا بما قد رأیتم من مصارع القرون قبلكم، قد تزایلت أوصالهم، و زالت أبصارهم و أسماعهم. و ذهب شرفهم و عزّهم، و انقطع سرورهم و نعیمهم. فبدّلوا بقرب الأولاد فقدها. و بصحبه الأزواج مفارفتها. لا یتفاخرون، و لا یتناسلون، و لا یتزاورون، و لا یتجاورون. همان، خ 161.
[5] . و آخر قد تسمّی عالماً و لیس به. فاقتبس جهائل من جهّال، و أضالیل من ضلّال. و نصب للناس شَرَكاً من حبائل غرور و قول زور. قد حمل الكتاب علی آرائه. و عطف الحق علی أهوائه یؤمّن الناس من العظائم و یهوّن كبیر الجرائم. همان، خ 87.
[6] . لا یقولنّ أحدكم: «أللهم إنّی أعوذ بك من الفتنه» لأنّه لیس أحد إلّا و هو مشتمل علی فتنه. و لكن من استعاذ فلیستعذ من مضلّات الفتن. فإنّ الله سبحانه یقول: «و اعلموا انما أموالكم و أولادكم فتنه». و معنی ذلك انه سبحانه یختبرهم بالأموال و الأولاد لیتبیّن الساخط لرزقه و الراضی بقسمه، و إن كان سبحانه أعلم من أنفسهم، و لكن لتظهر الأفعال التی بها یستحق الثواب و العقاب. همان، حكمت 93.
[7] . كن فی الفتنه كابن اللبون، لاظهر فیركب، و لا ضرع فیحلب، همان، حكمت 1.
[8] . و علیكم بكتاب الله، فإنّه الحبل المتین، و النور المبین، و الشفاء النافع، و الریّ الناقع، و العصمه للمتمسك، و النجاه للمتعلق. لا یعوج فیقام، و لا یزیع فیستعتب؛ ولا تخلقه كثره الرد و ولوج السمع. من قال به صدق، و من عمل به سبق. همان، خ 156.
[9] . القناعه مال لا ینفذ، همان، حكمت 57.
[10] . كفی بالقناعه ملكا، و بحسن الخلق نعیما. همان، حكمت 229.
[11] . العمل، العمل؛ ثم النهایه، النهایه؛ و الإستقامه، الإستقامه؛ ثم الصبر الصبر؛ و الورع الورع! إنّ لكم نهایه فانتهوا إلی نهایتكم، و إنّ لكم علما فاهتدوا بعلمكم، و إن للإسلام غایه فانتهوا إلی غایته، و اخرجوا إلی الله بما افترض علیكم من حقه، و بین لكم من وظائفه، انا شاهد لكم و حجیج یوم القیامه عنكم. همان، خ 176.
[12] . قلیل مدوم علیه خیر من كثیر ملول (الـح: مملول) منه، همان، حكمت 444.
[13] . عند تناهی الشده تكون الفرجه، و عند تضایق حلق البلاء یكون الرخاء. همان، حكمت 351.
[14] . و لو شئت لا هتدیت الطریق إلی مصفّی هذا العسل، و لباب هذا القمح، و نسائج هذا القزّ. و لكن هیهات أن یغلبنی هوای، و یقودنی جشعی إلی تخیّر الأطعمه، و لعلّ بالحجاز أو الیمامه من لاطمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع! أو أبیت مبطاناً و حولی بطون غرثی، و أكباد حرّی، أو أكون كما قال القائل:
و حسبك داء أن تبیت بیطنه و حولك أكباد تحنّ إلی القدّ.همان، نامه 45.
[15] . انّ الله سبحانه فرض فی أموال الأغنیاء أقوات الفقراء، فما جاع فقیر ألّا بما منع غنی، و الله تعالی سائلهم عن ذلك. همان، حكمت 328.
[16] . إحمل نفسك من أخیك عند صرمه علی الصله و عند صدوده علی اللطف و المقاربه؛ و عند جموده علی البذل، و عند تباعده علی الدنو؛ و عند شدّته علی اللّین، و عند جرمه علی العذر؛ حتی كأنّك له عبد؛ و كأنّه ذو نعمه علیك و إیّاك أن تضع ذلك فی غیر موضعه، أو أن تفعله بغیر أهله. همان، نامه 31.
[17] . إنّ للقلوب إقبالاً و إدباراً، فإذا أقبلت فاحملوها علی النوافل، و إذا أدبرت فاقتصروا بها علی الفرائض. همان، حكمت 312.
[18] . امش بدائك ما مشی بك، همان، حكمت 27.
[19] . أغض علی القذی و الّا لم ترض أبدا. همان، حكمت 213.
[20] . و لسان الصدق یجعه الله للمرء فی الناس خیر له من المال یورثه (لح: یرثه) غیره. همان، خ 23.
[21] . و أنا أسأل الله بسعه رحمته، و عظیم قدرته علی إعطاء كل رغبه أن یوفقنی و أیاك لما فیه رضاه من الإقامه علی العذر الواضح إلیه و إلی خلقه، مع حسن الثناء فی العباد. و جمیل الأثر فی البلاد، و تمام النعمه، و تضعیف الكرامه، و أن یختم لی و لك بالسعاده و الشهاده، و إنّا إلیه راغبون. و السلام علی رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله الطیبین الطاهرین و سلم تسلیماً كثیراً ـ و السلام. همان، نامه 53.
[22] . أیها الناس! إنّا قد أصبحنا فی دهر عنود و زمن كنود، یعد فیه المحسن مسیئا، و یزداد الظالم فیه عتوّا. لا ننتفع بما علمنا، و لا نسأل عما جهلنا، و لا نتخوف قارعه حتی تحلّ بنا. همان، خ 32.

مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه

مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه
سیری در مفاهیم نهج البلاغه به ترتیب الفبایی
برای آنكه از كنار دریای بیكران نهج البلاغه، لب تشنه بازنگردیم و با موضوعات و مفاهیم گوناگون نهج البلاغه و سبك و سیاق آن آشنایی بیشتری پیدا كنیم، گزیده‎ای از مفاهیم این كلام جاودانه را به شیوه الفبایی از نظر می‎گذرانیم. باشد كه با غوطه‎ور شدن در دریای كلام امام ـ علیه السّلام ـ غبار تیرگی‎ها از جان بزداییم و با گوش جان سپردن به آوای ملكوتی نهج البلاغه، روح و روان را صفا بخشیم.
برای پرهیز از اطاله كلام وبا توجه بهگستردگی معارف غنی ارزشی نهج البلاغه، در هر حرف از حروف الفبا تنها به یك یا دو مفهوم ( آن هم به نقل یك یا دو جمله) بسنده می‎كنیم:[1]
1. اخلاق
آنكه حساب نفس خود كرد سود برد، و آنكه از آن غافل ماند زیان دید، و هر كه ترسید ایمن گردید، و هر كه پند گرفت بینا شد، و آنكه بینا شد فهمید و آنكه فهمید به دانش رسید.[2]
2. بینش
همانا دنیا، نگاه كوردلان را بن‎بستی است كه فراسویش هیچ نمی‎بیند. ولی آنكه بیناست نگاهش از دنیا گذرد، و از پس آن سرای آخرت را نگرد، بینا از دنیا رخت بربندد، و نابینا دل به دنیا بندد. بینا از دنیا بهره گیرد و كوردل برای دنیا توشه برگیرد.[3]
3. پارسایی
ای مردم، پارسایی، دامن آرزو در چیدن است، و شكر نعمت حاضر گفتن، و از ناروا پارسایی ورزیدن و اگر از عهده این كار برنیایید، چند كه ممكن است خود را از حرام واپایید و شكر نعمت موجود فراموش منمایید كه راه عذر برشما بسته است، با حجّت‎های روشن و پدیدار، و كتاب‎های آسمانی و دلیل‎های آشكار.[4]
4. تاریخ
از گذشته دنیا، آینده‎اش را چراغ عبرتی ساز؛ چرا كه پاره‎های تاریخ با یكدیگر همانند است و در نهایت پایانش به آغازش می‎پیوندد و تمامش در حال دگرگونی است و رفتنیست.[5]
5. ثروت
هیچ ثروتی چون خرد، هیچ تهیدستی چون نادانی، هیچ میراثی چون ادب وهیچ پشتیبانی چون مشورت نمودن نیست.[6]
6. جهاد
امّا بعد، جهاد، دری است از درهای بهشت كه خدا بر روی برگزیده دوستان خود گشوده است؛ و جامه تقواست كه تن آنان را پوشانده است. زره استوار الهی است كه آسیب نبیند؛ و سپر محكم اوست كه تیر در آن ننشیند. هر كه جهاد را واگذارد و نا خوشایند داند، خدا جامه خواری بر تنش پوشاند و فوج بلا برسرش كشاند و در زبونی فرو ماند. دل او در پرده‎های گمراهی نهان، و حق از او روی گردان. به خواری محكوم و از عدالت محروم.[7]
7. چاره اندیشی برای بیچارگان
(ای مالك) خدای را، خدای را، در خصوص فرودستان، زمینگیران، نیازمندان، گرفتاران، و دردمندان كه دردشان را هیچ چاره‎ای نیست، چه در میان این قشر كسانی به دریوزگی روی می‎آورند و كسانی با نیاز آبرو داری می‎كنند.
پس، برای خدا پاسدار حقی باش كه خداوند برایشان تعیین كرده است و تو را به رعایتش فرمان داده است و از بیت المال و محصول زمین‎های غنیمتی اسلام ـ در هر شهری ـ سهمی برایشان در نظر بگیر؛ چرا كه برای دورترین مسلمانان، همانند نزدیك‎ترینشان سهمی هست و تو مسئول رعایت حق همگانی.[8]
8. حب و بغض
ای مردم، محور اجتماع مردم حب و بغض (خوشنودی وخشم) است، بی‎گمان ناقه ثمود را تنها یك نفر پی كرد، اما چون تمامی قوم ثمود به كار او رضا دادند، خداوند همه ایشان را سزاوار عذاب ساخت و این سخن خداوند سبحان است كه فرمود: «پس آن ناقه را پی كردند و همگی پشیمان شدند.»[9]
9. خود شگفتی (عُجْبْ)
از خودپسندی و تكیه زدن بر توانمندی‎هایت كه به شگفتی وامی‎داردت و گرایش گوش سپردن به چاپلوسی‎ها را در تو زنده می‎كند، سخت بر حذر باش! كه برای پایمال كردن نیكی نكوكاران، این مطمئن‎ترین فرصت است برای شیطان.[10]
10. دعا
(گروهی آن حضرت را پیش رویش ستودند، فرمود:) بار خدایا تو مرا از خودم بهتر می‎شناسی و من خود را از آنان بیشتر می‎شناسم، خدایا ما را بهتر از آن كن كه می‎پندارند و بیامرز از ما آنچه را نمی‎دانند.[11]
11. ذكر
از سخنان آن حضرت است هنگامی كه آیه «رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذكر الله» را تلاوت می‎فرمود:
همانا خداوند سبحان یاد خود را مایه جلای دل‎ها كرد تا به یمن آن، شنوایی جایگزین كری، بینش جایگزین كوری، انعطاف و حق‎پذیری جایگزین كین‎توزی گردد. آری، خداوند ـ كه تمامی بخشیده‎هایش گرانمایه است ـ در دوران‎های پی در پی تاریخ ـ حتی در روزگاران فترت ـ همواره بندگان خاصی دارد كه در ژرفنای اندیشه و در عمق خردهاشان با آنان در راز است و از طریق خرد دمساز، و آنان با روشنایی ویژه‎ای كه در چشم‎ها و گوش‎ها و دل‎هاشان پدید می‎آید به چراغ‎هایی می‎مانند فرا راه انسانها؛ ایام خدا را به یاد آنان آرند و مردمان را از بزرگی و جلال او ترسانند.[12]
12. رنگارنگی روزگار
روزگار را دو چهره است: روزی از تو و روزی بر تو. در آن روزی كه از توست سركشی بنه و روزی كه بر توست تن به شكیبایی ده![13]
13. رهبری
آنكه خود را پیشوای مردم سازد، پیش از تعلیم دیگری باید به ادب كردن خود بپردازد، و بیش از آنكه به گفتار تعلیم فرماید باید به كردار ادب نماید، و آنكه خود را تعلیم دهد و ادب اندوزد، شایسته‎تر به تعظیم است از آنكه دیگری را تعلیم دهد و ادب آموزد[14]
14. زیان زبان
جبران آنكه با نگفتن از دست نهاده‎ای آسان‎تر است از تدارك آنچه با گفتن از دست داده‎ای، و نگاهداری آنچه در مشك است با استوار بستن در آن با بند است. آنچه در دست است نگهداری، بهتر از آن است كه آنچه نزد دیگران است خواهی؛ تلخی نومیدی بهتر، تا دست دریوزگی نزد مردمان بردن؛ كار با پارسایی برتر از هرزگی با توانگری است؛ و هر كس خود تواناتر است به راز خویش نگه داشتن؛ و بسا كوشنده كه در جهت زیان خود كوشد! آنكه پرگوید، یاوه سراید؛ و هر كه بیندیشد، بینش یابد.[15]
15. ژرفای هستی
به ژرفای عظمت تو آگاهیمان نتواند بود. دانش ما تنها این است كه می‎دانیم تو زنده و برپا دارنده جهانی، بی‎آنكه خواب بربایدت. ژرفای ذاتت را هیچ نگاهی درنیابد و ادراك وجودت را هیچ چشمی نتواند، بلكه این ادراك توست كه پهنه چشم‎ها را فرا گرفته و پایان عمرها را می‎دانی و عنان سرتاپای پدیده‎ها را در دست قدرت خود داری.
آنچه را ما از آفرینشت می‎بینیم و با آن از قدرتت به شگفتی می‎آییم و در توصیف بزرگی سلطنتت لب می‎گشاییم، بسی ناچیزتر است از آنچه از ما پنهان است و چشم‎هامان از دیدنش ناتوان است و اندیشه‎مان از تسخیر آن در بن‎بست است و میان ما و آن پرده‎هایی از غیب در افكنده است.
پس هر كه با قلبی فارغ اندیشه به كار گیرد تا دریابد كه تو چگونه عرش خویش برپا داشته‎ای و مخلوقاتت را آفریده‎ای، و چگونه آسمان‎هایت را در فضا آویخته‎ای و چه‎سان زمین را بر امواج آب‎ها گسترده‎ای، نگاهش حسرت‎زده، خودش مبهوت، گوشش منگ و اندیشه‎اش سرگردان، به واپس باز می‎گردد.[16]
16. ساده زیستی
(حضرتش را با جامه‎ای كهنه و پینه‎دار دیدند، سبب پرسیدند، فرمود:)
با این گونه پوشش دل خاشع شود، و نفس رام گردد؛ و مؤمن آن را الگو گیرد.[17]
17. سینه فراخی (شرح صدر)
سینه خردمند صندوق راز اوست، (و در جای دیگر فرمود: ) ابزار ریاست فراخی سینه است.[18]
18. سپاسگزاری
به خدا سوگند اگر دل‎های شما یكسره بگدازد و دیدگانتان از شوق پروردگار یا از بیم كردگار سیل خون روان سازد و تا چند كه دنیا پایدار است در آن بمانید این همه كرده‎های شما پاداش نعمت‎های خدا نخواهد بود به ویژه این نعمت كه شما را به راه ایمان هدایت فرمود.[19]
و نیز فرمود: چون طلیعه‎های نعمت‎ها به شما رسید، با ناسپاسی تداوم آن را مبرید.[20]
19. شهرت گریزی
شادمانی مؤمن در رخسار اوست و اندوهش در دلش، سینه او فراخ‎ترین است و نفس او خوارترین؛ برتری طلبی را دوست نمی‎دارد و از شهرت‎طلبی گریزان است و اندوهش دراز است و همتش فراز... .[21]
20. شهادت خواهی
كجایند مردمی كه به اسلامشان خواندند، و آن را پذیرفتند؛ و قرآن خواندند و دستورهایش را پیروی كردند، به كارزارشان برانگیختند، و آنان همچون ماده شتر كه به بچه خود رو می‎آورد، شیفته آن گردیدند. شمشیرها را از نیام برآوردند و گروه گروه و صف به صف روی به اطراف زمین نهادند، بعضی نجات یافته و بعضی به شهادت رسیدند.[22]
21. صبر راز پیروزی
شكیبا پیروزی را از كف ندهد، گر چه روزگارانی بر او گذرد.[23]
و نیز فرمود: چون سختی به نهایت رسد، گشایش در رسد؛ و چون حلقه‎های بلا سخت به هم آید، آسایش در آید.[24]
22. ضرار و مناجات علی ـ علیه السّلام ـ
( در خبر ضرار پسر ضَمْرَه ضبابی است كه چون بر معاویه درآمد معاویه وی را از امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ پرسید، گفت: گواهم كه او را در حالی دیدم كه شب پرده‎هایش را آویخته بود و او در محراب خویش ایستاده، دست به محاسن، چونان مار گزیده به خود می‎پیچید و با اندوه می‎گریست و می‎گفت: ) ای دنیا! ای دنیا! از من دور شو! برای من خود را به نمایش گذاشته‎ای؟ یا شیفته من شده‎ای؟ مباد كه تو در دل من جای گیری. هرگز! جز مرا بفریب! مرا به تو چه نیازی است؟! من ترا سه بار طلاق گفته‎ام و بازگشتی در آن نیست.
[1] . ترجمه‎های این قسمت برگرفته شده از ترجمه استاد شهیدی و یا «خورشید بی‎غروب» است كه گاهی اندك تغییراتی درآن داده شده است.
[2] . من حاسب نفسه ربح، و من غفل عنها خسر، و من خاف أمِنَ، و من اعتبر أبصر، و من أبصر فهم و من فهم علم. نهج البلاغه، حكمت 208.
[3] . و انّما الدنیا منتهی بصر الأعمی، لا یبصر ممّا و راءَها شیئاً، و البصیر ینفذها بصره و یعلم أنَ الدّار وراءَها. فالبَصیر منها شاخص، و الأعمی إلیها شاخص. و البصیر منها متزوّد، و الأعمی لها متزوّد. همان، خ 133.
[4] . أیّها الناس، الزهاده قصر الأمل، و الشكر عند النّعم، و الورع (لح: التورع) عند المحارم. فان عزب ذلك عنكم فلا یغلب الحرامُ صبركم و لا تَنْسَوْا عند النعم شكركم فقد اعذر الله الیكم بحجج مسفره ظاهره و كتب بارزه العذر واضحه. همان، خ 81.
[5] . و اعتبر بما مضی من الدنیا ما بقی منها، فان بعضها یشبه بعضاً و آخرها لا حق بأوّلها و كلها حائِل مفارق. همان، نامه 69.
[6] . لا غنی كالعقل، و لا فقر كالجهل، و لا میراث كالأدب و لا ظهیر كالمشاوره. همان، حكمت 54.
[7] . أمّا بعد: فإنّ الجهاد باب من أبواب الجنّه فتحهُ الله لخاصّه اولیائِه و هو لباس التقوی و درع الله الحصینه و جنّته الوثیقه، فمن تركه رغبه عنه البسه الله ثوب الذلّ و شمله البلاءِ. و دیّث بالصغار و الغماءه و ضرب علی قلبه بالاسهاب و أدیل الحق منه بتضییع الجهاد و سیم الخسف و منع النصف. همان، خ 27.
[8] . ثم الله، الله، فی الطبقه السفلی من الذین لا حیله لهم من المساكین و المحتاجین و أهل البؤسی و الزمنی، فأنّ فی هذه الطبقه قانعاً و معترّاً. و احفظ لله ما استحفظك من حقه فیهم، و اجعل لهم قسماً من بیت مالك، و قسماً منه غلّات صوافی الإسلام فی كل بلد، فإنّ للأقصی منهم مثل الذی للأدنی، و كل قد استرعیت حقه. همان، نامه 53.
[9] . أیّها النّاس، إنّما یجمع الناس الرضا و السخط، و انّما عقر ناقه ثمود الرجل واحد فعمّهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا. فقال سبحانه: « فعقروها فأصبحوا نادمین». همان، خ 201.
[10] . و إیّاك و الاعجاب بنفسك و الثقه بما یعجبك منها، و حبّ الإطراء، فإنّ ذلك من أوثق فرص الشیطان فی نفسه لیمحق ما یكون من احسان المحسنین. همان، نامه 53.
[11] . (و مدحه قوم فی وجهه فقال: ) اللّهم أنك أعلم بی من نفسی و أنا اعلم بنفسی منهم، اللّهم اجعلنا خیراً ممّا یظنّون، و اغفرلنا ما لا یعلمون. نهج البلاغه، حكمت 100.
[12] . و من كلام له ـ علیه السّلام ـ قاله عند تلاوته «رجال لا تلهیهم تجاره و لا بیع عن ذكر الله»: إنّ الله سبحانه جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقره، و تبصر به بعد العشوه، و تنقاد به بعد المعانده، و ما برح للهِ ـ عزّت الاؤه ـ فی البرهه بعد البرهه و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فكرهم، و كلّهم فی ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور یقظه‌فی الأبصار و الاسماع و الأفئده؛ یذكرون بأیام الله، و یخوفون مقامه بمنزله الأدله فی الفلوات. همان، خ 222.
[13] . و الدهر یومان: یوم لك و یوم علیك. فإذا كان لك فلا تبطر؛ و إذا كان علیك فاصبر. همان، حكمت 396.
[14] . من نصب نفسه للناس اماماً فعلیه أن یبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره؛ و لیكن تأدیبه بسیرته قبل تأدیبه بلسانه. و معلم نفسه و مؤدّبها أحق بالإجلال من معلم الناس و مؤدبهم. همان، حكمت 73.
[15] . و تلافیك ما فرط من صمتك ایسر من إدراكك مافات من منطقك. و حفظ ما فی الوعاء بشدّ الوكاء. و حفظ ما فی یدیك أحبّ إلیّ من طلب ما فی ید غیرك، و مراره الیأس خیر من الطلب إلی الناس. و الحرفه مع العفّه خیر من الغنی مع الفجور. و المرء أحفظ لسرّه. و ربّ ساع فیما یضرّه! من أكثر أهجر، و من تفكّر أبصر. همان، نامه 31.
[16] . فلسنا نعلم كنه عظمتك إلا أنا نعلم أنك حیّ قیوم لا تأخذك سنه و لا نوم. لم ینته إلیك نظر، و لم یدركك بصر، أدركت الأبصار. و أحصیت الأعمار، و أخذت بالنواصی و الأقدام. و ما الذی نری من خلقك و نعجب له من قدرتك و نصفه من عظیم سلطانك. و ما تغیب عنا منه، و قصرت أبصارنا عنه، و انتهت عقولنا دونه، و حالت ستور الغیوب بینا و بینه أعظم. فمن فرغ قلبه، و اعمل فكره، لیعلم كیف اقمت عرشك و كیف ذرأت خلقك، و كیف علّقت فی الهواء سماواتك و كیف مددت علی مور الماء أرضك، رجع طرفه حسیراً و عقله مبهوراً و سمعه والها، و فكره حائرا. همان، خ 160.
[17] . و قد رئی علیه إزار خلق مرقوع. فقیل له فی ذلك، فقال: یخشع له القلب، و تذل به النفس؛ و یقتدی به المؤمنون. همان، حكمت 103.
[18] . صدر العاقل صندوق سرّه. همان، حكمت 6 و: آله‌ الریاسه سعه الصدر همان، حكمت 176.
[19] . و الله لو انماثت قلوبكم انمیاثا، و سالت عیونكم من رغبه إلیه أو رهبه منه دما، ثم عمّرتم فی الدنیا ما الدنیا باقیه ماجزت أعمالكم الـح: عنكم) ـ و لو لم تبقوا شیئاً من جهدكم ـ أنعمه علیكم العظام، و هداه إیاكم للإیمان. همان، خ 52.
[20] . اذا وصلت الیكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقله الشكر.همان، حكمت 13.
[21] . المؤمن بشره فی وجهه، و حزنه فی قلبه. أوسع شیء صدراً و أذلّ شیء نفساً. یكره الرّفعه و یشنأ السمعه. طویل غمّه. بعید همّه. همان، حكمت 333.
[22] . أین القوم الذین دعوا إلی الإسلام فقبلوه؟ و قرأوا القرآن فاحكموه، و هیجوا إلی الجهاد فولهوا و له اللقاح إلی أولادها. و سلبوا السیوف أغمادها. و أخذوا بأطراف الأرض زحفاً و صفاً صفاً. بعض هلك و بعض نجا. همان، خ 121.
[23] . لا یعدم الصبور الظفر و إن طال به الزمان. همان، حكمت 153.
[24] . عند تناهی الشدّه تكون الفرجه، و عند تضایق حِلَق البلاء یكون الرخاء. همان، حكمت 351.

وحدت

وحدت و برادري در نهج البلاغه (1)
وحدت و برادري در نهج البلاغه (1)

 
موضوع «وحدت و برادري» در موارد بسياري از نهج البلاغه مطرح شده و تا آنجا كه من بررسي كرده ام اين موضوع در ده بعد و جهت در نهج البلاغه ذكر شده است كه عبارتند از:
1 ـ بزرگترين نتيجه و دستاورد نبو ت و رسالت پيغمبر(ص) اتحاد بين مردمي كه متفرق و متشتت بوده اند معرفي گشته است.
2 ـ تعيين جانشين براي پيغمبر بخاطر ادامه همان وحدت و الفت بين مسلمين بوده است.
3 ـ خداوند به مردمي كه با يكديگر اختلاف دارند هيچگونه خير و سعادتي نمي دهد.
4 ـ اتحاد با كراهت بهتر از اختلاف با رضايت است.
5 ـ براي توجيه اختلاف نبايد قرآن را توجيه كرد.
6 ـ تنها عامل عز ت و سيادت مردم اتحاد و اتفاق است.
7 ـ كيفر تفرقه انداز چيست.
8 ـ عوامل اتحاد كدامست.
9 ـ عوامل اختلاف چيست.
10 ـ سيره و اخلاق علي (عليه السلام) در زمان حكومتش از بعد اتحاد بين مسلمين چه بوده است .اما «مطلب اول»: امير المومنين عليه السلام در سه مورد از نهج البلاغه بزرگترين دستاورد نبوت را ايجاد اتحاد بيان ميكند. پيغمبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بيست و سه سال در ميان مردم زندگي ميكند جنگ ميكند تبليغ ميكند زجر و شكنجه مي بيند و سرانجام مكتبي را كه كاملترين مكتب از لحاظ اقتصادي سياسي اجماعي و قضائي و همه ابعاد زندگي انسان تا قيامت است تاسيس ميكند و از بركات اين مكتب يكي اتحاد است كه برقرار مي فرمايد.
امير المومنين (عليه السلام) مي فرمايند: «قد صرفت نحوه افئده الابرار و ثنيت اليه ازمه الابصار دفن الله به الضغائن و اطفا به النوائر الف به اخوانا» بعد از اين كه پيغمبر اكرم (ص) دعوت خويش را اظهار كرد دلهاي نيكان و پاكان متوجه او گشت عنان ديده بسوي او كشيده شد و خداوند متعال به بركت وجود او كينه ها را دفن نموده و شعله هاي عداوت را كه در سينه ها بود فرو نشاند و مردم را با اخوت و برادري بهم الفت داد.
و نيز مي فرمايد: «فصدع بما امر به و بلغ رسالات ربه فلم الله به الصدع و رتق به الفتق و الف به الشمل بين ذوي الارحام بعد العداوه الواغره في الصدور و الضغائن القادحه في القلوب» پيغمبر براي انجام فرمان خدا قيام كرد رسالت پروردگارش را ابلاغ نمود.
خدا بوسيله او گسيختگي ها را التيام داد فاصله ها را پيوستگي بخشيد و بين خودشان يگانگي برقرار ساخت... و نيز به همين مضامين مطالبي را فرموده كه در اينجا متن آنرا نقل ميكنم: «الي ان بعث الله سبحانه محمدا رسول الله (ص) لانجاز عدته و تمام نبوته ماخوذا علي النبيين ميثاقه مشهوره سماته كريما ميلاده و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه و اهوا منتشره و طرائق متشتته بين مشبه لله بخلقه او ملحد في اسمه او مشير الي غيره فهداهم به من الضلاله و انقذهم بمكانه من الجهاله» بطور خلاصه حضرت اشاره مي فرمايد كه خداوند به بركت وجود پيغمبر مردم را از آن ضلالتي كه داشتند و مختلف و متشتت بودند رهانيد.
مطلب دوم: كه تعيين جانشيني پيامبر هم بخاطر ادامه الفت و محبت بوده است.
مي فرمايد: «و اعظم ما افترض «سبحانه» من تلك الحقوق حق الوالي علي الرعيه و حق الرعيه علي الوالي فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدينهم» بين مردم خداوند متعال حقوقي معين فرموده و بزرگترين اين حقوق حقوقي است كه بين والي و رعيت است و اين حقوق بايد رعايت بشود تا رشته الفت باقي بماند.
در جاي ديگر مي فرمايد: مردم حاكم مي خواهند. چه نيكوكار باشد و چه فاجر.
«لا بدللناس من امير بر او فاجر يعمل في امرته المومن و يستمتع فيها الكافر»
مطلب سوم: خداوند به هيچكس در نتيجه اختلاف خير و سعادتي نمي دهد
«وان الله سبحانه لم يعط احدا بفرقه خيرا ممن مضي و لا ممن بقي» توضيحا عرض ميكنم: هر انسان عاقلي كاري را كه انجام مي دهد بدون استثنا براي جلب خير است. امير المومنين عليه السلام مي فرمايد: هر كس كه با ديگري رشته محبت و الفتي دارد زماني كه مي خواهد رشته الفت را ببرد پيش خودش خيال ميكند به خير و صلاح اوست اما اشتباه ميكند. حال چه به عنوان بريدن از فاميل يا از دوست باشد چه به عنوان شيعه و سني زيدي و اسماعيلي و... هيچكس با تفرقه چه در گذشته و چه در آينده بجائي نمي رسد.
در جاي ديگر مي فرمايد: «و من يقبض يده عن عشيرته فانما تقبض منه عنهم يد واحده و تقبض منهم عنه ايد كثيره» كسي كه در ميان فاميلي است كه مثلا صد نفر ميشوند اگر دست نيكي و تعاون بسوي آنها دراز كند از طرف آنها صد دست بسوي او دراز مي شود. ليكن يكي داده و صدتا گرفته و آن كسي كه از فاميلش ببرد يا مثلا شيعه و سني از هم ببرند خود را از منفعت زيادي كه بايد از طرف مقابل به ايشان برسد محروم كرده اند.
مطلب چهارم: اتحاد با كراهت از اختلاف با رضايت بهتر است
امير المومنين (ع) مي فرمايد: «فاياكم و التلو ن في دين الله فان جماعه فيما تكرهون من الحق خير من فرقه فيما تحسبون من الباطل» اگر مي خواهي از رفيقت دوستت و همكيشت ببري و خوشحال مي شوي كه از او جدا شوي (روي حسابهاي غلطي كه براي خودت كرده اي) با اين كه راضي نيستي اين كار را نكن و همبستگي و محبت و الفت را ادامه بده. اين كار بهتر است از اين كه از او بريده شوي و خوشدل باشي و بروي كناري بنشيني.
مطلب پنجم: براي توجيه اختلاف نبايد قرآن را توجيه كرد
«و انه سياتي عليكم من بعدي زمان ليس فيه شي اخفي من الحق و لا اظهر من الباطل... فاجتمع القوم علي الفرقه و افترقوا عن الجماعه كان هم ائمه الكتاب و ليس الكتاب امامهم» از حوادثي كه بعد از من براي مردم پيش مي آيد اينست كه مردم طوري هستند كه حق در بين آن پنهان و باطل آشكار است... (تا به اينجا مي رسد كه) مردم همگي اتحاد ميكنند بر اختلاف بر اين كه از هم جدا بشوند از جماعت ببرند مثل اينست كه اينها پيشواي قرآن هستند نه قرآن پيشواي آنها نكته دقيقي كه حضرت اشاره مي فرمايد اينست كه: شما كه قرآن را قبول داريد و آن را كلام خدا مي دانيد و به آن استناد مي كنيد پس چرا از اين آيات درس نمي گيريد كه: «و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا» «و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ريحكم» «انما المومنون اخوه» «ان هذه تكم امه واحده» «و اعتصموا بحبل الله جميعا و» «لو انفقت ما في الارض جميعا ما الفت بين قلوبهم و لكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم»... پس چطور شده از همين قرآن كه سند معتبري نزد شماست اختلاف و جدائي و تفرقه به دست مي آوريد ذهنتان را صاف كنيد و در برابر اين آينه مصفي قرار دهيد نه اين كه مثل خوارج محتويات مغزي خودتان را اصل قرار دهيد و بر قرآن تحميل كنيد كه آنها آيه «ان الحكم الا لله» را گرفتند و آن بلوا و آشوب و اختلاف را بين مسلمين راه انداختند. امير المومنين عليه السلام مي فرمايد: «به قرآن بنگريد و متحد باشيد».
مطلب ششم: تنها عامل عزت و سيادت اتحاد است
مفصل ترين خطبه در اين زمينه «خطبه قاصعه» است و حضرت امير (ع) در آن خطبه به اندازه چهار صفحه صحبت ميكند و مي فرمايد: اي مردم در تاريخ گذشتگان فكر كنيد و ببينيد عامل عزت و سيادت و شكست و زبوني آنها چه بود وقتي فكر كنيد در خواهيد يافت كه آنها زماني عزت سيادت داشتند كه همدل و يگانه و متفق بودند و زماني به خواري و ذلت و سقوط گرائيدند كه تفرق و جدائي و تشتت بين آنها بوجود آمد.
سپس آن حضرت از گذشتگان امت پيامبران مثال مي زند: اولا اسماعيل و يعقوب و اسحق زماني عزيز و آقا بودند كه با هم متحد بودند اما بمحض جدائي و تفرقه ذليل شدند و بعد خود عرب را مثال مي زند: قبل از ظهور اسلام ببينيد شما عربها چگونه اسير دست اكاسره و قياصره ابر قدرت آن روز كه با هم متحد شده بودند بوديد و شما را از وطن خودتان بيرون كرده بودند و در كوهسارها و جاهائي كه نه علفي مي رويد جا داده بودند. استراحتي نداشتيد همنشين با شتر بوديد از پشم او براي خودتان لباس مي ساختيد. هم غذايتان بود هم مركبتان. اما وقتي رسول خدا آمد زير لواي اسلام متحد شديد و به چه عزت و سعادتي رسيديد و كساني كه سابقا حاكم بر شما بودند محكوم شما شدند وقتي كه اين خطبه را مطالعه مي كردم دلم مي خواست جمله اي را پيدا كنم كه بگويد عامل عزت تنها اتحاد نيست بلكه دين و عقيده هم در دخالت دارد ولي هر چه فكر كردم ديدم نه امير المومنين (ع) اين گونه مي فرمايد كه: اگر متحد شوند به عزت مي رسند اگر چه كافر و مشرك باشند و اگر متفر ق باشند بدون شك ذليل مي شوند. اكنون چند جمله از اين خطبه شريف را مي خوانيم: «فاذا تفكرتم في تفاوت حاليهم فلزموا كل امر لزمت العزه به شانهم و زاحت الاعدا له عنهم و مدت العافيه فيه عليهم و انقادت النعمه له معهم و وصلت الكرامه عليه حبلهم: من الاجتناب للفرقه و اللزوم للالفه و التحاض عليها و التواصي بها»
(نه تنها الفت داشتند بلكه يكديگر را به الفت و مهرباني و اتحاد سفارش مي كردند) «فانظروا كيف كانوا حيث كانت الاملا مجتمعه و الاهوا موتلفه...» تا آنجا كه مي فرمايد: «بنعمه لا يعرف احد من المخلوقين لها قيمه لانها ارجح من كل ثمن و اجل من كل خطر».
گمان نميكنم امير المومنين در اينجا مبالغه فرموده باشد (كه احدي از مخلوقين نعمت اتحاد را نمي شناسد و قدرش را نمي داند) و يا عامي باشد كه قابل استثنا باشد بلكه واقعيت را فرموده است.


