11-مفاهيم ارزشي نهج البلاغه

مفاهيم ارزشي نهج البلاغه


سيري در مفاهيم نهج البلاغه به ترتيب الفبايي
براي آنكه از كنار درياي بيكران نهج البلاغه،

 لب تشنه بازنگرديم

و با موضوعات

و مفاهيم

گوناگون نهج البلاغه

و سبك و سياق آن آشنايي بيشتري پيدا كنيم،

گزيده‎اي از مفاهيم اين كلام جاودانه را به شيوة

الفبايي از نظر مي‎گذرانيم.

 باشد كه با غوطه‎ور شدن در درياي كلام امام ـ عليه السّلام

ـ غبار تيرگي‎ها از جان بزداييم و با گوش جان سپردن به آواي ملكوتي نهج البلاغه، روح و روان را صفا بخشيم.
براي پرهيز از اطالة كلام وبا توجه به گستردگي معارف غني ارزشي نهج البلاغه،   در هر حرف از حروف الفبا 

تنها به يك يا دو مفهوم ( آن هم به نقل يك يا دو جمله) بسنده مي‎كنيم:[1]
1. اخلاق
آنكه حساب نفس خود كرد سود برد، و آنكه از آن غافل ماند زيان ديد، و هر كه ترسيد ايمن گرديد، و هر كه پند گرفت بينا شد، و آنكه بينا شد فهميد و آنكه فهميد به دانش رسيد.[2]
2. بينش
همانا دنيا، نگاه كوردلان را بن‎بستي است كه فراسويش هيچ نمي‎بيند. ولي آنكه بيناست نگاهش از دنيا گذرد، و از پس آن سراي آخرت را نگرد، بينا از دنيا رخت بربندد، و نابينا دل به دنيا بندد. بينا از دنيا بهره گيرد و كوردل براي دنيا توشه برگيرد.[3]
3. پارسايي
اي مردم، پارسايي، دامن آرزو در چيدن است، و شكر نعمت حاضر گفتن، و از ناروا پارسايي ورزيدن و اگر از عهدة اين كار برنياييد، چند كه ممكن است خود را از حرام واپاييد و شكر نعمت موجود فراموش منماييد كه راه عذر برشما بسته است، با حجّت‎هاي روشن و پديدار، و كتاب‎هاي آسماني و دليل‎هاي آشكار.[4]
4. تاريخ
از گذشتة دنيا، آينده‎اش را چراغ عبرتي ساز؛ چرا كه پاره‎هاي تاريخ با يكديگر همانند است و در نهايت پايانش به آغازش مي‎پيوندد و تمامش در حال دگرگوني است و رفتنيست.[5]
5. ثروت
هيچ ثروتي چون خرد، هيچ تهيدستي چون ناداني، هيچ ميراثي چون ادب وهيچ پشتيباني چون مشورت نمودن نيست.[6]
6. جهاد
امّا بعد، جهاد، دري است از درهاي بهشت كه خدا بر روي برگزيدة دوستان خود گشوده است؛ و جامة تقواست كه تن آنان را پوشانده است. زره استوار الهي است كه آسيب نبيند؛ و سپر محكم اوست كه تير در آن ننشيند. هر كه جهاد را واگذارد و نا خوشايند داند، خدا جامة خواري بر تنش پوشاند و فوج بلا برسرش كشاند و در زبوني فرو ماند. دل او در پرده‎هاي گمراهي نهان، و حق از او روي گردان. به خواري محكوم و از عدالت محروم.[7]
7. چاره انديشي براي بيچارگان
(اي مالك) خداي را، خداي را، در خصوص فرودستان، زمينگيران، نيازمندان، گرفتاران، و دردمندان كه دردشان را هيچ چاره‎اي نيست، چه در ميان اين قشر كساني به دريوزگي روي مي‎آورند و كساني با نياز آبرو داري مي‎كنند.
پس، براي خدا پاسدار حقي باش كه خداوند برايشان تعيين كرده است و تو را به رعايتش فرمان داده است و از بيت المال و محصول زمين‎هاي غنيمتي اسلام ـ در هر شهري ـ سهمي برايشان در نظر بگير؛ چرا كه براي دورترين مسلمانان، همانند نزديك‎ترينشان سهمي هست و تو مسئول رعايت حق همگاني.[8]
8. حب و بغض
اي مردم، محور اجتماع مردم حب و بغض (خوشنودي وخشم) است، بي‎گمان ناقة ثمود را تنها يك نفر پي كرد، اما چون تمامي قوم ثمود به كار او رضا دادند، خداوند همة ايشان را سزاوار عذاب ساخت و اين سخن خداوند سبحان است كه فرمود: «پس آن ناقه را پي كردند و همگي پشيمان شدند.»[9]
9. خود شگفتي (عُجْبْ)
از خودپسندي و تكيه زدن بر توانمندي‎هايت كه به شگفتي وامي‎داردت و گرايش گوش سپردن به چاپلوسي‎ها را در تو زنده مي‎كند، سخت بر حذر باش! كه براي پايمال كردن نيكي نكوكاران، اين مطمئن‎ترين فرصت است براي شيطان.[10]
10. دعا
(گروهي آن حضرت را پيش رويش ستودند، فرمود:) بار خدايا تو مرا از خودم بهتر مي‎شناسي و من خود را از آنان بيشتر مي‎شناسم، خدايا ما را بهتر از آن كن كه مي‎پندارند و بيامرز از ما آنچه را نمي‎دانند.[11]
11. ذكر
از سخنان آن حضرت است هنگامي كه آية «رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله» را تلاوت مي‎فرمود:
همانا خداوند سبحان ياد خود را ماية جلاي دل‎ها كرد تا به يمن آن، شنوايي جايگزين كري، بينش جايگزين كوري، انعطاف و حق‎پذيري جايگزين كين‎توزي گردد. آري، خداوند ـ كه تمامي بخشيده‎هايش گرانمايه است ـ در دوران‎هاي پي در پي تاريخ ـ حتي در روزگاران فترت ـ همواره بندگان خاصي دارد كه در ژرفناي انديشه و در عمق خردهاشان با آنان در راز است و از طريق خرد دمساز، و آنان با روشنايي ويژه‎اي كه در چشم‎ها و گوش‎ها و دل‎هاشان پديد مي‎آيد به چراغ‎هايي مي‎مانند فرا راه انسانها؛ ايام خدا را به ياد آنان آرند و مردمان را از بزرگي و جلال او ترسانند.[12]
12. رنگارنگي روزگار
روزگار را دو چهره است: روزي از تو و روزي بر تو. در آن روزي كه از توست سركشي بنه و روزي كه بر توست تن به شكيبايي ده![13]
13. رهبري
آنكه خود را پيشواي مردم سازد، پيش از تعليم ديگري بايد به ادب كردن خود بپردازد، و بيش از آنكه به گفتار تعليم فرمايد بايد به كردار ادب نمايد، و آنكه خود را تعليم دهد و ادب اندوزد، شايسته‎تر به تعظيم است از آنكه ديگري را تعليم دهد و ادب آموزد[14]
14. زيان زبان
جبران آنكه با نگفتن از دست نهاده‎اي آسان‎تر است از تدارك آنچه با گفتن از دست داده‎اي، و نگاهداري آنچه در مشك است با استوار بستن در آن با بند است. آنچه در دست است نگهداري، بهتر از آن است كه آنچه نزد ديگران است خواهي؛ تلخي نوميدي بهتر، تا دست دريوزگي نزد مردمان بردن؛ كار با پارسايي برتر از هرزگي با توانگري است؛ و هر كس خود تواناتر است به راز خويش نگه داشتن؛ و بسا كوشنده كه در جهت زيان خود كوشد! آنكه پرگويد، ياوه سرايد؛ و هر كه بينديشد، بينش يابد.[15]
15. ژرفاي هستي
به ژرفاي عظمت تو آگاهيمان نتواند بود. دانش ما تنها اين است كه مي‎دانيم تو زنده و برپا دارندة جهاني، بي‎آنكه خواب بربايدت. ژرفاي ذاتت را هيچ نگاهي درنيابد و ادراك وجودت را هيچ چشمي نتواند، بلكه اين ادراك توست كه پهنة چشم‎ها را فرا گرفته و پايان عمرها را مي‎داني و عنان سرتاپاي پديده‎ها را در دست قدرت خود داري.
آنچه را ما از آفرينشت مي‎بينيم و با آن از قدرتت به شگفتي مي‎آييم و در توصيف بزرگي سلطنتت لب مي‎گشاييم، بسي ناچيزتر است از آنچه از ما پنهان است و چشم‎هامان از ديدنش ناتوان است و انديشه‎مان از تسخير آن در بن‎بست است و ميان ما و آن پرده‎هايي از غيب در افكنده است.
پس هر كه با قلبي فارغ انديشه به كار گيرد تا دريابد كه تو چگونه عرش خويش برپا داشته‎اي و مخلوقاتت را آفريده‎اي، و چگونه آسمان‎هايت را در فضا آويخته‎اي و چه‎سان زمين را بر امواج آب‎ها گسترده‎اي، نگاهش حسرت‎زده، خودش مبهوت، گوشش منگ و انديشه‎اش سرگردان، به واپس باز مي‎گردد.[16]
16. ساده زيستي
(حضرتش را با جامه‎اي كهنه و پينه‎دار ديدند، سبب پرسيدند، فرمود:)
با اين گونه پوشش دل خاشع شود، و نفس رام گردد؛ و مؤمن آن را الگو گيرد.[17]
17. سينه فراخي (شرح صدر)
سينة خردمند صندوق راز اوست، (و در جاي ديگر فرمود: ) ابزار رياست فراخي سينه است.[18]
18. سپاسگزاري
به خدا سوگند اگر دل‎هاي شما يكسره بگدازد و ديدگانتان از شوق پروردگار يا از بيم كردگار سيل خون روان سازد و تا چند كه دنيا پايدار است در آن بمانيد اين همه كرده‎هاي شما پاداش نعمت‎هاي خدا نخواهد بود به ويژه اين نعمت كه شما را به راه ايمان هدايت فرمود.[19]
و نيز فرمود: چون طليعه‎هاي نعمت‎ها به شما رسيد، با ناسپاسي تداوم آن را مبريد.[20]
19. شهرت گريزي
شادماني مؤمن در رخسار اوست و اندوهش در دلش، سينه او فراخ‎ترين است و نفس او خوارترين؛ برتري طلبي را دوست نمي‎دارد و از شهرت‎طلبي گريزان است و اندوهش دراز است و همتش فراز... .[21]
20. شهادت خواهي
كجايند مردمي كه به اسلامشان خواندند، و آن را پذيرفتند؛ و قرآن خواندند و دستورهايش را پيروي كردند، به كارزارشان برانگيختند، و آنان همچون ماده شتر كه به بچه خود رو مي‎آورد، شيفتة آن گرديدند. شمشيرها را از نيام برآوردند و گروه گروه و صف به صف روي به اطراف زمين نهادند، بعضي نجات يافته و بعضي به شهادت رسيدند.[22]
21. صبر راز پيروزي
شكيبا پيروزي را از كف ندهد، گر چه روزگاراني بر او گذرد.[23]
و نيز فرمود: چون سختي به نهايت رسد، گشايش در رسد؛ و چون حلقه‎هاي بلا سخت به هم آيد، آسايش در آيد.[24]
22. ضرار و مناجات علي ـ عليه السّلام ـ
( در خبر ضرار پسر ضَمْرَه ضبابي است كه چون بر معاويه درآمد معاويه وي را از امير المؤمنين ـ عليه السّلام ـ پرسيد، گفت: گواهم كه او را در حالي ديدم كه شب پرده‎هايش را آويخته بود و او در محراب خويش ايستاده، دست به محاسن، چونان مار گزيده به خود مي‎پيچيد و با اندوه مي‎گريست و مي‎گفت: ) اي دنيا! اي دنيا! از من دور شو! براي من خود را به نمايش گذاشته‎اي؟ يا شيفتة من شده‎اي؟ مباد كه تو در دل من جاي گيري. هرگز! جز مرا بفريب! مرا به تو چه نيازي است؟! من ترا سه بار طلاق گفته‎ام و بازگشتي در آن نيست.

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()


