1- نهج البلاغه :
یعنی راه روشن.
شریف رضی گوید:
"نامش را نهج البلاغه نهادم زیرا این کتاب درهای بلاغت و سخنوری را به روی بیننده ی خود می گشاید".
شیخ محمد عبده از عالمان بزرگ اهل سنت گوید:
نامی مناسبتر و شایسته تر از این که بر معنای ان دلالت کند نیافتم.
استاد مطهری می نویسد:
"سید رضی شیفته سخنان علی (ع) بوه است. او مردی ادیب و سخن شناس بوده ... ان قسمت ها ازسخنان مولی که از جنبه بلاغت برجستگی خاصی داشته بیشتر نظرش را جلب کرده و از این رو نام مجموعه را نهج البلاغه نهاده". انچه گرداوری شده تنها راه روشن بلاغت نیست بلکه ترجمانی از قران و اموزه های نبوی و راه روشن هدایت است.
عصر گرداوری نهج البلاغه :
سال 400 ه.ق مصادف با دوره ی سوم خلافت عباسیان روزگار تحولات سیاسی بزرگ
1- دوره ی نخست خلافت عباسیان: 132 تا 232 ه . ق(دوره ی تثبیت و تحکیم قدرت، استبداد خشن همانند امویان)
2- دوره ی دوم خلافت عباسیان: 232 تا 334 ه .ق(سرکوب اندیشه ورزی، دوران تقیه برای حفظ جان)
3- دوره ی سوم خلافت عباسیان: 334 تا 447 ه . ق(ورود معزالدوله، پیدایش فضای سیاسی جدید، قدرتگیری دیلمیان در بغداد، تسلط ال بو یه بر مرکز خلافت و حاکمیت عملی انان، امکان ظهور شیعیان در اجتماع) روزگاری نو در عرصه فرهنگی این فضا متاثر از تفکر شیعی ال بویه بود. سیاست قرن 4رم بر گسترش تشیع در بغداد و دیگر بلاد استوار بود. ظهور دانشمندانی چون:
ابوعلی سینا
خوارزمی
صاحب بن عباد
ابن العمید اشاپور
ابن اردشیر مهلبی. عضدالدله دیلمی دانشمندان را دوست می داشت ولی بر مبنای حق مداری و عدالتخواهی نبود. به طوریکه عده ای از بزرگان سادات و دانشمندان از جمله:
ابو احمد حسین بن موسی، پدر شریف رضی، در سال369 ه .ق به فرمان او به فارس تبعید شدند. آدم متز (دانشمند و شرق شناس معاصر سوئیسی) قرن 4رم ه.ق را دوره ی رنسانس اسلام نامیده. زیرا
1) خلافت عباسی گرفتار تجزیه شد.
2)حکومت های محلی مقتدر در ممالک اسلامی نشر و نمو یافتند.
3)تمدن اسلامی به نقطه ی اوج خود رسید
4)اندیشمندان به احیای میراث های قدیم و افرینش طریقه های جدید در علوم مختلف پرداختند.
نهج البلاغه گمشده بشريت معاصر
ما منتظريم كه كتاب نهج البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگي مادي و معنوي و بالاترين كتاب رهايي بخش بشر است و دستورات معنوي و حكومتي آن بالاترين راه نجات است، از امام معصوم ماست.
(امام خميني «ره»)
نهج البلاغه مرهمي است بر دردهاي جانكاه بشريت.
نهج البلاغه داروي مؤثري است بر تلطيف روح انسانها و مبارزه با خشونتها.
نهج البلاغه اثري است به درخشندگي آفتاب، به لطافت گل، به قاطعيت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرك امواج، به بلندي ستارگان دوردست بر اوج آسمانها.
نهج البلاغه در حقيقت فرزند قرآن است.
اين مجموعه زيبا و نفيس كه روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و انديشه اي نوتر و روشن تر بر ارزش آن افزوده، منتخبي است از خطابه ها و دعاها، وصايا، نامه ها و جمله هاي كوتاه مولاي متقيان علي (ع) كه بوسيله سيد شريف رضي در حدود هزار سال پيش گردآوري شده است.