 
   

عین

خطبه 86 بخش ششم

(وَلاَتَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ)

امام على عليه السلام در نهج البلاغه خطبه هشتاد و شش در پنجمين مرحله نسبت به عداوت و دشمنى هشدار مى دهد; مى فرمايد: «كينه يكديگر را در دل نگيريد، كه خير و بركت را از ميان مى برد»(1)

1. جلد 3 صفحه 537 .

خطبه 79 بخش دوم

أَيُّهَا النَّاسُ، إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ، إِلاَّ مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْر، فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ، وَالْمُنَجِّمُ كَالْكَاهِنِ، وَالْكَاهِنُ كَالسَّاحِرِ، وَالسَّاحِرُ كَالْكَافِرِ! وَالْكَافِرُ فِي النَّارِ! سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللهِ.

اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم (آنچه مربوط به پيشگويى به وسيله ستارگان است) بپرهيزيد! جز به آن مقدار كه در خشكى، يا دريا به وسيله آن هدايت حاصل مى شود; چرا كه نجوم به كهانت دعوت مى كند و منجّم همچون كاهن است و كاهن همچون ساحر و ساحر همچون كافر است و كافر در آتش دوزخ است! حال كه چنين است، به نام خدا به سوى مقصد حركت كنيد.

نخستين سؤالى كه در اينجا پيش مى آيد اين است: منظور از «علم نجوم» كه درخطبه شريفه(79)مورد نكوهشِ شديدِ اميرمؤمنان على(عليه السلام) قرار گرفته و در نهايت، معادل با كفر شمرده شده و مردم از آن نهى شديد شده اند، چيست؟به يقين منظور از آن، علم به «احوال نجوم» و حركات و نزديكى و دورى آنها از يكديگر و آگاهى بر اوضاع و احوال آنها نيست. زيرا همان گونه كه قبلاً نيز اشاره شد حركات نجوم و اوضاع آنها در آسمان ها از آيات الهى شمرده شده و مردم براى بهره گيرى از آنها جهت پيدا كردن راهها در شب هاى ظلمانى، در دريا و صحرا تشويق شده اند و در ذيل همين خطبه نيز، اشاره كوتاهى به اين مسأله شده است.اصولاً آگاهى بر اسرار عالم آفرينش و تفكّر در خلقت آسمانها و زمين، چيزى نيست كه مورد مذمّت قرار گيرد; بلكه يكى از برنامه هاى «اولى الالباب» و صاحبان خرد و انديشه است (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّموَاتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لاَيَاتُ لاُِولِي الاَْلْبَابِ(1)).

بنابراين، آنچه با آن شدّت، مورد نهى و مذمّت قرار گرفته حتماً چيز ديگر است و آن عبارت است از: «علم به احكام نجوم». يعنى مجموعه پندارها و خيالاتى كه زندگى و سرنوشت انسانها را در اين كره خاكى با اوضاع و احوال ستارگان پيوند مى داد و بوسيله اوضاع فلكى پيشگويى هايى نسبت به آينده، نه تنها در مسايل عمومى و اجتماعى، بلكه در مسايل شخصى و جزيى داشتند; به همين دليل «سلاطين» و شاهان غالباً در دربار خود، براى دستيابى به حوادث آينده، «منجّمانى» استخدام مى كردند و بسيارى از آنها اوضاع كواكب را، مطابق آنچه ميل سلطان بود پيش بينى مى نمودند و حتّى تا اين اواخر در تقويم ها، هنگامى كه منجّمانِ سنّتى، مى خواستند اوضاع كواكب را پيش بينى كنند، نخستين پيش بينى آنها اين بود كه: «اوضاع كواكب دلالت دارد بر سلامتى ذات اقدسِ ملوكانه، قَدَر قدرت و قوى شوكت» سپس به ذكر كلّياتى مى پرداختند كه بدون مطالعه اوضاع كواكب نيز براى همه قابل پيش بينى بود، مانند: «از دست رفتن بعضى از بزرگان، اختلاف در بعضى از اصقاع عالم و گرانى بعضى از اشيا، آفت در بعضى از اشجار، سرد شدن هوا در زمستان و گرم شدن آن در تابستان، عزّت لحوم و دسوم در زمستان» و امثال آن. البتّه گاه انگشت روى موارد جزيى مى گذاشتند كه در پاره اى از مواقع درست از آب در مى آمد و در پاره اى از مواقع غلط.آنچه در روايات اسلامى و در خطبه بالا از آن نهى شده، همين پيشگويى ها و ارتباطات است.(2)

1. سوره آل عمران، آيه 190.

2. جلد 3 صفحه 278 .

خطبه 109 بخش سوم

وَ مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْن غَيْرِ صَحِيحَة، وَ يَسْمَعُ بِأُذُن غَيْرِ سَمِيعَة،

در خطبه(109)نهج البلاغه امام(عليه السلام) با تعبيرى كوتاه و گويا اشاره به يك حقيقت مهم فرموده است كه دانشمندان و عُرفا و شعرا هر يك به نوبه خود پيرامون آن سخنان فراوانى دارند. امام فرمود: هر كس به چيزى عشق ورزد، نابينايش مى كند و قلبش را بيمار مى سازد سپس با چشمى معيوب مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود».اين چند جمله پرمعنا ما را بر آن داشت كه بحثى پيرامون عشق - اعم از عشق هاى مقدّس و نامقدّس - داشته باشيم. درباره عشق، عظمت و شكوه عشق و يا جنون و بيمارى عشق، سخن بسيار گفته شده و شايد كمتر كلمه اى باشد كه اين همه، تعبيرها و تعريف هاى مختلف و متناقض درباره آن گفته شده باشد. بعضى از نويسندگان بزرگ آن را به قدرى بالا برده اند كه گفته اند: عشق افسر زندگى و سعادت جاودانى است! يا اينكه: عشق معمار عالم هستى است! در مورد انسان ها نيز از آثار معجزه آساى عشق سخن گفته اند، كه روح انسان را توانا و دل او را زنده نگه مى دارد. يا اينكه: اصولا زندگى بدون عشق مفهومى ندارد. در برابر اين تفسيرها و تعريف هاى زيبا، جمعى ديگر از نويسندگان و فلاسفه، شديدترين حملات و اتّهامات خود را نثار عشق كرده اند و آن را همچون يك بيمارى نفرت انگيز تحقير نموده اند. يكى از نويسندگان معروف مى گويد: عشق مانند بيمارى سرطان و نِقرس است كه انسان عاقل بايد از آن فرار كند! يكى ديگر از دانشمندان مى گويد: عشق را اگر يك نوع جنون ندانيم، لااقل عصاره اى از مغزهاى ناتوان است! اين تفسيرهاى ضدّ و نقيض در مورد عشق به خوبى نشان مى دهد كه همه اين انديشمندان از يك چيز سخن نمى گويند. گروهى نظرشان به عشق هاى مقدّسى است كه تمام وجود انسان را به رنگ خود در مى آورد و با جاذبه بسيار نيرومندش به سوى معشوق حقيقى و خالق يكتا پيش مى برد. و آنها كه در نكوهش آن كوشيده اند نظرشان به عشق هاى آتشين مادّى و مجازى و آلوده به انواع گناه و جنايت است كه غالباً سر از رسوايى و بدبختى و بيمارى در مى آورد. در عشق هاى مجازى و مادّىِ نامقدّس، انسان ديوانهوار به چيزى علاقه پيدا مى كند و هر چه دارد در پاى آن مى ريزد. در واقع، منظور از عشق در اين جا، جاذبه نيرومندى است كه دو انسان را به گناه و آلودگى و سقوط در لجنزار عصيان مى كشاند و هر چه در نكوهش آن گفته شود، كم است. اين جاذبه سركش، عقل را ويران مى كند و از كار مى اندازد و انسان بر اثر آن دست به كارهاى جنون آميزى مى زند. نخستين خطر آن، پرده افكنى بر عيب ها، نقص ها و زشتى ها است. اين گونه عاشقان بى قرار، حتّى بدترين عيوب را با تفسيرهاى شگفت آور حُسن معرّفى مى كنند! نه اندرزى مى پذيرند و نه گوش به نصيحت ناصحان مى دهند و حتّى گاه به ستيز در برابر اندرزگويان بر مى خيزند. اشخاصى كه گرفتار چنين عشق هاى داغ و مادّى مى شوند، پيش خود فكر مى كنند در پرتو اين عشق دركى پيدا كرده اند كه ساير مردم از آن محرومند و معتقدند: اگر بر ديده مجنون نشينى به غير از خوبى ليلى نبينى اين عاشقان خسته دل، در عالمى از خيال و اوهام غوطهورند و همه ارزش ها در نظر آنها جابجا مى شود. آنها تنها با زبان عشق سروكار دارند و از كسانى كه با زبان علم و منطق با آنها سخن مى گويند، بيگانه اند. اين عشق هاى آتشينِ مجازى، غالباً با يك آميزش جنسى خاموش مى شود! يكباره پرده ها كنار مى رود و چشمِ واقع بين بازمى شود،گويى عاشقِ بى قرار از يك خواب عميق بيدار شده و گاه آن عشق پرشور جاى خود را به نفرت و بيزارى مى دهد; چرا كه مى بيند همه چيز خود را در پاى معشوق نثار كرده و از دست داده است. اين گونه عشق هاى سركش، غالباً به رسوايى مى كشد. همان رسوايى كه بعد از بيدارى و هوشيارى قابل جبران نيست. بسيارى از جدايى ها، فرارها، و انتحارها، ناشى از عدم انطباق تخيّلات عاشقانه، با زندگى واقعى انسان ها است.نه تنها عشق هاى آتشينِ جنسى، بلكه عشق به مال و مقام و جاه و جلال و زرق و برق جهان مادّى نيز، همين پى آمدها را دارد.حديثى كه از امام صادق(عليه السلام)درباره عشق نقل شده است، ناظر به همين معنى است. يكى ازياران آن حضرت مى گويد:درباره عشق(وعاشقان) از او سؤال كردم، فرمود: دلهايى است كه از ياد خدا خالى شده و خداوند محبّت غير خود را به آنها چشانيده است».در حديثى ديگرى كه از على(عليه السلام)درباره ناتوانى عاشق از ديدن حقايق نقل شده، مى خوانيم: چشم مُحب و عاشق، از ديدن عيوب محبوب نابينا و گوشش از شنيدن كاستى هاى او ناشنواست».و اينكه در بعضى از احاديث از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)آمده است: كسى كه عاشق شودوعفّت پيشه كند، سپس (با همين حال پارسايى) ازدنيا برود، شهيد از دنيا رفته است». اشاره به همينگونه عشق هاى آلوده مجازى است. همچنين حديث ديگرى كه از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: كسى كه عاشق شود و كتمان كند و پارسايى و شكيبايى پيشه كند، خداوند گناهان او را مى بخشد و او را وارد بهشت مى كند».ولى به عكس، در عشق هاى حقيقى و مقدّس، روحِ انسان صفا و نورانيّت فوق العاده اى پيدا مى كند و همه چيز را جز معشوق حقيقى - كه مظهر كمال مطلق است - به فراموشى مى سپارد و تحمّل تمام شدايد را براى رسيدن به وصال او و برخوردار شدن ازجذبه هاى عنايت و لطفش آسان مى شمرد و هنگامى كه «در بيابان به شوق كعبه قدم مى گذارد، از سرزنش هاى خار مغيلان غمى به دل راه نمى دهد». همانگونه كه در حديث قدسى آمده است:هنگامى كه بنده من توجّه به من پيدا كند، آروز و لذّتش را در ذكرخودم قرار مى دهم و هنگامى كه آرزو و لذّتش در ذكر من باشد، به من عشق مىورزد و من هم به او عشق مىورزم و هنگامى كه به من عشق ورزد حجاب ميان خودم و او را بر مى دارم، (تابه مقام شهود نائل گردد)».عشق به خدا و اولياء الله و همچنين عشق به ارزش هاى والا، يا به تعبير ديگر: محبّت و علاقه شديد و سوزان به اين امور، همواره چراغ راه اولياء الله و شهيدان پاك باخته و عارفان دل سوخته و عالمانى كه آثار علمى بزرگى از خود نشان داده اند، بوده است و در يك كلمه، راههاى پرپيچ و خمِ تكامل را، بدون مركب عشق نمى توان پيمود. زمزمه هاى اميرمؤمنان در دل شب و دعاى پرمعناى «صباح» در صبحگاهان و بندبند دعاى «كميل» و راز و نياز امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه در بيابان عرفات و مناجات هاى پانزده گانه امام سجّاد(عليه السلام) و تمام «صحيفه سجاديّه» و زمزمه عاشقانه منتظران حضرت مهدى(عليه السلام)به هنگام خواندن دعاى «ندبه» همه و همه آثار گرانبهايى است از اين عشق مقدّس.(1)

1. جلد 4 صفخه 577 .

خطبه 26 بخش اول

اِنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمّداً،(صلى الله عليه وآله وسلم) نَذيراً لِلْعالَمينَ وَ أَميناً عَلَى التَّنْزيلِ، وَ أَنْتُمْ ـ مَعْشَرَ الْعَرَبِ! ـ عَلى شرِّ دين وَ فى شرِّ دار،

مولاى متقيان على عليه السلام در بخشى از خطبه (26) در باره عرب در عصر جاهليت، خطاب به مردم اينچنين مى فرمايد:

خداوند، محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)، را به رسالت مبعوث كرد، تا جهانيان را بيم دهد و امين آيات او باشد در حالى كه شما جمعيت عرب، بدترين آئين را داشتيد و در بدترين سرزمين ها و در ميان سنگ هاى خشن و مارهاى فاقد شنوايى (كه از هيچ چيز نمى ترسيدند و خطرشان بسيار زياد بود) زندگى مى كرديد و آب هاى آلوده مى نوشيديد و غذاهاى بسيار ناگوار مى خورديد و پيوسته خون هم را مى ريختيد و پيوند با خويشان را قطع مى كرديد (و دختران را زنده به گور مى كرديد و پسران خود را به قتل مى رسانديد) بت ها، در ميان شما، برپا بود و گناهان، سراسر وجودتان را فراگرفته بود.(1)

1. جلد 2، صفحه 105 .

 

خطبه 64 بخش سوم

... فَيَالَهَا حَسْرةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَة أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً،...

از تعبيرهاى پر معنايى كه در خطبه شصت و چهار نهج البلاغه آمده است «حجّت بودن عمر» است. چگونه عمر انسان مى تواند حجّتى بر ضدّ او باشد؟ ظاهراً نكته اش اين است كه خداوند در طولِ عمرِ انسان، به قدر كافى درسهاى عبرت به او مى دهد و حوادث بيدار كننده و هشدار دهنده را فراهم مى سازد، علاوه بر پيام هايى كه به وسيله پيامبران مرسل و اوصياى آنها براى انسان فرستاده است. از همين رو در آيه «سى و هفت» سوره «فاطر» چنين مى خوانيم: «هنگامى كه فرياد دوزخيان بلند مى شود و از پيشگاه خدا تقاضا مى كنند ما را از دوزخ خارج كن و بار ديگر به دنيا بازگردان تا اعمال صالحى غير از آنچه داشتيم انجام دهيم به آنها گفته مى شود: «أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جَاءَكُمُ النَّذيِرُ; آيا شما را به آن اندازه، عمر نبخشيديم كه هر كس اهليّت دارد در آن متذكّر شود و آيا انذار كننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟!»(1)

1. جلد 3 صفحه 62 .

 

 

خطبه 64 بخش سوم

... فَيَالَهَا حَسْرةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَة أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً،...

از تعبيرهاى پر معنايى كه در خطبه شصت و چهار نهج البلاغه آمده است «حجّت بودن عمر» است. چگونه عمر انسان مى تواند حجّتى بر ضدّ او باشد؟ ظاهراً نكته اش اين است كه خداوند در طولِ عمرِ انسان، به قدر كافى درسهاى عبرت به او مى دهد و حوادث بيدار كننده و هشدار دهنده را فراهم مى سازد، علاوه بر پيام هايى كه به وسيله پيامبران مرسل و اوصياى آنها براى انسان فرستاده است. از همين رو در آيه «سى و هفت» سوره «فاطر» چنين مى خوانيم: «هنگامى كه فرياد دوزخيان بلند مى شود و از پيشگاه خدا تقاضا مى كنند ما را از دوزخ خارج كن و بار ديگر به دنيا بازگردان تا اعمال صالحى غير از آنچه داشتيم انجام دهيم به آنها گفته مى شود: «أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جَاءَكُمُ النَّذيِرُ; آيا شما را به آن اندازه، عمر نبخشيديم كه هر كس اهليّت دارد در آن متذكّر شود و آيا انذار كننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟!»(1)

1. جلد 3 صفحه 62 .

 

خطبه 109 بخش سوم

وَ مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْن غَيْرِ صَحِيحَة، وَ يَسْمَعُ بِأُذُن غَيْرِ سَمِيعَة،

در خطبه(109)نهج البلاغه امام(عليه السلام) با تعبيرى كوتاه و گويا اشاره به يك حقيقت مهم فرموده است كه دانشمندان و عُرفا و شعرا هر يك به نوبه خود پيرامون آن سخنان فراوانى دارند. امام فرمود: هر كس به چيزى عشق ورزد، نابينايش مى كند و قلبش را بيمار مى سازد سپس با چشمى معيوب مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود».اين چند جمله پرمعنا ما را بر آن داشت كه بحثى پيرامون عشق - اعم از عشق هاى مقدّس و نامقدّس - داشته باشيم. درباره عشق، عظمت و شكوه عشق و يا جنون و بيمارى عشق، سخن بسيار گفته شده و شايد كمتر كلمه اى باشد كه اين همه، تعبيرها و تعريف هاى مختلف و متناقض درباره آن گفته شده باشد. بعضى از نويسندگان بزرگ آن را به قدرى بالا برده اند كه گفته اند: عشق افسر زندگى و سعادت جاودانى است! يا اينكه: عشق معمار عالم هستى است! در مورد انسان ها نيز از آثار معجزه آساى عشق سخن گفته اند، كه روح انسان را توانا و دل او را زنده نگه مى دارد. يا اينكه: اصولا زندگى بدون عشق مفهومى ندارد. در برابر اين تفسيرها و تعريف هاى زيبا، جمعى ديگر از نويسندگان و فلاسفه، شديدترين حملات و اتّهامات خود را نثار عشق كرده اند و آن را همچون يك بيمارى نفرت انگيز تحقير نموده اند. يكى از نويسندگان معروف مى گويد: عشق مانند بيمارى سرطان و نِقرس است كه انسان عاقل بايد از آن فرار كند! يكى ديگر از دانشمندان مى گويد: عشق را اگر يك نوع جنون ندانيم، لااقل عصاره اى از مغزهاى ناتوان است! اين تفسيرهاى ضدّ و نقيض در مورد عشق به خوبى نشان مى دهد كه همه اين انديشمندان از يك چيز سخن نمى گويند. گروهى نظرشان به عشق هاى مقدّسى است كه تمام وجود انسان را به رنگ خود در مى آورد و با جاذبه بسيار نيرومندش به سوى معشوق حقيقى و خالق يكتا پيش مى برد. و آنها كه در نكوهش آن كوشيده اند نظرشان به عشق هاى آتشين مادّى و مجازى و آلوده به انواع گناه و جنايت است كه غالباً سر از رسوايى و بدبختى و بيمارى در مى آورد. در عشق هاى مجازى و مادّىِ نامقدّس، انسان ديوانهوار به چيزى علاقه پيدا مى كند و هر چه دارد در پاى آن مى ريزد. در واقع، منظور از عشق در اين جا، جاذبه نيرومندى است كه دو انسان را به گناه و آلودگى و سقوط در لجنزار عصيان مى كشاند و هر چه در نكوهش آن گفته شود، كم است. اين جاذبه سركش، عقل را ويران مى كند و از كار مى اندازد و انسان بر اثر آن دست به كارهاى جنون آميزى مى زند. نخستين خطر آن، پرده افكنى بر عيب ها، نقص ها و زشتى ها است. اين گونه عاشقان بى قرار، حتّى بدترين عيوب را با تفسيرهاى شگفت آور حُسن معرّفى مى كنند! نه اندرزى مى پذيرند و نه گوش به نصيحت ناصحان مى دهند و حتّى گاه به ستيز در برابر اندرزگويان بر مى خيزند. اشخاصى كه گرفتار چنين عشق هاى داغ و مادّى مى شوند، پيش خود فكر مى كنند در پرتو اين عشق دركى پيدا كرده اند كه ساير مردم از آن محرومند و معتقدند: اگر بر ديده مجنون نشينى به غير از خوبى ليلى نبينى اين عاشقان خسته دل، در عالمى از خيال و اوهام غوطهورند و همه ارزش ها در نظر آنها جابجا مى شود. آنها تنها با زبان عشق سروكار دارند و از كسانى كه با زبان علم و منطق با آنها سخن مى گويند، بيگانه اند. اين عشق هاى آتشينِ مجازى، غالباً با يك آميزش جنسى خاموش مى شود! يكباره پرده ها كنار مى رود و چشمِ واقع بين بازمى شود،گويى عاشقِ بى قرار از يك خواب عميق بيدار شده و گاه آن عشق پرشور جاى خود را به نفرت و بيزارى مى دهد; چرا كه مى بيند همه چيز خود را در پاى معشوق نثار كرده و از دست داده است. اين گونه عشق هاى سركش، غالباً به رسوايى مى كشد. همان رسوايى كه بعد از بيدارى و هوشيارى قابل جبران نيست. بسيارى از جدايى ها، فرارها، و انتحارها، ناشى از عدم انطباق تخيّلات عاشقانه، با زندگى واقعى انسان ها است.نه تنها عشق هاى آتشينِ جنسى، بلكه عشق به مال و مقام و جاه و جلال و زرق و برق جهان مادّى نيز، همين پى آمدها را دارد.حديثى كه از امام صادق(عليه السلام)درباره عشق نقل شده است، ناظر به همين معنى است. يكى ازياران آن حضرت مى گويد:درباره عشق(وعاشقان) از او سؤال كردم، فرمود: دلهايى است كه از ياد خدا خالى شده و خداوند محبّت غير خود را به آنها چشانيده است».در حديثى ديگرى كه از على(عليه السلام)درباره ناتوانى عاشق از ديدن حقايق نقل شده، مى خوانيم: چشم مُحب و عاشق، از ديدن عيوب محبوب نابينا و گوشش از شنيدن كاستى هاى او ناشنواست».و اينكه در بعضى از احاديث از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)آمده است: كسى كه عاشق شودوعفّت پيشه كند، سپس (با همين حال پارسايى) ازدنيا برود، شهيد از دنيا رفته است». اشاره به همينگونه عشق هاى آلوده مجازى است. همچنين حديث ديگرى كه از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: كسى كه عاشق شود و كتمان كند و پارسايى و شكيبايى پيشه كند، خداوند گناهان او را مى بخشد و او را وارد بهشت مى كند».ولى به عكس، در عشق هاى حقيقى و مقدّس، روحِ انسان صفا و نورانيّت فوق العاده اى پيدا مى كند و همه چيز را جز معشوق حقيقى - كه مظهر كمال مطلق است - به فراموشى مى سپارد و تحمّل تمام شدايد را براى رسيدن به وصال او و برخوردار شدن ازجذبه هاى عنايت و لطفش آسان مى شمرد و هنگامى كه «در بيابان به شوق كعبه قدم مى گذارد، از سرزنش هاى خار مغيلان غمى به دل راه نمى دهد». همانگونه كه در حديث قدسى آمده است:هنگامى كه بنده من توجّه به من پيدا كند، آروز و لذّتش را در ذكرخودم قرار مى دهم و هنگامى كه آرزو و لذّتش در ذكر من باشد، به من عشق مىورزد و من هم به او عشق مىورزم و هنگامى كه به من عشق ورزد حجاب ميان خودم و او را بر مى دارم، (تابه مقام شهود نائل گردد)».عشق به خدا و اولياء الله و همچنين عشق به ارزش هاى والا، يا به تعبير ديگر: محبّت و علاقه شديد و سوزان به اين امور، همواره چراغ راه اولياء الله و شهيدان پاك باخته و عارفان دل سوخته و عالمانى كه آثار علمى بزرگى از خود نشان داده اند، بوده است و در يك كلمه، راههاى پرپيچ و خمِ تكامل را، بدون مركب عشق نمى توان پيمود. زمزمه هاى اميرمؤمنان در دل شب و دعاى پرمعناى «صباح» در صبحگاهان و بندبند دعاى «كميل» و راز و نياز امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه در بيابان عرفات و مناجات هاى پانزده گانه امام سجّاد(عليه السلام) و تمام «صحيفه سجاديّه» و زمزمه عاشقانه منتظران حضرت مهدى(عليه السلام)به هنگام خواندن دعاى «ندبه» همه و همه آثار گرانبهايى است از اين عشق مقدّس.(1)

1. جلد 4 صفخه 577 .