[1] . ترجمه‎هاي اين قسمت برگرفته شده از ترجمة استاد شهيدي و يا «خورشيد بي‎غروب» است كه گاهي اندك تغييراتي درآن داده شده است.
[2] . من حاسب نفسه ربح، و من غفل عنها خسر، و من خاف أمِنَ، و من اعتبر أبصر، و من أبصر فهم و من فهم علم. نهج البلاغه، حكمت 208.
[3] . و انّما الدنيا منتهي بصر الأعمي، لا يبصر ممّا و راءَها شيئاً، و البصير ينفذها بصره و يعلم أنَ الدّار وراءَها. فالبَصير منها شاخص، و الأعمي إليها شاخص. و البصير منها متزوّد، و الأعمي لها متزوّد. همان، خ 133.
[4] . أيّها الناس، الزهادة قصر الأمل، و الشكر عند النّعم، و الورع (لح: التورع) عند المحارم. فان عزب ذلك عنكم فلا يغلب الحرامُ صبركم و لا تَنْسَوْا عند النعم شكركم فقد اعذر الله اليكم بحجج مسفرة ظاهرة و كتب بارزة العذر واضحة. همان، خ 81.
[5] . و اعتبر بما مضي من الدنيا ما بقي منها، فان بعضها يشبه بعضاً و آخرها لا حق بأوّلها و كلها حائِل مفارق. همان، نامة 69.
[6] . لا غني كالعقل، و لا فقر كالجهل، و لا ميراث كالأدب و لا ظهير كالمشاورة. همان، حكمت 54.
[7] . أمّا بعد: فإنّ الجهاد باب من أبواب الجنّة فتحهُ الله لخاصّة اوليائِه و هو لباس التقوي و درع الله الحصينة و جنّته الوثيقة، فمن تركه رغبة عنه البسه الله ثوب الذلّ و شملة البلاءِ. و ديّث بالصغار و الغماءة و ضرب علي قلبه بالاسهاب و أديل الحق منه بتضييع الجهاد و سيم الخسف و منع النصف. همان، خ 27.
[8] . ثم الله، الله، في الطبقة السفلي من الذين لا حيلة لهم من المساكين و المحتاجين و أهل البؤسي و الزمني، فأنّ في هذه الطبقه قانعاً و معترّاً. و احفظ لله ما استحفظك من حقه فيهم، و اجعل لهم قسماً من بيت مالك، و قسماً منه غلّات صوافي الإسلام في كل بلد، فإنّ للأقصي منهم مثل الذي للأدني، و كل قد استرعيت حقه. همان، نامة 53.
[9] . أيّها النّاس، إنّما يجمع الناس الرضا و السخط، و انّما عقر ناقة ثمود الرجل واحد فعمّهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا. فقال سبحانه: « فعقروها فأصبحوا نادمين». همان، خ 201.
[10] . و إيّاك و الاعجاب بنفسك و الثقة بما يعجبك منها، و حبّ الإطراء، فإنّ ذلك من أوثق فرص الشيطان في نفسه ليمحق ما يكون من احسان المحسنين. همان، نامة 53.
[11] . (و مدحه قوم في وجهه فقال: ) اللّهم أنك أعلم بي من نفسي و أنا اعلم بنفسي منهم، اللّهم اجعلنا خيراً ممّا يظنّون، و اغفرلنا ما لا يعلمون. نهج البلاغه، حكمت 100.
[12] . و من كلام له ـ عليه السّلام ـ قاله عند تلاوته «رجال لا تلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله»: إنّ الله سبحانه جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة، و تبصر به بعد العشوة، و تنقاد به بعد المعاندة، و ما برح للهِ ـ عزّت الاؤه ـ في البرهة بعد البرهة و في ازمان الفترات عباد ناجاهم في فكرهم، و كلّهم في ذات عقولهم، فاستصبحوا بنور يقظة‌في الأبصار و الاسماع و الأفئدة؛ يذكرون بأيام الله، و يخوفون مقامه بمنزلة الأدلة في الفلوات. همان، خ 222.
[13] . و الدهر يومان: يوم لك و يوم عليك. فإذا كان لك فلا تبطر؛ و إذا كان عليك فاصبر. همان، حكمت 396.
[14] . من نصب نفسه للناس اماماً فعليه أن يبدأ بتعليم نفسه قبل تعليم غيره؛ و ليكن تأديبه بسيرته قبل تأديبه بلسانه. و معلم نفسه و مؤدّبها أحق بالإجلال من معلم الناس و مؤدبهم. همان، حكمت 73.
[15] . و تلافيك ما فرط من صمتك ايسر من إدراكك مافات من منطقك. و حفظ ما في الوعاء بشدّ الوكاء. و حفظ ما في يديك أحبّ إليّ من طلب ما في يد غيرك، و مرارة اليأس خير من الطلب إلي الناس. و الحرفة مع العفّة خير من الغني مع الفجور. و المرء أحفظ لسرّه. و ربّ ساع فيما يضرّه! من أكثر أهجر، و من تفكّر أبصر. همان، نامة 31.
[16] . فلسنا نعلم كنه عظمتك إلا أنا نعلم أنك حيّ قيوم لا تأخذك سنة و لا نوم. لم ينته إليك نظر، و لم يدركك بصر، أدركت الأبصار. و أحصيت الأعمار، و أخذت بالنواصي و الأقدام. و ما الذي نري من خلقك و نعجب له من قدرتك و نصفه من عظيم سلطانك. و ما تغيب عنا منه، و قصرت أبصارنا عنه، و انتهت عقولنا دونه، و حالت ستور الغيوب بينا و بينه أعظم. فمن فرغ قلبه، و اعمل فكره، ليعلم كيف اقمت عرشك و كيف ذرأت خلقك، و كيف علّقت في الهواء سماواتك و كيف مددت علي مور الماء أرضك، رجع طرفه حسيراً و عقله مبهوراً و سمعه والها، و فكره حائرا. همان، خ 160.
[17] . و قد رئي عليه إزار خلق مرقوع. فقيل له في ذلك، فقال: يخشع له القلب، و تذل به النفس؛ و يقتدي به المؤمنون. همان، حكمت 103.
[18] . صدر العاقل صندوق سرّه. همان، حكمت 6 و: آلة‌ الرياسة سعة الصدر همان، حكمت 176.
[19] . و الله لو انماثت قلوبكم انمياثا، و سالت عيونكم من رغبة إليه أو رهبة منه دما، ثم عمّرتم في الدنيا ما الدنيا باقية ماجزت أعمالكم الـح: عنكم) ـ و لو لم تبقوا شيئاً من جهدكم ـ أنعمه عليكم العظام، و هداه إياكم للإيمان. همان، خ 52.
[20] . اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلة الشكر.همان، حكمت 13.
[21] . المؤمن بشره في وجهه، و حزنه في قلبه. أوسع شيء صدراً و أذلّ شيء نفساً. يكره الرّفعة و يشنأ السمعة. طويل غمّه. بعيد همّه. همان، حكمت 333.
[22] . أين القوم الذين دعوا إلي الإسلام فقبلوه؟ و قرأوا القرآن فاحكموه، و هيجوا إلي الجهاد فولهوا و له اللقاح إلي أولادها. و سلبوا السيوف أغمادها. و أخذوا بأطراف الأرض زحفاً و صفاً صفاً. بعض هلك و بعض نجا. همان، خ 121.
[23] . لا يعدم الصبور الظفر و إن طال به الزمان. همان، حكمت 153.
[24] . عند تناهي الشدّة تكون الفرجة، و عند تضايق حِلَق البلاء يكون الرخاء. همان، حكمت 351.

10- خطبه بدون نقطه حضرت علي

 

خطبه بدون نقطه حضرت علي

عجايب فراوان از مولاي متقيان علي (ع) شنيده شده،

 از دلاوري‌ها

و رشادت‌ها،

 احسان

و نيكوكرداري،

صبر

 و بردباري،

اما يكي از شگفتي‌هاي اين بزرگ مرد عالم اسلام

 خطبه‌ايست كه كه بدون نقطه و بداهه قرائت نموده.

متن كامل اين خطبه به همراه معني فارسي آن را مشاهده مي‌فرمائيد

 

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ .

 

الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ .سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها،

 

 وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ  وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها،

 

وَ وَطَّدَها وَ دَحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها،

 

وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها . الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ،

 

وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ  الوَدودُ،

 

المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ . عَلَّمَکُم کَلامَهُ،

 

وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ .

 

وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ،

 

ألطُّهرَ المُطَهَّرَ . أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ،

 

 وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ  أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً،

 

 وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً

 .

صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً،

 

 وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ.

 

أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم،

 

وَ  طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً. اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ،

 

 وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ  العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ،

 

 وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها،

 

وَ  هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها. هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ،

 

 وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ،

 

وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ  أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً.

 

اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ،

 

وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ  حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ. عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم،

 

 وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم،

 

وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ  دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم.

 

 وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ،

 

وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ  وَحدَهُ .

 

 

 

 

ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است.

از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین­ترین آن و سعادت بخش­ترین ستایش و سخاوتبارترین

(و شریف­ترین) آن و پاک­ترین ستایش و بلندترین آن و ممتازترین ستایش و سزاوارترین آن.

یگانه و یکتای بی­نیاز (ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند).

نه پدری دارد و نه فرزندی

 . شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت و به تاختن واداشت.

و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند.

و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید.

و آسمان را بالا برد و بلند گردانید.

بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت.

آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود.

آب و مرتع­اش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود.

 (و حکمت ) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت.

و نشانه های بلند (هدایت ) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت

 . معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی.

خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا،

فرمانروا و مهربان، پاک و بی­آلایش. فرمانش ستوده­است و حریم کویش­آباد

 (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید .

کلامش را به شما آموخت و نشانه­هایش را به شما نمایاند.

 و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد . بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند.

(همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده،

 پاک و پیراسته است .

خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید.

 او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است.

 او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار.

و درست پیمان­ترین و کریم­ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی .

درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی­در­پی و مکرّر (برای آنان)

و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته،

(برای همیشه) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر

 . او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان

 و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان.

و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش

و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر) از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید.

آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛

 آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید.

 رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها

(:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید

9-خطبه بدون‏ «الف‏» امیرالمومنین(ع)


خطبه بدون‏ «الف‏» امیرالمومنین(ع)

روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟

معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی تواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد.

حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام)

حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند

 و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.

فِرحَمِدتُ مَن عَظُمَت مِنَّتُهُ،

وَ سَبَغَت نِعمَتُهُ،

وَ سَبَقَت رَحمَتُهُ،

وَ تَمَّت کَلِمَتُهُ،

وَ نَفَذَت مَشیَّتُهُ،

وَ بَلَغَت حُجَّتُهُ،

و عَدَلَت قَضیَّتُهُ،

وَ حَمِدتُ حَمَدَ مُقِرٍّ بِرُبوبیَّتِهِ،

مُتَخَضِّعٍ لِعُبودیَّتِهِ،

مُتَنَصِّلٍ مِن خَطیئتِهِ،

مُعتَرِفٍ بِتَوحیَدِهِ،

مُستَعیذٍ مِن وَعیدِهِ،

مُؤَمِّلٍ مِن رَبِّهِ مَغفِرَةً تُنجیهِ،

یَومَ یُشغَلُ عَن فَصیلَتِهِ

وَ بَنیهِ،

وَ نَستَعینُهُ،

وَ نَستَرشِدُهُ،

وَ نُؤمِنُ بِهِ،

وَ نَتَوَکَّلُ عَلَیهِ،

وَ شَهِدتُ لَهُ بِضَمیرٍ مُخلِصٍ موقِنٍ،

وَ فَرَّدَتُهُ تَفریدَ مُؤمِنٍ مُتقِنٍ،

وَ وَحَّدَتُهُ تَوحیدَ عَبدٍ مُذعِنٍ لَیسَ لَهُ شَریکٌ فی مُلکِهِ،

وَ لَم یَکُن لَهُ وَلیٌّ فی صُنعِهِ،

جَلَّ عَن مُشیرٍ

وَ وَزیرٍ،

وَ تَنَزَّهَ عَن مِثلٍ

وَ نَظیرٍ،

عَلِمَ فَسَتَرَ،

وَ بَطَنَ فَخَبَرَ،

وَ مَلَکَ، فَقَهَرَ،

وَعُصیَ فَغَفَرَ،

وَ عُبِدَ فَشَکَرَ،

وَ حَکَمَ فَعَدَلَ،

وَ تَکَرَّمَ

وَ تَفَضَّلَ،

لَم یَزَل

وَ لَم یَزولَ،

وَ لیسَ کَمِثلِهِ شَیءٌ،

وَهُوَ قَبلَ کُلِّ شَیءٍ

وَ بَعدَ کُلِّ شَیءٍ،

رَبٌّ مُتَفَرِّدٌ بِعِزَّتِهِ،

مَتَمَلِّکٌ بِقُوَّتِهِ،

مُتَقَدِّسٌ بِعُلُوِّهِ،

مُتَکَبِّرٌ بِسُمُوِّهِ لَیسَ یُدرِکُهُ بَصَرٌ،

وَ لَم یُحِط بِهِ نَظَرٌ،

قَویٌ،

مَنیعٌ،

بَصیرٌ،

سَمیعٌ،

علیٌّ،

حَکیمٌ،

رَئوفٌ،

رَحیمٌ،

عَزیزٌ،

عَلیمٌ،

عَجَزَ فی وَصفِهِ مَن یَصِفُهُ،

وَ ضَلَّ فی نَعتِهِ مَن یَعرِفُهُ،

قَرُبَ فَبَعُدَ،

وَ بَعُدَ فَقَرُبَ،

یُجیبُ دَعوَةَ مَن یَدعوهُ،

وَ یَرزُقُ عَبدَهُ

وَ یَحبوهُ،

ذو لُطفٍ خَفیٍّ،

وَ بَطشٍ قَویٍّ،

وَ رَحمَةٍ موسِعَةٍ،

وَ عُقوبَةٍ موجِعَةٍ،

رَحمَتُهُ جَنَّةٌ عَریضَةٌ مونِقَةٌ،

وَ عُقوبَتُهُ حَجیمٌ مؤصَدَةٌ موبِقَةٌ،

وَ شَهِدتُ بِبَعثِ مُحَمَّدٍ عَبدِهِ

وَ رَسولِهِ صَفیِّهِ

وَ حَبیبِهِ

وَ خَلیلِهِ،

بَعَثَهُ فی خَیرِ عَصرٍ،

وَ حینَ فَترَةٍ، وَ کُفرٍ، رَحمَةً لِعَبیدِهِ،

وَ مِنَّةً لِمَزیدِهِ،

خَتَمَ بِهِ نُبُوَّتَهُ،

وَ قَوّی بِهِ حُجَّتَهُ،

فَوَعَظَ، وَ نَصَحَ،

وَ بَلَّغَ،

وَ کَدَحَ،

رَؤفٌ بِکُلِّ مُؤمِنٍ،

رَحیمٌ، ولیٌّ،

سَخیٌّ،

ذَکیٌّ،

رَضیٌّ،

عَلَیهِ رَحمَةٌ،

وَ تَسلیمٌ،

وَ بَرَکَةٌ،

وَ تَعظیمٌ،

وَ تَکریمٌ مِن رَبٍّ غَفورٍ رَحیمٍ،

قَریبٍ مُجیبٍ،

وَصیَّتُکُم مَعشَرَ مَن حَضَرَنی،

بِتَقوی رَبِّکُم،

وَ ذَکَّرتُکُم بِسُنَّةِ نَبیِّکُم،

فَعَلَیکُم بِرَهبَةٍ تُسَکِّنُ قُلوبَکُم،

وَ خَشیَةٍ تَذری دُموعَکُم،

وَ تَقیَّةٍ تُنجیکُم یَومَ یُذهِلُکُم،

وَ تُبلیکُم یَومَ یَفوزُ فیهِ مَن ثَقُلَ وَزنَ حَسَنَتِهِ،

وَ خَفَّ وَزنَ سَیِّئَتِهِ،

وَ لتَکُن مَسئَلَتُکُم مَسئَلَةَ ذُلٍّ،

وَ خُضوعٍ،

وَ شُکرٍ،

وَ خُشوعٍ،

وَ تَوبَةٍ،

وَ نَزوعٍ،

وَ نَدَمٍ

وَ رُجوعٍ،

وَ لیَغتَنِم کُلُّ مُغتَنَمٍ مِنکُم،

صِحَّتَهُ قَبلَ سُقمِهِ،

وَ شَیبَتَهُ قَبلَ هِرَمِهِ،

وَ سِعَتَهُ قَبلَ عَدَمِهِ،

وَ خَلوَتَهُ قَبلَ شُغلِهِ،

وَ حَضَرَهُ قَبلَ سَفَرِهِ،

قَبلَ هُوَ یَکبُرُ،

وَ یَهرَمُ،

وَیَمرَضُ،

وَ یَسقَمُ،

وَ یُمِلُّهُ طَبیبُهُ،

وَ یُعرِضُ عَنهُ جَیِبُهُ،

وَ یَتَغَیَّرَ عَقلُهُ،

وَ لیَقطِعُ عُمرُهُ،

 ثُمَّ قیلَ هُوَ مَوَعوکَ،

 وَ جِسمُهُ مَنهوکٌ،

 قَد جَدَّ فی نَزعٍ شَدیدٍ،

وَ حَضَرَهُ کُلُّ قریبٍ

وَ بَعیدٍ،

فَشَخَصَ بِبَصَرِهِ،

وَ طَمَحَ بِنَظَرِهِ،

وَ رَشَحَ جَبینُهُ،

وَ سَکَنَ حَنینُهُ،

وَ جُذِبَت نَفسُهُ،

وَ نُکِبَت عِرسُهُ،

وَ حُفِرَ رَمسُهُ،

وَ یُتِمَّ مِنهُ وُلدُهُ،

وَ تَفَرَقَ عَنهُ عَدَدُهُ،

وَ قُسِّمَ جَمعُهُ،

وَ ذَهَبَ بَصَرُهُ

وَ سَمعُهُ،

وَ کُفِّنَ،

وَ مُدِّدَ،

وَ وُجِّهَ،

وَ جُرِّدَ،

وَ غُسِّلَ،

وَ عُرِیَ،

 