او از نظر خودش آنهايي كه از جنبه بلاغت برجستگي خاصي را داشته اند انتخاب كرده، از اينرو اين منتخب را نهج البلاغه نام نهاد. كلمات اميرالمؤمنين (ع) از قديم ترين ايام با دو امتياز همراه بوده است. 1- فصاحت و بلاغت 2- همه جانبه بودن (چندي بعدي بودن) توأم شدن ايندو با هم سخن علي (ع) را در حد اعجاز قرار داد و به همين جهت سخن علي (ع) در حد واسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته
((فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق))
[[نهج البلاغه]]
به اقرار اغلب دانشمندان و نويسندگان و ادباي حتي معاصر غير شيعي عرب، زيباترين متن عرب است.
سخناني كه از نظر ادبي در اوج زيبايي و از نظر فكر در عمق بسيار و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است،
در آن عباراتي هست كه هر خواننده اي اقرار مي كند كه در بشريت نظاير اين عبارات وجود ندارد.
چرا نهج البلاغه چنين كششي دارد؟
1- نهج البلاغه ، همه جا سخن از همدردي با طبقات محروم و ستمديده انسانها است. سخن از مبارزه با بي عدالتي و ظلم و طاغوتهاست.
2- نهج البلاغه همه جا در مسير آزادي انسانها گام بر مي دارد. آزادي از زنجير اسارت هوا و هوسهاي سركش، از زنجير اسارت ستمگران خودكامه، طبقات مرفه پرتوقع، جهل و بي خبري، كه انسان را به لذت و بدبختي مي كشاند، و هشدار مي دهد كه هر جا نعمتهاي فراواني روي هم انباشته است حقوق از دست رفته اي در كنار آن به چشم مي خورد.
3- جذبه هاي عرفاني نهج البلاغه چنان است كه ارواح تشته را با زلال خود آنچنان سيراب و مست مي كند كه نشئه شراب طهورش را به لرزه مي اندازد ، لرزه اي دردناك و در عين حال لذت بخش.
4- در هر ميداني گام مي نهد چنان سخن را ادا مي كند و دقايق را مو به مو شرح مي دهد كه گويي گوينده متخصص همين موضوع بوده است . ليكن از امتيازات سخنان امام علي (ع) اين است كه محدود به زمينه خاصي نيست در شرح اسماء و صفات الهي به چهره يك فيلسوف مجسم مي شود كه فقط از توحيد سخن گفته، در خطبه جهاد، فرمانده و افسر شجاع و دلاوري را مي بينيم كه دقيقترين تاكتيكها را تشريح مي كند. در مسند حكومت و رهبري راه وصول به يك آرامش اجتماعي و سياسي و نظامي را با پخته ترين عبارات بيان مي كند و در مسند درس و اخلاق عباراتي محكم، عميق و نافذ براي سالكان مي گويد كه مرد وارسته اي چون ((همام)) پس از شنيدن آن صيحه اي مي زند و نقش زمين مي شود.
چرا از نهج البلاغه دوريم؟
ما كه چنين گنجي در خانه داريم چرا تهي دستيم؟ ما كه چنين چشمه زلال و گوارا و جوشنده اي در دسترس داريم چرا تشنه ايم؟ ما كه داراي اين ميراث بزرگ اسلامي هستيم چرا دست بسوي ديگران دراز مي كنيم؟ و پاسخي جز اين ندارد كه،
نهج البلاغه را نشناخته ايم و بر ارزش واقعي اين مجموعه بزرگ واقف نگشته ايم.
و عجيب اين كه نهج البلاغه در ديار خويش در ميان شيعيان علي (ع)، حتي در حوزه هاي علميه شيعه غريب و تنهاست. همچنانكه خود علي (ع) غريب و تنهاست. بديهي است اگر محتويات كتابي و يا انديشه ها و احساسات و عواطف شخصي با دنياي روحي مردمي سازگار نباشد، اين كتاب يا آن شخص در عمل تنهاست و بيگانه مي ماند و هر چند نامشان با هزاران تجليل و تعظيم برده شود.