 

 

خطبه 110 بخش دوم

وَ إِنَّ الْعَالِمَ بِغَيْرِ عِلْمِهِ كَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِي لاَ يَسْتَفِيقُ مِنْ جَهْلِهِ; بَلِ الْحُجَّةُ عَلَيْهِ أعْظَمُ، وَ الحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ، وَ هُوَ عِنْدَ اللهِ أَلْوَمُ.

امام على عليه السلام در بخش پايانى خطبه صد و ده نهج البلاغه به نكته بسيار مهمى در رابطه با عالم بى عمل و آنان كه قرآن را مى خوانند و به آن عمل نمى كنند اشاره كرده و مى فرمايد:به يقين، عالمى كه به غير علمش عمل مى كند، همچون جاهل سرگردانى است كه هرگز از جهل خويش بيرون نمى آيد; بلكه حجّت بر او عظيم تر، حسرتش پايدارتر، و سرزنش او در پيشگاه خدا سزاوارتر است!

در اين عبارت امام(عليه السلام) نخست تشبيه جالبى درباره عالم بى عمل (يا به تعبير امام(عليه السلام): عالمى كه به غير علمش عمل مى كند) فرموده، كه نشان مى دهد چنين عالمى از حدِّ يك جاهل معمولى هم پايين تر است. به جاهل سرگردانى مى ماند كه هرگز از جهل خود بيدار نمى شود و اميدى به هدايت او نيست; چرا كه آگاهانه در راه خلاف گام نهاده و به همين جهت، خداوند توفيق هدايت را از او سلب مى كند; نيروهاى خود را در اين سرگردانى از دست مى دهد و هرگز به ساحل نجات نمى رسد و در گرداب هاى هلاكت گرفتار مى شود. سپس از اين مرحله پا را فراتر مى نهد و بدبختى بيشتر چنين عالمى را نسبت به جاهل سرگردان در سه جمله كوبنده بيان مى دارد. نخست مى فرمايد:«حجّت بر او عظيم است!» چرا كه جاهل مى تواند جهل خود را عذر قرار دهد (هر چند واقعاً جهل عذر نيست) ولى عالم بى عمل چه عذرى خواهد داشت؟!

ديگر اينكه: «حسرت او پايدارتر است!» زيرا با داشتن اسباب و وسايل سعادت از اين قافله عقب مانده و در بيابان زندگى گرفتار سرگردانى شده است.

سوم اين كه: «او در نزد خدا بيش از جاهل سرگردان مستحق سرزنش و ملامت است!» چون حجّت الهى و عقلى از هر نظر بر او تمام بوده و چنين كسى از هر نظر، مستحقّ ملامت است. به همين دليل، در روايات اسلامى مى خوانيم كه امام صادق(عليه السلام) فرمود: هفتاد گناه جاهل بخشوده مى شود، پيش از آنكه يك گناه عالم بخشوده شود!» بلكه قبول توبه چنين عالم بى عمل، بسيار مشكل است زيرا قرآن مى گويد: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّؤءَ بِجَهَالَة; توبه تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام داده اند».(1) (اشاره به اين كه توبه عالم، سخت پذيرفته مى شود). (2)

1. سوره نساء، آيه 17.

2. جلد 4، صفحه 633 .

 

 

خطبه 91 بخش پانزدهم و 241 بخش اول

وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقَاوِمِ الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ، وَ لَمْ يَثْنُوا إلَى رَاحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رَقَابَهُمْ، وَ لاَ تَعْدُو عَلَى عَزِيمَةِ جِدِّهِم بَلاَدَةُ الْغَفَلاَتِ.

اميرالمؤمنين على عليه السلام در بخشى از خطبه(91)به شرح برخى از صفات فرشتگان پرداخته و در ضمن بيان آنها چندى از عوامل سستى را كه در ذيل بيان مى شود، از آنها نفى مى كند و مى فرمايد:

در مقام اطاعت و بندگى همچنان دوش به دوش ايستاده اند; و راحت طلبى، آنان را به كوتاهى در انجام فرمانش وانداشته و كودنى غفلت ها بر تلاش و عزم راسخ آنها چيره نگرديده، و تيرهاى فريبِ شهوات، همّت هاى آنها را هدف قرار نداده است!.(1)

ودر بخشى از خطبه(241)به بيان برخى ديگر از عوامل سستى اشاره مى كند و مى فرمايد:

فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ، وَ اطْوُوا فُضُولَ الْخَوَاصِرِ، وَ لاَ تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ. مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ، وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَمِ!

حال كه چنين است كمربندها را محكم ببنديد و دامنها را به كمر زنيد (و آماده جهاد با دشمن و حفظ حكومت الهى شويد) و (بدانيد) گرفتن تصميمهاى محكم (براى رسيدن به اهداف بزرگ) با خوش گذرانى و سفره هاى رنگين سازگار نيست و چه بسيار كه خواب شبانه تصميمهاى محكم روز را از ميان برده و تاريكيها، خاطره همتهاى بلند را از خاطرها محو كرده است.(2)

1. جلد 4، صفحه 120 .

2. جلد 8، صفحه 601 .

 

خطبه 234 بخش اول

إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْض وَ عَذْبِهَا، وَ حَزْنِ تُرْبَة وَ سَهْلِهَا، فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ...

شك نيست كه انسانها هم از نظر جسمى و هم از نظر روحى، فكرى و اخلاق با هم متفاوتند. نيز شك نيست كه اين تفاوتها بر اثر تعليم و تربيت قابل تغيير و دگرگونى است، بنابراين تفاوتها هرگز به سلب اختيار آدمى و مسئله جبر نمى انجامد.

ولى سخن در اين است كه سرچشمه اين تفاوتها چيست؟ چرا بعضى از نظر جسمانى بلند قامت، بعضى ديگر كوتاه، عدّه اى زيباروى و گروهى نازيبا، جمعى پر استعداد و بعضى ضعيف و ناتوان، گروهى با سخاوت و جمعى بخيل هستند.

امام(عليه السلام) اين اختلافات را به موادّى مستند مى سازد كه جسم انسان از آن برگرفته شده و مى فرمايد: «آنچه بين آنها ايجاد تفاوت كرده آغازهاى سرشت آنهاست، زيرا آنها قطعه اى بودند از زمين شور و شيرين، محكم و سست، و بر حسب نزديك بودن خاكهايشان با يكدگر به هم نزديكند و به مقدار فاصله اختلاف خاكشان با يكدگر متفاوتند»;.بر طبق اين بيان، تفاوتها از تفاوت مواد مختلف زمينى گرفته شده است و با توجّه به اينكه زمينها و مواد تركيبى آنها با هم اختلاف دارند، و تركيبهاى وجود انسانها از آن مواد با هم متفاوت است و تفاوت آن مواد تأثير در تفاوت روحيات و افكار و اخلاق آنها دارد، به اين ترتيب در ميان انسانها اختلافاتى ظاهر گشت.

آنگاه امام(عليه السلام) در ادامه سخن نمونه هاى متعددى از تأثير جسم بر اخلاق و فكر و صفات نفسانى بيان مى فرمايد و با ذكر هفت نمونه از رابطه جسم و روح و تركيب ظاهرى با خُلق و خوى باطنى، اين بحث را به پايان مى برد و مى فرمايد:«افراد خوش منظر (غالباً) سست عقل اند، بلند قدان كوتاه همت، پاكيزه عملان بد منظر و كوتاه قدان، عميق و خوش فكرند آنها كه نهادى پاك دارند (گاه بر اثر عوامل گوناگون) اخلاق ناپسند ظاهر مى سازند آنها كه قلبى نا آرام دارند، افكارشان پراكنده است و سخنوران (زبردست) قوت قلب دارند»; .آنچه درباره اين روابط هفتگانه در ميان جسم و روح و ماده جسمانى و اخلاق در كلام امام(عليه السلام) آمده، به يقين به صورت قاعده اى كلى و بى استثنا نيست، بلكه نظر به غالب افراد دارد و به همين دليل استثنائاتى براى آنها با چشم خود ديده ايم.(1)

1. جلد 8، صفحه 539 .

 

خطبه 7 بخش اول

اِتَّخَذُوا الشَّيْطانَ لاَمْرِهِمْ مِلاكاً، وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ اَشْراكاً، فَباضَ وَ فَرَّخَ فى صُدُورهِمْ، وَدَبَّ وَ دَرَجَ فى حُجُورِهِمْ، فَنَظَرَ بِاَعْيُنِهِمْ،...

در «خطبه»(7)نفوذ شيطان در پيروان خود در چند مرحله دقيقاً بيان شده است و امام(عليه السلام)آن را با ظرافت و فصاحت و بلاغت ويژه خود در لابه لاى تشبيهات زيبا و گويا به بهترين وجهى شرح مى دهد به گونه اى كه بهتر از آن تصوّر نمى شود.

در نخستين مرحله به اين حقيقت اشاره مى فرمايد كه: نفوذ شيطان در وجود هر انسانى اختيارى است نه اجبارى. اين انسانها هستند كه به او چراغ سبز نشان مى دهند و جواز ورودش را در كشور وجود خويش صادر مى كنند، مى فرمايد: «(اين زشت سيرتان) شيطان را ملاك و اساس كار خود قرار دادند» «ملاك» از ماده «مِلك» به معناى اساس و پايه چيزى است. مثلا گفته مى شود قلب ملاك تن است يعنى قوام و اساس آن را تشكيل مى دهد.اين همان چيزى است كه در قرآن مجيد به روشنى به آن اشاره شده، مى فرمايد: او بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكّل مى كنند تسلّطى ندارد; تسلّط او تنها بر كسانى است كه او را به سرپرستى خود برگزيده اند و كسانى كه به وسيله او شرك مىورزند (و به فرمانهايش به جاى فرمان خدا گردن مى نهند)».(1)

بنابراين، كلام مزبور همانند آيات قرآن، پاسخى است به كسانى كه در مورد سلطه شيطان بر بنى آدم خرده مى گيرند كه چگونه خداوند اين موجود خطرناك را بر نوع انسان مسلّط ساخته و در عين حال از آنها مى خواهد پيروى شيطان نكنند. اين سخن مى گويد: شيطان از ديوار و پشت بام وارد نمى شود، بلكه در مى زند هركس در را به روى او گشود، وارد خانه دلش مى شود و آن كس كه در را نگشايد، باز مى گردد.درست است كه او به هنگام در زدن اصرار مىورزد و پافشارى مى كند، ولى در برابر او فرشتگان الهى نيز هشدار مى دهند و امدادگرى مى كنند.در مرحله دوّم مى فرمايد: «(بعد از اين انتخابى كه از سوى گمراهان انجام مى شود، شيطان نيز انتخابى مى كند و آن اين كه) آنها را به عنوان دامها (يا شريكان) خويش برگزيده است».سپس در همين مرحله، به توضيح جمله سربسته فوق پرداخته، مى فرمايد: «او در درون سينه هاى آنها تخمگذارى كرد، سپس آن را مبدّل به جوجه نمود».در اين تشبيه جالب امام(عليه السلام)، سينه هاى شيطان صفتان را آشيانه «ابليس» و محل تخمگذارى او معرفى مى كند و به دنبال آن مى افزايد: «اين جوجه هاى شيطانى از درون سينه هاى آنها خارج شده، در دامانشان حركت كرد و پرورش يافت».تعبير به (دَرَجَ) ممكن است اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه پرورش افكار و خوهاى شيطانى، در انسان معمولا به صورت ناگهانى نيست; بلكه به طور تدريجى صورت مى گيرد.سپس به بيان مرحله سوّم اين نفوذ خطرناك پرداخته، مى فرمايد: «كارشان به جايى رسيد كه شيطان با چشم آنها نگاه كرد و با زبانش سخن گفت».يعنى سرانجام اين تخم شيطانى كه مبدّل به جوجه شده بود و پرورش يافت و قوى شد، تبديل به شيطانى مى شود متّحد با آنها، يعنى در تمام اعضاى آنها نفوذ مى كند به طورى كه صاحب شخصيت دوگانه اى مى شوند. از يك نظر انسانند و از يك نظر شيطان، ظاهرشان شبيه انسانهاست، امّا باطنشان شيطانى است. چشم و گوش و زبان و دست و پاى آنها همه به فرمان شيطان است و طبيعى است كه همه چيز را به رنگ شيطانى مى بينند و گوششان آماده شنيدن نغمه هاى شيطان است.

در چهارمين مرحله، به نتيجه نهايى اين سير انحرافى تدريجى پرداخته، مى فرمايد: هنگامى كه به اين جا رسيدند، شيطان «آنها را بر مركب لغزشها و گناهان سوار كرد (مركبى كه آنها را به سوى انواع معاصى كبيره و كفر و ضلالت مى كشاند); و سخنان فاسد و هزل و باطل را در نظر آنان زينت بخشيد».اين سخن شبيه همان چيزى است كه امام(عليه السلام) در كلام نورانى ديگرى درخطبه(16) مى فرمايد:آگاه باشيد گناهان و خطاها همچون مركبهاى سركش و لجام گسيخته اند كه گناهكاران، بر آن سوار مى شوند»!

در پنجمين و آخرين مرحله، مى فرمايد: «اعمال آنها اعمال كسى است كه شيطان او را در سلطه خود شريك ساخته و سخنان باطل را بر زبان او نهاده است»اشاره به اين كه اعمال آنها به خوبى گواهى مى دهد كه «شيطان» در آنها نفوذ كرده و به راهى كه مى خواهد مى برد. سخنانشان سخنان شيطانى و نگاه هاى آنها نگاه هاى شيطانى، و در مجموع اعمال آنها ردّ پاى شيطان به خوبى ديده مى شود و در واقع امام(عليه السلام) مى خواهد در اين مرحله طريق شناخت اين گونه اشخاص را كه همان اعمال شيطانى است نشان دهد.(2)

1. سوره نحل، آيات 99 و 100.

2. جلد 1، صفحه 434 .

 به 91 بخش پانزدهم و 241 بخش اول

وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقَاوِمِ الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ، وَ لَمْ يَثْنُوا إلَى رَاحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رَقَابَهُمْ، وَ لاَ تَعْدُو عَلَى عَزِيمَةِ جِدِّهِم بَلاَدَةُ الْغَفَلاَتِ.

اميرالمؤمنين على عليه السلام در بخشى از خطبه(91)به شرح برخى از صفات فرشتگان پرداخته و در ضمن بيان آنها چندى از عوامل سستى را كه در ذيل بيان مى شود، از آنها نفى مى كند و مى فرمايد:

در مقام اطاعت و بندگى همچنان دوش به دوش ايستاده اند; و راحت طلبى، آنان را به كوتاهى در انجام فرمانش وانداشته و كودنى غفلت ها بر تلاش و عزم راسخ آنها چيره نگرديده، و تيرهاى فريبِ شهوات، همّت هاى آنها را هدف قرار نداده است!.(1)

ودر بخشى از خطبه(241)به بيان برخى ديگر از عوامل سستى اشاره مى كند و مى فرمايد:

فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ، وَ اطْوُوا فُضُولَ الْخَوَاصِرِ، وَ لاَ تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ. مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ، وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَمِ!

حال كه چنين است كمربندها را محكم ببنديد و دامنها را به كمر زنيد (و آماده جهاد با دشمن و حفظ حكومت الهى شويد) و (بدانيد) گرفتن تصميمهاى محكم (براى رسيدن به اهداف بزرگ) با خوش گذرانى و سفره هاى رنگين سازگار نيست و چه بسيار كه خواب شبانه تصميمهاى محكم روز را از ميان برده و تاريكيها، خاطره همتهاى بلند را از خاطرها محو كرده است.(2)

1. جلد 4، صفحه 120 .

2. جلد 8، صفحه 601 .

 

خطبه 91 بخش بيست و دوم

عَالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمَائِرِ الْمُضْمِرِينَ، وَ نَجْوَى الْمُتَخَافِتِينَ، وَ خَواطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ، وَ عُقَدِ عَزِيمَاتِ الْيَقِينِ، وَ مَسَارِقِ إِيمَاضِ الْجُفُونِ...

امير المؤمنين عليه السلام در بخشى از خطبه (91) سخن ازعلم خداوند درباره همه چيز و همه كس، در همه جا و در همه زمان و اسرار درون و برون مى گويد و با تعبيرات بسيار دقيق و ظريف و لطيف، انگشت روى جزئيّات آن مى گذارد; به گونه اى كه انسان با تمام وجود خود احساس مى كند كه همه عالم محضر خداست و تمام حركات و سَكَناتش، در حضور او انجام مى شود; همان احساسى كه مهمترين پايه تربيت و سوق به خوبى ها و جدايى از بدى هاست. مى فرمايد: «خداوند از اسراسر پنهانى رازداران، آگاه است و از نجواى آنان كه آهسته سخن مى گويند باخبر است و به آنچه به اذهان به واسطه گمان خطور مى كند و از تصميماتى كه به يقين مى پيوندد، آگاهى دارد».در واقع، آنچه به ذهن مى آيد، گاهى واقعيّت هاست و گاه اوهام و پندارها; گاهى تصميم و اراده قطعى است و گاه شك و ترديد; گاه از درون وجود انسان مى جوشد و گاه از طريق سخنان محرمانه اين و آن به او منتقل شده; خدا از تمام اينها آگاه و باخبر است.

سپس مى افزايد: «خداوند برق نگاه هاى خيانت آميز چشم ها را كه از لابه لاى پلك ها خارج مى شود مى بيند و از آنچه در نهان گاه دلها قرار دارد و آنچه در پشت پرده هاى ظلمانى غيب پوشيده و پنهان است و از آنچه پرده گوش ها مخفيانه مى شنود، آگاه است». سپس از اسرار درون انسان گذشته، به سراغ كوچكترين موجودات جهان مى رود; مى فرمايد: «خداوند از درون لانه هاى تابستانى مورچگان، و خانه هاى زمستانى حشرات، و آهنگ اندوهبار زنان غمديده، و صداى آهسته گامها آگاهى دارد».تكيه بر خانه هاى تابستانى مورچگان، از اين نظر است كه در تابستان كانون پرجوش و خروشى است كه انسان را به ياد يك جامعه فعّال و پر تلاش - كه با نظم و تدبير خاصّى اداره مى شود - مى اندازد و تكيه بر خانه هاى زمستانى حشرات، شايد از اين نظر است كه آنها در زمستان در خواب عميقى فرو مى روند و گاه چندين ماه طول مى كشد، كه به «خواب زمستانى» معروف است; خانه هاى آنها در اين فصل، شبيه گورستانى است خاموش، در حالى كه در واقع مركز تجمع زندگان است. تكيه بر ناله هاى اندوهبار زنان غمديده و صداى آهسته قدم ها از اين نظر است كه هر كدام را صداى خاصّى است و بيانگر واقعيت جداگانه اى. يكى از سوز و درد درونى حكايت مى كند و ديگرى از مخفى كارى و احتياط; يعنى خداوند هم از مراكز پر ازدحام باخبر است و هم از مكان هاى خاموش.

در ادامه اين سخن، باز انگشت روى امور ديگرى از امور لطيف و ظريف و مخفى و پنهان گذارده و شمول علم بى پايان پروردگار را نسبت به آن، با تعبيراتى بسيار جالب و زيبا روشن مى سازد. مى فرمايد: «خداوند از جايگاه پرورش ميوه ها در درون غلاف شكوفه ها، و از مخفى گاههاى وحوش در درون غارهاى كوه ها و اعماق درّه ها و از نهانگاه پشه ها در ميان ساقه ها و پوستهاى درختان، و از محلّ پيوستگى برگها به شاخه ها و از جاى حركت نطفه ها از صلب (پدران) وآميزش با نطفه (مادران) در درون رحم ها مطّلع است».اگر انسان به تعداد ميوه هاى درختان و عدد وحوش بيابان و پشه ها و برگ هاى درختان و نطفه هاى مردان و زنان و جزئيّات آنها فكر كند - كه چه رقم شگفت انگيزى را تشكيل مى دهد - و توجّه داشته باشد كه خداوند از تمام اين جزئيّات باخبر است، آنگاه احساس مى كند كه در هر جا و در هر زمان و در همه حال، از اعمال و نيّات او به خوبى آگاه است. سپس به سراغ بخش ديگرى از ريزه كارى هاى جهان آفرينش و حوادث حساب شده و موجودات مختلف آن مى رود و چنين مى افزايد: «خداوند از ابرهاى رقيقى كه (در آسمان) پيدا مى شود سپس به هم پيوسته، متراكم مى گردد و نيز از ريزش قطرات باران از ابرهاى متراكم و آنچه گردبادها با دامان خويش از روى زمين بر مى گيرند و بارانها با سيلاب خود آن را فرو مى نشانند و محو مى كنند و از فرو رفتن جانوران زمين در ميان تپّه هاى شن، (در همه جا و هر زمان و در هر حال) به خوبى آگاه است!».آرى! او كه از تمام دقايق عالم هستى و از جزئيّات مخلوقات جاندار و بى جان در زمين و آسمان، در هر شرايط و در هر حالت، آگاه است; و از پيدايش و گسترش و جابه جايى و حركات آنها، دقيقاً باخبر است; چگونه ممكن است از اعماق نيّات من بى خبر باشد؟!(1)

1. جلد 4، صفحه 179 .

 

ج البلاغه از مشهورترين و معتبرترين منابع حديث شيعه است كه به كوشش سيّد رضى (359 ـ 406 ه* ق) گردآورى و تدوين گرديده است. ويژگيهاى اين اثر را چنين مى توان برشمرد:
1 ـ نهج البلاغه حاوى سخنان زيباى امير مؤمنان على عليه السلام است كه به حق فراتر از سخن انسان و فروتر از سخن خدا معرفى مى شود.
2 ـ تنوع موضوعات نهج البلاغه اعجاب برانگيز است، معارف بلند توحيدى ارزشهاى والاى الهى، پند و اندرز و موعظه، بيان و تحليل حوادث سياسى و اجتماعى، دستور كار حكمرانان و توبيخ آنها از جمله مطالب نهج البلاغه است.
3 ـ مؤلّف پس از مقدمه اى كوتاه سخنان اميرمؤمنان عليه السلام را در سه بخشِ خطبه ها (سخنرانيها)، كتب (نامه ها و رساله ها) وقصار الحكم (حكمت هاى كوتاه) تنظيم نموده و در لابلاى سخنان آن حضرت ـ هر جا كه لازم بوده ـ توضيحات كوتاه و مفيدى آورده است. در نهج البلاغه 241 خطبه، 79 نامه و 480 فراز كوتاه از حكمت هاى امام على عليه السلام گرد آمده است.
4 ـ نهج البلاغه در لغت به معناى راه رسا و بليغ سخن گفتن است. سيّد رضى كوشيده است از ميان احاديث منقول از امام على عليه السلام، بليغترين و زيباترين آنها را گزينش و در اين مجموعه گرد آورد. همين ويژگى راز ماندگارى و جاودانگى اين كتاب در حوادث سهمگين و تلخ گذشته تاريخ و موجب شهرت آن در ميان گروههاى مختلف مسلمانان و شخصيّت هاى برجسته غيرمسلمان گشته است.
5 ـ برخى از پژوهشگران بيش از 370 اثر را در شرح و تفسير و ترجمه و... نهج البلاغه بر شمرده اند وتاكنون نزديك به 15 ترجمه از نهج البلاغه به چاپ رسيده است.
اين مسأله اهميت و ارزش اين كتاب را در ميان مسلمين تا حدودى روشن مى نمايد.
6 ـ ترجمه هاى بسيارى از نهج البلاغه به فارسى در دست است. از معروفترين آنها مى توان به ترجمه سيّد على نقى فيض الاسلام و دكتر سيّد جعفر شهيدى اشاره كرد.
7 ـ برخى از دانشمندان كوشيده اند تا سخنان ديگر امام على عليه السلام را كه سيّد رضى در نهج البلاغه نياورده است گردآورى كنند. مهمترين اين آثار نهج السعاده في مستدرك نهج البلاغه است. اين مجموعه به كوشش شيخ محمّد باقر محمودى گرد آمده است كه در 8 جلد منتشر شده است.
8 ـ فرهنگهاى لفظى و موضوعى تهيه شده نهج البلاغه جستجو و مراجعه به آن را آسان كرده است. همچنين تاكنون چند نرم افزار از نهج البلاغه و برخى از شروح آن تهيه شده است.
9 ـ مشهورترين تحقيقهاى نهج البلاغه تحقيق محمّد عبده و صبحى صالح مى باشد. تحقيق مرحوم فيض الاسلام نيز در ميان فارسى زبانان رواج دارد.

بحثهاى توحيدى نهج البلاغه را شايد بتوان اعجاب انگيزترين بحثهاى آن دانست، بدون مبالغه، اين بحثها با توجه به مجموع شرايط پديد آمدن آنها در حد اعجاز است بحثهاى نهج‏البلاغه در اين زمينه مختلف و متنوع است: قسمتى از آنها از نوع مطالعه در مخلوقات و آثار صنع و حكمت الهى است. در اين قسمت گاهى نظام كلى آسمان و زمين را مطرح مى‏كند، گاه موجود معينى را مثلًا «خفاش» يا «طاووس» يا «مورچه» را مورد مطالعه قرار مى‏دهد و آثار آفرينش، يعنى دخالت تدبير و توجه به هدف را در خلقت اين موجودات ارائه مى‏دهد. براى اينكه نمونه‏اى از اين قسمت به دست داده باشيم، بيان آن حضرت را در مورد «مورچه» نقل و ترجمه مى‏كنيم. در خطبه 227 چنين آمده است:
«الا يَنْظُرونَ الى صَغيرِ ما خَلَقَ كَيْفَ احْكَمَ خَلْقَهُ وَاتْقَنَ تَرْكيبَهُ وَفَلَقَ لَهُ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ، وَسَوّى لَهُ الْعَظْمَ وَالْبَشَرَ؟ انْظُروا الَى النَّمْلَةِ فى صِغَرِجُثَّتِها وَلَطافَةِ هَيْئَتِها لاتَكادُ تُنالُ بِلَحْظِ الْبَصَرِ، وَلا بِمُسْتَدْرَكِ الْفِكْرِ، كَيْفَ دَبَّتْ عَلى ارْضِها وَصُبَّتْ عَلى رِزْقِها، تَنَقُلُ الْحَبَّةَ الى جُحْرِها وَتَعُدُّها فى مُسْتَقَرِّها، تَجْمَعُ فى حَرِّها لِبَرْدِها وَفى وِرْدِها لِصَدَرِها، مَكْفولَةٌ بِرِزْقِها، مَرْزوقَةٌ بِوَفْقِها، لايُغْفِلُهَا الْمَنّانُ، وَلايَحْرِمُهَا الدَّيّانُ، وَلَوْ فِى الصَّفَا الْيابِسِ وَالْحَجَرِ الْجامِسِ، وَلَوْ فَكَّرْتَ فى مَجارى اكْلِها وَفى عُلْوِها وَسُفْلِها، وَما فِى الْجَوْفِ مِنْ شَراسيفِ بَطْنِها، وَما فِى الرَّأْسِ مِنْ عَيْنِها وَاذُنِها لَقَضَيْتَ مِنْ خَلْقِها عَجَباً.»
 [آيا در مخلوق كوچك او دقت نمى‏كنند؟ چگونه به خلقش استحكام بخشيده و تركيبش را استوار ساخته، به او دستگاه شنوايى و بينايى عنايت كرده و استخوان و پوست كامل داده است؟
در مورچه با اين چثه كوچك و اندام لطيف بينديشيد. آنچنان كوچك است كه نزديك است با چشم ديده نشود و از انديشه غايب گردد. چگونه با اين جثه كوچك روى زمين مى‏جنبد و بر جمع روزى عشق مى‏ورزد و دانه را به لانه خود حمل مى‏كند و در انبار نگهدارى مى‏نمايد، در تابستانش براى زمستانش گرد مى‏آورد و هنگام ورود اقامت زمستانى، زمان بيرون آمدن را پيش‏بينى مى‏كند. اينچنين موجود اينچنين روزى‏اش تضمين شده و تطبيق داده شده است. خداوند منّان هرگز او را از ياد نمى‏برد، ولو در زير سنگ سخت باشد. اگر در مجراى ورودى و خروجى غذا و در ساختمان شكم او و گوش و چشم او كه در سرش قرار داده شده تفكر و تحقيق كنى و آنها را كشف كنى، سخت در شگفت خواهى رفت.]
ولى بيشتر بحثهاى نهج البلاغه درباره توحيد، بحثهاى تعقلى و فلسفى است. اوج فوق‏العاده نهج البلاغه در اين بحثها نمايان است. در بحثهاى توحيدى تعقلى نهج البلاغه آنچه اساس و محور و تكيه‏گاه همه بحثها و استدلالها و استنتاجهاست، اطلاق و لاحدى و احاطه ذاتى و قيّومى حق است. على (ع) در اين قسمت داد سخن را داده است نه پيش از او و نه بعد از او كسى به او نرسيده است.
مسأله ديگر «بساطت مطلقه» و نفى هر گونه كثرت و تجزّى و نفى هرگونه مغايرت صفات حق با ذات حق است. در اين قسمت نيز مكرر بحث به ميان آمده است.
يك سلسله مسائل عميق و بى‏سابقه ديگر نيز مطرح است از قبيل: اولويت حق در عين آخريت او و ظاهريت او در عين باطنيتش، تقدم او بر زمان و بر عدد و اينكه قدمت او قدمت زمانى و وحدت او وحدت عددى نيست، علوّ و سلطان و غناى ذاتى حق، مبدعيت او و اينكه شأنى او را از شأن ديگر شاغل نمى‏شود، كلام او عين فعلش است، حدود توانايى عقول بر ادراك او و اينكه معرفت حق از نوع تجلى او بر عقول است نه از نوع احاطه اذهان بر يك معنى و مفهوم ديگر، سلب جسميت و حركت و سكون و تغيير و مكان و زمان و مثل و ضد و شريك و شبيه و استخدام آلت و محدوديت و معدوديت از او، و يك سلسله مسائل ديگر.
مجموعه آثار شهيد مطهرى ج 14 سيرى در نهج البلاغه صفحه 379 الى 381، شهيد مطهرى

سيماى مديران در آيينه نهج‏البلاغه

  سيماى مديران در آيينه نهج‏البلاغه

 


در جهان متحول و متغير كنونى، حيات ملت ها، بدون اتكا به سلاح‏تخصص و در راس آن «مديريت صحيح و مدرن‏» امكان پذير نيست.
به نظر مى‏رسد مساله نخست انسان امروز در اين جهان متحول‏توسعه پايدار و همه جانبه و رها ساختن گريبان از جهل و فقرآموزشى و تربيتى است. بديهى است رهايى از مشكلات و دست‏يابى به‏سطح قابل قبولى از پيشرفت، امكان‏پذير نيست مگر با انديشه،تفكر و مديريت صحيح در روابط انسانى. در واقع بدون مديريت‏صحيح و سرمايه گذارى كافى در آن هرگونه تلاشى بيهوده خواهدبود. امام على(ع) مى‏فرمايد: «حسن التدبير ينمى قليل المال وسوء التدبير يفنى كثير المال‏» تدبير و مديريت‏خوب سرمايه‏اندك را افزون مى‏كند، اما تدبير و مديريت‏سوء سرمايه انبوه رانابود مى‏سازد. [حال چه سرمايه مادى باشد چه سرمايه انسانى] وباز مى‏فرمايد: «رجعت و سير قهقرايى چهار علت عمده دارد كه‏مهم‏ترين آن عدم مديريت صحيح است‏».