وَ نُشِفَ،

وَ سُجِیَ،

وَ بُسِطَ لَهُ،

وَ نُشِرَ عَلَیهِ کَفَنُهُ،

وَ شُدَّ مِنهُ ذَقَنُهُ،

وَ قُمِّصَ،

وَ عُمِّمَ،

وَ لُفَّ،

وَ وُدِعَّ،

وَ سُلِّمَ،

وَ حُمَلِ فَوقَ سَریرٍ،

وَ صُلِّیَ عَلَیهِ بِتَکبیرٍ،

وَ نُقِلَ مِن دورٍ مُزَخرَفَةٍ،

وَ قُصورٍ مُشَیَّدَةٍ،

وَ حَجُرٍ مُنَضَّدَةٍ،

فَجُعِلَ فی ضَریحٍ مَلحودَةٍ،

ضَیِّقٍ مَرصوصٍ بِلبنٍ، مَنضودٍ،

مُسَقَّفٍ بِجُلمودٍ،

وَ هیلَ عَلیهِ حَفَرُهُ،

وَ حُثِیَ عَلیهِ مَدَرُهُ،

فَتَحَقَّقَ حَذَرُهُ،

وَ نُسِیَ خَبَرُهُ

وَ رَجَعَ عَنهُ وَلیُّهُ،

وَ نَدیمُهُ،

وَ نَسیبُهُ،

وَ حَمیمُهُ،

وَ تَبَدَّلَ بِهِ قرینُهُ،

وَ حَبیبُهُ،

وَ صَفیُّهُ،

وَ نَدیمُهُ فَهُوَ حَشوُ قَبرٍ،

وَ رَهینُ قَفرٍ، یَسعی فی جِسمِهِ دودُ قَبرِهِ

وَ یَسیلُ صَدیدُهُ مِن مِنخَرِهِ،

یُسحَقُ ثَوبُهُ

وَ لَحمُهُ،

وَ یُنشَفُ دَمُهُ،

وَ یُدَقُّ عَظمُهُ،

حَتّی یَومَ حَشرِهِ،

فَیُنشَرُ مِن قَبرِهِ،

وَ یُنفَخُ فِی الصّورِ،

وَ یُدعی لِحَشرٍ

وَ نُشورٍ،

فَثَمَّ بُعثِرَت قُبورٌ،

وَ حُصِّلَت صُدورٌ،

وَ جیء بِکُلِّ نَبیٍّ،

وَ صِدّیقٍ،

وَ شَهیدٍ،

وَ مِنطیقٍ،

وَ تَوَلّی لِفَصلِ حُکمِهِ رَبٌّ قدیرٌ،

بِعَبیدِهِ خَبیرٌ

وَ بَصیرٌ،

فَکَم مِن زَفرَةٍ تُضنیهِ،

وَ حَسرَةٍ تُنضیهِ،

فی مَوقِفٍ مَهولٍ عَظیمٍ،

وَ مَشهَدٍ جَلیلٍ جَسیمٍ،

بَینَ یَدَی مَلِکٍ کَریمٍ،

بِکُلِّ صَغیرَةٍ

وَ کَبیرَةٍ عَلیمٍٍ،

حینَئِذٍ یُلجِمُهُ عَرَقُهُ،

وَ یَحفِزُهُ قَلَقُهُ،

عَبرَتُهُ غَیرُ مَرحومَةٍ،

وَ صَرخَتُهُ غَیرُ مَسموعَةٍ،

وَ حُجَّتُهُ غَیرُ مَقبولَةٍ،

وَ تَؤلُ صَحیفَتُهُ،

وَ تُبَیَّنُ جَریرَتُهُ،

وَ نَطَقَ کُلُّ عُضوٍ مِنهُ بِسوءِ عَمَلِهِ

وَ شَهِدَ عَینُهُ بِنَظَرِهِ

وَ یَدُهُ بِبَطشِهِ

وَ رِجلُهُ بِخَطوِهِ

وَ جِلدُهُ بِمَسِّهِ

وَ فَرجُهُ بِلَمسِهِ

وَ یُهَدِّدَهُ مُنکَرٌ

وَ نَکیرٌ وَ کَشَفَ عَنهُ بَصیرٌ فَسُلسِلَ جیدُهُ

وَ غُلَّت یَدُهُ

وَ سیقَ یُسحَبُ وَحدَهُ فَوَرَدَ جَهَنَّمَ بِکَربٍ شَدیدٍ

وَ ظَلَّ یُعَذَّبُ فی جَحیمٍ

وَ یُسقی شَربَةٌ مِن حَمیمٍ تَشوی وَجهَهُ

وَ تَسلخُ جَلدَهُ یَضرِبُهُ زَبینَتُهُ بِمَقمَعٍ مِن حدیدٍ یَعودُ جِلدُهُ بَعدَ نَضجِهِ بِجلدٍ جدیدٍ یَستَغیثُ فَیُعرِضُ عَنهُ خَزَنَةُ جَهَنَّمُ

وَ یَستَصرخُ فَیَلبَثُ حُقبَهُ بِنَدَمٍ نَعوذُ بِرَبٍّ قَدیرٍ مِن شَرِّ کُلِّ مَصیرٍ

وَ نَسئَلُهُ عَفوَ مَن رَضیَ عَنهُ

وَ مَغفِرَةَ مَن قَبِلَ مِنهُ فَهُوَ وَلیُّ مَسئَلَتی

وَ مُنحُجِ طَلِبَتی فَمَن زُحزِحَ عَن تَعذیبِ رَبِّهِ سَکَنَ فی جَنَّتِهِ بِقُربِهِ

 وَ خُلِّدَ فی قُصورِ مُشَیَّدةٍ

وَ مُکِّنَ مِن حورٍ عینٍ

وَ حَفَدَةٍ

وَ طیفَ عَلَیهِ بِکُئوسٍ

وَ سَکَنَ حَظیرَةَ فِردَوسٍ،

وَ تَقَلَّبَ فی نَعیمٍ،

وَ سُقِیَ مِن تَسنیمٍ

وَ شَرِبَ مِن عَینٍ سَلسَبیلٍ،

مَمزوجَةٍ بِزَنجَبیلٍ مَختومَةً بِمِسکٍ عَبیرٍ مُستَدیمٍ لِلحُبورٍ مُستَشعِرٍ لِلسّرورِ

یَشرَبُ مِن خُمورٍ فی رَوضٍ مُشرِقٍ مُغدِقٍ لَیسَ یَصدَعُ مَن شَرِبَهُ

وَ لَیسَ یَنزیفُ هذِهِ مَنزِلَةُ مَن خَشِیَ رَبَّهُ

وَ حَذَّر نَفسَهُ

وَ تِلکَ عُقوبَةُ مَن عَصی مُنشِئَهُ

وَ سَوَّلَت لَهُ نَفسُهُ مَعصیَةَ مُبدیهِ ذلِکَ قَولٌ فَصلٌ

وَ حُکمٌ عَدلٌ خَیرُ قَصَصٍ قَصَّ

وَ وَعظٍ بِهِ نَصَّ تَنزیلٌ مِن حَکیمٍ حَمیدٍ نَزَلَ بِهِ روحُ قُدُسٍ

مُبینٍ عَلی نَبیٍّ مُهتَدٍ مَکینٍ صَلَّت عَلَیهِ رُسُلٌ سَفَرَةٌ مُکَرَّمونَ بَرَرَةٌ عُذتُ بِرَبٍ رَحیمٍ

مِن شَرِّ کُلِّ رَجیمٍ فَلیَتَضَرَّع مُتَضَرِّعُکُم

وَ لیَبتَهِل مُبتَهِلُکُم فَنَستَغُ رَبَّ کُلِّ مَربوبِ لی وَ لَکُم.

ستایش میکنم کسی را که منّتش عظیم است و نعمتش فراوان؛ و رحمتش (بر غضبش) پیشی گرفته است. سخن (و حکم) اوتمامیّت یافته (و قطعی است)؛ خواست او نافذ و برهانش رسا و حکمش بر عدالت است.

ستایش میکنم، به سان سپاس آن که معترف به ربوبیّتش و پر خضوع دربندگی اوست. و از گناه خویش (بریده و) کنده شده و به توحید او اقرار مینماید. و از وعید (و بیم) عذابش (به خود او) پناه میبرد. و از درگاه پروردگارش امیدوار آمرزشی است که او را نجات بخشد، در روزی که (انسان را به گرفتاری خویش مشغول و) از بستگان و فرزندانش غافل می سازد.

از او یاری و هدایت میجوییم و به او ایمان داریم و بر او توکّل می کنیم. از ضمیری با اخلاص و یقین، برای او (به توحید) گواهی میدهم و او را به یکتایی میشناسم. یکتا شناسی فردی مؤمن و استوار (در یقین). و او را یگانه میشمارم، یگانه دانستن بنده ای خاضع. نه در پادشاهی خود شریکی دارد و نه درآفرینشش یاوری. برتر از آن است که مشاور و وزیری داشته باشد و منزّه است از داشتن همانند و نظیری. (بر کردارها) آگاهی یافت و پوشیده داشت. و از نهان امور مطّلع گردید و بدان آگاه است و اقتدار و چیرگی دارد.

نافرمانی گشت و آمرزید، طاعت و بندگی اش نمودند و او شکرگزاری نمود. فرمان روایی کرد و عدالت گسترد؛ و برتر از شائبه ی هر نقص و عیبی است و (آنچه شایسته ی هر چیزی بود، به او) عطا فرمود. همیشه بوده و هست و هیچ گاه زوال نمییابد. و چیزی همانندش نیست. و او پیش از هر چیزی است و پس از هر چیزی. پروردگاری است که به عزّتش یگانه و به قدرت خویش پادشاه (و مقتدر). و به برتری شأنش پاک (و منزّه) است. و به علوّ مقامش (به حق) خود را بزرگ می شمارد. دیده ای او را نمی­بیند و نگرشی (در معرفت) بر او احاطه پیدا نمی کند.

قوی و مقتدر و بینا و شنوا و برتر و حکیم و رؤوف و مهربان و عزّتمند و داناست. هر آن که به توصیف او برآید، در وصفش حیران ماند. (به آفریدگان) نزدیک است و (در رفعت مقام، از آنان) دور است. (به علوّ شأنش از آنان) دور است و (به آنان) نزدیک است، و دعای کسی را که او را بخواند، اجابت می­کند. و به بنده اش روزی می­دهد و بدو عطا می­فرماید. دارای لطفی است پنهان و قهری قوی و رحمتی گسترده و کیفری دردناک. رحمتش بهشتی پهناور و زیباست و کیفرش جهنمی در بسته و هلاکت بار.

و گواهی می­دهم به بعثت محمّد صلّی الله علیه وآله، بنده و فرستاده و برگزیده و حبیب و خلیلش که او را – در بهترین (و ضروری ترین) برهه و در دوران گسیختگی (وحی) و کفر- به عنوان رحمتی برای بندگان خود و نعمتی برجسته از نعمتهای فراوان خویش مبعوث فرمود. خداوند کار (برانگیختن پیامبران به) پیامبری (از جانب) خود را به وسیله او به پایان رسانید و برهان خویش را با وی قوّت بخشید و آن بزرگوار نیز موعظه فرمود و خیرخواهی نمود و به سختی کوشید، نسبت به هر مؤمنی رؤوف و مهربان بود. سروری بخشنده و پاک گهر و راضی (به قضا و حکم حق) بود. رحمت و سلام و برکت و تعظیم و تکریمی (ویژه و فراوان) از سوی پروردگاری آمرزنده و مهربان و نزدیک و اجابت کننده، بر او باد.

ای گروهی­که نزدم حاضرید؛ شما را به تقوای پروردگارتان سفارش می­کنم و به شیوه پیامبرتان یادآوری می­نمایم. پس بر شما باد به ترسی که در دل­هایتان جای گیرد و هراسی که اشکتان را جاری کند و تقوایی که نجاتتان بخشد، در روزی­که هرکه وزن نیکی­اش سنگین و وزن کار بدش سبک باشد، رستگار شود. درخواست شما (از پروردگارتان) درخواستی توأم با ذلّت و افتادگی و شکرگزاری و فروتنی و توبه و کنده شدن (از گناه) و پشیمانی و بازگشت (به طاعت) باشد.

هر کدامتان که غنیمت شمار (فرصت) است، عافیتش را پیش از بیماری و پیری­اش را پیش از تهی­دستی و فراغتش را پیش از (گرفتاری و) مشغولیت و زمان حضورش را پیش از کوچ، غنیمت بشمارد. پیش از آن که پیر شود و گرفتار بیماری و ناخوشی گردد و (به حالی افتد که) طبیبش از او ملول شود و (نزدیکترین) دوستش نیز از او روی گرداند و عقلش تباه گردد و رشته عمرش بگسلد. آن گاه گفته شود که فلانی به سختی بیمار است و تنش به شدّت نحیف شده و در بستر احتضاری سخت افتاده است. و هر خویش و بیگانه ای (به عیادت و وداع) به بالینش آمده است. پس دیده­اش را با خیرگی به بالا افکنده، نگاهش را بدان سو دوخته، پیشانی­اش عرق کرده، ناله­های دردآلودش آرام شده و جانش گرفته شد.