شيعه علي حقيقت گرا يا شخصيت گرا؟!
در چكاچك شمشيرها و نيزه ها، در ميان ولوله و شور جنگ و نبرد، در لابلاي نعره ها و فريادهاي رزم آوران جنگ جمل، مردي سر به گريبان انديشه فرو برده بود :
((خدايا، حق با كدامين طرف است؟ در يك سو علي،داماد پيامبر، سردار بزرگ اسلام،كسي كه پيامبر در وصفش مي فرمود:
«علي مع الحق و الحق مع علي»
با جمعي از ياران صديق پيامبر است، و در سوي ديگر « ام المؤمنين، عايشه» و دوتن از صحابه بزرگ پيامبر، «طلحه الخير» مرد خوش سابقه اسلام و زبير «سيف الاسلام» - دلاور ميادين نبرد- صف بسته اند. آيا ي شود هر دو گروه برحق باشند يا هر دو باطل؟!... به راستي كداميك بر حق است؟»
سرانجام چاره كار در اين ديد كه جواب را از علي (ع) بازجويد كه «باب مدينه العلم» بود.
«أيمكن أن يجتمع زبير و طل حه و عايشه علي باطلٍ؟»
آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟ و علي (ع) در پاسخ، جوابي داد كه، دانمشند سني مذهب مصري، دكتر «طه حسين» در وصف آن گفته است: پس از قرآن، هيچ كلامي از بشريت بدين پايه محكم و والا گفته نشده است.
إنك لملبوس عليك. إن الحق و الباطل، لا يعرفان بأفدار الرجال
إعرف الحق تعرف أهله و إعرف الباطل تعرف أهله
همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت.
اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز او بشناس، اهل آن برايت آشكار مي گردد.
كلام علي (ع) يعني :
اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند.
وتمام. سخن كوتاه، اما بس عظيم و بلند بود. به بلنداي حقيقت و تاريخ! اين سخن يعني معياري براي تشخيص پيروان علي (ع) از غير!
و به همين دليل است كه اگر به صدر اسلام بازگرديم، به يك روحيه خاصي برمي خوريم كه آن روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مي توانستند وضعيت پيامبررا در مورد علي (ع)، صددر صد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند!
نقطه مقابل آن روحيه و طرز تفكر، يك روحيه و طرز تفكر ديگري بود كه وصيتهاي رسول اگرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعي توجيه و تفسير و تأويل ناديده مي گرفتند. در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا بوجود آمد كه يك دسته كه اكثريت هم بودند، فقط ظاهر را مي ديدند و ديدشان عميق و تيزبين نبود كه باطن وقايع را ببينند. مي گفتند كه: عده اي از بزرگان صحابه و سابقه دارهاي اسلام كه راهي را مي روند نمي توان گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه در اقليت هم بودند، عقيده داشتند كه در جايي كه اصول اسلامي به دست همين سابقه دارها پايمال شوند، ديگر احترامي براي آنها قايل نيستيم.
روح تشيع را كساني بوجود آوردند كه طرفدار اصول بودند، نه طرفدار شخصيتها!
علي بعد از پيامبر، جواني سي و سه ساله است با يك اقليتي كمتر از عدد انگشتان. در مقابلش پيرمردهاي شصت ساله با اكثريتي انبوه و بسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و ما راه آنانرا مي رويم.
اما منطق آن اقليت اين بود كه :
آنچه اشتباه نمي كند حقيقت است ، بزرگان بايد خود را با حقيقت تطبيق دهند.
سلمان فارسي ، ابوذر غفاري، مقداد و عمار ياسر مرداني بودند اصولي و اصول شناس،ديندار و دين شناس. در حقيقت روح شيعيان صدر اسلام روحي بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت مي كرد،نه اشخاص و شخصيتها! و از همين رو بود كه شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار آمدند.
از اينجا معلوم مي شود، چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست. چرا كه افرادي ظاهر نگر و شخصيت گرايند. در حاليكه مسير تشيع همانند روح آن ،تشخيص حقيقت و تعقيب آن است.