آلفرد مارشال اقتصاددان انگليسى نيز در اين مورد مى‏گويد:
«اگر تمام سرمايه ها و ابزار تكنيكى و وسايل فنى موجود درجهان، يكباره دستخوش تباهى شود، ولى دانايى مديران وسياست‏گزاران در رده استراتژيك وجود داشته باشد در مدت كوتاهى‏نظام جامعه پويا مى‏شود. با توجه به اهميت ذكر شده نگارنده سعى‏كرده است‏با استفاده از منابع اصيل اسلامى; به ويژه نهج البلاغه‏و با تاكيد بر «عهدنامه مالك اشتر» ويژگى‏ها و وظايف مدير وكارگزار نظام اسلامى را به تصوير بكشد.
امام عليه السلام در ابتداى نامه خويش به مالك هدف ازگماشتن وى به حكومت مصر را در چهار وظيفه عمده خلاصه مى‏كند. به‏عبارت ديگر فلسفه عملى حكومت در اسلام به بيان امام در اين‏چهار مقوله خلاصه مى‏شود: «جبايه خراجها» فراهم آوردن خراج(ماليات) «جهاد عدوها» پيكار با دشمنان «استصلاح اهلها»
آموزش و تربيت مردم و «عماره بلادها» عمران و آبادانى شهرها.
اينك هر يك از موارد فوق را به اختصار مورد بررسى قرارمى‏دهيم:


فلسفه مديريت كلان:


1 جبايه خراجها، اقتصادى پويا
فراهم آوردن ماليات مبتنى بر پيش فرض‏هاى اساسى است كه بدون درنظر داشتن اصول و مبانى آن جلب ماليات امكان‏پذير نيست. تلاش‏هاى‏اقتصادى انسان همواره براى كسب حداكثر بازده از حداقل منابع‏موجود است. تمام ابداعات و اختراعات بشر از ابتدايى‏ترين ابزارتا پيشرفته‏ترين فن آورى ها براى اين است كه بشر مى‏خواهدبيشترين بهره‏ورى را از منابع طبيعى و انسانى داشته باشد.
شكوفايى و رشد اقتصادى و به تبع آن، رشد ساير بخش‏هاى اجتماعى‏و فرهنگى در گرو بهره‏ورى بالا از منابع كشور است.
در چنين وضعيتى است كه مى‏توان انتظار داشت ماليات جلب و باطيب خاطر از سوى توليدكنندگان پرداخت گردد به نظر مى‏رسد آن چه‏امام بر آن تاكيد دارند تنها جمع‏آورى ماليات بدون در نظرگرفتن شرايط اقتصادى مردم نيست، زيرا مهم اين است كه مردم‏توان پرداخت ماليات را داشته باشند و امام(ع) نيز، صراحتا اين‏مساله را تاكيد مى‏كند. نمونه‏هاى فراوانى وجود دارد كه‏حاكمان جور، در گذشته بدون در نظر گرفتن شرايط اقتصادى مردم،همت‏خويش را صرف گرفتن ماليات كرده و البته عواقب سوء اين‏اقدام نيز گريبانگير خودشان بوده است. امام(ع) با دورانديشى ودرايت‏به مالك توصيه مى‏كنند:
«وليكن نظرك فى عماره الارض ابلغ من نظرك فى استجلاب الخراج لان‏ذلك لايدرك الا بالعماره و من طلب الخراج بغير عماره اخرب البلادو اهلك العباد و لم يستقم امره الا قليلا» ابتدا بايد در آبادكردن زمين بكوشى تا بتوانى ماليات را دريافت كنى، زيرا ماليات‏به دست نمى‏آيد مگر از راه عمران و آبادانى و كسى كه ماليات‏بگيرد بدون اين كه كشور را آباد كند، مملكت را خراب كرده،بندگان خدا را هلاك ساخته و حكومت او نيز مدت زيادى دوام‏نخواهد داشت.
بديهى است منظور حضرت از آبادانى زمين تنها افزايش توليدات‏كشاورزى نيست، بلكه اشاره‏اى است‏به هر آن‏چه در زمين وجود دارداز منابع زيرزمينى و روزمينى.


ايشان در جمله شيواى ديگر مى‏فرمايند: «فان العمران محتمل ماحملته و انما يوتى خراب الارض من اعواز اهلها و انما يعوزاهلها لاشراف انفس الولاه على الجمع، و سوء ظنهم بالبقاء و قله‏انتفاعهم بالعبر».
در كشور آباد و با زيربناى اقتصادى محكم (كشورى كه در آن مردم‏ثروتمند هستند) هر اندازه ماليات بخواهى مى‏توانى بگيرى، اماچنان چه مردم فقير باشند و نتوانند در امور اقتصادى‏سرمايه‏گذارى كنند، مديريت نظام نيز قادر نخواهد بود چيزى به‏عنوان ماليات از آن‏ها دريافت كند. فقر مردم نيز به علت‏جمع‏آورى ثروت و پول از سوى زمامداران است علت جمع‏آورى مال ازسوى مديران نيز اين است كه به بقاى خود اميد ندارند و به قول‏محمد عبده براى روز پس از سئوليت‏خود اندوخته مى‏سازند و نيزبه علت اين كه از عبرت‏ها درس نمى‏گيرند. بنابراين لازم است‏مديران جامعه فرصت‏هايى مناسب براى همه مردم فراهم آورند تاآن‏ها با تلاش و كوشش سرمايه‏هاى هر چند اندك خود را به كاراندازند و در جهت پويايى اقتصاد گام بردارند.


2 جهاد عدوها، ايجاد امنيت:
نيروهاى مسلح قوى هميشه ضامن استقلال، تماميت ارضى و پشتيبان‏مستحكم توسعه اقتصادى در جوامع‏اند. تا در كشورى امنيت وجودنداشته باشد و مرزها تثبيت نشده و ايمن نباشند هيچ‏گونه‏سرمايه‏گذارى قابل درك نيست. مردم در يك محيط ناامن ، اقدام به‏سرمايه‏گذارى و فعاليت‏هاى اقتصادى نخواهند كرد بلكه بازارشغل‏هاى كاذب و سودهاى بادآورده رونق مى‏گيرد، تا هرگاه امنيت‏سرمايه به خطر افتد به سرعت قابل جمع‏آورى باشد.
از آن جا كه دشمن هميشه در كمين تجاوز و دست اندازى به ذخايرمادى و انسانى است هر آينه بايد آماده دفاع و دفع تجاوز بودچرا كه در صورت تجاوز و پيروزى دشمن هر آن چه هست از دست‏مى‏رود و...


3 استصلاح اهلها، آموزش:
اصلاح آموزش و تربيت نيروى انسانى، يكى از ضرورت‏هاى تكنولوژى‏مديريت است. يكى از مهم‏ترين منابع در هر كشور منابع انسانى آن‏است. هرگونه تغيير و تحول كيفى منوط به كارآمدى نيروى انسانى‏جامعه است. نيروهاى انسانى مهم ترين جزء از اجزاى هرسيستم‏اند، تنها منبع پايان ناپذير، انسان و ظرفيت‏هاى بالقوه‏او در امر خلاقيت و نوآورى است. هر معدنى هر قدر بزرگ و باارزش‏هم باشد سرانجام به پايان مى‏رسد. تنها منبع پايان ناپذير، عقل‏و انديشه انسان است. معدن انديشه انسان هرقدر بيشتر استخراج‏گردد، خلاق‏تر مى‏گردد، لذا با ارزش‏ترين سرمايه‏گذارى براى يك‏كشور يا سازمان، تربيت نيروى انسانى است. مردم كشورهاى صنعتى‏امروز، افرادى استثنايى نيستند و داراى ويژگى هاى خاص فطرى‏نمى‏باشند، بلكه مديران و رهبران آن جامعه ها با برنامه‏ريزى‏هاى‏دقيق توانسته‏اند استعدادها و نيروهاى انسانى خود را بهترتربيت نموده و از ظرفيت‏هاى پايان ناپذير انسان‏ها بهتر استفاده‏كنند. كشور ژاپن معادن زيرزمينى مهمى ندارد، تنها منبع پايان‏ناپذير آن ، نيروى انسانى كارآمد آن است. در بعد سياسى‏اجتماعى نيز انسانى كه آموزش نديده باشد داراى افكارى محدوداست و عموما قشرى مى‏انديشد، او معمولا جزء را مى‏بيند ومى‏پندارد كه بر كل مسلط است. انسان آموزش نديده و تربيت نشده،در برابر تغييرات مقاومت مى‏كند و معمولا طالب وضع موجود است.
هر قدر سطح آموزش بالاتر رود مردم بيشتر در تعيين سرنوشت‏خويش‏دخالت مفيد خواهند كرد و بهتر مى‏توانند براى خود تصميم‏بگيرند. در نتيجه مشاركت‏سياسى و اجتماعى افزايش مى‏يابد وضريب امنيتى كشور و يا سازمان بالا مى‏رود. احترام به حقوق‏ديگران و رعايت قوانين و مقررات اجتماعى افزايش مى‏يابد. سخن‏چينى و عيب جويى و بهانه جويى هاى بى‏اساس كمتر مى‏شود. اعتمادبه نفس بيشتر و آمادگى افراد براى انجام كارهاى بزرگ افزايش‏مى‏يابد، تعصبات كور و خشك كم مى‏شود. كم كارى و خيانت‏به حداقل‏مى‏رسد. انسان به جاى احساسى بودن، عقلى و منطقى مى‏شود،استفاده از استبداد و زور كاهش مى‏يابد و افراد خود وظايف خويش‏را بهتر انجام مى‏دهند.
نكته مهم ديگر در امر آموزش و تعليم و تربيت عدم به كارگيرى‏زور است، با زور هيچ چيز عوض نمى‏شود. اگر هم تغييرى حاصل شودموقتى است و با از بين رفتن عامل زور، همه چيز به جاى اول‏برمى‏گردد. علاوه بر اين انسان در مقابل عامل زور واكنش منفى‏نشان مى‏دهد امام‏«ع‏» به مالك توصيه مى‏كند: «ولا تسر عن الى‏بادره وجدت منها مندوحه...» تا راه ديگرى به جز خشم وجوددارد به خشونت و زور متوسل نشو.


4 عماره بلادها، فرآيند توسعه:
يكى از شبهات مطرح شده در جامعه ما طى دوره اخير، تضاد بين‏توسعه و دين است. مساله فوق اين گونه مطرح مى‏گردد كه مردم دريك جامعه دينى و مذهبى بيشتر به دنياى آخرت وپاداش معنوى فكرمى‏كنند و كمتر به مسائل مادى و دنيايى توجه دارند و همين‏گرايش، مانع بسيار بزرگى در راه توسعه است. همچنان كه دراروپا برخورد خشك و متعصبانه ارباب كليسا با هرگونه علم ونوآورى و تغيير، باعث‏شد فرآيند توسعه بسيار كند و عملا متوقف‏گردد و تا زمانى كه بازنگرى در مذهب مطرح نگرديد توسعه، به‏توفيق قابل توجهى دست نيافت.
به نظر نگارنده نه تنها بين اسلام وتوسعه هيچ گونه مغايرتى‏وجود ندارد بلكه شاخص‏ها و متغيرهاى اصلى توسعه را در يك تعريف‏امروزى، در كلام و پيام امام على(ع) نيز به خوبى مى‏توان مشاهده‏كرد. در يك تعريف از توسعه مى‏خوانيم: «بهينه سازى در استفاده‏از نيروهاى بالقوه مادى و انسانى يك اجتماع‏». گرفتن ماليات‏آن هم بر اساس وضعيت‏خوب اقتصادى جامعه، ايجاد امنيت و آرامش‏فردى و اجتماعى، آموزش و تربيت انسان‏ها و بالاخره عمران وآبادانى شهرها كداميك با مقوله توسعه ناسازگارند و آيا تعريف‏بسيار مناسبى از توسعه را به دست نمى‏دهند؟


ويژگى هاى مديران اسلامى
1 رعايت تقوا، «امره بتقوى الله‏»،تقوا عبارت است از امتثال‏اوامر حق تعالى و اجتناب از نواهى او. تقوا از تجليات ايمان واز لوازمات اصلى مناسبات صحيح انسانى است. تقوا حالت مراقبت ونگهدارى از خود مى‏باشد و در اثر آن انسان از افتادن درورطه‏هاى خطرناك گناه نجات مى‏يابد. در مسير زندگى انسان همواره‏سختى‏ها و دشوارى‏هايى نمايان مى‏شود، و اين تنها تقواى الهى است‏كه انسان را در برابر سختى‏ها مقاوم مى‏سازد.
«و من يتق الله يجعل له من امره يسرا» كسى كه تقوا پيشه كندخداوند سختى‏هايى كه براى او پيش مى‏آيد آسان مى‏سازد. مديريت‏جامعه نيز بنابر وظيفه‏اى كه بر دوش اوست‏سختى‏ها و تنگناهاى‏بيشترى پيش رو دارد، لذا هر اندازه درجه تقواى او بيشتر باشد،استوارتر و موفق‏تر خواهد بود. از طرفى تقوا براى مديران به‏ويژه مديران سياسى حياتى‏تر است. دانشمندان علوم سياسى، سياست‏را علم قدرت، علم اقتدار و علم فرماندهى در جامعه‏هاى انسانى‏مى‏دانند. قدرت ابزارهايى را در اختيار صاحبان آن قرار مى‏دهدكه در صورت نداشتن تقوا بندگان خدا را به بردگى مى‏كشانند رياست‏خود را ميدانى جهت انواع سوء استفاده‏ها قرار مى‏دهند.
برخى از متفكران، ريشه قدرت طلبى را در نهاد انسان مى‏دانند ومعتقدند انسان موجود نيازمندى است كه خواهش ها و آرزوهاى‏بى‏پايانى دارد. اين خواهش ها و نيازها به دو دسته تقسيم‏مى‏شوند:


الف) نيازهاى اوليه يا نيازهاى زيستى كه فورى ترين نيازهاى‏انسان است.


ب) نيازهاى ثانويه يا نيازهاى اجتماعى مانند نياز به مقام وموقعيت، نياز به قدر و منزلت، نياز به عشق و محبت، نياز به‏دانش و آگاهى.
نيازهاى اوليه گرچه براى انسان از اولويت‏برخوردارند ولى‏محدودند; مثلا انسان در هر وعده غذا قادر است مقدار معينى غذابخورد، اما ارضاى نيازهاى روحى و معنوى و اجتماعى انسان حد ومرزى ندارد و هيچ وقت‏به طور كامل ارضا نمى‏شود. امام‏خمينى(ره) در نامه تاريخى خود به «گورباچف‏» رهبر شوروى سابق‏با ديدگاهى مثبت، قدرت طلبى انسان را به تصوير مى‏كشد: «انسان‏در فطرت خود هر كمالى را به طور مطلق مى‏خواهد و شما خوب‏مى‏دانيد انسان مى‏خواهد قدرت مطلق جهان باشد و به هيچ قدرتى كه‏ناقص است دل نبسته است. اگر عالم را در اختيار داشته باشد وگفته شود جهان ديگرى هم هست، فطرتا مايل است آن جهان را هم دراختيار داشته باشد.»
انديشمند ديگرى معتقد است: «به نظر من تمايل عمومى آدميان دردرجه اول خواهشى است دايم و بى‏قرار در جست و جوى قدرت و در پى‏قدرت. و اين ميل فقط با مرگ فرو مى‏نشيند.»، برتر آندراسل‏مى‏گويد: «از مهم ترين آرزوهاى بى‏انتهاى بشرى، عشق به قدرت وشكوه و جلال است.»
بنابراين انسان با اين خواهش‏ها و نيازهاى قوى، وقتى به قدرت‏دست‏يابد و ابزار آن را هم در اختيار داشته باشد، اگر به‏وسيله راه كارهاى بيرونى و درونى مهار نشود، هيچ حد و مرزى‏براى خود قائل نيست و براى حفظ و نگهدارى و گسترش دامنه قدرت‏خود دست‏به هر كارى مى‏زند. البته عقلاى جهان با ديدن مفاسدبزرگى كه به دست قدرت مداران صورت گرفته راه‏كارهايى‏را پيش‏بينى و ارائه كرده‏اند. از جمله «منتسكيو» طرح تفكيك قوا راارايه داد. كسان ديگرى ايجاد نهادهاى نظارتى بر كار مسئولين ومديران را پيشنهاد كردند، امروزه افكار عمومى وسايل ارتباطجمعى و... نيز اهرم‏هاى قابل قبولى به‏شمار مى‏روند اما در كنارهمه اين‏ها به نظر مى‏رسد چنان چه تقوا به معناى واقعى آن درجان مسئولى رخنه كرد بهترين ترمز براى جلوگيرى از سوء استفاده‏ظلم و بى‏عدالتى و حيف و ميل اموال عمومى محسوب مى‏گردد.


2 برخوردارى از تجربه و تخصص «و توخ منهم اهل التجربه‏»:
يكى از مهم ترين ويژگى هاى مديران در دو سطح خرد و كلان ، تعهدو تخصص، يعنى امانت دارى و كاردانى است. پس از تعهد و تخصص،كفايت است; يعنى داشتن توان انجام كار. دانش مديريت‏به تنهايى‏كافى نيست، بينش و بصيرت نيز لازمه آن است. بينش و بصيرت‏نيرويى است كه مديران را قادر مى‏سازد، حوزه مسئوليت‏خود رادرست هدايت كنند. اصولا علم و عمل مكمل يكديگرند. چه خوب است‏مديران تجربه ها را ثبت و ضبط كنند. اگر هرگونه اخبار واطلاعات جمع آورى گردد در واقع دست آوردها جمع آورى شده است واين امر سبب مى‏شود تا آيندگان از تجربيات امروز استفاده كنند.


3 با حيا باشد «والحياء»: يكى ديگر از ويژگى‏هاى مديران‏جامعه اسلامى اين است كه باحيا باشند.


4 داشتن اصالت‏خانوادگى «اهل البيوتات الصالحه‏»: درخانواده‏هاى اصيل نجيب و باشخصيت فرزندان عقده‏اى و نامتعادل‏كمتر تربيت مى‏شوند هرگونه كمبود روحى و روانى از درون خانواده‏بر شخصيت انسان تاثير دارد. با توجه به اين كه شخصيت روحى‏روانى انسانى را دو عامل محيط و وراثت تعيين مى‏كنند، اصولاخانواده‏هاى اصيل داراى آداب و اخلاقى هستند كه فرزندان آن‏هاكمتر دچار لغزش و انحراف مى‏شوند.


5 پيشگامى در دين «والقدم فى الاسلام‏»: سابقه و تجربه در هركارى ملاك مهمى براى تعيين مهارت انسان در امور مربوطه است.
براى به كارگيرى افراد متخصص در شغل معينى، سابقه كار آنان‏حتما لحاظ مى‏شود. مديريت در يك نظام دينى نيز سابقه وتجربه درآموزه‏هاى دينى را مى‏طلبد.


6 داشتن خلق نيكو «اكرم اخلاقا»: از ويژگى‏هاى خوب هر مدير،حسن خلق است. خوش خلقى در ناملايمات و مشكلات، سبب مى‏شود تامعضل بهتر و سريع‏تر حل و فصل شود. در حالت عادى بشاش بودن كارسختى نيست در ناملايمات است كه اخلاق حسنه زايل مى‏شود. يك مديربدخلق به هنگام بروز ناملايمات، همكاران و مشاوران خود را نيزدچار ناهنجارى مى‏كند.
خداوند در قرآن كريم به حضرت رسول(ص)مى‏فرمايد:
«ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك; اى پيامبر اگر توخشن بودى مردم از اطراف تو پراكنده مى‏شدند». در حالى كه فبمارحمه من الله لنت لهم. اين لطف و رحمت الهى است كه سبب شده توبا مردم مهربان باشى. بنابراين مهربانى و حسن خلق يكى ازالطاف الهى است كه خداوند به عده‏اى اعطا مى‏كند. در حقيقت‏قدرت، ناشى از پول و اسلحه نيست‏بلكه غالبا از اخلاق حسنه است‏كه به آن اقتدار مى‏گويند. اقتدار يعنى حاكميت‏بر دل‏ها.
به دست آوردن دل‏ها با زور ميسر نمى‏شود. در اثر اخلاق خوب است‏كه نيروهاى خوب جذب مى‏شوند. نيروهاى ناشايست نيز يا اصلاح‏مى‏شوند و يا دفع. موارد بسيار زيادى در روايات وجود دارد كه‏پيامبر گرامى اسلام(ص) و ائمه هدى عليهم السلام با اخلاق ورفتار نيكو و پسنديده معاندين را به دوستان و پيروان خويش‏تبديل كرده‏اند و در برخى موارد غلامان آن بزرگواران حاضرنبودند آزادى خود را به قيمت از دست دادن امامشان به دست‏آورند.


7 داراى حيثيت و آبرو «واصح اعراضا»: يعنى اين كه مديرمسلمان داراى حسن شهرت باشد، بدنام نباشد.
انسان بدنام مى‏تواند سازمان، موسسه و حتى كشورى را در نظرمردم بى‏ارزش نشان دهد.


8 دورى از طمع «و اقل فى المطامع اشرافا» حرص و طمع ازخصوصيات مذموم و ناپسند انسانى است و اين اخلاق زشت اگر دامن‏مديران را بگيرد، زيان آن به مراتب بيشتر از سايرين است، زيراامكاناتى در اختيار مديران قرار دارد كه مى‏تواند منبع سوءاستفاده براى آنان باشد.زمامداران و مديران بى‏تقوا اگر طماع‏هم باشند رياست و مديريت را فرصت مناسبى جهت جمع‏آورى حطام‏دنيا مى‏دانند و براى روزى كه در آن مقام نيستند ذخيره‏مى‏سازند. امام(ع) مى‏فرمايند: «فان البخل والجبن والحرص غرائزشتى يجمعها سوء الظن بالله; بخل و ترس و حرص گرچه غريزه‏هاى‏متفاوتى هستند اما جملگى يك ريشه دارند و آن سوء ظن به فضل وكرم الهى است.»
اگر چنين افراد بى‏تقوايى بر مديريت جامعه حاكم باشند،بيت‏المال مسلمين را مورد تاخت و تاز خود قرار مى‏دهند: «انمايعوز اهلها لاشراف انفس الولاه على الجمع; همانا فقر مردم به‏خاطر مال‏اندوزى واليان و مديران است.»، لذا به مالك توصيه‏مى‏فرمايند: «ولاتكونن عليهم سبعا ضاريا تغتنم اكلهم; توهمانند جانور حريص و درنده‏اى نباش كه به بيت المال مردم چشم‏دوخته باشى.»، يعنى مسئوليت و زمامدارى را فرصتى نشمارى كه‏به مال و منال برسى.


9 دورانديشى «... و ابلغ فى عواقب الامور نظرا»: انسان‏هابه خاطر آينده تلاش مى‏كنند اگر آينده را از قاموس انسان‏هابردارند همه حركت‏ها و بالندگى‏ها به سكون و سكوت مبدل مى‏شود هرسازمانى داراى اهدافى است اين اهداف در آينده محقق مى‏شوندبنابراين برنامه‏ريزى و آينده‏نگرى از اصول مديريت است. حضرت‏يوسف(ع) وقتى خواب پادشاه مصر را تعبير كرد دستور داد هفت‏سال‏اول كه نعمت فراوان بود براى هفت‏سال بعد كه قحطى پيش مى‏آيدغله ذخير سازند.


10 تواضع و فروتنى: «و اذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك‏ابهه او مخيله فانظر الى عظم ملك الله فوقك و قدرته منك‏».
تواضع و فروتنى از خصلت‏هاى نيكو و پسنديده در هر انسانى است‏اما ممكن است كسانى در اثر به دست آوردن مقام و موقعيت مغرورشده و از حالت تواضع و فروتنى خارج شوند. از اين‏رو امام به‏مالك توصيه مى‏كنند كه هرگاه مسئوليت و ولايت تو سبب غرور وتكبر گرديد نگاه كن به صنعت عظيم خداوند كه بالاتر از توست وقدرتش كه فوق توست.


11 پاك‏دامنى «و انقاهم جيبا» والى و حاكم بايد دامنش ازفساد مالى پاك باشد و در بيت المال امانت‏دارى را مد نظر داشته‏باشد.


12 بردبارى «وافضلهم حلما»: يكى از صفات اساسى و لازم براى‏مديريت، بردبارى و سعه صدر است. سعه صدر يعنى داشتن ظرفيت‏هاى‏فكرى و روحى لازم براى برخورد با كارهاى بزرگ و آمادگى براى‏پذيرش حق. حلم سبب بزرگى روح، همت عالى و انديشه‏هاى بلند است.
حلم و شرح صدر، بى‏حوصلگى و بى‏صبرى را كه سبب خرابى كارهاست،از روح انسان مى‏زدايد و در عوض گشادگى و بلند فكرى را به‏ارمغان مى‏آورد. اين خصيصه براى مديران ابزار رياست است.
امام على(ع) مى‏فرمايد: «آله الرياسه سعه الصدر» انسان در هرحال بايد بر خود مسلط باشد، تنگ نظرى، كينه توزى، دستپاچگى،زودرنجى، سنگدلى، سستى، عصبى بودن و خشمگين شدن از حالاتى‏هستند كه در افراد حليم و بردبار كمتر پيدا مى‏شود. 
 

11-مفاهيم ارزشي نهج البلاغه

مفاهيم ارزشي نهج البلاغه


سيري در مفاهيم نهج البلاغه به ترتيب الفبايي
براي آنكه از كنار درياي بيكران نهج البلاغه،

 لب تشنه بازنگرديم

و با موضوعات

و مفاهيم

گوناگون نهج البلاغه

و سبك و سياق آن آشنايي بيشتري پيدا كنيم،

گزيده‎اي از مفاهيم اين كلام جاودانه را به شيوة

الفبايي از نظر مي‎گذرانيم.