(در چنین حالی می­بینی که) تیره بختی به همسرش روی آورده، گورش را کندند و فرزندانش بی­سرپرست ماندند و نفراتش از دور او پراکنده شدند و آنچه جمع­آوری کرده بود، تقسیم شده و بینایی و شنوایی­اش از بین رفته است. (هم اکنون می­بینی) رویش پوشانده، دست و پایش کشیده، رو به قبله­اش کشیده­اند و برهنه­اش نموده، غسلش داده­اند؛ (از هر جامه و پیرایه­ای) عاری­اش داشته، خشکش نموده­اند و پارچه­ای بر او افکنده و بر او کشیده­اند و آماده­اش نموده، (قطعه دیگر) کفنش را نیز بر او افکنده­اند، (به گونه­ای که) از آن کفن چانه­اش را بسته، پیراهن وعمامه هم برایش قرارداده، در لفافش پیچیده­اند و (نزدیکان) با او وداع نموده، بدرودش گفتند.

(اینک می­نگری) بر تابوتش حمل­نمودند و با تکبیر براو نماز گزارند و از خانه­های پر زرق و برق و قصرهای مجلّل، با اتاق­های منظّم و پی ­در ­پی، منتقل شده­است. در گوری­که برایش کنده­اند، گذاشته شد. گوری که تنگ است و با خشت­های محکم چیده شده و سقفش با تخته سنگ­هایی پوشیده شده است و خاک قبرش را بر او ریخته، کلوخ بر او پاشیدند. پس آنچه که از آن هراسان بود، واقع شد و خبرش به فراموشی سپرده شد و (کسانی که) یار و همنشین و خویشاوند و دوست (او بودند)، از وی برگشتند و تنهایش گذاشتند و همدم و رفیق و یار و ندیمش، کسانی دیگر به جای او برگزیدند.

(اکنون) درون قبری قرار گرفته و به مکان تنها و خلوتی سپرده شده. کرمهای قبر در بدنش میدوند و خون و چرک از بینی­اش روان است و جامه و بدنش فرسوده می­شوند، خونش می­خشکد و استخوانش فرسوده می­شود. (و بدینگونه است) تا روز حشر او؛ که از قبرش برانگیخته شود و در صور دمیده شود و برای حشر و نشر فرایش خوانند. پس آنجاست که قبور، زیرورو می­گردند و آنچه در سینه­هاست، بیرون کشیده (و هویدا) می­شوند و هر پیامبر و صدیق و شهید سخنوری (که مجاز به تکلّم است)، آورده می­شوند.

داوری قاطع آن روز را پروردگاری به عهده­دارد که مقتدر بر بندگانش وآگاه و بینا (به حالشان) است. پس بسا ناله­هایی که او را رنجور و زمین­گیر و حسرتی که فرسوده و نحیفش میگرداند. در جایگاهی هولناک و عظیم و مجتمعی بزرگ و وسیع، در مقابل پادشاهی بزرگوار که به هر کار کوچک­و­بزرگی داناست. در آن هنگام عرقش تا به دهان می­رسد و اضطراب و ناراحتی­اش، آرامش او را می­رباید. اشکش مایه ترحّم بر وی نمی­شود و ناله­اش شنیده (و بدان توجّه) نمیگردد. و دلیل (و عذر) او پذیرفته نخواهد بود. نامه عملش به سویش باز می­گردد (و به وی سپرده می­شود) و بدی کردارش (بر او و دیگران) بیان می­شود.

هر عضوی از او به بدی کارش گواهی می­دهد. چشمش به نگاه او (به حرام) و دستش به سخت گیری (نامورد) او و پایش به گام برداشتن (به سوی حرام)، پوستش به لمس (نامشروع) و شرمگاهش به تماس (به حرام) گواهی می­دهند. فرشتگان نکیر و منکر او را (به عذاب وحشتناک) تهدید می­کنند و (خداوند) بینا از کارش پرده بر می­دارد. پس زنجیر در گردنش افکنده، دستش با غل بسته می­شود و کشان­کشان و در تنهایی رانده می­شود. و در آتش دوزخ عذاب می­گردد. و شربتی از آب داغ به وی نوشانیده می­شود که چهره­اش پخته و پوستش را میکند.

فرشته مأمور (عذاب او) به سوی آتش می­راندش، او را با گرزی آهنین می­زند، (پیوسته) پوستش پس از پخته شدن، به پوستی جدید بر می­گردد (و تبدیل می­شود). و فریاد استمداد برمی­آورد، ولی مأموران جهنم از او روی بر می­گردانند. و فریاد سر می­دهد و با ندامت دوران طولانی­اش را در جهنم می­ماند.

به پروردگار توانا پناه می­بریم از شرّ هر سرانجام (نا خجسته ای) و از او عفو می­طلبیم به سان عفو کسانی که از آنان راضی گردید و آمرزش می­جوییم همانند کسانی که (ایمان و طاعتشان را) از آنان پذیرفت. زیرا تنها اوست که کفیل خواهش و تقاضای من است.

پس هر که از عذاب پروردگارش دور گردانده شود، به قرب حضرتش در بهشت سکنا گزیند و در قصرهایی مزیّن جاودانه ماند و از حوریان زیبا و سیه چشم و خادمان (بهشتی) بهره مند میگردد. و جام­هایی (مملو از خوراکی و نوشیدنی) پیرامونش می­گردانند و در جایگاه منیع و ممتاز بهشت مسکن یابد و در نعمتهای سرشار به سر برد و از تسنیم (و از نوشیدنی های بهشت) بدو نوشانیده می­شود و از چشمه، سلسبیل آمیخته به زنجبیل، می­نوشد که با مشک و عبیری سربسته شده که پیوسته نشاط­آفرین و سرور­انگیز است. از نوشیدنی­هایی (پاکیزه) در باغی روشن، (با درختانی) پربار می­نوشد که هرکس از آن بنوشد، نه دچار سردرد می­شود و نه مست و مدهوش می­گردد. ا

این جایگاه کسی است که از پروردگارش بترسد و از نفس خویش بر حذر باشد و آن (نیز) کیفر کسی است که معصیت پروردگارش نماید و نفس (شیطانی) او، نافرمانی آفریدگارش را برایش تزیین نماید.

این کلامی است قاطع و انکارناپذیر و حکمی بر پایه عدل. بهترین سخنی است که (از خدا و رسول) برگرفته شده و برترین پندی است که (درقرآن) بدان تصریح شده است. از سوی پروردگار ستوده نازل شده است و روح القدس (برتر از تمامی فرشتگان و دارای پاکی) ممتاز، آن را بر پیامبری هدایت یافته و بلند منزلت فرود آورده است. درود فرستادگان بزرگوار و گرامی داشتگان شایسته (الهی) بر او باد. پناه می­برم به پروردگار مهربان از شرّ هر (شیطان) رانده­شده. پس باید هریک از شما (به درگاه خداوند) تذلّل نماید و (به آستانش) دعا و زاری کند تا از پروردگار هر آفریده­ای، آمرزش بطلبیم برای خودم و شما.

شرح ابن ابی الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143، نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20، کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234، سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم، تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع)

8-حق :

حق :

در پنج معنا به کار رفته است که:

 دو معنای آن حقیقی وسه معنای آن اعتباری است که عبارتند از:

1- واقعیت   2- حقیقت 

3- اجازه     4- استحقاق       5- طلب و مطالبه

 

1- حق به معنای واقعیت وامر واقعی:

    یعنی به واقعیت عینی وخارجی حق گفته می شود.مثلا مرگ امری واقعی است،از این رو حق است.

«فانه والله الجد لااللعب و الحق لاالکذب،وما هوالا الموت اسمع داعیه واعجل حادیه:

سوگند به خدا!امر مهمی است،واقعیت است وشوخی نیست:حق است و دروغ پردازی نیست،واین امر واقعی،مرگ است که منادی آن دعوتش را شنواند وسرود خوان آن همه را شتابان خواند!»

 

2- حق به معنای حقیقت:

  یعنی به ادراک مطابق با واقع که حقیقت است،حق گفته می شود.

«وتبع جنازه فسمع رجلا یضحک فقال علیه السلام:کان الموت فیها علی غیرنا کتب،وکان الحق فیها علی غیرنا وجب،وکان الذی نری من الاموات سفر عما قلیل الینا راجعون.نبوئهم اجداثهم وناکلتراثهم،کانا مخلدون بعدهم.ثم قد نسینا کل واعظه ورمینا بکل فادح وجاءحه:

(وامام علی(ع)درپی جنازه ای می رفت،شنید مردی می خندد،فرمود:)

 گویا مرگ را در دنیا برجز ما نوشته اند،گویا حق(مرگ)رادر آن برعهدۀ جز ما گذاشتند،گوئی آنچه از مردمان می بینیم،مسافرند که نزد ما باز می آیند.آنان را درگورهایشان جای می دهیم میراث شان را می خوریم،گویا ما پس از آنها جاودان به سر می بریم.سپس پند پنددهندگان را(اعم از زن ومردرا)فراموش می کنیم وبه هر بلا وآفتی گرفتار می شویم»

 

3- حق به معنای اجازه ورخصت.

   یکی از یاران علی(ع)پرسشی نااستوار وناسنجیده از امام کرد وحضرت آنرا پاسخ دادوبرحق پرسشگری آدمیان تاکید کردوفرمود:«ولک...حق الماله:تورا حق پرستش است»

 

4- حق به معنای استحقاق،

یعنی سزاواری شخص نسبت به چیزی.امام علی(ع)درنامه ای به یکی از کارگزارانش چنین نوشته است(استحقاق آنرا دارند وسزاوار آن هستند)نزد تو یکسان باشد!»

 

5- حق به معنای طلب ومطالبه،

یعنی کسی از دیگری مطالبه وانتظاری داشته باشدو به طور متقابل این امر برای آن دیگری هم لحاظ شود.

«حق الوالی علی الرعیه،وحق الرعیه علی الوالی:حق زمامدار بر مردم،وحق مردم بر زمامدار»

 

جایگاه حقوق:

 

شناخت حقوق وتوجه به حقوق متقابل و محوری قرارگرفتن حقوق در زندگی سالم وسعادت آمیز است.بنابراین،از عوامل مهم واساسی اصلاح رفتارها ومناسبات وکردارها،حقوق شناسی وپایبندی به حقوق است..در اندیشۀ امام علی(ع)حق، آموختنی است و تا زمانیکه مردم حرمت نیابند و حقوق مداری را نیاموزند و برمبنای آن تربیت نشوند، نظام اجتماعی و سیاسی و حکومتی به درستی حقوق مدار        نمی شود ورعایت حقوق ومطالبۀ حقوق وادای حقوق به طورهمه جانبه معنا نمی یابد.از این رو امام بیش ازهر چیز براین تاکید داشت که مردم و کارگزاران را با حقوق مداری آشنا سازد وخو دهد تا همه تابع حقوق وحدود شوند ومناسبات  وروابط انسانی آنسان که باید شکوفا گردد.امام علی(ع)می فرماید:

«جعل الله سبحانه حقوق عباده مقدمه لحقوقه،فمن قام بحقوق عباد الله کان ذلک مودیا الی القیام بحقوق الله:

خدای سبحان حقوق بندگان را برحقوق خود مقدم داشته است.پس هرکه حقوق بندگان رااداکند،این امر به ادای حقوق خداوند منجر خواهد شد»

 

حقوق مداری:

 

حقوق مداری بدین معناست که محورواساس مناسبات وروابط انسانی،برحقوق شناسی وپایبندی به حقوق قرارگیردوهمه چیز تابع حقوق گردد.امام علی(ع)در اولین خطبه بعد از تصدی حکومت ایراد کرد،چنین فرمود:

«ان الله سبحانه انزل کتابا هادیا بین فیه الخیر و الشر..فخذوا تهتدوا،واصدفوا عن سمت الشر تقصدوا،الفرائض الفرائض.ادوها الی الله تودکم الی الجنه.ان الله حرم حراما غیر مجهول،واحل حلالا غیر مدخول،وفضل حرمه المسلم علی الحرم کلها،وشدبالاخلاص والتوحید حقوق المسلمین فی معاقدها.فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه ویده الا بالحق.ولایحل اذی المسلم الا بما یجب:

همانا خدای متعال کتابی راهنما نازل کرده است ودرآن نیک وبد را آشکار نموده:پس راه خیربگیرید تا هدایت شویدواز راه شر برگردیدوبه راه راست روید.واجب ها!واجب ها!آنرا برای خدا به جا آرید که شما را به بهشت می رساند.خدا حرامی را حرام کرده که ناشناخته نیست،وحلالی را حلال کرده که از عیب خالی است.حرمت مسلمان را از دیگر حرمت ها برتر نهاده وحقوق مسلمانان را با اخلاص ویگانه پرستی پیوند داده:پس مسلمان کسی است که مسلمان از دست وزبان اوآزاری نبیند،جزآن که برای حق بود:.گزند مسلمان روا نیست،جز در آن چه واجب است»

 

ازدیدگاه امام علی(ع)حقوق افراد با اخلاص وتوحید در مبنا پیوند خورده است. امام علی در برابر رفتار خوارج درضمن خطبه ای می فرماید:

«اما ان لکم عندنا ثلاثا ما صحبتمونا:لانمنعکم مساجد الله ان تذکروافیها اسمه،ولانمنعکم الفیء مادامت ایدیکم مع ایدینا،ولانقاتلکم حتی تبدوونا:

بدانید شما نزد ما سه حق داریدوتا هنگامی که همراه ماهستید،آنها را از شما باز نمی گیریم:شما را از مساجد خدا که نام او را در آنها بر زبان می آورید،منع نمی کنیم:شما را از درآمد عمومی وغنائم، تا زمانیکه دستتان در جنگ همراه ماست، محروم نمی سازیم، و تا جنگ را با ما آغاز نکرده اید، با شما نمی جنگیم»

 

نیز دربارۀ آنان وحقوق سیاسی واجتماعی شان فرمود:

«فان تکلموا حججناهم،وان سکتوا عممناهم:

اگر لب به اعتراض بگشایند،ما با منطق با آنان گفتگو می کنیم،واگر لب فرو بندند،ما با آنان حرفی نداریم»

 

امام علی(ع)در مورد تاثیر مثبت پاس داشتن حقوق انسانها وادای حق آنانکه از ادای حق گریزانند،میفرماید:

«من قضی حق من لایقضی حقه فقد عبده:

آنکه حق کسی را گزارد که حقش را به جا نیاورده،درحقیقت او را بندۀ خود نموده است»

 

امام علی(ع)خود نمونۀ اعلای حقوق مداری بود وتلاش می کرد جامعه وحکومتی حقوق مدار تاسیس کند.روایت شده آن حضرت "ابوالاسود دولی" را _ازاصحاب نیک،وفادار واز عالمان برجسته_ به عنوان قاضی منصوب کرده بود وپس از مدتی اورا از منصب قضاوت عزل نمودودرپستی دیگر گماشت.ابوالاسود دلیل را پرسید.امام فرمود:

«انی رایت کلامک یعلو کلام خصمک:

دریافتم ،صدایت را از مراجعه کننده بلندتر می کنی!»

 

حقوق متقابل:

 

حقوق درمعنا مطالبات کاملا دوسویه ومتقابل است.در این معنا حقوق یک طرفه بی معناست.چرا که اگر قرار باشدحق یک طرفه باشد ،جز برای خدای متعال معنا ندارد،وآن هم به سبب قدرت لایزال وعدالت محض خداوند است که با وجود این ،خدای رحمان از سر رحمت وکرامت وبخشندگی ،آنرا نیز دوطرفه قرار داده است  .امام علی(ع)در این باره می فرماید:

«لایجری لاحد الاجری علیه،ولایجری علیه الاجری له،ولوگان لاحد ان یجری له،ولایجری علیه،لکان ذلک خالصا لله سبحانه دون خلقه،لقدرته علی عباده،ولعدله فی کل ما جرت علیه صروف قضائه،ولکنه سبحانه جعل حقه علی العباد ان یطیعوه،وجعل جزاءهم علیه مضاعفه الثواب تفضلا منه،وتوسعا بما هو من المزید اهله:

کسی را حقی نیست جز اینکه براو حقی نیز هست:وبراو حقی نیست،جز اینکه اورا حقی بردیگری است.واگر کسی را حقی بودکه حقی براونبود،خدای سبحان است،نه دیگری از آفریدگان:زیرا اورا توانایی بربندگان،اطاعت او نمایان است در هر چیز که گونه گون قضای او برآن روان است.لیکن حق خود را بر بندگان،اطاعت خویش قرار داده وپاداش آنان را در طاعت،دوچندان یا بیشتر نهاده،از در بخشندگی که اوراست،وافزون دهی که وی را سزاست»

 

بنابراین،برای همه مخلوقات حقوق دو طرفه وجود دارد وکسی رابر دیگران حقی نیست مگر این که دیگران را نیز براو حقی است.در این میان مهمترین،اساسی ترین وکارسازترین حقوق دوطرفه،حق زمامدار ومردم است:

«ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقاافترضهالبعض الناس علی بعض،فجعلنا تتکافا فی وجوهها،ویوجب بعضها بعضافئلایستوجب بعضها الا ببعض.واعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالی علی الرعیه،وحق الرعیه علی الوالیففریضه فرضها الله سبحامه لک علی کل:

پس خدای سبحان برخی حق های خود را برای بعض مردم واجب داشت،آن حق ها را برابر هم نهاد،واجب شدن حقی را در مقابل ادای حقی گذاشت:حقی برکسی واجب نبود،مگر حقی که برابر آنست،گزارده شود.بزرگترین حق ها که خدا واجب کرده است،حق زمامدار بر مردم وحق مردم بر زمامدار است ،که خدای سبحان آنرا واجب نمود وحق هریک را بر عهدۀ دیگری واگذار فرمود»

 

امام علی(ع)دربارۀ آموزش صحیح مردم باحقوق متقابل حکومت وحقوق حکومت فرمود:

«فقدجعل الله سبحانه لی علیکم حقا بولایه امرکم،ولکم علیمن الحق مثل الذی لی علیکم،فالحق اوسع الاشیاءفی التواصف،واضیقها فی التناصف:

همانا خدا بر شما برای من حقی قرار داده،چون سرپرستی شمارا به عهده ام نهاده:وبرای شما نیز حقی است برمن،همانند حق من که بر گردن شماست.پس حق فراختر چیزهاست که وصف آن گویند .مجال آن تنگ ،اگر خواهند از یکدیگر انصاف جویند»

 

«ایهاالناس!ان لی علیکم حقا،ولکم علی حق:

مردم!مرا برشما حقی،وشما رابر من حقی است»

 

اقسام حقوق:

 

1- حقوق خدا:

از نگاه علی(ع)هرچه نعمت خداست،خدارا در آن حقی است که باید ادا شود.

«ان الله فی کل نعمه حقا،غمن اداه زاده منها،ومن قصر فیه خاطر بزوال نعمته:

خدارا در هر نعمتی حقی است،هرکه آن حق را از عهده برون کند،نعمت را بر او افزون کند:.آن که در آن کوتاهی روا دارد،خود را در خطر از دست دادن نعمت اندازد»

اما علی(ع)پرواپیشگی،پرهیزکاری ومرزبانی را حق خدا بر انسان ها برشمرده که با ادای آن،حقی متقابل برای انسان ها فراهم می شود :

«عباد الله!اوصیکم بتقوی الله،فانها حق الله علیکم،والموجبه علی الله حقکم:

بندگان خدا!شمارا سفارش می کنم به پرهیزگاری وترس از خدا،که پرهیزگاری حق خداست بر شما،وموجب حق شما بر خدا می شود»

 

2- حقوق خود:

 

از مهمترین حقوق آدمی بر خودش این است که شکروجود خودگزارد و خود را هدر ندهد استعدادهای خود را به درستی شکوفا کندوپیوسته رو به کمال سیر نماید.آگاهی آدمی از ارزشهای وجود خویش و استعدادهای درونی خود،زمینه ای اساسی برای تلاش در تربیت،تقویت،فعلیت بخشیدن به آنها وبهره برداری درست از وجود وتوان خود در جهت کمال مطلوب است.

«العالم من عرف قدره،وکفی بالمرءجهلا الا یعرف قدره:

دانا کسی است که قدر خود را بشناسد و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد»

حرمت انسان به این است که مرتبت خویش را بشناسد،در راه شکوفایی خود گام بردارد،در حوزۀ کار خویش مرزبانی نماید وپای از حق برون ننهد،این از حقوق اساسی آدمی برگردن خویش است.

«من تعدی الحق ضاق مذهبه،ومن اقتصر علی قدره کان ابقی له،واوثق سبب اخذت به سبب بینک وبین الله:

هرکه پای از حق برون نهد،راه براو تنگ شود،وهر که اندازۀ خود بداند،حرمتش باقی ماند:واستوارترین رشته برای تو،رشته ای است که میان تو و خداست»

حفظ کرامت انسانی خود ودور نگه داشتن خویش از پستی،لز جمله حقوق اساسی آدمی برخویشتن است که هیچ جایگزینی ندارد:

«اکرم نفسک عن کل دنیه،وان ساقتک الی الرغائب،فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا:

نفس خود را از هر پستی گرامی بدار،هر چند تورا به آنچه می خواهی،برساند:زیرا آن چه را از خود بر سر این کار می نهی،هرگز به تو بر نگرداند»

 

3- حقوق مردمان:

برای مردمان حقوق بسیاری مطرح شده است،از جمله:تامین منافعشان از جانب زمامداران.

«ان الله عبادا یختصهم الله بالنعم لمنافع العباد،فیقرها فی ایدیهم ما بذلوها،فاذامنعوها نزعها منهم،ثم حولها الی غیرهم:

همانا برای خدا بندگانی است که آنان را به نعمتها مخصوص کند،وچون از بخشش باز ایستند،نعمتها را از ایشان بستاند و دیگران مخصوص گرداند»

از دیگر حقوق مردمان بر حکومت این است:

«فاما حقکم علی فالنصیحه لکم،وتوفیر فیئکم علیکم،وتعلیمکم کیلا تجهلوا،وتادیبکم کیما تعلموا:

از جمله حقوق شما برمن زمامدار،این است که خیرخواهی را از شما دریغ ندارم،درآمدهایتان را فراوان سازم،وشما را تعلیم دهم تا نادان نمانیدوآداب آموزم،تا بدانید»

«من واجب حقوق الله علی عباده النصیحه بمبلغ جهدهم،والتعاون علی اقامه الحق بینهم ولیس امرو-وان عظمت فی الحق منزلته،وتقدمت فی الدین فضلته-بفوق ان یعان علی ما حمله الله من حقه،ولا امرو-وان صغرته النفوس،واقتحمته العیون-بدون ان یعین علی ذلک او یعان علیه:

از جمله حق های خدا بر بندگان،یکدیگر را به مقدار توان اندرز دادن،برپاداشتن حق میان خود ویاری یکدیگرنمودن است.هیچ کس هرچند قدر وی در حق بیشتربود وفضیلت او دراین پیش تر،بی نیاز نیست هر چند مردم اورا خوارشمارند،ودیده ها وی را بی مقدار،خردتر از آن نیست که کسی را در انجام دادن حق یاری کند،یا دیگری به یاری اوبرنخیزد»

 

پیامدهای پایبندی به حقوق دیگران:

 

پایبندی به حقوق و رعایت حقوق متقابل، درهرحوزه ای موجب تحقق عدالت، پیدایش الفت و زمینه ساز اخلاقیات وروابط درست انسانی است.

«فاذا ادت الرعیه الی الوالی حقه،وادی الوالی الیها حقها عزالحق بینهم،وقامت مناهج الدین،واعتدلت معالم العدل،وجرت علی اذلالها السنن،فصلح بذلک الزمان،وطمع فی بقاءالدوله،ویئست مطامع الاعداء:

پس چون مردم حق زمامدار را بگزارند وزمامدار حق مردم را به جا آرد،حق میان آنان ارزشمند،راه های دین پدیدار،نشانه های عدالت برجا وسنت چنان که باید اجرا می شود.پس کار زمانه به سامان می رسدوروزگار اصلاح می گردد،وبه پایداری وبرقرارماندن دولت امید می رودودشمنان(از نابودی وسقوط چنین مجتمعی)ناامید می گرداند»

 

سخن امام(ع)در بیان پیامدها ونتایج پایبندی به حقوق ورعایت حقوق متقابل،بیانگر نکاتی اساسی است:

1- عزت حق،یعنی ارجمندی واستواری حق در جامعه درگرو رعایت حقوق زمامدار ومردم است.اینگونه است که روابط سیاسی واجتماعی تابعی از حق می گردد ودر جامعه به درستی مدیریت می شود.

 

2- با رعایت حقوق متقابل،دین ودینداری جلوه گر می شود.مشخص است که در نگاه علی(ع)برای فراهم کردن زمینۀ رشد دین وتعالی دینداری،باید حقوق متقابل به طور عینی تحقق یابد:یعنی دین ودینداری دربستر حقوق مداری معنا می یابد.

 

3- عدالت در وجوه مختلفش تابعی از رعایت حقوق متقابل وپایبندی به آن است.شعار عدالت بدون شناخت حقوق متقابل وتحقق آن حقوق ،راه به جایی نخواهد برد.درجامعه ای که حقوق،مبنای رفتارها ومناسبات قرار گیرد،عدالت به راحتی تحقق می پذیرد.

 

4- سنت های نبوی،راه ورسم های پسندیده وسعادت بخش اخلاقی در وجوه مختلف زندگی در شرایطی به بار می نشیند که حقوق متقابل جلوه می یابد.

 

5- بافراهم شدن این چهار امر،زمانه چنان می شود که شوق زندگی وتکاپوی متعالی در آن موج می زند،مردمان از زیستن خود خشنود می گردند،هر روز خود را بهتر از قبل می بینند،پس رضایت عمومی فراهم می شود.چنین مجتمعی برقرار می ماند،زیرا عوامل پایدار کننده به سبب رعایت وپایبندی به حقوق متقابل در آن فراهم است؛آنچه از جانب دشمنان درجهت تضعیف وتخریب چنین مجتمعی صورت پذیرند،راه به جایی نمی برد:چرا که بنیان های اساسی آن با حقوق مداری محکم است.

 

پیامدهای زائل کردن حقوق دیگران:

 

 

زائل کردن حقوق وعدم رعایت حقوق متقابل،در هر عرصه ای آثاری مخرب وتباه کننده داردواین امر،زمینه ساز انواع انحطاط های اخلاقی،اجتماعی وسیاسی است.

«واذا غلبت الرعیه والیها،او اجحف الوالی برعیته،اختلفت هنالک الکلمه،وظهرت معالم الجور،وکثر الادغال فی الدین،وترکت محاج السنن،فعمل بالهوی،وعطلت الاحکام وکثرت علل النفوس فلایستوحش لعظیم باطل عطل،ولا لعظیم باطل فعل!فهنالک تذل الابرار،وتعز الاشرار،وتعظم تبعات الله سبحانه عندالعباد:

واگر مردم بر زمامدار چیره شوندویا زمامدار برمردم ستم کند،اختلاف کلمه پدیدار گردد ؛نشانه های ستم آشکار وتباهی در دین بسیار شود؛راه های روشن سنت را نموده واز روی هوا کار کنند،احکام فروگذار شود،بیماری های روحی وروانی رو به فزونی گذارد.بیمی نکنند که حقی بزرگ فرو نهاده ویاباطلی سترگ انجام شود.آنگاه نیکان،خوار وبدکاران ارجمند شوند وتاوان فراوان برگردن بندگان از جانب پروردگار باشد»

 

امام علی(ع)مهم در روشن پیامدها ونتایج زیر پاگذاشتن حقوق متقابل پرداخته است:

1- اختلاف کلمه ونزاع ودرگیری،نخستین جوانه های این درخت است.

2- ظهور ستم وبیداد.

3- دین را وسیله وابراز مقاصد ناسالم وتباه خویش قرار می دهد.

4- سنت های نیکوی نبوی و راه و رسم های درست اخلاقی ترک می شود و بی اخلاقی، مردم و حکومت را در کام خودفرو می برد.            

5- با فراهم شدن این چهارامر،هواپرستی فراگیر می شود.

 به ضوابط واحکام وقوانین الهی پشت پا زده می شود،دین گریزی رسمیت می یابد،

مردم به انواع بیماری های روحی وروانی دچار می شوند،

جامعه در افسردگی،پرخاشگری و خشونت ورزی فرو می رود،

بحران های فکری،اخلاقی،اجتماعی،سیاسی واقتصادی جامعه را در برمی گیرد،

وکسی نگران این امور نمی گردد.