 باشد كه با غوطه‎ور شدن در درياي كلام امام ـ عليه السّلام

ـ غبار تيرگي‎ها از جان بزداييم و با گوش جان سپردن به آواي ملكوتي نهج البلاغه، روح و روان را صفا بخشيم.
براي پرهيز از اطالة كلام وبا توجه به گستردگي معارف غني ارزشي نهج البلاغه،   در هر حرف از حروف الفبا 

تنها به يك يا دو مفهوم ( آن هم به نقل يك يا دو جمله) بسنده مي‎كنيم:[1]
1. اخلاق
آنكه حساب نفس خود كرد سود برد، و آنكه از آن غافل ماند زيان ديد، و هر كه ترسيد ايمن گرديد، و هر كه پند گرفت بينا شد، و آنكه بينا شد فهميد و آنكه فهميد به دانش رسيد.[2]
2. بينش
همانا دنيا، نگاه كوردلان را بن‎بستي است كه فراسويش هيچ نمي‎بيند. ولي آنكه بيناست نگاهش از دنيا گذرد، و از پس آن سراي آخرت را نگرد، بينا از دنيا رخت بربندد، و نابينا دل به دنيا بندد. بينا از دنيا بهره گيرد و كوردل براي دنيا توشه برگيرد.[3]
3. پارسايي
اي مردم، پارسايي، دامن آرزو در چيدن است، و شكر نعمت حاضر گفتن، و از ناروا پارسايي ورزيدن و اگر از عهدة اين كار برنياييد، چند كه ممكن است خود را از حرام واپاييد و شكر نعمت موجود فراموش منماييد كه راه عذر برشما بسته است، با حجّت‎هاي روشن و پديدار، و كتاب‎هاي آسماني و دليل‎هاي آشكار.[4]
4. تاريخ
از گذشتة دنيا، آينده‎اش را چراغ عبرتي ساز؛ چرا كه پاره‎هاي تاريخ با يكديگر همانند است و در نهايت پايانش به آغازش مي‎پيوندد و تمامش در حال دگرگوني است و رفتنيست.[5]
5. ثروت
هيچ ثروتي چون خرد، هيچ تهيدستي چون ناداني، هيچ ميراثي چون ادب وهيچ پشتيباني چون مشورت نمودن نيست.[6]
6. جهاد
امّا بعد، جهاد، دري است از درهاي بهشت كه خدا بر روي برگزيدة دوستان خود گشوده است؛ و جامة تقواست كه تن آنان را پوشانده است. زره استوار الهي است كه آسيب نبيند؛ و سپر محكم اوست كه تير در آن ننشيند. هر كه جهاد را واگذارد و نا خوشايند داند، خدا جامة خواري بر تنش پوشاند و فوج بلا برسرش كشاند و در زبوني فرو ماند. دل او در پرده‎هاي گمراهي نهان، و حق از او روي گردان. به خواري محكوم و از عدالت محروم.[7]
7. چاره انديشي براي بيچارگان
(اي مالك) خداي را، خداي را، در خصوص فرودستان، زمينگيران، نيازمندان، گرفتاران، و دردمندان كه دردشان را هيچ چاره‎اي نيست، چه در ميان اين قشر كساني به دريوزگي روي مي‎آورند و كساني با نياز آبرو داري مي‎كنند.
پس، براي خدا پاسدار حقي باش كه خداوند برايشان تعيين كرده است و تو را به رعايتش فرمان داده است و از بيت المال و محصول زمين‎هاي غنيمتي اسلام ـ در هر شهري ـ سهمي برايشان در نظر بگير؛ چرا كه براي دورترين مسلمانان، همانند نزديك‎ترينشان سهمي هست و تو مسئول رعايت حق همگاني.[8]
8. حب و بغض
اي مردم، محور اجتماع مردم حب و بغض (خوشنودي وخشم) است، بي‎گمان ناقة ثمود را تنها يك نفر پي كرد، اما چون تمامي قوم ثمود به كار او رضا دادند، خداوند همة ايشان را سزاوار عذاب ساخت و اين سخن خداوند سبحان است كه فرمود: «پس آن ناقه را پي كردند و همگي پشيمان شدند.»[9]
9. خود شگفتي (عُجْبْ)
از خودپسندي و تكيه زدن بر توانمندي‎هايت كه به شگفتي وامي‎داردت و گرايش گوش سپردن به چاپلوسي‎ها را در تو زنده مي‎كند، سخت بر حذر باش! كه براي پايمال كردن نيكي نكوكاران، اين مطمئن‎ترين فرصت است براي شيطان.[10]
10. دعا
(گروهي آن حضرت را پيش رويش ستودند، فرمود:) بار خدايا تو مرا از خودم بهتر مي‎شناسي و من خود را از آنان بيشتر مي‎شناسم، خدايا ما را بهتر از آن كن كه مي‎پندارند و بيامرز از ما آنچه را نمي‎دانند.[11]
11. ذكر
از سخنان آن حضرت است هنگامي كه آية «رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله» را تلاوت مي‎فرمود:
همانا خداوند سبحان ياد خود را ماية جلاي دل‎ها كرد تا به يمن آن، شنوايي جايگزين كري، بينش جايگزين كوري، انعطاف و حق‎پذيري جايگزين كين‎توزي گردد. آري، خداوند ـ كه تمامي بخشيده‎هايش گرانمايه است ـ در دوران‎هاي پي در پي تاريخ ـ حتي در روزگاران فترت ـ همواره بندگان خاصي دارد كه در ژرفناي انديشه و در عمق خردهاشان با آنان در راز است و از طريق خرد دمساز، و آنان با روشنايي ويژه‎اي كه در چشم‎ها و گوش‎ها و دل‎هاشان پديد مي‎آيد به چراغ‎هايي مي‎مانند فرا راه انسانها؛ ايام خدا را به ياد آنان آرند و مردمان را از بزرگي و جلال او ترسانند.[12]
12. رنگارنگي روزگار
روزگار را دو چهره است: روزي از تو و روزي بر تو. در آن روزي كه از توست سركشي بنه و روزي كه بر توست تن به شكيبايي ده![13]
13. رهبري
آنكه خود را پيشواي مردم سازد، پيش از تعليم ديگري بايد به ادب كردن خود بپردازد، و بيش از آنكه به گفتار تعليم فرمايد بايد به كردار ادب نمايد، و آنكه خود را تعليم دهد و ادب اندوزد، شايسته‎تر به تعظيم است از آنكه ديگري را تعليم دهد و ادب آموزد[14]
14. زيان زبان
جبران آنكه با نگفتن از دست نهاده‎اي آسان‎تر است از تدارك آنچه با گفتن از دست داده‎اي، و نگاهداري آنچه در مشك است با استوار بستن در آن با بند است. آنچه در دست است نگهداري، بهتر از آن است كه آنچه نزد ديگران است خواهي؛ تلخي نوميدي بهتر، تا دست دريوزگي نزد مردمان بردن؛ كار با پارسايي برتر از هرزگي با توانگري است؛ و هر كس خود تواناتر است به راز خويش نگه داشتن؛ و بسا كوشنده كه در جهت زيان خود كوشد! آنكه پرگويد، ياوه سرايد؛ و هر كه بينديشد، بينش يابد.[15]
15. ژرفاي هستي
به ژرفاي عظمت تو آگاهيمان نتواند بود. دانش ما تنها اين است كه مي‎دانيم تو زنده و برپا دارندة جهاني، بي‎آنكه خواب بربايدت. ژرفاي ذاتت را هيچ نگاهي درنيابد و ادراك وجودت را هيچ چشمي نتواند، بلكه اين ادراك توست كه پهنة چشم‎ها را فرا گرفته و پايان عمرها را مي‎داني و عنان سرتاپاي پديده‎ها را در دست قدرت خود داري.
آنچه را ما از آفرينشت مي‎بينيم و با آن از قدرتت به شگفتي مي‎آييم و در توصيف بزرگي سلطنتت لب مي‎گشاييم، بسي ناچيزتر است از آنچه از ما پنهان است و چشم‎هامان از ديدنش ناتوان است و انديشه‎مان از تسخير آن در بن‎بست است و ميان ما و آن پرده‎هايي از غيب در افكنده است.
پس هر كه با قلبي فارغ انديشه به كار گيرد تا دريابد كه تو چگونه عرش خويش برپا داشته‎اي و مخلوقاتت را آفريده‎اي، و چگونه آسمان‎هايت را در فضا آويخته‎اي و چه‎سان زمين را بر امواج آب‎ها گسترده‎اي، نگاهش حسرت‎زده، خودش مبهوت، گوشش منگ و انديشه‎اش سرگردان، به واپس باز مي‎گردد.[16]
16. ساده زيستي
(حضرتش را با جامه‎اي كهنه و پينه‎دار ديدند، سبب پرسيدند، فرمود:)
با اين گونه پوشش دل خاشع شود، و نفس رام گردد؛ و مؤمن آن را الگو گيرد.[17]
17. سينه فراخي (شرح صدر)
سينة خردمند صندوق راز اوست، (و در جاي ديگر فرمود: ) ابزار رياست فراخي سينه است.[18]
18. سپاسگزاري
به خدا سوگند اگر دل‎هاي شما يكسره بگدازد و ديدگانتان از شوق پروردگار يا از بيم كردگار سيل خون روان سازد و تا چند كه دنيا پايدار است در آن بمانيد اين همه كرده‎هاي شما پاداش نعمت‎هاي خدا نخواهد بود به ويژه اين نعمت كه شما را به راه ايمان هدايت فرمود.[19]
و نيز فرمود: چون طليعه‎هاي نعمت‎ها به شما رسيد، با ناسپاسي تداوم آن را مبريد.[20]
19. شهرت گريزي
شادماني مؤمن در رخسار اوست و اندوهش در دلش، سينه او فراخ‎ترين است و نفس او خوارترين؛ برتري طلبي را دوست نمي‎دارد و از شهرت‎طلبي گريزان است و اندوهش دراز است و همتش فراز... .[21]
20. شهادت خواهي
كجايند مردمي كه به اسلامشان خواندند، و آن را پذيرفتند؛ و قرآن خواندند و دستورهايش را پيروي كردند، به كارزارشان برانگيختند، و آنان همچون ماده شتر كه به بچه خود رو مي‎آورد، شيفتة آن گرديدند. شمشيرها را از نيام برآوردند و گروه گروه و صف به صف روي به اطراف زمين نهادند، بعضي نجات يافته و بعضي به شهادت رسيدند.[22]
21. صبر راز پيروزي
شكيبا پيروزي را از كف ندهد، گر چه روزگاراني بر او گذرد.[23]
و نيز فرمود: چون سختي به نهايت رسد، گشايش در رسد؛ و چون حلقه‎هاي بلا سخت به هم آيد، آسايش در آيد.[24]
22. ضرار و مناجات علي ـ عليه السّلام ـ
( در خبر ضرار پسر ضَمْرَه ضبابي است كه چون بر معاويه درآمد معاويه وي را از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ پرسيد، گفت: گواهم كه او را در حالي ديدم كه شب پرده‎هايش را آويخته بود و او در محراب خويش ايستاده، دست به محاسن، چونان مار گزيده به خود مي‎پيچيد و با اندوه مي‎گريست و مي‎گفت: ) اي دنيا! اي دنيا! از من دور شو! براي من خود را به نمايش گذاشته‎اي؟ يا شيفتة من شده‎اي؟ مباد كه تو در دل من جاي گيري. هرگز! جز مرا بفريب! مرا به تو چه نيازي است؟! من ترا سه بار طلاق گفته‎ام و بازگشتي در آن نيست.

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()


[1] . ترجمه‎هاي اين قسمت برگرفته شده از ترجمة استاد شهيدي و يا «خورشيد بي‎غروب» است كه گاهي اندك تغييراتي درآن داده شده است.
[2] . من حاسب نفسه ربح، و من غفل عنها خسر، و من خاف أمِنَ، و من اعتبر أبصر، و من أبصر فهم و من فهم علم. نهج البلاغه، حكمت 208.
[3] . و انّما الدنيا منتهي بصر الأعمي، لا يبصر ممّا و راءَها شيئاً، و البصير ينفذها بصره و يعلم أنَ الدّار وراءَها. فالبَصير منها شاخص، و الأعمي إليها شاخص. و البصير منها متزوّد، و الأعمي لها متزوّد. همان، خ 133.
[4] . أيّها الناس، الزهادة قصر الأمل، و الشكر عند النّعم، و الورع (لح: التورع) عند المحارم. فان عزب ذلك عنكم فلا يغلب الحرامُ صبركم و لا تَنْسَوْا عند النعم شكركم فقد اعذر الله اليكم بحجج مسفرة ظاهرة و كتب بارزة العذر واضحة. همان، خ 81.
[5] . و اعتبر بما مضي من الدنيا ما بقي منها، فان بعضها يشبه بعضاً و آخرها لا حق بأوّلها و كلها حائِل مفارق. همان، نامة 69.
[6] . لا غني كالعقل، و لا فقر كالجهل، و لا ميراث كالأدب و لا ظهير كالمشاورة. همان، حكمت 54.
[7] . أمّا بعد: فإنّ الجهاد باب من أبواب الجنّة فتحهُ الله لخاصّة اوليائِه و هو لباس التقوي و درع الله الحصينة و جنّته الوثيقة، فمن تركه رغبة عنه البسه الله ثوب الذلّ و شملة البلاءِ. و ديّث بالصغار و الغماءة و ضرب علي قلبه بالاسهاب و أديل الحق منه بتضييع الجهاد و سيم الخسف و منع النصف. همان، خ 27.
[8] . ثم الله، الله، في الطبقة السفلي من الذين لا حيلة لهم من المساكين و المحتاجين و أهل البؤسي و الزمني، فأنّ في هذه الطبقه قانعاً و معترّاً. و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم، و اجعل لهم قسماً من بيت مالك، و قسماً منه غلّات صوافي الإسلام في كل بلد، فإنّ للأقصي منهم مثل الذي للأدني، و كل قد استرعيت حقه. همان، نامة 53.
[9] . أيّها النّاس، إنّما يجمع الناس الرضا و السخط، و انّما عقر ناقة ثمود الرجل واحد فعمّهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا. فقال سبحانه: « فعقروها فأصبحوا نادمين». همان، خ 201.
[10] . و إيّاك و الاعجاب بنفسك و الثقة بما يعجبك منها، و حبّ الإطراء، فإنّ ذلك من أوثق فرص الشيطان في نفسه ليمحق ما يكون من احسان المحسنين. همان، نامة 53.
[11] . (و مدحه قوم في وجهه فقال: ) اللّهم أنك أعلم بي من نفسي و أنا اعلم بنفسي منهم، اللّهم اجعلنا خيراً ممّا يظنّون، و اغفرلنا ما لا يعلمون. نهج البلاغه، حكمت 100.
[12] . و من كلام له ـ عليه السّلام ـ قاله عند تلاوته «رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله»: إنّ الله سبحانه جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة، و ما برح للهِ ـ عزّت الاؤه ـ في البرهة بعد البرهة و في ازمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم، و كلّهم في ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور يقظة‌في الأبصار و الاسماع و الأفئدة؛ يذكرون بأيام الله، و يخوفون مقامه بمنزلة الأدلة في الفلوات. همان، خ 222.
[13] . و الدهر يومان: يوم لك و يوم عليك. فإذا كان لك فلا تبطر؛ و إذا كان عليك فاصبر. همان، حكمت 396.
[14] . من نصب نفسه للناس اماماً فعليه أن يبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره؛ و ليكن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه. و معلم نفسه و مؤدّبها أحق بالإجلال من معلم الناس و مؤدبهم. همان، حكمت 73.
[15] . و تلافيك ما فرط من صمتك ايسر من إدراكك مافات من منطقك. و حفظ ما في الوعاء بشدّ الوكاء. و حفظ ما في يديك أحبّ إليّ من طلب ما في يد غيرك، و مرارة اليأس خير من الطلب إلي الناس. و الحرفة مع العفّة خير من الغني مع الفجور. و المرء أحفظ لسرّه. و ربّ ساع فيما يضرّه! من أكثر أهجر، و من تفكّر أبصر. همان، نامة 31.
[16] . فلسنا نعلم كنه عظمتك إلا أنا نعلم أنك حيّ قيوم لا تأخذك سنة و لا نوم. لم ينته إليك نظر، و لم يدركك بصر، أدركت الأبصار. و أحصيت الأعمار، و أخذت بالنواصي و الأقدام. و ما الذي نري من خلقك و نعجب له من قدرتك و نصفه من عظيم سلطانك. و ما تغيب عنا منه، و قصرت أبصارنا عنه، و انتهت عقولنا دونه، و حالت ستور الغيوب بينا و بينه أعظم. فمن فرغ قلبه، و اعمل فكره، ليعلم كيف اقمت عرشك و كيف ذرأت خلقك، و كيف علّقت في الهواء سماواتك و كيف مددت علي مور الماء أرضك، رجع طرفه حسيراً و عقله مبهوراً و سمعه والها، و فكره حائرا. همان، خ 160.
[17] . و قد رئي عليه إزار خلق مرقوع. فقيل له في ذلك، فقال: يخشع له القلب، و تذل به النفس؛ و يقتدي به المؤمنون. همان، حكمت 103.
[18] . صدر العاقل صندوق سرّه. همان، حكمت 6 و: آلة‌ الرياسة سعة الصدر همان، حكمت 176.
[19] . و الله لو انماثت قلوبكم انمياثا، و سالت عيونكم من رغبة إليه أو رهبة منه دما، ثم عمّرتم في الدنيا ما الدنيا باقية ماجزت أعمالكم الـح: عنكم) ـ و لو لم تبقوا شيئاً من جهدكم ـ أنعمه عليكم العظام، و هداه إياكم للإيمان. همان، خ 52.
[20] . اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشكر.همان، حكمت 13.
[21] . المؤمن بشره في وجهه، و حزنه في قلبه. أوسع شيء صدراً و أذلّ شيء نفساً. يكره الرّفعة و يشنأ السمعة. طويل غمّه. بعيد همّه. همان، حكمت 333.
[22] . أين القوم الذين دعوا إلي الإسلام فقبلوه؟ و قرأوا القرآن فاحكموه، و هيجوا إلي الجهاد فولهوا و له اللقاح إلي أولادها. و سلبوا السيوف أغمادها. و أخذوا بأطراف الأرض زحفاً و صفاً صفاً. بعض هلك و بعض نجا. همان، خ 121.
[23] . لا يعدم الصبور الظفر و إن طال به الزمان. همان، حكمت 153.
[24] . عند تناهي الشدّة تكون الفرجة، و عند تضايق حِلَق البلاء يكون الرخاء. همان، حكمت 351.

10- خطبه بدون نقطه حضرت علي

 

خطبه بدون نقطه حضرت علي

عجايب فراوان از مولاي متقيان علي (ع) شنيده شده،

 از دلاوري‌ها

و رشادت‌ها،

 احسان

و نيكوكرداري،

صبر

 و بردباري،

اما يكي از شگفتي‌هاي اين بزرگ مرد عالم اسلام

 خطبه‌ايست كه كه بدون نقطه و بداهه قرائت نموده.

متن كامل اين خطبه به همراه معني فارسي آن را مشاهده مي‌فرمائيد

 

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ .

 

الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ .سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها،

 

 وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ  وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها،

 

وَ وَطَّدَها وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها،

 

وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها . الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ،

 

وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ  الوَدودُ،

 

المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ . عَلَّمَکُم کَلامَهُ،

 

وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ .

 

وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ،

 

ألطُّهرَ المُطَهَّرَ . أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ،

 

 وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ  أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً،

 

 وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً

 .

صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً،

 

 وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ.

 

أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم،

 

وَ  طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً. اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ،

 

 وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ  العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ،

 

 وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها،

 

وَ  هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها. هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ،

 

 وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ،

 

وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ  أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً.

 

اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ،

 

وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ  حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ. عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم،

 

 وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم،

 

وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ  دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم.

 

 وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ،

 

وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ  وَحدَهُ .

 

 

 

 

ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است.

از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین­ترین آن و سعادت بخش­ترین ستایش و سخاوتبارترین

(و شریف­ترین) آن و پاک­ترین ستایش و بلندترین آن و ممتازترین ستایش و سزاوارترین آن.

یگانه و یکتای بی­نیاز (ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند).

نه پدری دارد و نه فرزندی

 . شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت و به تاختن واداشت.

و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند.

و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید.

و آسمان را بالا برد و بلند گردانید.

بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت.

آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود.

آب و مرتع­اش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود.

 (و حکمت ) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت.

و نشانه های بلند (هدایت ) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت

 . معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی.

خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا،

فرمانروا و مهربان، پاک و بی­آلایش. فرمانش ستوده­است و حریم کویش­آباد

 (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید .

کلامش را به شما آموخت و نشانه­هایش را به شما نمایاند.

 و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد . بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند.

(همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده،

 پاک و پیراسته است .

خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید.

 او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است.

 او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار.

و درست پیمان­ترین و کریم­ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی .

درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی­در­پی و مکرّر (برای آنان)

و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته،

(برای همیشه) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر

 . او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان

 و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان.

و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش

و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر) از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید.

آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛

 آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید.

 رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها

(:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید

9-خطبه بدون‏ «الف‏» امیرالمومنین(ع)


خطبه بدون‏ «الف‏» امیرالمومنین(ع)

روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟

معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی تواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام)

حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند

 و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.

فِرحَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ،

وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ،

وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ،

وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ،

وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ،

وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ،

و عَدَلَت قَضیَّتُهُ،

وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ،

مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ،

مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ،

مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ،

مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ،

مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ،

یَومَ یُشغَلُ عَن فَصیلَتِهِ

وَ بَنیهِ،

وَ نَستَعینُهُ،

وَ نَستَرشِدُهُ،

وَ نُؤمِنُ بِهِ،

وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ،

وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخلِصٍ موقِنٍ،

وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ،

وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی مُلکِهِ،

وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ،

جَلَّ عَن مُشیرٍ

وَ وَزیرٍ،

وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ

وَ نَظیرٍ،

عَلِمَ فَسَتَرَ،

وَ بَطَنَ فَخَبَرَ،

وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ،

وَعُصیَ فَغَفَرَ،

وَ عُبِدَ فَشَکَرَ،

وَ حَکَمَ فَعَدَلَ،

وَ تَکَرَّمَ

وَ تَفَضَّلَ،

لَم یَزَل

وَ لَم یَزولَ،

وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ،

وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ

وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ،

رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ،

مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ،

مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ،

مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ،

وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ،

قَویٌ،

مَنیعٌ،

بَصیرٌ،

سَمیعٌ،

علیٌّ،

حَکیمٌ،

رَئوفٌ،

رَحیمٌ،

عَزیزٌ،

عَلیمٌ،

عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن یَصِفُهُ،

وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ،

قَرُبَ فَبَعُدَ،

وَ بَعُدَ فَقَرُبَ،

یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ،

وَ یَرزُقُ عَبدَهُ

وَ یَحبوهُ،

ذو لُطفٍ خَفیٍّ،

وَ بَطشٍ قَویٍّ،

وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ،

وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ،

رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ،

وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ،

وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ

وَ رَسولِهِ صَفیِّهِ

وَ حَبیبِهِ

وَ خَلیلِهِ،

بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ،

وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ،

وَ مِنَّةً لِمَزیدِهِ،

خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ،

وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ،

فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ،

وَ بَلَّغَ،

وَ کَدَحَ،

رَؤفٌ بِکُلِّ مُؤمِنٍ،

رَحیمٌ، ولیٌّ،

سَخیٌّ،

ذَکیٌّ،

رَضیٌّ،

عَلَیهِ رَحمَةٌ،

وَ تَسلیمٌ،

وَ بَرَکَةٌ،

وَ تَعظیمٌ،

وَ تَکریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ،

قَریبٍ مُجیبٍ،

وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی،

بِتَقوی رَبِّکُم،

وَ ذَکَّرتُکُم بِسُنَّةِ نَبیِّکُم،

فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم،

وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم،

وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ یُذهِلُکُم،

وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ،

وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ،

وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ،

وَ خُضوعٍ،

وَ شُکرٍ،

وَ خُشوعٍ،

وَ تَوبَةٍ،

وَ نَزوعٍ،

وَ نَدَمٍ

وَ رُجوعٍ،

وَ لیَغتَنِم کُلُّ مُغتَنَمٍ مِنکُم،

صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ،

وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ،

وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ،

وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ،

وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ،

قَبلَ هُوَ یَکبُرُ،

وَ یَهرَمُ،

وَیَمرَضُ،

وَ یَسقَمُ،

وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ،

وَ یُعرِضُ عَنهُ جَیِبُهُ،

وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ،

وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ،

 ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ،

 وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ،

 قَد جَدَّ فی نَزعٍ شَدیدٍ،

وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ

وَ بَعیدٍ،

فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ،

وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ،

وَ رَشَحَ جَبینُهُ،

وَ سَکَنَ حَنینُهُ،

وَ جُذِبَت نَفسُهُ،

وَ نُکِبَت عِرسُهُ،

وَ حُفِرَ رَمسُهُ،

وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ،

وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ،

وَ قُسِّمَ جَمعُهُ،

وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ

وَ سَمعُهُ،

وَ کُفِّنَ،

وَ مُدِّدَ،

وَ وُجِّهَ،

وَ جُرِّدَ،

وَ غُسِّلَ،

وَ عُرِیَ،

 

وَ نُشِفَ،

وَ سُجِیَ،

وَ بُسِطَ لَهُ،

وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ،

وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ،

وَ قُمِّصَ،

وَ عُمِّمَ،

وَ لُفَّ،

وَ وُدِعَّ،

وَ سُلِّمَ،

وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ،

وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ،

وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ،

وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ،

وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ،

فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ،

ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ،

مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ،

وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ،

وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ،

فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ،

وَ نُسِیَ خَبَرُهُ

وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ،

وَ نَدیمُهُ،

وَ نَسیبُهُ،

وَ حَمیمُهُ،

وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ،

وَ حَبیبُهُ،

وَ صَفیُّهُ،

وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ قَبرٍ،

وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ

وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ،

یُسحَقُ ثَوبُهُ

وَ لَحمُهُ،

وَ یُنشَفُ دَمُهُ،

وَ یُدَقُّ عَظمُهُ،

حَتّی یَومَ حَشرِهِ،

فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ،

وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ،

وَ یُدعی لِحَشرٍ

وَ نُشورٍ،

فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ،

وَ حُصِّلَت صُدورٌ،

وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ،

وَ صِدّیقٍ،

وَ شَهیدٍ،

وَ مِنطیقٍ،

وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ،

بِعَبیدِهِ خَبیرٌ

وَ بَصیرٌ،

فَکَم مِن زَفرَةٍ تُضنیهِ،

وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ،

فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ،

وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ،

بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ،

بِکُلِّ صَغیرَةٍ

وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ،

حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ،

وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ،

عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ،

وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ،

وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ،

وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ،

وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ،

وَ نَطَقَ کُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ

وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ

وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ

وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ

وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ

وَ فَرجُهُ بِلَمسِهِ

وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ

وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ

وَ غُلَّت یَدُهُ

وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ

وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ

وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ

وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ

وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ

وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ

وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی

وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ

 وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ

وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ

وَ حَفَدَةٍ

وَ طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ

وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ،

وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ،

وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ

وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ،

مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ

یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ

وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیَ رَبَّهُ

وَ حَذَّر نَفسَهُ

وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ

وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ

وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ

وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ

مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ

مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم

وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی وَ لَکُم.

ستایش میکنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.

ستایش میکنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار مینماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه میبرد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.

از او یاری و هدایت میجوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی میدهم و او را به یکتایی میشناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه میشمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد.

نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمییابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی­بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند.

قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می­کند. و به بنده اش روزی می­دهد و بدو عطا می­فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار.

و گواهی می­دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه وآله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را – در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.

ای گروهی­که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می­کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می­نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دل­هایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی­که هرکه وزن نیکی­اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد.

هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری­اش را پیش از تهی­دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده­اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی­اش عرق کرده، ناله­های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.

(در چنین حالی می­بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی­سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع­آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی­اش از بین رفته است. (هم اکنون می­بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله­اش کشیده­اند و برهنه­اش نموده، غسلش داده­اند؛ (از هر جامه و پیرایه­ای) عاری­اش داشته، خشکش نموده­اند و پارچه­ای بر او افکنده و بر او کشیده­اند و آماده­اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده­اند، (به گونه­ای که) از آن کفن چانه­اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرارداده، در لفافش پیچیده­اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند.

(اینک می­نگری) بر تابوتش حمل­نمودند و با تکبیر براو نماز گزارند و از خانه­های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاق­های منظّم و پی ­در ­پی، منتقل شده­است. در گوری­که برایش کنده­اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشت­های محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگ­هایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.

(اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش میدوند و خون و چرک از بینی­اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می­شوند، خونش می­خشکد و استخوانش فرسوده می­شود. (و بدینگونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیرورو می­گردند و آنچه در سینه­هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می­شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می­شوند.

داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده­دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله­هایی که او را رنجور و زمین­گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش میگرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک­و­بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می­رسد و اضطراب و ناراحتی­اش، آرامش او را می­رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی­شود و ناله­اش شنیده (و بدان توجّه) نمیگردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می­گردد (و به وی سپرده می­شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می­شود.

هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می­دهد. چشمش به نگاه او (به حرام) و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می­دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می­کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می­دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می­شود و کشان­کشان و در تنهایی رانده می­شود. و در آتش دوزخ عذاب می­گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می­شود که چهره­اش پخته و پوستش را میکند.

فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می­راندش، او را با گرزی آهنین می­زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می­گردد (و تبدیل می­شود). و فریاد استمداد برمی­آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می­گردانند. و فریاد سر می­دهد و با ندامت دوران طولانی­اش را در جهنم می­ماند.

به پروردگار توانا پناه می­بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می­طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می­جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.

پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند میگردد. و جام­هایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می­گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می­شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می­نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط­آفرین و سرور­انگیز است. از نوشیدنی­هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می­نوشد که هرکس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می­شود و نه مست و مدهوش می­گردد. ا

این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.

این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می­برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده­شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده­ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما.

شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143، نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20، کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234، سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم، تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع)

8-حق :

حق :

در پنج معنا به کار رفته است که:

 دو معنای آن حقیقی وسه معنای آن اعتباری است که عبارتند از:

1- واقعیت   2- حقیقت 

3- اجازه     4- استحقاق       5- طلب و مطالبه

 

1- حق به معنای واقعیت وامر واقعی:

    یعنی به واقعیت عینی وخارجی حق گفته می شود.مثلا مرگ امری واقعی است،از این رو حق است.

«فانه والله الجد لااللعب و الحق لاالکذب،وما هوالا الموت اسمع داعیه واعجل حادیه:

سوگند به خدا!امر مهمی است،واقعیت است وشوخی نیست:حق است و دروغ پردازی نیست،واین امر واقعی،مرگ است که منادی آن دعوتش را شنواند وسرود خوان آن همه را شتابان خواند!»

 

2- حق به معنای حقیقت:

  یعنی به ادراک مطابق با واقع که حقیقت است،حق گفته می شود.

«وتبع جنازه فسمع رجلا یضحک فقال علیه السلام:کان الموت فیها علی غیرنا کتب،وکان الحق فیها علی غیرنا وجب،وکان الذی نری من الاموات سفر عما قلیل الینا راجعون.نبوئهم اجداثهم وناکلتراثهم،کانا مخلدون بعدهم.ثم قد نسینا کل واعظه ورمینا بکل فادح وجاءحه:

(وامام علی(ع)درپی جنازه ای می رفت،شنید مردی می خندد،فرمود:)

 گویا مرگ را در دنیا برجز ما نوشته اند،گویا حق(مرگ)رادر آن برعهدۀ جز ما گذاشتند،گوئی آنچه از مردمان می بینیم،مسافرند که نزد ما باز می آیند.آنان را درگورهایشان جای می دهیم میراث شان را می خوریم،گویا ما پس از آنها جاودان به سر می بریم.سپس پند پنددهندگان را(اعم از زن ومردرا)فراموش می کنیم وبه هر بلا وآفتی گرفتار می شویم»

 

3- حق به معنای اجازه ورخصت.

   یکی از یاران علی(ع)پرسشی نااستوار وناسنجیده از امام کرد وحضرت آنرا پاسخ دادوبرحق پرسشگری آدمیان تاکید کردوفرمود:«ولک...حق الماله:تورا حق پرستش است»

 

4- حق به معنای استحقاق،

یعنی سزاواری شخص نسبت به چیزی.امام علی(ع)درنامه ای به یکی از کارگزارانش چنین نوشته است(استحقاق آنرا دارند وسزاوار آن هستند)نزد تو یکسان باشد!»

 

5- حق به معنای طلب ومطالبه،

یعنی کسی از دیگری مطالبه وانتظاری داشته باشدو به طور متقابل این امر برای آن دیگری هم لحاظ شود.