این امور کار را بدانجا می رساند که نیکان وصالحان،خوار وبی مقدار ومنزوی وبرکنار می شوند وبدان ونابکاران،ارجمند ،همه کاره ومیداندار می گردند.

چنین جامعه ای باید در انتظار کیفرهای سخت الهی باشد که سنت های حاکم بر عالم با کسی یا گروهی ویا حکومتی خویشاوندی ندارد وبر همگان یکسان است.  

1- نهج البلاغه :


نهج البلاغه :

                یعنی راه روشن.

 شریف رضی گوید:

                 "نامش را نهج البلاغه نهادم زیرا این کتاب درهای بلاغت و سخنوری را به روی بیننده ی خود می گشاید".

شیخ محمد عبده از عالمان بزرگ اهل سنت گوید:

                 نامی مناسبتر و شایسته تر از این که بر معنای ان دلالت کند نیافتم.

 استاد مطهری می نویسد:

               "سید رضی شیفته سخنان علی (ع) بوه است. او مردی ادیب و سخن شناس بوده ... ان قسمت ها ازسخنان مولی که از جنبه بلاغت برجستگی خاصی داشته بیشتر نظرش را جلب کرده و از این رو نام مجموعه را نهج البلاغه نهاده". انچه گرداوری شده تنها راه روشن بلاغت نیست بلکه ترجمانی از قران و اموزه های نبوی و راه روشن هدایت است.

عصر گرداوری نهج البلاغه :

                   سال 400 ه.ق مصادف با دوره ی سوم خلافت عباسیان روزگار تحولات سیاسی بزرگ 

1- دوره ی نخست خلافت عباسیان: 132 تا 232 ه . ق(دوره ی تثبیت و تحکیم قدرت، استبداد خشن همانند امویان)

 2- دوره ی دوم خلافت عباسیان: 232 تا 334 ه .ق(سرکوب اندیشه ورزی، دوران تقیه برای حفظ جان)

3- دوره ی سوم خلافت عباسیان: 334 تا 447 ه . ق(ورود معزالدوله، پیدایش فضای سیاسی جدید، قدرتگیری دیلمیان در بغداد، تسلط   ال بو یه   بر مرکز خلافت و حاکمیت عملی انان، امکان ظهور شیعیان در اجتماع) روزگاری نو در عرصه فرهنگی این فضا متاثر از تفکر شیعی   ال بویه   بود. سیاست قرن 4رم بر گسترش تشیع در بغداد و دیگر بلاد استوار بود. ظهور دانشمندانی چون:

 ابوعلی سینا

خوارزمی

صاحب بن عباد

 ابن العمید اشاپور

ابن اردشیر مهلبی. عضدالدله دیلمی  دانشمندان را دوست می داشت ولی بر مبنای حق مداری و عدالتخواهی نبود. به طوریکه عده ای از بزرگان سادات و دانشمندان از جمله:

 ابو احمد حسین بن موسی، پدر شریف رضی، در سال369 ه .ق به فرمان او به فارس تبعید شدند. آدم متز (دانشمند و شرق شناس معاصر سوئیسی) قرن 4رم ه.ق را دوره ی رنسانس اسلام نامیده. زیرا

1) خلافت عباسی گرفتار تجزیه شد.

2)حکومت های محلی مقتدر در ممالک اسلامی نشر و نمو یافتند.

 3)تمدن اسلامی به نقطه ی اوج خود رسید

 4)اندیشمندان به احیای میراث های قدیم و افرینش طریقه های جدید در علوم مختلف پرداختند.


 

نهج البلاغه گمشده بشريت معاصر

 ما منتظريم كه كتاب نهج البلاغه كه بعد از قرآن بزرگترين دستور زندگي مادي و معنوي و بالاترين كتاب رهايي بخش بشر است و دستورات معنوي و حكومتي آن بالاترين راه نجات است، از امام معصوم ماست.

(امام خميني «ره»)

 نهج البلاغه مرهمي است بر دردهاي جانكاه بشريت.

نهج البلاغه داروي مؤثري است بر تلطيف روح انسانها و مبارزه با خشونتها.

نهج البلاغه اثري است به درخشندگي آفتاب، به لطافت گل، به قاطعيت صاعقه، به غرش طوفان و برق، به تحرك امواج، به بلندي ستارگان دوردست بر اوج آسمانها.

نهج البلاغه در حقيقت فرزند قرآن است.

اين مجموعه زيبا و نفيس كه روزگار از كهنه كردن آن ناتوان است و گذشت زمان و ظهور افكار و انديشه اي نوتر و روشن تر بر ارزش آن افزوده، منتخبي است از خطابه ها و دعاها، وصايا، نامه ها و  جمله هاي كوتاه مولاي متقيان علي (ع) كه بوسيله سيد شريف رضي در حدود هزار سال پيش گردآوري شده است.

او از نظر خودش آنهايي كه از جنبه بلاغت برجستگي خاصي را داشته اند انتخاب كرده، از اينرو اين منتخب را نهج البلاغه نام نهاد. كلمات اميرالمؤمنين (ع) از قديم ترين ايام با دو امتياز همراه بوده است. 1- فصاحت و بلاغت 2- همه جانبه بودن (چندي بعدي بودن) توأم شدن ايندو با هم سخن علي (ع) را در حد اعجاز قرار داد و به همين جهت سخن علي (ع) در حد واسط كلام مخلوق و كلام خالق قرار گرفته

((فوق كلام المخلوق و دون كلام الخالق))

[[نهج البلاغه]]

به اقرار اغلب دانشمندان و نويسندگان و ادباي حتي معاصر غير شيعي عرب، زيباترين متن عرب است.

سخناني كه از نظر ادبي در اوج زيبايي و از نظر فكر در عمق بسيار و از نظر اخلاق سرمشق و نمونه است،

در آن عباراتي هست كه هر خواننده اي اقرار مي كند كه در بشريت نظاير اين عبارات وجود ندارد.

 

چرا نهج البلاغه چنين كششي دارد؟

1- نهج البلاغه ، همه جا سخن از همدردي با طبقات محروم و ستمديده انسانها است. سخن از مبارزه با بي عدالتي و ظلم و طاغوتهاست.

2- نهج البلاغه همه جا در مسير آزادي انسانها گام بر مي دارد. آزادي از زنجير اسارت هوا و هوسهاي سركش، از زنجير اسارت ستمگران خودكامه، طبقات مرفه پرتوقع، جهل و بي خبري، كه انسان را به لذت و بدبختي مي كشاند، و هشدار مي دهد كه هر جا نعمتهاي فراواني روي هم انباشته است حقوق از دست رفته اي در كنار آن به چشم مي خورد.

3- جذبه هاي عرفاني نهج البلاغه چنان است كه ارواح تشته را با زلال خود آنچنان سيراب و مست مي كند كه نشئه شراب طهورش را به لرزه مي اندازد ، لرزه اي دردناك و در عين حال لذت بخش.

4- در هر ميداني گام مي نهد چنان  سخن را ادا مي كند و دقايق را مو به مو شرح مي دهد كه گويي گوينده متخصص همين موضوع بوده است . ليكن از امتيازات سخنان امام علي (ع) اين است كه محدود به زمينه خاصي نيست در شرح اسماء و صفات الهي به چهره يك فيلسوف مجسم مي شود كه فقط از توحيد سخن گفته، در خطبه جهاد، فرمانده و افسر شجاع و دلاوري را مي بينيم كه دقيقترين تاكتيكها را تشريح مي كند. در مسند حكومت و رهبري راه وصول به يك آرامش اجتماعي و سياسي و نظامي را با پخته ترين عبارات بيان مي كند و در مسند درس و اخلاق عباراتي محكم، عميق و نافذ براي سالكان مي گويد كه مرد وارسته اي چون ((همام)) پس از شنيدن آن صيحه اي مي زند و نقش زمين مي شود.

چرا از نهج البلاغه دوريم؟

ما كه چنين گنجي در خانه داريم چرا تهي دستيم؟ ما كه چنين چشمه زلال و گوارا و جوشنده اي در دسترس داريم چرا تشنه ايم؟ ما كه داراي اين ميراث بزرگ اسلامي هستيم چرا  دست بسوي ديگران دراز مي كنيم؟ و پاسخي جز اين ندارد كه،

نهج البلاغه را نشناخته ايم و بر ارزش واقعي اين مجموعه بزرگ واقف نگشته ايم.

و عجيب اين كه نهج البلاغه در ديار خويش در ميان شيعيان علي (ع)، حتي در حوزه هاي علميه شيعه غريب و تنهاست. همچنانكه خود علي (ع) غريب و تنهاست. بديهي است اگر محتويات كتابي و يا انديشه ها و احساسات و عواطف شخصي با دنياي روحي مردمي سازگار نباشد، اين كتاب يا آن شخص در عمل تنهاست و بيگانه مي ماند و هر چند نامشان با هزاران تجليل و تعظيم برده شود.

شيعه علي حقيقت گرا يا شخصيت گرا؟!

 در چكاچك شمشيرها و نيزه ها، در ميان ولوله و شور جنگ و نبرد، در لابلاي نعره ها و فريادهاي رزم آوران جنگ جمل، مردي سر به گريبان انديشه فرو برده بود :

((خدايا، حق با كدامين طرف است؟ در يك سو علي،‌داماد پيامبر، سردار بزرگ اسلام،‌كسي كه پيامبر در وصفش مي فرمود:

«علي مع الحق و الحق مع علي»

با جمعي از ياران صديق پيامبر است، و در سوي ديگر « ام المؤمنين، عايشه» و دوتن از صحابه بزرگ پيامبر، «طلحه الخير» مرد خوش سابقه اسلام و زبير «سيف الاسلام» - دلاور ميادين نبرد- صف بسته اند. آيا ي شود هر دو گروه برحق باشند يا هر دو باطل؟!... به راستي كداميك بر حق است؟»

سرانجام چاره كار در اين ديد كه جواب را از علي (ع) بازجويد كه «باب مدينه العلم» بود.

«أيمكن أن يجتمع زبير و طل حه و عايشه علي باطلٍ؟»

آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟ و علي (ع) در پاسخ، جوابي داد كه،‌ دانمشند سني مذهب مصري، دكتر «طه حسين» در وصف آن گفته است: پس از قرآن، هيچ كلامي از بشريت بدين پايه محكم و والا گفته نشده است.

إنك لملبوس عليك. إن الحق و الباطل، لا يعرفان بأفدار الرجال

إعرف الحق تعرف أهله و إعرف الباطل تعرف أهله

همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت.

اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز او بشناس،‌ اهل آن برايت آشكار مي گردد.

 كلام علي (ع) يعني :

اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند.

وتمام. سخن كوتاه، اما بس عظيم و بلند بود. به بلنداي حقيقت و تاريخ! اين سخن يعني معياري براي تشخيص پيروان علي (ع) از غير!

و به همين دليل است كه اگر به صدر اسلام بازگرديم، به يك روحيه خاصي برمي خوريم كه آن روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مي توانستند وضعيت پيامبررا در مورد علي (ع)، صددر صد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند!

نقطه مقابل آن روحيه و طرز تفكر، يك روحيه و طرز تفكر ديگري بود كه وصيتهاي رسول اگرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعي توجيه و تفسير و تأويل ناديده مي گرفتند. در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا بوجود آمد كه يك دسته كه اكثريت هم بودند، فقط ظاهر را مي ديدند و ديدشان عميق و تيزبين نبود كه باطن وقايع را ببينند. مي گفتند كه: عده اي از بزرگان صحابه و سابقه دارهاي اسلام كه راهي را مي روند نمي توان گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه در اقليت هم بودند،‌ عقيده داشتند كه در جايي كه اصول اسلامي به دست همين سابقه دارها پايمال شوند، ديگر احترامي براي آنها قايل نيستيم.

روح تشيع را كساني بوجود آوردند كه طرفدار اصول بودند، نه طرفدار شخصيتها!

علي بعد از پيامبر، جواني سي و سه ساله است با يك اقليتي كمتر از عدد انگشتان. در مقابلش پيرمردهاي شصت ساله با اكثريتي انبوه و بسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و ما راه آنانرا مي رويم.

اما منطق آن اقليت اين بود كه :

آنچه اشتباه نمي كند حقيقت است ، بزرگان بايد خود را با حقيقت تطبيق دهند.

سلمان فارسي ، ابوذر غفاري، مقداد و عمار ياسر مرداني بودند اصولي و اصول شناس،‌ديندار و دين شناس. در حقيقت روح شيعيان صدر اسلام روحي بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت     مي كرد،‌نه اشخاص و شخصيتها! و از همين رو بود كه شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار آمدند.

از اينجا معلوم مي شود، چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست. چرا كه افرادي ظاهر نگر و شخصيت گرايند. در حاليكه مسير تشيع همانند روح آن ،‌تشخيص حقيقت و تعقيب آن است.

7- مفهوم حکومت:

مفهوم حکومت:

 

نوع رفتار حکومتی و مدیریتی

به شدت متاثر از نوع درک از مفهوم حکومت است

و هرگونه که حکومت فهمیده شود به تناسب آن فهم و دریافت رفتار حکومتی شکل میگیرد.تاریخ بشر نشان دهنده حکومت سلطه گرانه بوده است.

عده ای حکومت  را تسلط بر جان  و مال مردم میدانسته اندو چون حکومت شوندگان هم این سلطه گرایی را طبیعی میدانسته اند به آن تن میداده اند.

و بسیاری از حاکمان،حکومت را خود رایی میدانسته بنابراین حکومت را حق خود میدانسته اند بنابراین اجازۀ اظهار نظرکردن را به دیگران نمیدادند.

اما حکومت از نظر امام علی(ع)مشارکت و هدایت و محبت وخدمت است.

مولا امیرالمومنین در نامه ای به"اشعث بن قیس"استاندار آذربایجان نحوۀ حکومت درست و انسانی را ذکر میکند:

"همانا کاری که به عهده توست،طعمه ای برایت نیست بلکه امانتی است بر گردنت آن که تو را بدان گمارده،نگهبانی امانت را به عهده ات گذارده،و تو پاسخگوی آنی نسبت به آن که فردا در دست توست.این حق برای توست که در میان مردمان به استبداد و خودرائی عمل نمائی و به کاری دشوار جز با دستاویز محکم درآئی.در دست تو مالی از مالهای خدای عزوجل است،و تو ان را خزانه داری تا ان را به من بسپهری.امیدوارم برای تو بدترین والیان نباشم!والسلام"

 

حضرت علی(ع)در این سخن مفهوم کهن حکومت را رد کرده گفته است که حکومت امانتی است بر گردن زمامداران وباید پاسخگوباشند که آن همان مسئولیت است همچنین اموال وامکانات در اصل از آن خداست که به صورت امانت وازباب نیابت در اختیار همۀ مردمان نهاده تا در رفاه درست استفاده کنند.ومنظور از خزانه دار این است که براساس نیابت الهی نگهبان آنچه متعلق به مردمان است باشند.

«ان السلطان لامین الله فی الارض و مقیم العدل فی البلاد و العباد و وزعته فی الارض:همانا  زمامدار امین خدا در زمین وبرپادارندۀ عدالت در سرزمینها و در میان بندگان،وعامل جلوگیری از تجاوز و تعدی است»

6- افرینش

امروز ميرود و فردا مى‏آيد

از خطبه‏هاى امام ستايش خداوندى را سزاست كه ستودنش كليد ياد او

و موجب فراوانى نعمتش و دليل عنايات و بزرگى اوست .
اى بندگان خدا ،

 دنيا بر شما همانسان ميگذرد كه بر پيشينيانتان گذشت

و آنچه از دنيا گذشت ديگر باز نمى‏گردد و بهره‏هايش پايدار

و هميشگى نيست آغاز و فرجام كارش همانند است ، كارهايش بشتاب مى‏گذرند

و برهم پيشى ميگيرند و نشانه‏هايش آشكارند ، گويا هم اكنون بسوى رستاخيزتان ميكشانند چون شترانى كه ساربانهايشان به پيش ميرانند ،

 پس هر كس از خويش بيخبر ماند و بدنيا روى آورد در تاريكيها فروماند

 و بخطرهاى ناگوار فرو افتاد و اهريمنانش بسركشى وا داشتند و بدكاريهايش را بچشمش زيبا نمودند ، پس بهشت ، جايگاه پيشتازان ايمان است و دوزخ فرجام زياده روان است .
اى بندگان خدا ،

 بدانيد كه پرهيزگارى دژ استوار پيروزى و بد كارى قلعه مستحكم خوارى و پستى است ، قلعه‏اى كه ساكنانش را از خطر بازنميدارد و پناهندگانش را نگهبانى نمى‏كند ،

بدانيد كه با تقوى ميتوان نيشهاى زهرآگين خطر را قطع كرد

و با يقين و ايمان مى‏توان بسرانجامى نيكو نائل شد .
بندگان خدا ،

خدا را ،

 خدا را ،

پروا گيريد درباره گراميترين و محبوبترين كسانتان ( خودتان ) كه خداوند راه حق را بر شما آشكار ساخته و راههاى هدايت را روشن فرموده ،

 در برابر شئامت راهى كه ببدبختى ميرسد و راهى كه نيكبختى هميشگى را در پى دارد پس از اين روزهاى گذران براى روزهاى ابدى توشه برگيريد كه وسيله توشه اندوزى را بشما آموخته

 و شما را به كوچ كردن فرمان داده‏اند و شما را بشتاب ، پيش ميرانند و اكنون بسوارانى ماننديد كه ايستاده‏ايد و نمى‏دانيد كه بسوى كدامين مقصد بايد براه افتيد . آگاه باشيد ، آنكس كه براى آخرت پديد آمده او را بدنيا چكار ؟
و آنكس كه سرمايه اندك دنيائيش را مى‏گيرند و حساب و پى‏آمد دارائيش برايش باقى ميماند با مال دنيا چكار دارد ؟
اى بندگان خدا ،

نبايد خيرهائى را كه خداوند به بندگانش وعده فرموده كنار گذاشت و نبايستى به آنچه خداوند از آن بازتان داشته دل بست ، بندگان خدا از روزى كه از كردار شما پرس و جو مى‏كنند و سراسيمگى‏ها پديد مى‏آيد و كودكان از هراس پير ميشوند بترسيد .
بدانيد اى بندگان خدا ،

 كه مراقبانى از وجودتان و ديده‏ورانى از اندامهايتان بر شما گماشته‏اند و آمارگرانى راستين كردار شما و حتى تعداد نفسهايتان را حساب و نگهدارى ميكنند چنانكه شبهاى تاريك و دلهاى بسته نمى‏توانند كردارتان را از ديدگاه آنها پنهان دارند و فرداى قيامت به امروز دنياى شما نزديك است .
امروز با آنچه در آنست ميرود و فردا با پى‏آمدهايش فرا ميرسد و هر كدام شما از روى زمين بخانه تنهايى و گودال گور سرازير ميشود شگفتا از آن خانه تنهايى و منزل ترسناك و گودال هراس و غربت ، اكنون چنان مى‏بينيم كه فرياد وحشتزاى قيامت بشما ميرسد و وحشت قيامت فراتان ميگيرد و براى داورى كردارتان به دادگاه رستاخيز كشانده ميشويد ، جائى كه نتوانيد دروغ بگوئيد و بباطل گرائيد و بهانه جوئى كنيد ، در آنجا حقايق بر شما آشكار ميشود و كارهايتان بشما باز ميگردد .
پس از گذشته‏ها پند گيريد و از دگرگونيهاى روزگار عبرت آموزيد و از بيم رسانى پيامبران براى اصلاح كارتان سود ببريد

5- توحید درنهج البلاغه

مباحث توحیدی در نهج البلاغه

 

بیشتر بحثهای توحیدی نهج البلاغه درباره توحید،

بحثهای تعقلی و فلسفی است‏ ، اوج فوق العاده نهج‏البلاغه در این بحثها نمایان است ،

در بحثهای توحیدی‏- تعقلی نهج البلاغه آنچه اساس و محور و تكیه گاه همه بحثها است اطلاق و لاحدی و احاطه ذاتی و قیومی حق است، علی (علیه السلام) در این قسمت داد سخن را داده است، نه پیش از او و نه بعد از او كسی به‏ او نرسیده است.

 مساله دیگر :

 «بساطت مطلقه» و نفی هر گونه كثرت و تجزی و نفی هر گونه مغایرت صفات حق با ذات حق است، در این قسمت نیز مكرر بحث به‏ میان آمده است.

یك سلسله مسائل عمیق و بی‏سابقه دیگر نیز مطرح است

از قبیل: اولیت‏ حق در عین آخریت او

                                      و ظاهریت او

 در عین باطنیتش، تقدم او بر زمان و بر عدد،

 و اینكه قدمت او قدمت زمانی و وحدت او وحدت عددی نیست،

علو و سلطان و غنای ذاتی حق، مبدعیت او و اینكه شانی او را از شان دیگر شاغل نمی‏شود،

كلام او عین فعلش است‏. حدود توانائی عقول بر ادراك او و اینكه معرفت حق از نوع تجلی او بر عقول است،

نه از نوع احاطه اذهان بر یك معنی و مفهوم دیگر، سلب‏ جسمیت و حركت و سكون و تغییر و مكان و زمان و مثل و ضد و شریك و شبیه‏ و استخدام آلت و محدودیت و معدودیت از او، و ... .

حقیقت اینست كه سلسله جنبان این طرز تفكر و این نوع تمایل ، فقط و فقط ائمه اهل بیت (علیهم السلام) بودند، همه محققان اهل تسنن اعتراف دارند كه‏ علی علیه السلام حكیم اصحاب بود و عقل او با مقایسه با عقول دیگران نوع‏ دیگر بود

 اینها مباحثی است كه در این كتاب شگفت مطرح است و یك فیلسوف وارد در عقائد و افكار فلاسفه قدیم و جدید را سخت غرق در اعجاب می‏كند.

طرح مباحث الهیات بوسیله ائمه اهل بیت علیهم السلام و تجزیه و تحلیل‏ آن مسائل كه نمونه عالی آنها نهج البلاغه است سبب شد كه عقل‏ شیعی از قدیم الایام به صورت عقل فلسفی در آید و البته این یك بدعت و چیز تازه در اسلام نبود ، راهی است كه خود قرآن پیش پای مسلمانان نهاده‏ است و ائمه اهل بیت علیهم السلام به تبع تعلیمات قرآنی و به عنوان‏ تفسیر قرآن آن حقائق را ابراز و اظهار نمودند . اگر توبیخی هست متوجه‏ دیگران است كه این راه را نرفتند و وسیله را از دست دادند .

تاریخ نشان می‏دهد كه از صدر اسلام ، شیعه بیش از دیگران به سوی این‏ مسائل گرایش داشته است ، در میان اهل تسنن گروه معتزله كه به شیعه‏ نزدیكتر بودند گرایشی بدین جهت داشتند ، ولی چنانكه می‏دانیم مزاج‏ اجتماعی جماعت آنرا نپذیرفت ، و تقریبا از قرن سوم به بعد منقرض شدند .

«احمد امین» مصری :

-----------------------

در جلد اول  «ظهرالاسلام» این مطلب را تصدیق‏ می‏كند ،

 او پس از بحثی درباره جنبش فلسفی در مصر بوسیله فاطمیین كه‏ شیعی بودند می‏گوید :

فلسفه به اهل تشیع بیش از اهل تسنن می‏چسبد، و این را در عهد فاطمیون مصر و آل‏ بویه ایران

می‏بینیم، حتی در عصرهای اخیر نیز كشور ایران كه شیعه است از تمام كشورهای اسلامی دیگر بیشتر

 به فلسفه عنایت داشت . سید جمال الدین‏ اسد آبادی كه تمایلات شیعی داشت و در ایران تحصیل

فلسفه كرده بود همین‏ كه به مصر آمد یك جنبش فلسفی در آنجا بوجود آورد " .

 اینها مباحثی است كه در این كتاب شگفت مطرح است و یك فیلسوف وارد در عقائد و افكار فلاسفه قدیم و جدید را سخت غرق در اعجاب می‏كند

این تمایل را ائمه شیعه به وجود آوردند ، آنها بودند كه در احتجاجات، در خطابه‏ها، در احادیث و دعاهای خود ، عالی‏ترین و دقیق‏ترین مسائل حكمت الهی‏ را طرح كردند، نهج البلاغه یك نمونه از آن است، حتی از نظر احادیث‏ نبوی، ما در روایات شیعه روایات بلندی می‏یابیم كه در روایات غیر شیعی‏ از رسول اكرم  (صلی الله علیه و آله) روایت نشده است، عقل شیعی اختصاص به فلسفه ندارد، در كلام و فقه و اصول فقه نیز امتیاز خاص دارد و ریشه همه یك چیز است .

برخی دیگر این تفاوت را مربوط به " ملت شیعه " دانسته‏اند و گفته‏اند چون شیعیان ایرانی بودند و ایرانیان شیعه بودند و مردم ایران مردمی متفكر و نازك اندیش بودند با فكر و عقل نیرومند خود معارف شیعی را بالاتر بردند و به آن رنگ اسلامی دادند .

ما به طرفداران این طرز فكر می‏گوئیم «اولا» نه همه شیعیان ایرانی‏ بودند، و نه همه ایرانیان شیعه بودند، آیا محمد بن یعقوب كلینی

 و محمد بن علی بن حسین بن بابویه قمی

 و محمد بن ابیطالب مازندارانی

ایرانی بودند اما محمد بن اسماعیل بخاری

 و ابوداود سجستانی

و مسلم بن حجاج نیشابوری ایرانی نبودند؟

 آیا سید رضی كه‏ جمع آوری كننده نهج البلاغه است ایرانی بود ؟

 آیا فاطمیین مصر ایرانی‏ بودند؟

چرا با نفوذ فاطمیین در مصر فكر فلسفی احیا می‏شود و با سقوط آنها آن‏ فكر می‏میرد، و سپس بوسیله یك سید شیعه ایرانی مجددا احیا می‏شود ؟ ! حقیقت اینست كه سلسله جنبان این طرز تفكر و این نوع تمایل ، فقط و فقط ائمه اهل بیت (علیهم السلام) بودند، همه محققان اهل تسنن اعتراف دارند كه‏ علی علیه السلام حكیم اصحاب بود و عقل او با مقایسه با عقول دیگران نوع‏ دیگر بود ، از ابو علی سینا نقل شده كه می‏گوید :

" كان علی ( ع ) بین اصحاب محمد صلی الله علیه و آله كالمعقول بین‏ المحسوس " یعنی :

علی در میان یاران رسول خدا مانند " كلی " در میان " جزئیات محسوسه‏ " بود و یا مانند " عقول قاهره " نسبت به " اجسام مادیه " بود .

مگر پیامبر علی (علیه السلام) را به عنوان‏ اعلم اصحاب خود معرفی نكرد ؟ ! چه ضرورتی دارد كه ما به خاطر حفظ شان‏ برخی از صحابه كه در یك سطح عادی بوده‏اند شان و مقام دیگری را كه از عالیترین مقام عرفانی و افاضه باطنی از بركت اسلام بهره‏مند بوده است‏ انكار كنیم ؟ !

بدیهی است كه طرز تفكر پیروان چنین امامی با مقایسه با دیگران تفاوت‏ فاحش پیدا می‏كند .

احمد امین و برخی دیگر دچار توهمی دیگر شده‏اند . آنان در انتساب این‏ نوع كلمات به علی علیه السلام تردید كرده‏اند ، و می‏گویند عرب قبل از فلسفه یونان با این نوع بحثها و تجزیه و تحلیلها و موشكافی‏ها آشنا نبود ، این سخنان را بعدها آشنایان با فلسفه یونان ساخته‏اند و به امام علی بن ابیطالب بسته‏اند !

ما هم می‏گوئیم عرب با چنین كلمات و سخنانی آشنا نبود ، نه تنها عرب‏ آشنا نبود غیر عرب هم آشنا نبود ، یونان و فلسفه یونان هم آشنا نبود ،

 آقای احمد امین اول علی را در سطح اعرابی از قبیل ابوجهل و ابوسفیان از لحاظ اندیشه پائین می‏آورد و آنگاه صغری و كبری ترتیب می‏دهد ! مگر عرب‏ جاهلی با معانی و مفاهیمی كه قرآن آورد آشنا بود ؟ ! مگر علی تربیت شده‏ و تعلیم یافته مخصوص پیامبر نبود ؟ ! مگر پیامبر علی (علیه السلام) را به عنوان‏ اعلم اصحاب خود معرفی نكرد ؟ ! چه ضرورتی دارد كه ما به خاطر حفظ شان‏ برخی از صحابه كه در یك سطح عادی بوده‏اند شان و مقام دیگری را كه از عالیترین مقام عرفانی و افاضه باطنی از بركت اسلام بهره‏مند بوده است‏ انكار كنیم ؟ !