«حق الوالی علی الرعیه،وحق الرعیه علی الوالی:حق زمامدار بر مردم،وحق مردم بر زمامدار»

 

جایگاه حقوق:

 

شناخت حقوق وتوجه به حقوق متقابل و محوری قرارگرفتن حقوق در زندگی سالم وسعادت آمیز است.بنابراین،از عوامل مهم واساسی اصلاح رفتارها ومناسبات وکردارها،حقوق شناسی وپایبندی به حقوق است..در اندیشۀ امام علی(ع)حق، آموختنی است و تا زمانیکه مردم حرمت نیابند و حقوق مداری را نیاموزند و برمبنای آن تربیت نشوند، نظام اجتماعی و سیاسی و حکومتی به درستی حقوق مدار        نمی شود ورعایت حقوق ومطالبۀ حقوق وادای حقوق به طورهمه جانبه معنا نمی یابد.از این رو امام بیش ازهر چیز براین تاکید داشت که مردم و کارگزاران را با حقوق مداری آشنا سازد وخو دهد تا همه تابع حقوق وحدود شوند ومناسبات  وروابط انسانی آنسان که باید شکوفا گردد.امام علی(ع)می فرماید:

«جعل الله سبحانه حقوق عباده مقدمه لحقوقه،فمن قام بحقوق عباد الله کان ذلک مودیا الی القیام بحقوق الله:

خدای سبحان حقوق بندگان را برحقوق خود مقدم داشته است.پس هرکه حقوق بندگان رااداکند،این امر به ادای حقوق خداوند منجر خواهد شد»

 

حقوق مداری:

 

حقوق مداری بدین معناست که محورواساس مناسبات وروابط انسانی،برحقوق شناسی وپایبندی به حقوق قرارگیردوهمه چیز تابع حقوق گردد.امام علی(ع)در اولین خطبه بعد از تصدی حکومت ایراد کرد،چنین فرمود:

«ان الله سبحانه انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر..فخذوا تهتدوا،واصدفوا عن سمت الشر تقصدوا،الفرائض الفرائض.ادوها الی الله تودکم الی الجنه.ان الله حرم حراما غیر مجهول،واحل حلالا غیر مدخول،وفضل حرمه المسلم علی الحرم کلها،وشدبالاخلاص والتوحید حقوق المسلمین فی معاقدها.فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه ویده الا بالحق.ولایحل اذی المسلم الا بما یجب:

همانا خدای متعال کتابی راهنما نازل کرده است ودرآن نیک وبد را آشکار نموده:پس راه خیربگیرید تا هدایت شویدواز راه شر برگردیدوبه راه راست روید.واجب ها!واجب ها!آنرا برای خدا به جا آرید که شما را به بهشت می رساند.خدا حرامی را حرام کرده که ناشناخته نیست،وحلالی را حلال کرده که از عیب خالی است.حرمت مسلمان را از دیگر حرمت ها برتر نهاده وحقوق مسلمانان را با اخلاص ویگانه پرستی پیوند داده:پس مسلمان کسی است که مسلمان از دست وزبان اوآزاری نبیند،جزآن که برای حق بود:.گزند مسلمان روا نیست،جز در آن چه واجب است»

 

ازدیدگاه امام علی(ع)حقوق افراد با اخلاص وتوحید در مبنا پیوند خورده است. امام علی در برابر رفتار خوارج درضمن خطبه ای می فرماید:

«اما ان لکم عندنا ثلاثا ما صحبتمونا:لانمنعکم مساجد الله ان تذکروافیها اسمه،ولانمنعکم الفیء مادامت ایدیکم مع ایدینا،ولانقاتلکم حتی تبدوونا:

بدانید شما نزد ما سه حق داریدوتا هنگامی که همراه ماهستید،آنها را از شما باز نمی گیریم:شما را از مساجد خدا که نام او را در آنها بر زبان می آورید،منع نمی کنیم:شما را از درآمد عمومی وغنائم، تا زمانیکه دستتان در جنگ همراه ماست، محروم نمی سازیم، و تا جنگ را با ما آغاز نکرده اید، با شما نمی جنگیم»

 

نیز دربارۀ آنان وحقوق سیاسی واجتماعی شان فرمود:

«فان تکلموا حججناهم،وان سکتوا عممناهم:

اگر لب به اعتراض بگشایند،ما با منطق با آنان گفتگو می کنیم،واگر لب فرو بندند،ما با آنان حرفی نداریم»

 

امام علی(ع)در مورد تاثیر مثبت پاس داشتن حقوق انسانها وادای حق آنانکه از ادای حق گریزانند،میفرماید:

«من قضی حق من لایقضی حقه فقد عبده:

آنکه حق کسی را گزارد که حقش را به جا نیاورده،درحقیقت او را بندۀ خود نموده است»

 

امام علی(ع)خود نمونۀ اعلای حقوق مداری بود وتلاش می کرد جامعه وحکومتی حقوق مدار تاسیس کند.روایت شده آن حضرت "ابوالاسود دولی" را _ازاصحاب نیک،وفادار واز عالمان برجسته_ به عنوان قاضی منصوب کرده بود وپس از مدتی اورا از منصب قضاوت عزل نمودودرپستی دیگر گماشت.ابوالاسود دلیل را پرسید.امام فرمود:

«انی رایت کلامک یعلو کلام خصمک:

دریافتم ،صدایت را از مراجعه کننده بلندتر می کنی!»

 

حقوق متقابل:

 

حقوق درمعنا مطالبات کاملا دوسویه ومتقابل است.در این معنا حقوق یک طرفه بی معناست.چرا که اگر قرار باشدحق یک طرفه باشد ،جز برای خدای متعال معنا ندارد،وآن هم به سبب قدرت لایزال وعدالت محض خداوند است که با وجود این ،خدای رحمان از سر رحمت وکرامت وبخشندگی ،آنرا نیز دوطرفه قرار داده است  .امام علی(ع)در این باره می فرماید:

«لایجری لاحد الاجری علیه،ولایجری علیه الاجری له،ولوگان لاحد ان یجری له،ولایجری علیه،لکان ذلک خالصا لله سبحانه دون خلقه،لقدرته علی عباده،ولعدله فی کل ما جرت علیه صروف قضائه،ولکنه سبحانه جعل حقه علی العباد ان یطیعوه،وجعل جزاءهم علیه مضاعفه الثواب تفضلا منه،وتوسعا بما هو من المزید اهله:

کسی را حقی نیست جز اینکه براو حقی نیز هست:وبراو حقی نیست،جز اینکه اورا حقی بردیگری است.واگر کسی را حقی بودکه حقی براونبود،خدای سبحان است،نه دیگری از آفریدگان:زیرا اورا توانایی بربندگان،اطاعت او نمایان است در هر چیز که گونه گون قضای او برآن روان است.لیکن حق خود را بر بندگان،اطاعت خویش قرار داده وپاداش آنان را در طاعت،دوچندان یا بیشتر نهاده،از در بخشندگی که اوراست،وافزون دهی که وی را سزاست»

 

بنابراین،برای همه مخلوقات حقوق دو طرفه وجود دارد وکسی رابر دیگران حقی نیست مگر این که دیگران را نیز براو حقی است.در این میان مهمترین،اساسی ترین وکارسازترین حقوق دوطرفه،حق زمامدار ومردم است:

«ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقاافترضهالبعض الناس علی بعض،فجعلنا تتکافا فی وجوهها،ویوجب بعضها بعضافئلایستوجب بعضها الا ببعض.واعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالی علی الرعیه،وحق الرعیه علی الوالیففریضه فرضها الله سبحامه لک علی کل:

پس خدای سبحان برخی حق های خود را برای بعض مردم واجب داشت،آن حق ها را برابر هم نهاد،واجب شدن حقی را در مقابل ادای حقی گذاشت:حقی برکسی واجب نبود،مگر حقی که برابر آنست،گزارده شود.بزرگترین حق ها که خدا واجب کرده است،حق زمامدار بر مردم وحق مردم بر زمامدار است ،که خدای سبحان آنرا واجب نمود وحق هریک را بر عهدۀ دیگری واگذار فرمود»

 

امام علی(ع)دربارۀ آموزش صحیح مردم باحقوق متقابل حکومت وحقوق حکومت فرمود:

«فقدجعل الله سبحانه لی علیکم حقا بولایه امرکم،ولکم علیمن الحق مثل الذی لی علیکم،فالحق اوسع الاشیاءفی التواصف،واضیقها فی التناصف:

همانا خدا بر شما برای من حقی قرار داده،چون سرپرستی شمارا به عهده ام نهاده:وبرای شما نیز حقی است برمن،همانند حق من که بر گردن شماست.پس حق فراختر چیزهاست که وصف آن گویند .مجال آن تنگ ،اگر خواهند از یکدیگر انصاف جویند»

 

«ایهاالناس!ان لی علیکم حقا،ولکم علی حق:

مردم!مرا برشما حقی،وشما رابر من حقی است»

 

اقسام حقوق:

 

1- حقوق خدا:

از نگاه علی(ع)هرچه نعمت خداست،خدارا در آن حقی است که باید ادا شود.

«ان الله فی کل نعمه حقا،غمن اداه زاده منها،ومن قصر فیه خاطر بزوال نعمته:

خدارا در هر نعمتی حقی است،هرکه آن حق را از عهده برون کند،نعمت را بر او افزون کند:.آن که در آن کوتاهی روا دارد،خود را در خطر از دست دادن نعمت اندازد»

اما علی(ع)پرواپیشگی،پرهیزکاری ومرزبانی را حق خدا بر انسان ها برشمرده که با ادای آن،حقی متقابل برای انسان ها فراهم می شود :

«عباد الله!اوصیکم بتقوی الله،فانها حق الله علیکم،والموجبه علی الله حقکم:

بندگان خدا!شمارا سفارش می کنم به پرهیزگاری وترس از خدا،که پرهیزگاری حق خداست بر شما،وموجب حق شما بر خدا می شود»

 

2- حقوق خود:

 

از مهمترین حقوق آدمی بر خودش این است که شکروجود خودگزارد و خود را هدر ندهد استعدادهای خود را به درستی شکوفا کندوپیوسته رو به کمال سیر نماید.آگاهی آدمی از ارزشهای وجود خویش و استعدادهای درونی خود،زمینه ای اساسی برای تلاش در تربیت،تقویت،فعلیت بخشیدن به آنها وبهره برداری درست از وجود وتوان خود در جهت کمال مطلوب است.

«العالم من عرف قدره،وکفی بالمرءجهلا الا یعرف قدره:

دانا کسی است که قدر خود را بشناسد و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد»

حرمت انسان به این است که مرتبت خویش را بشناسد،در راه شکوفایی خود گام بردارد،در حوزۀ کار خویش مرزبانی نماید وپای از حق برون ننهد،این از حقوق اساسی آدمی برگردن خویش است.

«من تعدی الحق ضاق مذهبه،ومن اقتصر علی قدره کان ابقی له،واوثق سبب اخذت به سبب بینک وبین الله:

هرکه پای از حق برون نهد،راه براو تنگ شود،وهر که اندازۀ خود بداند،حرمتش باقی ماند:واستوارترین رشته برای تو،رشته ای است که میان تو و خداست»

حفظ کرامت انسانی خود ودور نگه داشتن خویش از پستی،لز جمله حقوق اساسی آدمی برخویشتن است که هیچ جایگزینی ندارد:

«اکرم نفسک عن کل دنیه،وان ساقتک الی الرغائب،فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا:

نفس خود را از هر پستی گرامی بدار،هر چند تورا به آنچه می خواهی،برساند:زیرا آن چه را از خود بر سر این کار می نهی،هرگز به تو بر نگرداند»

 

3- حقوق مردمان:

برای مردمان حقوق بسیاری مطرح شده است،از جمله:تامین منافعشان از جانب زمامداران.

«ان الله عبادا یختصهم الله بالنعم لمنافع العباد،فیقرها فی ایدیهم ما بذلوها،فاذامنعوها نزعها منهم،ثم حولها الی غیرهم:

همانا برای خدا بندگانی است که آنان را به نعمتها مخصوص کند،وچون از بخشش باز ایستند،نعمتها را از ایشان بستاند و دیگران مخصوص گرداند»

از دیگر حقوق مردمان بر حکومت این است:

«فاما حقکم علی فالنصیحه لکم،وتوفیر فیئکم علیکم،وتعلیمکم کیلا تجهلوا،وتادیبکم کیما تعلموا:

از جمله حقوق شما برمن زمامدار،این است که خیرخواهی را از شما دریغ ندارم،درآمدهایتان را فراوان سازم،وشما را تعلیم دهم تا نادان نمانیدوآداب آموزم،تا بدانید»

«من واجب حقوق الله علی عباده النصیحه بمبلغ جهدهم،والتعاون علی اقامه الحق بینهم ولیس امرو-وان عظمت فی الحق منزلته،وتقدمت فی الدین فضلته-بفوق ان یعان علی ما حمله الله من حقه،ولا امرو-وان صغرته النفوس،واقتحمته العیون-بدون ان یعین علی ذلک او یعان علیه:

از جمله حق های خدا بر بندگان،یکدیگر را به مقدار توان اندرز دادن،برپاداشتن حق میان خود ویاری یکدیگرنمودن است.هیچ کس هرچند قدر وی در حق بیشتربود وفضیلت او دراین پیش تر،بی نیاز نیست هر چند مردم اورا خوارشمارند،ودیده ها وی را بی مقدار،خردتر از آن نیست که کسی را در انجام دادن حق یاری کند،یا دیگری به یاری اوبرنخیزد»

 

پیامدهای پایبندی به حقوق دیگران:

 

پایبندی به حقوق و رعایت حقوق متقابل، درهرحوزه ای موجب تحقق عدالت، پیدایش الفت و زمینه ساز اخلاقیات وروابط درست انسانی است.

«فاذا ادت الرعیه الی الوالی حقه،وادی الوالی الیها حقها عزالحق بینهم،وقامت مناهج الدین،واعتدلت معالم العدل،وجرت علی اذلالها السنن،فصلح بذلک الزمان،وطمع فی بقاءالدوله،ویئست مطامع الاعداء:

پس چون مردم حق زمامدار را بگزارند وزمامدار حق مردم را به جا آرد،حق میان آنان ارزشمند،راه های دین پدیدار،نشانه های عدالت برجا وسنت چنان که باید اجرا می شود.پس کار زمانه به سامان می رسدوروزگار اصلاح می گردد،وبه پایداری وبرقرارماندن دولت امید می رودودشمنان(از نابودی وسقوط چنین مجتمعی)ناامید می گرداند»

 

سخن امام(ع)در بیان پیامدها ونتایج پایبندی به حقوق ورعایت حقوق متقابل،بیانگر نکاتی اساسی است:

1- عزت حق،یعنی ارجمندی واستواری حق در جامعه درگرو رعایت حقوق زمامدار ومردم است.اینگونه است که روابط سیاسی واجتماعی تابعی از حق می گردد ودر جامعه به درستی مدیریت می شود.

 

2- با رعایت حقوق متقابل،دین ودینداری جلوه گر می شود.مشخص است که در نگاه علی(ع)برای فراهم کردن زمینۀ رشد دین وتعالی دینداری،باید حقوق متقابل به طور عینی تحقق یابد:یعنی دین ودینداری دربستر حقوق مداری معنا می یابد.

 

3- عدالت در وجوه مختلفش تابعی از رعایت حقوق متقابل وپایبندی به آن است.شعار عدالت بدون شناخت حقوق متقابل وتحقق آن حقوق ،راه به جایی نخواهد برد.درجامعه ای که حقوق،مبنای رفتارها ومناسبات قرار گیرد،عدالت به راحتی تحقق می پذیرد.

 

4- سنت های نبوی،راه ورسم های پسندیده وسعادت بخش اخلاقی در وجوه مختلف زندگی در شرایطی به بار می نشیند که حقوق متقابل جلوه می یابد.

 

5- بافراهم شدن این چهار امر،زمانه چنان می شود که شوق زندگی وتکاپوی متعالی در آن موج می زند،مردمان از زیستن خود خشنود می گردند،هر روز خود را بهتر از قبل می بینند،پس رضایت عمومی فراهم می شود.چنین مجتمعی برقرار می ماند،زیرا عوامل پایدار کننده به سبب رعایت وپایبندی به حقوق متقابل در آن فراهم است؛آنچه از جانب دشمنان درجهت تضعیف وتخریب چنین مجتمعی صورت پذیرند،راه به جایی نمی برد:چرا که بنیان های اساسی آن با حقوق مداری محکم است.

 

پیامدهای زائل کردن حقوق دیگران:

 

 

زائل کردن حقوق وعدم رعایت حقوق متقابل،در هر عرصه ای آثاری مخرب وتباه کننده داردواین امر،زمینه ساز انواع انحطاط های اخلاقی،اجتماعی وسیاسی است.

«واذا غلبت الرعیه والیها،او اجحف الوالی برعیته،اختلفت هنالک الکلمه،وظهرت معالم الجور،وکثر الادغال فی الدین،وترکت محاج السنن،فعمل بالهوی،وعطلت الاحکام وکثرت علل النفوس فلایستوحش لعظیم باطل عطل،ولا لعظیم باطل فعل!فهنالک تذل الابرار،وتعز الاشرار،وتعظم تبعات الله سبحانه عندالعباد:

واگر مردم بر زمامدار چیره شوندویا زمامدار برمردم ستم کند،اختلاف کلمه پدیدار گردد ؛نشانه های ستم آشکار وتباهی در دین بسیار شود؛راه های روشن سنت را نموده واز روی هوا کار کنند،احکام فروگذار شود،بیماری های روحی وروانی رو به فزونی گذارد.بیمی نکنند که حقی بزرگ فرو نهاده ویاباطلی سترگ انجام شود.آنگاه نیکان،خوار وبدکاران ارجمند شوند وتاوان فراوان برگردن بندگان از جانب پروردگار باشد»

 

امام علی(ع)مهم در روشن پیامدها ونتایج زیر پاگذاشتن حقوق متقابل پرداخته است:

1- اختلاف کلمه ونزاع ودرگیری،نخستین جوانه های این درخت است.

2- ظهور ستم وبیداد.

3- دین را وسیله وابراز مقاصد ناسالم وتباه خویش قرار می دهد.

4- سنت های نیکوی نبوی و راه و رسم های درست اخلاقی ترک می شود و بی اخلاقی، مردم و حکومت را در کام خودفرو می برد.            

5- با فراهم شدن این چهارامر،هواپرستی فراگیر می شود.

 به ضوابط واحکام وقوانین الهی پشت پا زده می شود،دین گریزی رسمیت می یابد،

مردم به انواع بیماری های روحی وروانی دچار می شوند،

جامعه در افسردگی،پرخاشگری و خشونت ورزی فرو می رود،

بحران های فکری،اخلاقی،اجتماعی،سیاسی واقتصادی جامعه را در برمی گیرد،

وکسی نگران این امور نمی گردد.

این امور کار را بدانجا می رساند که نیکان وصالحان،خوار وبی مقدار ومنزوی وبرکنار می شوند وبدان ونابکاران،ارجمند ،همه کاره ومیداندار می گردند.

چنین جامعه ای باید در انتظار کیفرهای سخت الهی باشد که سنت های حاکم بر عالم با کسی یا گروهی ویا حکومتی خویشاوندی ندارد وبر همگان یکسان است.  

1- نهج البلاغه :


نهج البلاغه :

                یعنی راه روشن.

 شریف رضی گوید:

                 "نامش را نهج البلاغه نهادم زیرا این کتاب درهای بلاغت و سخنوری را به روی بیننده ی خود می گشاید".

شیخ محمد عبده از عالمان بزرگ اهل سنت گوید:

                 نامی مناسبتر و شایسته تر از این که بر معنای ان دلالت کند نیافتم.

 استاد مطهری می نویسد:

               "سید رضی شیفته سخنان علی (ع) بوه است. او مردی ادیب و سخن شناس بوده ... ان قسمت ها ازسخنان مولی که از جنبه بلاغت برجستگی خاصی داشته بیشتر نظرش را جلب کرده و از این رو نام مجموعه را نهج البلاغه نهاده". انچه گرداوری شده تنها راه روشن بلاغت نیست بلکه ترجمانی از قران و اموزه های نبوی و راه روشن هدایت است.

عصر گرداوری نهج البلاغه :

                   سال 400 ه.ق مصادف با دوره ی سوم خلافت عباسیان روزگار تحولات سیاسی بزرگ 

1- دوره ی نخست خلافت عباسیان: 132 تا 232 ه . ق(دوره ی تثبیت و تحکیم قدرت، استبداد خشن همانند امویان)

 2- دوره ی دوم خلافت عباسیان: 232 تا 334 ه .ق(سرکوب اندیشه ورزی، دوران تقیه برای حفظ جان)

3- دوره ی سوم خلافت عباسیان: 334 تا 447 ه . ق(ورود معزالدوله، پیدایش فضای سیاسی جدید، قدرتگیری دیلمیان در بغداد، تسلط   ال بو یه   بر مرکز خلافت و حاکمیت عملی انان، امکان ظهور شیعیان در اجتماع) روزگاری نو در عرصه فرهنگی این فضا متاثر از تفکر شیعی   ال بویه   بود. سیاست قرن 4رم بر گسترش تشیع در بغداد و دیگر بلاد استوار بود. ظهور دانشمندانی چون:

 ابوعلی سینا

خوارزمی

صاحب بن عباد

 ابن العمید اشاپور

ابن اردشیر مهلبی. عضدالدله دیلمی  دانشمندان را دوست می داشت ولی بر مبنای حق مداری و عدالتخواهی نبود. به طوریکه عده ای از بزرگان سادات و دانشمندان از جمله:

 ابو احمد حسین بن موسی، پدر شریف رضی، در سال369 ه .ق به فرمان او به فارس تبعید شدند. آدم متز (دانشمند و شرق شناس معاصر سوئیسی) قرن 4رم ه.ق را دوره ی رنسانس اسلام نامیده. زیرا

1) خلافت عباسی گرفتار تجزیه شد.

2)حکومت های محلی مقتدر در ممالک اسلامی نشر و نمو یافتند.

 3)تمدن اسلامی به نقطه ی اوج خود رسید

 4)اندیشمندان به احیای میراث های قدیم و افرینش طریقه های جدید در علوم مختلف پرداختند.


 

نهج البلاغه گمشده بشريت معاصر

 ما منتظريم كه كتاب نهج البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگي مادي و معنوي و بالاترين كتاب رهايي بخش بشر است و دستورات معنوي و حكومتي آن بالاترين راه نجات است، از امام معصوم ماست.

(امام خميني «ره»)

 نهج البلاغه مرهمي است بر دردهاي جانكاه بشريت.

نهج البلاغه داروي مؤثري است بر تلطيف روح انسانها و مبارزه با خشونتها.

نهج البلاغه اثري است به درخشندگي آفتاب، به لطافت گل، به قاطعيت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرك امواج، به بلندي ستارگان دوردست بر اوج آسمانها.

نهج البلاغه در حقيقت فرزند قرآن است.

اين مجموعه زيبا و نفيس كه روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و انديشه اي نوتر و روشن تر بر ارزش آن افزوده، منتخبي است از خطابه ها و دعاها، وصايا، نامه ها و  جمله هاي كوتاه مولاي متقيان علي (ع) كه بوسيله سيد شريف رضي در حدود هزار سال پيش گردآوري شده است.

او از نظر خودش آنهايي كه از جنبه بلاغت برجستگي خاصي را داشته اند انتخاب كرده، از اينرو اين منتخب را نهج البلاغه نام نهاد. كلمات اميرالمؤمنين (ع) از قديم ترين ايام با دو امتياز همراه بوده است. 1- فصاحت و بلاغت 2- همه جانبه بودن (چندي بعدي بودن) توأم شدن ايندو با هم سخن علي (ع) را در حد اعجاز قرار داد و به همين جهت سخن علي (ع) در حد واسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته

((فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق))

[[نهج البلاغه]]

به اقرار اغلب دانشمندان و نويسندگان و ادباي حتي معاصر غير شيعي عرب، زيباترين متن عرب است.

سخناني كه از نظر ادبي در اوج زيبايي و از نظر فكر در عمق بسيار و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است،

در آن عباراتي هست كه هر خواننده اي اقرار مي كند كه در بشريت نظاير اين عبارات وجود ندارد.

 

چرا نهج البلاغه چنين كششي دارد؟

1- نهج البلاغه ، همه جا سخن از همدردي با طبقات محروم و ستمديده انسانها است. سخن از مبارزه با بي عدالتي و ظلم و طاغوتهاست.

2- نهج البلاغه همه جا در مسير آزادي انسانها گام بر مي دارد. آزادي از زنجير اسارت هوا و هوسهاي سركش، از زنجير اسارت ستمگران خودكامه، طبقات مرفه پرتوقع، جهل و بي خبري، كه انسان را به لذت و بدبختي مي كشاند، و هشدار مي دهد كه هر جا نعمتهاي فراواني روي هم انباشته است حقوق از دست رفته اي در كنار آن به چشم مي خورد.

3- جذبه هاي عرفاني نهج البلاغه چنان است كه ارواح تشته را با زلال خود آنچنان سيراب و مست مي كند كه نشئه شراب طهورش را به لرزه مي اندازد ، لرزه اي دردناك و در عين حال لذت بخش.

4- در هر ميداني گام مي نهد چنان  سخن را ادا مي كند و دقايق را مو به مو شرح مي دهد كه گويي گوينده متخصص همين موضوع بوده است . ليكن از امتيازات سخنان امام علي (ع) اين است كه محدود به زمينه خاصي نيست در شرح اسماء و صفات الهي به چهره يك فيلسوف مجسم مي شود كه فقط از توحيد سخن گفته، در خطبه جهاد، فرمانده و افسر شجاع و دلاوري را مي بينيم كه دقيقترين تاكتيكها را تشريح مي كند. در مسند حكومت و رهبري راه وصول به يك آرامش اجتماعي و سياسي و نظامي را با پخته ترين عبارات بيان مي كند و در مسند درس و اخلاق عباراتي محكم، عميق و نافذ براي سالكان مي گويد كه مرد وارسته اي چون ((همام)) پس از شنيدن آن صيحه اي مي زند و نقش زمين مي شود.

چرا از نهج البلاغه دوريم؟

ما كه چنين گنجي در خانه داريم چرا تهي دستيم؟ ما كه چنين چشمه زلال و گوارا و جوشنده اي در دسترس داريم چرا تشنه ايم؟ ما كه داراي اين ميراث بزرگ اسلامي هستيم چرا  دست بسوي ديگران دراز مي كنيم؟ و پاسخي جز اين ندارد كه،

نهج البلاغه را نشناخته ايم و بر ارزش واقعي اين مجموعه بزرگ واقف نگشته ايم.

و عجيب اين كه نهج البلاغه در ديار خويش در ميان شيعيان علي (ع)، حتي در حوزه هاي علميه شيعه غريب و تنهاست. همچنانكه خود علي (ع) غريب و تنهاست. بديهي است اگر محتويات كتابي و يا انديشه ها و احساسات و عواطف شخصي با دنياي روحي مردمي سازگار نباشد، اين كتاب يا آن شخص در عمل تنهاست و بيگانه مي ماند و هر چند نامشان با هزاران تجليل و تعظيم برده شود.

شيعه علي حقيقت گرا يا شخصيت گرا؟!

 در چكاچك شمشيرها و نيزه ها، در ميان ولوله و شور جنگ و نبرد، در لابلاي نعره ها و فريادهاي رزم آوران جنگ جمل، مردي سر به گريبان انديشه فرو برده بود :

((خدايا، حق با كدامين طرف است؟ در يك سو علي،‌داماد پيامبر، سردار بزرگ اسلام،‌كسي كه پيامبر در وصفش مي فرمود:

«علي مع الحق و الحق مع علي»

با جمعي از ياران صديق پيامبر است، و در سوي ديگر « ام المؤمنين، عايشه» و دوتن از صحابه بزرگ پيامبر، «طلحه الخير» مرد خوش سابقه اسلام و زبير «سيف الاسلام» - دلاور ميادين نبرد- صف بسته اند. آيا ي شود هر دو گروه برحق باشند يا هر دو باطل؟!... به راستي كداميك بر حق است؟»

سرانجام چاره كار در اين ديد كه جواب را از علي (ع) بازجويد كه «باب مدينه العلم» بود.

«أيمكن أن يجتمع زبير و طل حه و عايشه علي باطلٍ؟»

آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟ و علي (ع) در پاسخ، جوابي داد كه،‌ دانمشند سني مذهب مصري، دكتر «طه حسين» در وصف آن گفته است: پس از قرآن، هيچ كلامي از بشريت بدين پايه محكم و والا گفته نشده است.

إنك لملبوس عليك. إن الحق و الباطل، لا يعرفان بأفدار الرجال

إعرف الحق تعرف أهله و إعرف الباطل تعرف أهله

همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت.

اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز او بشناس،‌ اهل آن برايت آشكار مي گردد.

 كلام علي (ع) يعني :

اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند.

وتمام. سخن كوتاه، اما بس عظيم و بلند بود. به بلنداي حقيقت و تاريخ! اين سخن يعني معياري براي تشخيص پيروان علي (ع) از غير!

و به همين دليل است كه اگر به صدر اسلام بازگرديم، به يك روحيه خاصي برمي خوريم كه آن روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مي توانستند وضعيت پيامبررا در مورد علي (ع)، صددر صد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند!

نقطه مقابل آن روحيه و طرز تفكر، يك روحيه و طرز تفكر ديگري بود كه وصيتهاي رسول اگرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعي توجيه و تفسير و تأويل ناديده مي گرفتند. در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا بوجود آمد كه يك دسته كه اكثريت هم بودند، فقط ظاهر را مي ديدند و ديدشان عميق و تيزبين نبود كه باطن وقايع را ببينند. مي گفتند كه: عده اي از بزرگان صحابه و سابقه دارهاي اسلام كه راهي را مي روند نمي توان گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه در اقليت هم بودند،‌ عقيده داشتند كه در جايي كه اصول اسلامي به دست همين سابقه دارها پايمال شوند، ديگر احترامي براي آنها قايل نيستيم.

روح تشيع را كساني بوجود آوردند كه طرفدار اصول بودند، نه طرفدار شخصيتها!

علي بعد از پيامبر، جواني سي و سه ساله است با يك اقليتي كمتر از عدد انگشتان. در مقابلش پيرمردهاي شصت ساله با اكثريتي انبوه و بسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و ما راه آنانرا مي رويم.

اما منطق آن اقليت اين بود كه :

آنچه اشتباه نمي كند حقيقت است ، بزرگان بايد خود را با حقيقت تطبيق دهند.

سلمان فارسي ، ابوذر غفاري، مقداد و عمار ياسر مرداني بودند اصولي و اصول شناس،‌ديندار و دين شناس. در حقيقت روح شيعيان صدر اسلام روحي بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت     مي كرد،‌نه اشخاص و شخصيتها! و از همين رو بود كه شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار آمدند.

از اينجا معلوم مي شود، چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست. چرا كه افرادي ظاهر نگر و شخصيت گرايند. در حاليكه مسير تشيع همانند روح آن ،‌تشخيص حقيقت و تعقيب آن است.

7- مفهوم حکومت:

مفهوم حکومت:

 

نوع رفتار حکومتی و مدیریتی

به شدت متاثر از نوع درک از مفهوم حکومت است

و هرگونه که حکومت فهمیده شود به تناسب آن فهم و دریافت رفتار حکومتی شکل میگیرد.تاریخ بشر نشان دهنده حکومت سلطه گرانه بوده است.

عده ای حکومت  را تسلط بر جان  و مال مردم میدانسته اندو چون حکومت شوندگان هم این سلطه گرایی را طبیعی میدانسته اند به آن تن میداده اند.

و بسیاری از حاکمان،حکومت را خود رایی میدانسته بنابراین حکومت را حق خود میدانسته اند بنابراین اجازۀ اظهار نظرکردن را به دیگران نمیدادند.

اما حکومت از نظر امام علی(ع)مشارکت و هدایت و محبت وخدمت است.

مولا امیرالمومنین در نامه ای به"اشعث بن قیس"استاندار آذربایجان نحوۀ حکومت درست و انسانی را ذکر میکند:

"همانا کاری که به عهده توست،طعمه ای برایت نیست بلکه امانتی است بر گردنت آن که تو را بدان گمارده،نگهبانی امانت را به عهده ات گذارده،و تو پاسخگوی آنی نسبت به آن که فردا در دست توست.این حق برای توست که در میان مردمان به استبداد و خودرائی عمل نمائی و به کاری دشوار جز با دستاویز محکم درآئی.در دست تو مالی از مالهای خدای عزوجل است،و تو ان را خزانه داری تا ان را به من بسپهری.امیدوارم برای تو بدترین والیان نباشم!والسلام"

 

حضرت علی(ع)در این سخن مفهوم کهن حکومت را رد کرده گفته است که حکومت امانتی است بر گردن زمامداران وباید پاسخگوباشند که آن همان مسئولیت است همچنین اموال وامکانات در اصل از آن خداست که به صورت امانت وازباب نیابت در اختیار همۀ مردمان نهاده تا در رفاه درست استفاده کنند.ومنظور از خزانه دار این است که براساس نیابت الهی نگهبان آنچه متعلق به مردمان است باشند.

«ان السلطان لامین الله فی الارض و مقیم العدل فی البلاد و العباد و وزعته فی الارض:همانا  زمامدار امین خدا در زمین وبرپادارندۀ عدالت در سرزمینها و در میان بندگان،وعامل جلوگیری از تجاوز و تعدی است»

6- افرینش

امروز ميرود و فردا مى‏آيد

از خطبه‏هاى امام ستايش خداوندى را سزاست كه ستودنش كليد ياد او

و موجب فراوانى نعمتش و دليل عنايات و بزرگى اوست .
اى بندگان خدا ،

 دنيا بر شما همانسان ميگذرد كه بر پيشينيانتان گذشت

و آنچه از دنيا گذشت ديگر باز نمى‏گردد و بهره‏هايش پايدار

و هميشگى نيست آغاز و فرجام كارش همانند است ، كارهايش بشتاب مى‏گذرند

و برهم پيشى ميگيرند و نشانه‏هايش آشكارند ، گويا هم اكنون بسوى رستاخيزتان ميكشانند چون شترانى كه ساربانهايشان به پيش ميرانند ،

 پس هر كس از خويش بيخبر ماند و بدنيا روى آورد در تاريكيها فروماند

 و بخطرهاى ناگوار فرو افتاد و اهريمنانش بسركشى وا داشتند و بدكاريهايش را بچشمش زيبا نمودند ، پس بهشت ، جايگاه پيشتازان ايمان است و دوزخ فرجام زياده روان است .
اى بندگان خدا ،

 بدانيد كه پرهيزگارى دژ استوار پيروزى و بد كارى قلعه مستحكم خوارى و پستى است ، قلعه‏اى كه ساكنانش را از خطر بازنميدارد و پناهندگانش را نگهبانى نمى‏كند ،

بدانيد كه با تقوى ميتوان نيشهاى زهرآگين خطر را قطع كرد

و با يقين و ايمان مى‏توان بسرانجامى نيكو نائل شد .
بندگان خدا ،

خدا را ،

 خدا را ،

پروا گيريد درباره گراميترين و محبوبترين كسانتان ( خودتان ) كه خداوند راه حق را بر شما آشكار ساخته و راههاى هدايت را روشن فرموده ،

 در برابر شئامت راهى كه ببدبختى ميرسد و راهى كه نيكبختى هميشگى را در پى دارد پس از اين روزهاى گذران براى روزهاى ابدى توشه برگيريد كه وسيله توشه اندوزى را بشما آموخته

 و شما را به كوچ كردن فرمان داده‏اند و شما را بشتاب ، پيش ميرانند و اكنون بسوارانى ماننديد كه ايستاده‏ايد و نمى‏دانيد كه بسوى كدامين مقصد بايد براه افتيد . آگاه باشيد ، آنكس كه براى آخرت پديد آمده او را بدنيا چكار ؟
و آنكس كه سرمايه اندك دنيائيش را مى‏گيرند و حساب و پى‏آمد دارائيش برايش باقى ميماند با مال دنيا چكار دارد ؟
اى بندگان خدا ،

نبايد خيرهائى را كه خداوند به بندگانش وعده فرموده كنار گذاشت و نبايستى به آنچه خداوند از آن بازتان داشته دل بست ، بندگان خدا از روزى كه از كردار شما پرس و جو مى‏كنند و سراسيمگى‏ها پديد مى‏آيد و كودكان از هراس پير ميشوند بترسيد .
بدانيد اى بندگان خدا ،

 كه مراقبانى از وجودتان و ديده‏ورانى از اندامهايتان بر شما گماشته‏اند و آمارگرانى راستين كردار شما و حتى تعداد نفسهايتان را حساب و نگهدارى ميكنند چنانكه شبهاى تاريك و دلهاى بسته نمى‏توانند كردارتان را از ديدگاه آنها پنهان دارند و فرداى قيامت به امروز دنياى شما نزديك است .
امروز با آنچه در آنست ميرود و فردا با پى‏آمدهايش فرا ميرسد و هر كدام شما از روى زمين بخانه تنهايى و گودال گور سرازير ميشود شگفتا از آن خانه تنهايى و منزل ترسناك و گودال هراس و غربت ، اكنون چنان مى‏بينيم كه فرياد وحشتزاى قيامت بشما ميرسد و وحشت قيامت فراتان ميگيرد و براى داورى كردارتان به دادگاه رستاخيز كشانده ميشويد ، جائى كه نتوانيد دروغ بگوئيد و بباطل گرائيد و بهانه جوئى كنيد ، در آنجا حقايق بر شما آشكار ميشود و كارهايتان بشما باز ميگردد .
پس از گذشته‏ها پند گيريد و از دگرگونيهاى روزگار عبرت آموزيد و از بيم رسانى پيامبران براى اصلاح كارتان سود ببريد

5- توحید درنهج البلاغه

مباحث توحیدی در نهج البلاغه

 

بیشتر بحثهای توحیدی نهج البلاغه درباره توحید،

بحثهای تعقلی و فلسفی است‏ ، اوج فوق العاده نهج‏البلاغه در این بحثها نمایان است ،

در بحثهای توحیدی‏- تعقلی نهج البلاغه آنچه اساس و محور و تكیه گاه همه بحثها است اطلاق و لاحدی و احاطه ذاتی و قیومی حق است، علی (علیه السلام) در این قسمت داد سخن را داده است، نه پیش از او و نه بعد از او كسی به‏ او نرسیده است.

 مساله دیگر :

 «بساطت مطلقه» و نفی هر گونه كثرت و تجزی و نفی هر گونه مغایرت صفات حق با ذات حق است، در این قسمت نیز مكرر بحث به‏ میان آمده است.

یك سلسله مسائل عمیق و بی‏سابقه دیگر نیز مطرح است

از قبیل: اولیت‏ حق در عین آخریت او

                                      و ظاهریت او

 در عین باطنیتش، تقدم او بر زمان و بر عدد،

 و اینكه قدمت او قدمت زمانی و وحدت او وحدت عددی نیست،

علو و سلطان و غنای ذاتی حق، مبدعیت او و اینكه شانی او را از شان دیگر شاغل نمی‏شود،

كلام او عین فعلش است‏. حدود توانائی عقول بر ادراك او و اینكه معرفت حق از نوع تجلی او بر عقول است،

نه از نوع احاطه اذهان بر یك معنی و مفهوم دیگر، سلب‏ جسمیت و حركت و سكون و تغییر و مكان و زمان و مثل و ضد و شریك و شبیه‏ و استخدام آلت و محدودیت و معدودیت از او، و ... .

حقیقت اینست كه سلسله جنبان این طرز تفكر و این نوع تمایل ، فقط و فقط ائمه اهل بیت (علیهم السلام) بودند، همه محققان اهل تسنن اعتراف دارند كه‏ علی علیه السلام حكیم اصحاب بود و عقل او با مقایسه با عقول دیگران نوع‏ دیگر بود

 اینها مباحثی است كه در این كتاب شگفت مطرح است و یك فیلسوف وارد در عقائد و افكار فلاسفه قدیم و جدید را سخت غرق در اعجاب می‏كند.

طرح مباحث الهیات بوسیله ائمه اهل بیت علیهم السلام و تجزیه و تحلیل‏ آن مسائل كه نمونه عالی آنها نهج البلاغه است سبب شد كه عقل‏ شیعی از قدیم الایام به صورت عقل فلسفی در آید و البته این یك بدعت و چیز تازه در اسلام نبود ، راهی است كه خود قرآن پیش پای مسلمانان نهاده‏ است و ائمه اهل بیت علیهم السلام به تبع تعلیمات قرآنی و به عنوان‏ تفسیر قرآن آن حقائق را ابراز و اظهار نمودند . اگر توبیخی هست متوجه‏ دیگران است كه این راه را نرفتند و وسیله را از دست دادند .

تاریخ نشان می‏دهد كه از صدر اسلام ، شیعه بیش از دیگران به سوی این‏ مسائل گرایش داشته است ، در میان اهل تسنن گروه معتزله كه به شیعه‏ نزدیكتر بودند گرایشی بدین جهت داشتند ، ولی چنانكه می‏دانیم مزاج‏ اجتماعی جماعت آنرا نپذیرفت ، و تقریبا از قرن سوم به بعد منقرض شدند .

«احمد امین» مصری :

-----------------------

در جلد اول  «ظهرالاسلام» این مطلب را تصدیق‏ می‏كند ،

 او پس از بحثی درباره جنبش فلسفی در مصر بوسیله فاطمیین كه‏ شیعی بودند می‏گوید :

فلسفه به اهل تشیع بیش از اهل تسنن می‏چسبد، و این را در عهد فاطمیون مصر و آل‏ بویه ایران

می‏بینیم، حتی در عصرهای اخیر نیز كشور ایران كه شیعه است از تمام كشورهای اسلامی دیگر بیشتر

 به فلسفه عنایت داشت . سید جمال الدین‏ اسد آبادی كه تمایلات شیعی داشت و در ایران تحصیل

فلسفه كرده بود همین‏ كه به مصر آمد یك جنبش فلسفی در آنجا بوجود آورد " .

 اینها مباحثی است كه در این كتاب شگفت مطرح است و یك فیلسوف وارد در عقائد و افكار فلاسفه قدیم و جدید را سخت غرق در اعجاب می‏كند

این تمایل را ائمه شیعه به وجود آوردند ، آنها بودند كه در احتجاجات، در خطابه‏ها، در احادیث و دعاهای خود ، عالی‏ترین و دقیق‏ترین مسائل حكمت الهی‏ را طرح كردند، نهج البلاغه یك نمونه از آن است، حتی از نظر احادیث‏ نبوی، ما در روایات شیعه روایات بلندی می‏یابیم كه در روایات غیر شیعی‏ از رسول اكرم  (صلی الله علیه و آله) روایت نشده است، عقل شیعی اختصاص به فلسفه ندارد، در كلام و فقه و اصول فقه نیز امتیاز خاص دارد و ریشه همه یك چیز است .

برخی دیگر این تفاوت را مربوط به " ملت شیعه " دانسته‏اند و گفته‏اند چون شیعیان ایرانی بودند و ایرانیان شیعه بودند و مردم ایران مردمی متفكر و نازك اندیش بودند با فكر و عقل نیرومند خود معارف شیعی را بالاتر بردند و به آن رنگ اسلامی دادند .

ما به طرفداران این طرز فكر می‏گوئیم «اولا» نه همه شیعیان ایرانی‏ بودند، و نه همه ایرانیان شیعه بودند، آیا محمد بن یعقوب كلینی

 و محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی

 و محمد بن ابیطالب مازندارانی

ایرانی بودند اما محمد بن اسماعیل بخاری

 و ابوداود سجستانی

و مسلم بن حجاج نیشابوری ایرانی نبودند؟

 آیا سید رضی كه‏ جمع آوری كننده نهج البلاغه است ایرانی بود ؟

 آیا فاطمیین مصر ایرانی‏ بودند؟

چرا با نفوذ فاطمیین در مصر فكر فلسفی احیا می‏شود و با سقوط آنها آن‏ فكر می‏میرد، و سپس بوسیله یك سید شیعه ایرانی مجددا احیا می‏شود ؟ ! حقیقت اینست كه سلسله جنبان این طرز تفكر و این نوع تمایل ، فقط و فقط ائمه اهل بیت (علیهم السلام) بودند، همه محققان اهل تسنن اعتراف دارند كه‏ علی علیه السلام حكیم اصحاب بود و عقل او با مقایسه با عقول دیگران نوع‏ دیگر بود ، از ابو علی سینا نقل شده كه می‏گوید :

" كان علی ( ع ) بین اصحاب محمد صلی الله علیه و آله كالمعقول بین‏ المحسوس " یعنی :

علی در میان یاران رسول خدا مانند " كلی " در میان " جزئیات محسوسه‏ " بود و یا مانند " عقول قاهره " نسبت به " اجسام مادیه " بود .

مگر پیامبر علی (علیه السلام) را به عنوان‏ اعلم اصحاب خود معرفی نكرد ؟ ! چه ضرورتی دارد كه ما به خاطر حفظ شان‏ برخی از صحابه كه در یك سطح عادی بوده‏اند شان و مقام دیگری را كه از عالیترین مقام عرفانی و افاضه باطنی از بركت اسلام بهره‏مند بوده است‏ انكار كنیم ؟ !

بدیهی است كه طرز تفكر پیروان چنین امامی با مقایسه با دیگران تفاوت‏ فاحش پیدا می‏كند .

احمد امین و برخی دیگر دچار توهمی دیگر شده‏اند . آنان در انتساب این‏ نوع كلمات به علی علیه السلام تردید كرده‏اند ، و می‏گویند عرب قبل از فلسفه یونان با این نوع بحثها و تجزیه و تحلیلها و موشكافی‏ها آشنا نبود ، این سخنان را بعدها آشنایان با فلسفه یونان ساخته‏اند و به امام علی بن ابیطالب بسته‏اند !

ما هم می‏گوئیم عرب با چنین كلمات و سخنانی آشنا نبود ، نه تنها عرب‏ آشنا نبود غیر عرب هم آشنا نبود ، یونان و فلسفه یونان هم آشنا نبود ،

 آقای احمد امین اول علی را در سطح اعرابی از قبیل ابوجهل و ابوسفیان از لحاظ اندیشه پائین می‏آورد و آنگاه صغری و كبری ترتیب می‏دهد ! مگر عرب‏ جاهلی با معانی و مفاهیمی كه قرآن آورد آشنا بود ؟ ! مگر علی تربیت شده‏ و تعلیم یافته مخصوص پیامبر نبود ؟ ! مگر پیامبر علی (علیه السلام) را به عنوان‏ اعلم اصحاب خود معرفی نكرد ؟ ! چه ضرورتی دارد كه ما به خاطر حفظ شان‏ برخی از صحابه كه در یك سطح عادی بوده‏اند شان و مقام دیگری را كه از عالیترین مقام عرفانی و افاضه باطنی از بركت اسلام بهره‏مند بوده است‏ انكار كنیم ؟ !

آقای احمد امین می‏گوید

---------------------------

 قبل از فلسفه یونان مردم عرب با این معانی و مفاهیمی كه در نهج البلاغه آمده است آشنا نبودند .

جواب اینست كه با معانی و مفاهیمی كه در نهج البلاغه آمده است بعد از فلسفه یونان هم آشنا نشدند ! نه تنها عرب آشنا نشد ، مسلمانان غیر عرب‏ هم آشنا نشدند ! زیرا فلسفه یونان هم آشنا نبود ، اینها از مختصات فلسفه‏ اسلامی است ، یعنی از مختصات اسلام است و فلاسفه اسلام تدریجا با الهام از مبادی اسلامی آنها را وارد فلسفه خود كردند.

اشاره

مقاله حاضر به موضوع توحيد از ديدگاه امام على بن ابى طالب عليه السلام مي‏پردازد . از اين رو، مباحث ديگر مقوله خداشناسي، که آن امام پاک نهاد از آن‏ها سخن گفته است، در اين مقاله گنجانيده نشده‏اند .

آنچه در زير مي‏آيد، عنوان‏هاى مباحث مقاله است که کوشيده شده است‏با بهره‏جويى از روايات امام علي عليه السلام به بحث و بررسى درباب آنها پرداخته شود:

1 . اهميت و آثار توحيد

2 . معنا و اقسام توحيد

3 . ادله توحيد

4 . ويژگيهاى توحيد  

الف . اهميت و آثار توحيد

بي‏گمان، اصل توحيد از جايگاهى والا در ميان اصول اعتقادي دينى برخوردار است‏به گونه‏اى که ديگر اصول اعتقادي، بر اين اصل استوار گشته‏اند . بنابر همين حقيقت است که امام على عليه السلام بر توحيد و نيز آثار و پيامدهاى اعتقاد به توحيد بسى ارج مي‏نهد و از آن بسيار سخن مي‏گويد .

در روايتي، آن حضرت از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نقل مي‏فرمايد: «التوحيد نصف الدين‏» (1) و خود نيز مي‏فرمايد:

«خداوند در ميان اعضاى بدن آدمي، مقام زبان را افزون کرده است و قرآن را به توحيد گويا نموده است .» (2)

امام عليه السلام در برخى احاديث فضيلت و پاداشي بسيار ارجمند براى يکتاپرستى و ايمان به يگانگى خداوند برشمرده‏است; چنان‏که مي‏فرمايد:

«هيچ بنده مسلمانى زبان به لا اله الاالله نمي‏گشايد مگر آن که اين گفتارش هر سقفى را فرو مي‏شکافد و فرا مي‏رود و به گناهى از او نمي‏رسد مگر آن که از ميانش برمي‏دارد و از حرکت‏باز مي‏ايستد تا سرانجام به همچون خودى رسد و آرام گيرد .» (3)

امام رضا عليه السلام در پايان حديث‏سلسلة الذهب به‏واسطه علي عليه السلام از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم نقل مي‏کند که جبرئيل امين از خداوند متعال نقل کرده است:

«من خداوند يگانه‏ام . بندگان! مرا بپرستيد بدانيد که هر کس مخلصانه لا اله الاالله گويد و نزد من آيد، به دژ من درآمده است و هر کس به دژ من درآيد، از کيفرم در امان است . از امام رضا عليه السلام پرسيدند: اى فرزند رسول خدا، مراد از اخلاص چيست؟ فرمود:

اطاعت از خدا و پيامبرش و سر نهادن به ولايت اهل‏بيت عليهم السلام‏» (4)

در روايتى ديگر حضرت على عليه السلام به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ثمره اعتقاد به توحيد را دخول به بهشت مي‏داند و مي‏فرمايد: «من مات لا شرک بالله شيئا احسن او اساء دخل الجنة .» (5)

در جايى ديگر مي‏فرمايد: «از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شنيدم که در باره آيه «هل جزاء الاحسان الا الاحسان‏» الرحمن/60 فرمود:

«خداوند عز و جل مي‏فرمايد: آن کس را که به توحيد گرامى داشتم، جز بهشت پاداشش ندهم .» (6)

امام عليه السلام در رواياتى ديگر از پيامدهاي ديگر توحيد سخن گفته است; از جمله در خطبه دوم نهج‏البلاغه مي‏فرمايد:

«شهادت مي‏دهم که خداوندى جز الله - خداى يکتا - نيست . يگانه است و بى شريک . شهادت مي‏دهم; شهادتى که خلوصش از آزمون به نيکى برآمده است و باور به آن با صفاي نيت همراه است . همواره بدان چنگ در مي‏زنم تا آن گاه که ما را زنده مي‏دارد و آن را مي‏اندوزيم براى روزهاي هولناکى که در پيش داريم . چنين شهادتى نشان از عزم استوار ما در ايمان است و سرلوحه نيکوکارى و خشنودي خداوند است و سبب دور شدن شيطان است .»

در روايت گوهرين بالا، برخى پيامدهاى ايمان به يکتايى پروردگار از قرار زير است:

- دست‏آويز رهايى و وسيله نگهدارى است

- ذخيره‏اى براى رويارويى با سختي‏هاى آينده است

- نشانه استوارى ايمان است

- سرلوحه احسان و نيکوکارى است

- مايه خشنودى خداوند متعال است

- وسيله جنگ با شيطان است  

امام عليه السلام در جايى ديگر کلمه اخلاص را از بهترين وسايل براى رسيدن به خدا مي‏داند:

«بهترين وسيله براى آنان که وسيله‏اى به سوى خداي سبحان مي‏جويند، ايمان به خدا و رسول او و جهاد و . . . کلمه اخلاص [لا اله الاالله] است که بر فطرت الهى است .» (7)

نيز در جايى ديگر به ارتباط ميان حقوق مسلمانان و توحيد مي‏پردازد و مي‏فرمايد:

«خداي تعالى با اخلاص و توحيد، ارتباط حقوق مسلمانان را با يکديگر استوار کرده است .» (8)

سخن درباره فضيلت، اهميت و آثار اعتقاد به توحيد بيش از اين است، ليک مقاله حاضر را گنجايش ذکر همه آن‏ها نيست . از اين رو، بحث را به پايان مي‏بريم و به ديگر مباحث مي‏پردازيم .

ب . معنا و اقسام توحيد

مراد از توحيد چيست؟ اين پرسش از آن رو اهميت مي‏يابد که شناخت درست توحيد، شرط لازم براى اسلام و ايمان آدمى محسوب مي‏شود . در حقيقت، ارزش و آثار توحيد نيز بر درک درست از توحيد استوار است که برگرفته از اصول مسلم عقلى و قطعيات کتاب و سنت است . معناى توحيد در ميان گروه‏هاى فکرى اسلامى - اعم از متکلمان، عارفان و فيلسوفان - به‏گونه‏هاى بس گوناگون بيان شده است و اين حقيقت اهميت موضوع را دو چندان مي‏کند . در اين فصل در پرتو گفتار گوهرين على عليه السلام، معانى مطرح شده درباره توحيد را ذکر مي‏کنيم و مي‏کوشيم به برداشتى صحيح و مقبول از آن دست‏يابيم .

توحيد به معناى يگانگى بارى تعالى است . اين يگانگى از جنبه‏هاى مختلفى شايسته بررسى است که مهم‏ترين آن‏ها توحيد ذاتي، توحيد صفاتي، توحيد افعالى و توحيد عبادى است . در اين مقاله به همين چهار قسم از توحيد خواهيم پرداخت .

اول . توحيد ذاتى

از ديدگاه حضرت على عليه السلام توحيد ذاتى به معناى نفى شريک، شبيه و جزء از ذات مقدس ربوبى است . از اين رو، معانى ديگر توحيد اعم از توحيد عددى و توحيد نوعى درباره خداوند درست نيست .

امام على عليه السلام در روايتى ارزشمند، اقسام معاني واحد را برشمرده و معانى مقبول در اين باره را مشخص کرده است . شريح بن هانى گويد: در جنگ جمل، مردى اعرابى از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيد: «آيا خداوند واحد است؟» اصحاب بر او تاختند و گفتند: «اکنون چه جاى اين پرسش است که علي در حال جنگ است؟ !»

حضرت امير عليه السلام فرمود: «بگذاريد بپرسد که جنگ ما نيز بر سر همين است .» آن‏گاه فرمود:

«يا اعرابى ان القول فى ان الله واحد على اربعة اقسام: فوجهان منها لا يجوزان على الله عزوجل، و وجهان يثبتان فيه، فاما اللذان لا يجوزان عليه، فقول القائل: واحد يقصد به باب الاعداد، فهذا ما لا يجوز، لان ما لا ثانى له لا يدخل فى باب الاعداد، اما ترى انه کفر من قال: ثالث ثلثة و قول القائل: هو واحد من الناس، يريد به النوع من الجنس، فهذا ما لا يجوز عليه لانه تشبيه، و جل ربنا عن ذلک و تعالى . و اما الوجهان اللذان يثبتان فيه فقول القائل هو واحد ليس له فى الاشياء شبه، کذلک ربنا و قول القائل انه عزوجل احدى المعني، يعني به انه لا ينقسم فى وجود و لا عقل و لا وهم کذلک ربنا عز و جل .» (9)

بنا بر اين روايت، واحد را چهار معنا است: واحد عددي، واحد نوعي، واحد به معناى موجود بي‏نظير و واحد به معناي موجود تجزيه‏ناپذير . دو معناى اول، درباره خداوند ناروا و دو معناى ديگر روا است . اينک به توضيح آن‏ها مي‏پردازيم .

توحيد عددى

«واحد عددي‏» آن واحدى است که تکثر و تعددپذير است، هرچند اين کثرات با يکديگر مجانس نباشند . چون براى موجودى عدد «يک‏» را به کار مي‏بريم، اين موجود قابليت «دو» ، «سه‏» و . . . شدن را نيز دارا است . اين‏گونه واحد را نمي‏توان براى خداوند متعال به کار برد; زيرا ذات مقدس حضرت حق تعددبردار نيست . اين سخن کفرآميز نصارا که مي‏گويند: «ان الله ثالث ثلاثة‏» مائده/73 در حقيقت‏به معناى اعتقاد به عددي بودن و احديت‏خدا است .

حضرت امير عليه السلام با تعابيرى گوناگون وحدت عددى را براى بارى تعالى نفى کرده است . گذشته از تعبيرهايي که نقل شد، مي‏توان به تعبيرهايى ديگر اشاره کرد که همگى از اويند:

«واحد لا بعدد; يگانه است نه به شماره .» (10)

«الاحد بلا تاويل عدد; يگانه است نه به معناى شماره .» (11)

«واحد لا من عدد; يگانه است نه به شماره .» (12)

توحيد نوعى

مراد از واحد نوعي، واحدى است که تعدد بردار است و با افراد ديگر مجانس است . «نوع‏» در لغت عرب به گروهى از افراد مشابه و مجانس مي‏گويند; (13) مثلا چون مي‏گويند: «ليس هذا من نوع ذاک‏» ، منظور اين است که اين دو چيز مشابه و هم جنس يکديگر نيستند . (14) همچنين، وقتى درباره کسى مي‏گويند «واحد من الناس‏» مقصود اين است که آن شخص يکى از افراد مشابه و هم‏جنس مردم است . بنابراين، در وحدت نوعى تعدد و تشابه هست و واحد نوعى با افراد ديگر نوع هم‏جنس و مشابه است . بدين‏سان، نمي‏توان گفت‏خدا واحد نوعى است، زيرا لازمه آن تشابه خدا با ديگر موجودات است . از اين رو، هرگاه ائمه اطهار عليهم السلام مي‏فرمايند: «الله شئ‏» ، بي‏درنگ مي‏افزايند: «لا کالاشياء;» (15) يعنى خداوند، چيزى است، اما نه همچون ديگر چيزها .

توحيد به معناى بى شبيه بودن

امام على عليه السلام پس از نفى وحدت عددى و وحدت نوعي، دو معناى ديگر را براى خداى تعالى اثبات مي‏کند که يکى عبارت است از: واحد به معناي بي‏شبيه: واحد ليس له فى الاشياء شبيه .

در بحث درباره ويژگي‏هاى توحيد به اين معناي توحيد بيش‏تر مي‏پردازيم .

توحيد به معناى تجزيه‏ناپذير

دومين معناى مقبول براى واحد، نفى هر گونه تجزيه و تقسيم از ذات اقدس الهى است; يعنى هرگونه تقسيم - اعم از تقسيم خارجي، تقسيم عقلى و تقسيم وهمى - (16) درباره خداوند منتفى است; چنان‏که على عليه السلام مي‏فرمايد:

«و لا تناله التجزئة و التبعيض; جزء جزء شدن و پاره پاره گشتن در او راه ندارد .» (17)

و نيز مي‏فرمايد:

«لا يوصف بشى من الاجزا و لا بالجوارح والاعضاء، و لا بعرض و لا بالغيرية و الابعاض; نه جزئى دارد که به آن وصفش کنند و نه جوارح دارد و نه اعضا و عرض و نه توانند بدين وصفش کنند که بگويند غير از ديگران است و بعض بعض است .» (18)

از اين واقعيت روشن مي‏شود که ترکيب در ذات خداي تعالى به هيچ وجه راه ندارد و او تجزيه و تحليل‏پذير نيست و فاعليت‏حق متعال، فاعليت ارادى و خلقت او از لامن شئ است نه اين‏که خلقت‏به صدور و فيضان باشد و وجودات همه موجودات هم‏سنخ وجودى خداى تعالى و بلکه عين وجود او باشند .

دوم . توحيد صفاتى

مراد از توحيد صفاتى آن است که چنان‏که بارى تعالى در مقام ذات، يگانه و بي‏همتا است، در صفات کماليه خود نيز يگانه و يکتا است و همانند و نظيرى براى صفاتش نيست . اميرمؤمنان على عليه السلام مي‏فرمايد:

«کل عزيز غيره ذليل و کل قوى غيره ضعيف، و کل مالک غيره مملوک و کل عالم غيره متعلم و کل قادر غيره يقدر و يعجز; هر غير او ذليل است و هر نيرومندى جز او ناتوان است و هر مالکى جز او مملوک است و هر عالمى جز او نوآموز است و هر توانايى جز او گاه توانا و گاه ناتوان است .» (19)

از اين روايت استفاده مي‏شود که اوصاف خداى تعالى شخصا ويژه اويند و کسى در آن‏ها با او شريک نيست . عالم و قادر و مالکى در عرض او نيست و همه به او عالم و قادر و مالک‏اند و اين سخن بدان معنا نيست که صفات و کمالات همه اشيا صفات حق‏اند و جز حق را مطلقا هيچ صفت و کمالى نيست; زيرا وجدان و برهان دلالت مي‏کند که اوصاف کمالى انسان مانند قدرت و حيات مربوط به خود اوست نه اينکه صفات خدا بوده باشد . به عبارت ديگر صفات و کمالات موجودات از خدا و به اراده اوست ولى صفات خداوند نيستند .

سوم . توحيد افعالى

مراد از توحيد افعالى آن است که در دار تحقق هيچ فعلى و انفعالى انجام نمي‏گيرد مگر اينکه تحت‏سلطنت‏حضرت حق و به مشيت و اراده و اذن اوست پر واضح است که اين امر هيچگونه منافاتى با اختيارى بودن افعال انسان ندارد زيرا از جمله مقدمات فعل اختياري، خود اختيار است که خداى تعالي قدرت اين اختيار را به انسان تمليک کرده و اراده و مشيت او بر فعل اختيارى انسان تعلق گرفته است .

در زمينه توحيد افعالي، تحليل‏هاى ديگري وجود دارد که از سوى برخى مکاتب فلسفى و عرفانى ارائه شده که صحيح به نظر نمي‏رسد . از جمله

اراده خداى تعالى بلکه ذات الهى علت تامه همه موجودات از جمله افعال انسان‏ها باشد، روشن است که بندگان در افعال خود مجبور بوده و جايي براى اختيار وجود نخواهد داشت . از سوى ديگر، بنابر وحدت وجود و موجود هم چون غيريتى در کار نيست نسبت فعل به انسان نسبتى مجازى و جبر و تفويض موضوعا منتفى است . لاهيجى در شرح گلشن راز در بيان مراتب توحيد شهودي که يکى از آنها توحيد افعالى است مي‏نويسد:

«آنکه حضرت حق به تجلى افعالى بر سالک متجلى شود و سالک صاحب تجلي، جميع افعال و اشيا را در افعال حق فانى يابد و در هيچ مرتبه هيچ شيئى را غير از حق متعال فاعل نبيند و غير از او مؤثر نشناسد .» (20)

چهارم . توحيد عبادى

امام على عليه السلام در تفسير فرازهاى اذان مي‏فرمايد:

«اما قوله «اشهد ان لا اله الاالله‏» . . . کانه يقول: اعلم انه لا معبود الا الله عز و جل و ان کل معبود باطل سوى الله عز و جل .» (21)

و در سخنى ديگر يکى از اهداف مهم بعثت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله وسلم را سوق دادن مردم به عبادت خداى تعالى دانسته مي‏فرمايد:

«فان الله بعث محمدا - صلى الله عليه و آله - بالحق ليخرج عباده من عبادة عباده الى عبادته; همانا خداى تعالى محمد - صلي الله عليه و آله - را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بندگان به پرستش خود درآورد .» (22)

عبادت به معناى خضوع و خشوع و افتادگى است . هيچک از بندگان و مخلوقات الهى را نسبت‏به ديگر مولويت و مالکيت نيست تا خضوع و خشوع در مقابل او لازم باشد . زيرا پرستش و افتادگى کردن فقط از شؤون استحقاقى مولا و مالک حقيقى مي‏باشد . و اين عبادت و افتادگى ملازم با اطاعت و پيروى هم مي‏باشد و به همين جهت است که امام صادق عليه السلام در تفسير آيه: «و اتخذوا من دون الله آلهة ليکونوا لهم عزا کلا يکفرون بعبادتهم و يکونون عليهم ضدا» (23) مي‏فرمايد:

«آنان که غير از خداى تعالي، خدايانى براى خود ساخته‏اند، در روز رستاخيز خدايانشان با آنان به مخالفت‏برخاسته، از آنان و عبادتشان بيزارى خواهند جست . سپس فرمود: پرستش و عبادت، سجده و رکوع نيست; بلکه پرستش همان اطاعت است . هر که مخلوقى را در نافرمانى و معصيت‏خداى تعالى اطاعت کند او را پرستيده است .» (24)

ج . ادله توحيد

1 . فطرت

بنابر ادله و منابع ديني، خداشناسى امرى فطرى است . خداوند متعال با فضل و احسان خويش، فطرت همه آدميان را به عرفت‏خويش سرشته است و از اين رو، همه آدميان زمانى که به دنيا مي‏آيند، داراى گونه‏اى معرفت از ذات و اسما و صفات خداوندند . اين معرفت پيشين به وسيله اسباب مختلف، مانند تذکر دادن پيامبران و مطالعه در اسرار خلقت‏به ياد آدمي مي‏آيد .

امام على عليه السلام در گفتارى زيبا يکى از وظايف پيامبران را بازخواست ميثاق فطرت و يادآوري نعمت فراموش شده که همان موهبت معرفت الله است:

«خداوند رسولان خود را در ميان مردم برانگيخت و پيامبرانش را پي‏درپى گسيل کرد تا ميثاق فطرت خداوندى را از ايشان باز پس گيرند و نعمت فراموش شده را به يادشان آورند .» (25)

در اين معرفت فطري، معرفت‏به توحيد و يگانگى خداوند نيز جاى گرفته است . خداوند خود را به‏عنوان خداوند يگانه به آدميان شناسانيده است و متعلق معرفت فطري، خداى واحد است و ناگزير تذکر و توجه به اين معرفت فطري، توجه به خداي يگانه است; چنان‏که در کتاب توحيد به نقل از ابوهاشم جعفرى آمده است:

«از امام جواد عليه السلام پرسيدم: معناى واحد چيست؟ فرمود: آن که همگان بر يگانگي‏اش متفقند; هم چنان که خداوند عز و جل مي‏فرمايد: و اگر از ايشان بپرسى چه کسى آسمان‏ها و زمين را آفريده است، بي‏گمان خواهند گفت: خدا .» (26)

در روايتي، حضرت امير عليه السلام فطرى بودن توحيد را چنين بيان کرده است:

«بي‏گمان بهترين وسيله‏اى که جويندگان بدان چنگ مي‏زنند و به خداى سبحان متوسل مي‏شوند . . . ، کلمه اخلاص است که همان فطرت الهى است .» (27)

2 . هماهنگى و وحدت تدبير

از ادله توحيد بارى تعالي، همانا وحدت و هماهنگى نظام هستى است . با اندکى مطالعه در مظاهر ربوبيت‏خداوند در طبيعت مي‏توان به يگانگى آفريدگار دانا و توانا پى برد . قرآن کريم آدميان را به تدبر در آيات تکوينى فرامي‏خواند تا از اين گذر به آفريننده آيات و وحدت و يگانگي‏اش راه يابند; چنان‏که در هر يک از آيات 60 تا 64 سوره مبارکه نمل، برخى نعمت‏ها و موهبت‏هاي الهى را برمي‏شمارد و آن‏گاه با جمله «ا اله مع الله‏» بر وحدت خداوند پاى مي‏فشارد . براى مثال، در آيه 64 مي‏فرمايد:

«امن يبدا الخلق ثم يعيده و من يرزقکم من السماء و الارض االه مع الله قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقين [. يا کيست] آن که خلق راآغاز مي‏کند و سپس آن را باز مي‏آورد و آن کس که از آسمان و زمين به شما روزى مي‏دهد؟ ! آيا معبودى باخدا است؟ ! بگو: اگر راست مي‏گوييد، برهان خويش بياوريد .»

اميرمؤمنان عليه السلام نيز، که پرورش‏يافته مکتب قرآن است، از سويى برخى اسرار آفرينش زمين، آسمان، کوه‏ها (28) و . . . را باز مي‏گويد و از سوى ديگر تذکر مي‏دهد که آفريدگار همه آفريدگان خداى يگانه متعال است . از جمله در خطبه 185 مي‏فرمايد:

«اگر راه‏هاى تفکر را در پيش گيرى تا به ژرفاى تفکر خويش برسي، انديشه‏ات تو را به يکتايي آفريدگار مي‏رساند; زيرا در خواهى يافت که آفريننده مورچه، همان آفريدگار نخل است و در خواهى يافت که همه موجودات ريز و درشت، لطيف و غليظ و ضعيف و قوى همه در خلقت ، به‏سان يکديگرند .»

در حقيقت، هماهنگى موجودات جهان با يکديگر، و دقت و استوارى خلقت، نشانه حاکميت نيرويى يگانه بر جهان هستى است .

3 . نبود نشانه‏هاى شريک

برهان سوم در گفتار حضرت على عليه السلام، بر نفى شريک بارى تعالي، از طريق نفى آثار و نشانه‏هاي شريک سامان يافته است; بدين بيان که اگر خداى واحد بي‏همتا شريکى مي‏داشت، آثار صنع و تدبير او نيز در عرصه هستى پديدار مي‏گشت و چون چنين نيست، آشکار مي‏شود که جز او، خدايى ديگر در ميان نيست . امير مؤمنان عليه السلام در نامه‏اي خطاب به امام حسن عليه السلام اين برهان را به شکلى زيبا باز ساخته است:

«و اعلم يا بنى انه لو کان لربک شريک لاتتک رسله و لرايت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته و لکنه اله واحد کما وصف نفسه; پسرکم! اگر پروردگارت را شريکى مي‏بود، رسولانش به سوى تو مي‏آمدند و آثار ملک و سلطه‏اش را مي‏ديدى و افعال و اوصافش را مي‏شناختي، ولى - او هم چنان که خود را وصف فرموده است - خداى يکتا است .» (29)

وجود آثار و نشانه‏ها بر پديدآورنده آن‏ها دلالت مي‏کند . از اين رو، آدمى با دقت در مخلوقات و نظم و تدبير حاکم بر آن‏ها به خالق و صانع اين مخلوقات رهنمون مي‏شود . حال، همين آثار و مخلوقات گذشته از اين که بر خالق گواهى مي‏دهند، بر يگانگى خالق نيز دلالت دارند; زيرا چنان‏که در برهان پيش گذشت، نظم و هماهنگى مخلوقات، خبر از خداى واحد مي‏دهد و جز مخلوقات موجود، مخلوقات و آثارى ديگر در ميان نيست تا بر خالقي ديگر دلالت کنند .

از آثار خداوند که حضرت على عليه السلام نيز از آن‏ها سخن گفته است، ارسال رسولان است . با توجه به اين که پيامبران از خداي واحد خبر مي‏دهند و وجود خداى ديگرى را نفي مي‏کنند، اگر خدايى ديگر در ميان باشد، پيامبران کاذب خواهند بود; در حالى که صداقت پيامبران از حقايق ضرورى است . اگر کسى بگويد: ممکن است جهان، آفريده چند خالق باشد و آنان در تدبير جهان با يکديگر به توافق رسيده و و مثلا قلمرو خويش را مشخص کرده باشند، در پاسخ مي‏گوييم: اين فرض، بر نقص و محدوديت‏خدايان فرض شده گواهى مي‏دهد و نقص و محدوديت از صفات مخلوقات است و خالق داراى چنين صفاتى نيست .

د . شرطهاى توحيد

با تامل در سخنان على عليه السلام درمى يابيم که توحيد راستين - که در کتاب و سنت مطرح است و در گفتار آن امام همام عليه السلام نيز نمود يافته است - داراي شرطهايى است‏براى باز شناختن و راه يافتن به توحيد راستين، وجود همه اين شرطها ضرورى است و نبود هر يک از آن‏ها به معناى نفى توحيد است . شرط عبارتند از: 1 . نفي تشبيه‏ناپذيري; 2 . وصف‏ناپذيري; 3 . بينونت و عدم سنخيت .

1 . تشبيه‏ناپذيرى

شرط تحقق معنا و حقيقت توحيد نفى هر گونه مثل، نظير و شبيه براى ذات اقدس الهى است . اين را مي‏توان در گفتار على عليه السلام باز يافت که همواره بر آن پاي مي‏فشارد; مثلا در جايى مي‏فرمايد: «آن که از آفريدگان جدا است و هيچ چيز مانند او نيست . » (30) در جايى ديگر مي‏فرمايد: «نظير و شبيهى براى خدا نيست تا همسانش باشد .» (31) در جايى ديگر مي‏فرمايد: «يگانه‏اى است که همچون ديگر چيزها نيست .» (32)

همچنين مي‏فرمايد: «بر وجود خويش به نيروى خلقتش گواه است و بر ازليت‏خويش به حدوث آفريدگانش گواه است و بر همسان ناپذيري‏اش به همسانى آفريدگان .» (33)

اين گفتار گوهرين حضرت امير عليه السلام بدين معنا است که خداوند از هرگونه همسانى و شباهتى با آفريدگان به دور است و همه اشيا از آن رو که حادثند، ناگزير پديد آورنده‏اي مي‏خواهند . پس همه آن‏ها در نيازمندى به پديدآورنده، همسانند، ولى چون حقيقت‏بارى تعالى ازلى و غنى است، نيازى به پديدآورنده ندارد .

«ليس له مثل فيکون ما يخلق مشبها به و مازال عند اهل المعرفة به عن الاشباه و الاضداد منزها . کذب العادلون بالله اذ شبهوه بمثل اصنافهم . و حلوه حلية المخلوقين باوهامهم; خداوند را همسانى نيست تا آنچه مي‏آفريند، مانندش باشد . او همواره نزد خداشناسان، از اشباه و اضداد پيراسته است .»

2 . توصيف‏ناپذيرى

بايد بدين نکته عنايت ورزيد که آن‏گاه مي‏توان حقيقتى را به تعريف و وصف آورد که نخست آن را به ادراک آوريم و باز شناسيم، ولى ذات بارى تعالى به دليل قدس و ظهور و نورانيت نامتناهي، از تيررس خردهاى نافذ و تعقل و تفکر به دور است . (34) حضرت امير عليه السلام وصف کردن خداى تعالى را همسان محدود ساختن او دانسته است . او مي‏فرمايد:

«هر کس خدا را وصف کند، او را محدود کرده است و کسى که خداى را محدود کند، او را به شمارش آورده است و هر کس که او را به شمارش درآورد ازليت او را باطل ساخته است و کسى که از چگونگي‏اش بپرسد، در پى وصفش رفته است .» (35)

پس لازمه وصف کردن خداى تعالي، محدود ساختن او است و پيش‏تر بيان شد که توحيد عددى براى خداى تعالى به کار نمي‏رود . براى روشن شدن نادرستى اين کار، مي‏کوشيم ادله خويش را به بيان آوريم و سپس گفتار امام على عليه السلام در اين باره را نقل مي‏کنيم .

اول . اين‏که ذات حق تعالى را نمي‏توان به تعقل درآورد، با توجه به شرط بعدى (عدم سنخيت ميان خالق و مخلوق) حقيقتي بديهى است . ذات حق تعالى وجودى است که حقيقتش با ديگر حقايق ناهمگون است و با تمامى موجودات ديگر مباين است . روشن است که مباين را راهى به مباين نيست . انسان چگونه مي‏تواند او را درک کند، در حالى که هيچ راهى به بدو ندارد; زيرا حقيقت انسان، مباين حقيقت‏خداوند است؟ !

دوم . انسان محدود است و موجود محدود را به حقيقت لايتناهى و نامحدود راهى نيست . بنابر اين، احاطه به حضرت حق يا به تعبيرى وصول به کنه ذات مقدس امکان‏پذير نيست .

سوم . ذهن و انديشه انسان به وسيله صور و مفاهيم به حقايق راه مي‏يابد . از سوى ديگر، هر مفهومى حد خاصى را برمي‏تاباند و از آن‏جا که خداوند هيچ حد و قيدى ندارد، نمي‏توان از او مفهومى درست در انديشه داشت .

موضوع وصف‏ناپذيرى حق تعالى در آيات و رواياتي بسيار مورد تاکيد قرار گرفته است:

«لا تدرکه الابصار و هو يدرک الابصار» انعام/103

«سبحان ربک رب العزة عما يصفون‏» صافات/180

«و ما قدروا الله حق قدره‏» انعام/91

«و ان الى ربک المنتهي‏» نجم/42

علي عليه السلام در خطبه نخست نهج‏البلاغه مي‏فرمايد:

«سرلوحه دين معرفت‏خدا است و کمال معرفت‏خدا، تصديق او است و کمال تصديق، توحيد او است و کمال توحيد، اخلاص براى او است و کمال اخلاص، نفى وصف از او است; زيرا هر وصفى گواه است که غير از موصوف است و هر موصوفى گواهى مي‏دهد که غير از وصف است . پس هر که خداى سبحان را وصف کند او را [به چيزي] نزديک کرده است و هر کس او را [به چيزي] نزديک کند، او را دو گانه کرده است و هر کس او را دوگانه کند، تجزيه‏اش کرده است . و هر که تجزيه‏اش کند، او را نشناخته است و هر کس او را نشناسد، به او اشاره مي‏کند و هرکس به او اشاره کند، محدودش کرده است و هر که او را محدود کند، معدود ساخته است .» (36)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«سرلوحه عبادت خدا معرفت او است و اصل معرفت‏خدا توحيد او است و نظام توحيد نفى صفات از او است . بزرگ است از اين که صفات بدو راه يابند; زيرا عقل‏ها گواهند بر اين که صفات هر کس راه يابند، او مصنوع و مخلوق است و خردها گواهى مي‏دهند که خداى جل جلاله صانع است نه مصنوع .» (37)

وصف‏ناپذيري بارى تعالى در روايت زير به گونه‏اى آشکارتر مطرح شده است:

«او را صفتى نيست که نيل و ادراک شود و حدى نيست که برايش مثل‏ها زده شود، واژگان در برابر صفات او وامي‏مانند و وصف‏هاى گوناگون در ساحت او بازمى مانند . در ملکوت الهي ژرف‏ترين انديشه‏ها حيرانند و تفاسير جامع پيش از رسوخ در شناخت‏خدا از هم گسلند . منزه است او . خدا همان‏گونه است که خود وصف کرده است و دست وصف کنندگان از دامان وصفش به دور است .» (38)

از امام صادق عليه السلام نقل است که حضرت امير عليه السلام در مسجد کوفه سخن مي‏گفت که مردى به پاخاست و گفت: «يا اميرمؤمنان خدا را براى ما وصف کن تا محبت و معرفت ما بدو افزون گردد . حضرت خشمناک شدند و فرمودند: الصلاة جامعة . مردم گرد آمدند و مسجد آکنده از جمعيت‏شد . حضرت خشمگين و برافروخته بر منبر شد . حمد خداي سبحان به جاى آورد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم درود فرستاد . سپس فرمود:

«ذات حق هيچ‏گاه در ظرف انديشه انديشه‏مندان جاي نمي‏گيرد . انديشه‏هاى نافذ و افکار ژرف از رسيدن به کنه حضرت حق ناتوانند و حتى نمايه‏اى از جلال و عظمت او به فکر و ذهن و قلب انسان راه نمي‏يابد; زيرا او به فراچنگ قواى ادراکى آفريدگان محدود در نمي‏آيد که او چيزى ديگر است و آفريدگان، چيزى ديگر . بي‏گمان هر چيز به‏سان چيزى است که همسان آن است، ولى آنچه همسانى ندارد، چگونه به چيزى شباهت مي‏يابد؟ !» (39)

اين بحث را با کلامى از امام عليه السلام درباره نفى هر گونه تصور و توهم (که گونه‏اى وصف کردن است) به پايان مي‏بريم:

«التوحيد ان لا تتوهمه; توحيد آن است که خدا را در وهم نياورى .» (40)

3 . بينونت و عدم سنخيت

سومين شرط بنيادين توحيد عبارت است از وجود تمايز و تباين ذاتى و صفتى ميان خالق و مخلوق . منظور از تباين ذاتى و وصفى خدا و خلق آن است که بارى تعالى در ذات و تمامى صفات و شئون، حقيقتا از آفريدگان خود متمايز بوده است و هيچ گونه سنخيت و مشارکتى ميان خالق و مخلوق نيست . اين موضوع از مسلمات و قطعيات کتاب و سنت در باب خداشناسى است . در اين‏جا برخى از سخنان مولاي متقيان عليه السلام را نقل مي‏کنيم که از اين حقيقت پرده برمي‏دارد:

«دليل خدا، نشانه‏هاى آشکار او است و وجودش، بودن او است و معرفتش يگانه دانستن او است و توحيد، متمايز ساختنش از آفريدگان او است و حکم تمايز، جدايى وصفى است نه دورى مکانى . خدا پروردگار آفريننده است نه پرورش يافته و آفريده . هر آنچه به تصور در آيد، به خلاف او است .» (41)

نيز مي‏فرمايد:

«ستايش خداى را است که به آفريدگانش بر خويش دلالت مي‏کند . . . از آفريدگان جدا است، ولى نه آن که از آن‏ها به مسافتى دور باشد . . . جدايي‏اش از چيزها با غلبه و قدرت است و جدايى چيزها از او با خضوع و بازگشت‏به سوى او است .» (42)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«ستايش خداى را است که وهم‏ها را از اين که جز بر وجود او دست‏يابند، ناتوان ساخته است و خردها را از تصور ذاتش - که بي‏شبيه است - باز داشته است . در ذات او تفاوتى نيست و با عدد، هر چند کامل باشد، به شمارش و تجزيه درنمي‏آيد . از چيزها جدا است ولى نه آن‏که دور باشد .» (43)

نيز مي‏فرمايد:

«ستايش خداى واحد احد صمد يگانه را است که از چيزى وجود نيافته است و آفريدگانش را از چيزى نيافريده است . به وسيله قدرتش از چيزها جدا است و چيزها از او جدايند . چيزها را هنگام آفرينش محدود ساخت تا ناهمساني‏شان با خويش و ناهمسانى خويش را با آن‏ها آشکار کند .» (44)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

ستايش خداى را است که از چيزى وجود نيافته است و موجودات را از چيزى نيافريده است . . . در صفات، از آنچه آفريده است جدا است‏» . (45)

مفهوم حديث‏بالا آن است که خداوند متعال با تمامى مخلوقات جدايي و بينونت دارد و روشن است که بينونت ميان خالق و مخلوق، ملازم با نفى سنخيت است . مراد از جدايى در صفات، اين نيست که ميان خالق و مخلوق تنها در صفات مباينت‏برقرار است و در ذات مباينت موجود نيست; زيرا صفت در اين حديث‏به معناى «توصيف شدن‏» است; يعنى خداوند در وصف شدن با آنچه آفريده است، مباين است و از آن‏جا که صفات خداوند عين ذات اويند در حقيقت‏حديث‏شريف بر مباينت ذاتي نيز پا مي‏فشارد .

افزون بر اين، تعبير ياد شده به‏خوبى از بينونت ذاتى خالق و مخلوق پرده برمي‏دارد; زيرا فرض سنخيت در ذات، به معناى وصف‏کردن بارى تعالى به همانندى و همسانى با مخلوقات است، در حالى که روايت تمامى وصف‏ها را از ساحت ربوبى نفى مي‏کند . نتيجه آن‏که، حديث‏بر نفى سنخيت دلالت دارد .

در حديثى ديگر مي‏خوانيم که از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيدند: «پروردگارت را با چه شناختي؟» فرمود:

«با آن چه خود فرموده است .» پرسيدند: «خداوند چگونه خود را معرفى کرده است؟» فرمود:

«لا تشبهه صورة و لا يحس بالحواس و لا يقاس بالناس، قريب في بعده، بعيد فى قربه، فوق کل شيى و لا يقال: شيى فوقه، امام کل شيى و لا يقال: له امام، داخل فى الاشياء لا شيى فى شيى داخل، و خارج من الاشياء، لا شيى من شيى خارج، سبحان من هو هکذا و لا هکذا غيره و لکل شيى مبتدء .» (46)

پيام امام عليه السلام در اين روايت آن است که خداوند سبحان شبيه ندارد و به هيچ صورتى - حتى وهمى - همسان نيست و هيچ‏گونه شباهتى ميان او و موجودات و مخلوقات نيست و ميان او و آفريدگان بينونت کامل برقرار است .

گويايي اين تعبيرها در بينونت ميان خالق و مخلوق، آن‏ها را از توضيح بي‏نياز ساخته است . آنچه در اين جمله‏ها مورد تاکيد امام عليه السلام است، آن که ساحت قدس ربوبى از هرگونه شباهت و سنخيت قابل تصور و توهم، به دور است .

جمله‏هاي بعدى امام عليه السلام از لطافت‏بيش‏ترى برخوردارند به گونه‏اى که اگر سنخيت را پذيرفته باشيم، هرگز نمي‏توانيم آن‏ها را معنا کنيم . اين‏که امام مي‏فرمايد:

«قريب فى بعده و بعيد فى قربه‏» ، آشکار مي‏کند که سنخيت در ميان نيست; زيرا معنا ندارد چيزى که دور است نزديک هم باشد و چيزى که نزديک است دور هم باشد . امام على عليه السلام در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«قريب من الاشياء غير ملامس، بعيد منها غير مباين، متکلم لا بروية مريد لا بهمة، صانع لا بجارحة .» (47)

از عبارت «قريب من الاشياء غير ملامس و بعيد منها غير مباين‏» دست کم به دو حقيقت مي‏توان رسيد: نخست آن‏که در خارج دو حقيقت هست و عينيتى در کار نيست . اين تعبيرها و تمامى رواياتى که بدين مضمون نقل شده‏اند، بر وجود دو حقيقت - که يکى قائم به خود و ديگرى نيازمند و قائم به غير است دلالت مي‏کنند .

دوم آن که سنخيتى ميان خالق و مخلوق نيست و هر گونه تشابهى که به ذهن آيد، منتفى است . از اين روايت است که امام مي‏فرمايد:

«قريب من الاشياء غير ملامس .»

دو چيز که به يکديگر نزديکند، ميانشان ملاصقتي است، ولى ذات پروردگار، با اين که به اشيا نزديک است و از رگ گردن به انسان نزديک‏تر است، هيچ گونه ملاصقتى با مخلوقات ندارد . اما از آن رو که قيام اشيا به او است، در حقيقت، او به اشيا از خود آن‏ها نيز نزديک‏تر است: قريب من الاشياء . ولى در همان حال، غير از آن‏ها است: غير ملامس . از اشيا دور است، اما نه به‏گونه بعد مکانى که خداوند در جايى و اشيا در جايى ديگر باشند . مباينت ‏به معناى جدايى مکانى نيست، بلکه بينونت‏حقيقى و ذاتى است .

امام عليه السلام در ادامه حديث‏شريف به دفع توهم شباهت ميان خالق و خلق در صفات مي‏پردازد . پروردگار، متکلم است، نه چونان که مخلوق، متکلم است و مي‏انديشد و سپس سخن مي‏گويد . خداوند داراى اراده است، ولى نه همچون آدمى که نيازمند به فراهم آمدن مقدماتى مانند تصور، تصديق، شوق و عزم باشد . خداوند خالق است، ولى نه آن‏سان که مخلوقات، به‏وسيله ابزار و ادات، چيزي مي‏آفرينند . (48)

وحدت شخصى وجود و توحيد خداى تعالى

مجموع رواياتى که در فصل شرطهاى توحيد و به ويژه در بحث نفى سنخيت گذشت و نيز احاديث فراوان ديگر، هماهنگ و همنوا، بر نفى سنخيت ميان خدا و خلق گواهى مي‏دهند . بر اين اساس، نادرستى نظريه برخى عرفا در عينيت‏خالق و خلق و اين که موجود حقيقي، منحصر در وجود لا شريک است و آنچه متکثر ديده مي‏شود، ظهورات و در حقيقت عين او است، آشکار مي‏گردد .

ابن عربى در فصوص الحکم مي‏گويد: «عارف کسى است که خدا را در همه چيز، بلکه عين همه چيز مي‏بيند .» (49)

همو در جايى ديگر مي‏نويسد: «منزه است کسى که اشيا را آشکار ساخته است و خود، عين آن‏ها است . (50)

و صدرالدين شيرازي(ره) مي‏گويد:

«اين چنين پروردگارم مرا با برهان آسمانى به صراط مستقيم راه نمود که وجود و موجود و آنچه هست منحصر در يک حقيقت است و . . . در دار حقيقت موجودى جز خداوند نيست . آنچه در عالم وجود، غير واجب معبود، به نظر مي‏آيد، تنها عبارت از ظهور ذات و تجلى صفات او است که در حقيقت، آن هم عين ذات او است; چنان‏که در لسان عرفابر اين حقيقت تصريح شده است .» (51)

سيد جعفر سيدان

پي‏نوشت‏ها

1) شيخ صدوق، التوحيد، ص 28، ح 24 .

2) بحار الانوار، محمدباقر مجلسي، ج 3، ص 13، ح 31 .

3) التوحيد، ص 21 ح 12 .

4) بحارالانوار، ج 3، ص 14، ح 39 .

5) التوحيد، ص 30، ح 32 . در احاديث ديگر شروط لازم - مانند ولايت - يادآورى شده است .

6) التوحيد، ص 28، ح 29 .

7) نهج البلاغه، خطبه 106 .

8) همان، خطبه 162 .

9) التوحيد، ص 83، ح 3 .

10) نهج البلاغه: خطبه 180 .

11) همان: خطبه 148 .

12) التوحيد: ص 70 ح 26 .

13) ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، ج 5، ص 270 .

14) همان، ص 370 .

15) کليني، اصول کافي، ج 1، ص .

16) تقسيم خارجى مانند تقسيم انسان به بدن و روح . تقسيم عقلى مانند تقسيم انسان به حيوان و ناطق . و تقسيم وهمى مانند تقسيم انسان به دو نصف .

17) نهج البلاغه، خطبه 81 .

18) همان، خطبه 179 .

19) همان، خطبه 65 .

20) شرح گلشن راز، ص 268 .

21) شيخ صدوق، معانى الاخبار، ص 39 .

22) ثقة الاسلام کليني، الکافي، ج 8، ص 386 .

23) مشرکان غير از خداى تعالى خدايانى براى خود گرفتند تا موجب عزتشان باشند، چنين نيست! بزودى آن خدايان، پرستش آنان را انکار کرده و دشمن آنان خواهند شد .(مريم، آيه 81 و 82).

24) تفسير قمي، ج 2، ص 55 .

25) نهج البلاغه، خطبه 1 .

26) التوحيد، ص 83، ح 2 .

27) نهج البلاغة: خطبه 106 .

28) براى نمونه بنگريد به خطبه 1 و 87 و 108 .

29) نهج البلاغه، نامه 31 .

30) التوحيد، ص 32، ح 1 .

31) نهج البلاغه، خطبه 181 .

32) التوحيد، ص 83 .

33) نهج البلاغه، خطبه 152 .

34) ر . ک: ملکى ميانجي، محمدباقر، توحيد الاماميه، فصل ششم و هفتم .

35) نهج البلاغة، خطبه 145 .

36) نهج البلاغه، خطبه 1 . قريب به اين مضمون در کلام امام رضا عليه السلام نيز آمده است‏بنگريد به: التوحيد، ص 34، ح 2 .

37) الاحتجاج، ج 1، ص 298 .

38) التوحيد، ص 42، ح 3 .

39) التوحيد، ص 52، ح 13; ر . ک: نهج البلاغه، خطبه 87 .

40) نهج البلاغه، حکمت 470 .

41) الاحتجاج، ج 1، ص 299 .

42) نهج البلاغه، خطبه 152 .

43) التوحيد، ص 73، ح 27 .

44) همان، ص 41، ح 3 .

45) التوحيد، ص 69، ح 26 .

46) التوحيد، ص 285، ح 2 .

47) نهج البلاغة، خطبه 179 .

48) درباره بحث‏سنخيت‏به کتاب تنبيهات حول المبدء و المعاد، ص 53- 95 مراجعه شود .

49) شرح فصوص الحکم، قيصري، ص 436 .

50) الفتوحات المکية، ج 2، ص 604 .

51) الاسفار الاربعة، ج 2، ص 292 .