آقای احمد امین می‏گوید

---------------------------

 قبل از فلسفه یونان مردم عرب با این معانی و مفاهیمی كه در نهج البلاغه آمده است آشنا نبودند .

جواب اینست كه با معانی و مفاهیمی كه در نهج البلاغه آمده است بعد از فلسفه یونان هم آشنا نشدند ! نه تنها عرب آشنا نشد ، مسلمانان غیر عرب‏ هم آشنا نشدند ! زیرا فلسفه یونان هم آشنا نبود ، اینها از مختصات فلسفه‏ اسلامی است ، یعنی از مختصات اسلام است و فلاسفه اسلام تدریجا با الهام از مبادی اسلامی آنها را وارد فلسفه خود كردند.

اشاره

مقاله حاضر به موضوع توحيد از ديدگاه امام على بن ابى طالب عليه السلام مي‏پردازد . از اين رو، مباحث ديگر مقوله خداشناسي، که آن امام پاک نهاد از آن‏ها سخن گفته است، در اين مقاله گنجانيده نشده‏اند .

آنچه در زير مي‏آيد، عنوان‏هاى مباحث مقاله است که کوشيده شده است‏با بهره‏جويى از روايات امام علي عليه السلام به بحث و بررسى درباب آنها پرداخته شود:

1 . اهميت و آثار توحيد

2 . معنا و اقسام توحيد

3 . ادله توحيد

4 . ويژگيهاى توحيد  

الف . اهميت و آثار توحيد

بي‏گمان، اصل توحيد از جايگاهى والا در ميان اصول اعتقادي دينى برخوردار است‏به گونه‏اى که ديگر اصول اعتقادي، بر اين اصل استوار گشته‏اند . بنابر همين حقيقت است که امام على عليه السلام بر توحيد و نيز آثار و پيامدهاى اعتقاد به توحيد بسى ارج مي‏نهد و از آن بسيار سخن مي‏گويد .

در روايتي، آن حضرت از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم نقل مي‏فرمايد: «التوحيد نصف الدين‏» (1) و خود نيز مي‏فرمايد:

«خداوند در ميان اعضاى بدن آدمي، مقام زبان را افزون کرده است و قرآن را به توحيد گويا نموده است .» (2)

امام عليه السلام در برخى احاديث فضيلت و پاداشي بسيار ارجمند براى يکتاپرستى و ايمان به يگانگى خداوند برشمرده‏است; چنان‏که مي‏فرمايد:

«هيچ بنده مسلمانى زبان به لا اله الاالله نمي‏گشايد مگر آن که اين گفتارش هر سقفى را فرو مي‏شکافد و فرا مي‏رود و به گناهى از او نمي‏رسد مگر آن که از ميانش برمي‏دارد و از حرکت‏باز مي‏ايستد تا سرانجام به همچون خودى رسد و آرام گيرد .» (3)

امام رضا عليه السلام در پايان حديث‏سلسلة الذهب به‏واسطه علي عليه السلام از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم نقل مي‏کند که جبرئيل امين از خداوند متعال نقل کرده است:

«من خداوند يگانه‏ام . بندگان! مرا بپرستيد بدانيد که هر کس مخلصانه لا اله الاالله گويد و نزد من آيد، به دژ من درآمده است و هر کس به دژ من درآيد، از کيفرم در امان است . از امام رضا عليه السلام پرسيدند: اى فرزند رسول خدا، مراد از اخلاص چيست؟ فرمود:

اطاعت از خدا و پيامبرش و سر نهادن به ولايت اهل‏بيت عليهم السلام‏» (4)

در روايتى ديگر حضرت على عليه السلام به نقل از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم ثمره اعتقاد به توحيد را دخول به بهشت مي‏داند و مي‏فرمايد: «من مات لا شرک بالله شيئا احسن او اساء دخل الجنة .» (5)

در جايى ديگر مي‏فرمايد: «از رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم شنيدم که در باره آيه «هل جزاء الاحسان الا الاحسان‏» الرحمن/60 فرمود:

«خداوند عز و جل مي‏فرمايد: آن کس را که به توحيد گرامى داشتم، جز بهشت پاداشش ندهم .» (6)

امام عليه السلام در رواياتى ديگر از پيامدهاي ديگر توحيد سخن گفته است; از جمله در خطبه دوم نهج‏البلاغه مي‏فرمايد:

«شهادت مي‏دهم که خداوندى جز الله - خداى يکتا - نيست . يگانه است و بى شريک . شهادت مي‏دهم; شهادتى که خلوصش از آزمون به نيکى برآمده است و باور به آن با صفاي نيت همراه است . همواره بدان چنگ در مي‏زنم تا آن گاه که ما را زنده مي‏دارد و آن را مي‏اندوزيم براى روزهاي هولناکى که در پيش داريم . چنين شهادتى نشان از عزم استوار ما در ايمان است و سرلوحه نيکوکارى و خشنودي خداوند است و سبب دور شدن شيطان است .»

در روايت گوهرين بالا، برخى پيامدهاى ايمان به يکتايى پروردگار از قرار زير است:

- دست‏آويز رهايى و وسيله نگهدارى است

- ذخيره‏اى براى رويارويى با سختي‏هاى آينده است

- نشانه استوارى ايمان است

- سرلوحه احسان و نيکوکارى است

- مايه خشنودى خداوند متعال است

- وسيله جنگ با شيطان است  

امام عليه السلام در جايى ديگر کلمه اخلاص را از بهترين وسايل براى رسيدن به خدا مي‏داند:

«بهترين وسيله براى آنان که وسيله‏اى به سوى خداي سبحان مي‏جويند، ايمان به خدا و رسول او و جهاد و . . . کلمه اخلاص [لا اله الاالله] است که بر فطرت الهى است .» (7)

نيز در جايى ديگر به ارتباط ميان حقوق مسلمانان و توحيد مي‏پردازد و مي‏فرمايد:

«خداي تعالى با اخلاص و توحيد، ارتباط حقوق مسلمانان را با يکديگر استوار کرده است .» (8)

سخن درباره فضيلت، اهميت و آثار اعتقاد به توحيد بيش از اين است، ليک مقاله حاضر را گنجايش ذکر همه آن‏ها نيست . از اين رو، بحث را به پايان مي‏بريم و به ديگر مباحث مي‏پردازيم .

ب . معنا و اقسام توحيد

مراد از توحيد چيست؟ اين پرسش از آن رو اهميت مي‏يابد که شناخت درست توحيد، شرط لازم براى اسلام و ايمان آدمى محسوب مي‏شود . در حقيقت، ارزش و آثار توحيد نيز بر درک درست از توحيد استوار است که برگرفته از اصول مسلم عقلى و قطعيات کتاب و سنت است . معناى توحيد در ميان گروه‏هاى فکرى اسلامى - اعم از متکلمان، عارفان و فيلسوفان - به‏گونه‏هاى بس گوناگون بيان شده است و اين حقيقت اهميت موضوع را دو چندان مي‏کند . در اين فصل در پرتو گفتار گوهرين على عليه السلام، معانى مطرح شده درباره توحيد را ذکر مي‏کنيم و مي‏کوشيم به برداشتى صحيح و مقبول از آن دست‏يابيم .

توحيد به معناى يگانگى بارى تعالى است . اين يگانگى از جنبه‏هاى مختلفى شايسته بررسى است که مهم‏ترين آن‏ها توحيد ذاتي، توحيد صفاتي، توحيد افعالى و توحيد عبادى است . در اين مقاله به همين چهار قسم از توحيد خواهيم پرداخت .

اول . توحيد ذاتى

از ديدگاه حضرت على عليه السلام توحيد ذاتى به معناى نفى شريک، شبيه و جزء از ذات مقدس ربوبى است . از اين رو، معانى ديگر توحيد اعم از توحيد عددى و توحيد نوعى درباره خداوند درست نيست .

امام على عليه السلام در روايتى ارزشمند، اقسام معاني واحد را برشمرده و معانى مقبول در اين باره را مشخص کرده است . شريح بن هانى گويد: در جنگ جمل، مردى اعرابى از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيد: «آيا خداوند واحد است؟» اصحاب بر او تاختند و گفتند: «اکنون چه جاى اين پرسش است که علي در حال جنگ است؟ !»

حضرت امير عليه السلام فرمود: «بگذاريد بپرسد که جنگ ما نيز بر سر همين است .» آن‏گاه فرمود:

«يا اعرابى ان القول فى ان الله واحد على اربعة اقسام: فوجهان منها لا يجوزان على الله عزوجل، و وجهان يثبتان فيه، فاما اللذان لا يجوزان عليه، فقول القائل: واحد يقصد به باب الاعداد، فهذا ما لا يجوز، لان ما لا ثانى له لا يدخل فى باب الاعداد، اما ترى انه کفر من قال: ثالث ثلثة و قول القائل: هو واحد من الناس، يريد به النوع من الجنس، فهذا ما لا يجوز عليه لانه تشبيه، و جل ربنا عن ذلک و تعالى . و اما الوجهان اللذان يثبتان فيه فقول القائل هو واحد ليس له فى الاشياء شبه، کذلک ربنا و قول القائل انه عزوجل احدى المعني، يعني به انه لا ينقسم فى وجود و لا عقل و لا وهم کذلک ربنا عز و جل .» (9)

بنا بر اين روايت، واحد را چهار معنا است: واحد عددي، واحد نوعي، واحد به معناى موجود بي‏نظير و واحد به معناي موجود تجزيه‏ناپذير . دو معناى اول، درباره خداوند ناروا و دو معناى ديگر روا است . اينک به توضيح آن‏ها مي‏پردازيم .

توحيد عددى

«واحد عددي‏» آن واحدى است که تکثر و تعددپذير است، هرچند اين کثرات با يکديگر مجانس نباشند . چون براى موجودى عدد «يک‏» را به کار مي‏بريم، اين موجود قابليت «دو» ، «سه‏» و . . . شدن را نيز دارا است . اين‏گونه واحد را نمي‏توان براى خداوند متعال به کار برد; زيرا ذات مقدس حضرت حق تعددبردار نيست . اين سخن کفرآميز نصارا که مي‏گويند: «ان الله ثالث ثلاثة‏» مائده/73 در حقيقت‏به معناى اعتقاد به عددي بودن و احديت‏خدا است .

حضرت امير عليه السلام با تعابيرى گوناگون وحدت عددى را براى بارى تعالى نفى کرده است . گذشته از تعبيرهايي که نقل شد، مي‏توان به تعبيرهايى ديگر اشاره کرد که همگى از اويند:

«واحد لا بعدد; يگانه است نه به شماره .» (10)

«الاحد بلا تاويل عدد; يگانه است نه به معناى شماره .» (11)

«واحد لا من عدد; يگانه است نه به شماره .» (12)

توحيد نوعى

مراد از واحد نوعي، واحدى است که تعدد بردار است و با افراد ديگر مجانس است . «نوع‏» در لغت عرب به گروهى از افراد مشابه و مجانس مي‏گويند; (13) مثلا چون مي‏گويند: «ليس هذا من نوع ذاک‏» ، منظور اين است که اين دو چيز مشابه و هم جنس يکديگر نيستند . (14) همچنين، وقتى درباره کسى مي‏گويند «واحد من الناس‏» مقصود اين است که آن شخص يکى از افراد مشابه و هم‏جنس مردم است . بنابراين، در وحدت نوعى تعدد و تشابه هست و واحد نوعى با افراد ديگر نوع هم‏جنس و مشابه است . بدين‏سان، نمي‏توان گفت‏خدا واحد نوعى است، زيرا لازمه آن تشابه خدا با ديگر موجودات است . از اين رو، هرگاه ائمه اطهار عليهم السلام مي‏فرمايند: «الله شئ‏» ، بي‏درنگ مي‏افزايند: «لا کالاشياء;» (15) يعنى خداوند، چيزى است، اما نه همچون ديگر چيزها .

توحيد به معناى بى شبيه بودن

امام على عليه السلام پس از نفى وحدت عددى و وحدت نوعي، دو معناى ديگر را براى خداى تعالى اثبات مي‏کند که يکى عبارت است از: واحد به معناي بي‏شبيه: واحد ليس له فى الاشياء شبيه .

در بحث درباره ويژگي‏هاى توحيد به اين معناي توحيد بيش‏تر مي‏پردازيم .

توحيد به معناى تجزيه‏ناپذير

دومين معناى مقبول براى واحد، نفى هر گونه تجزيه و تقسيم از ذات اقدس الهى است; يعنى هرگونه تقسيم - اعم از تقسيم خارجي، تقسيم عقلى و تقسيم وهمى - (16) درباره خداوند منتفى است; چنان‏که على عليه السلام مي‏فرمايد:

«و لا تناله التجزئة و التبعيض; جزء جزء شدن و پاره پاره گشتن در او راه ندارد .» (17)

و نيز مي‏فرمايد:

«لا يوصف بشى من الاجزا و لا بالجوارح والاعضاء، و لا بعرض و لا بالغيرية و الابعاض; نه جزئى دارد که به آن وصفش کنند و نه جوارح دارد و نه اعضا و عرض و نه توانند بدين وصفش کنند که بگويند غير از ديگران است و بعض بعض است .» (18)

از اين واقعيت روشن مي‏شود که ترکيب در ذات خداي تعالى به هيچ وجه راه ندارد و او تجزيه و تحليل‏پذير نيست و فاعليت‏حق متعال، فاعليت ارادى و خلقت او از لامن شئ است نه اين‏که خلقت‏به صدور و فيضان باشد و وجودات همه موجودات هم‏سنخ وجودى خداى تعالى و بلکه عين وجود او باشند .

دوم . توحيد صفاتى

مراد از توحيد صفاتى آن است که چنان‏که بارى تعالى در مقام ذات، يگانه و بي‏همتا است، در صفات کماليه خود نيز يگانه و يکتا است و همانند و نظيرى براى صفاتش نيست . اميرمؤمنان على عليه السلام مي‏فرمايد:

«کل عزيز غيره ذليل و کل قوى غيره ضعيف، و کل مالک غيره مملوک و کل عالم غيره متعلم و کل قادر غيره يقدر و يعجز; هر غير او ذليل است و هر نيرومندى جز او ناتوان است و هر مالکى جز او مملوک است و هر عالمى جز او نوآموز است و هر توانايى جز او گاه توانا و گاه ناتوان است .» (19)

از اين روايت استفاده مي‏شود که اوصاف خداى تعالى شخصا ويژه اويند و کسى در آن‏ها با او شريک نيست . عالم و قادر و مالکى در عرض او نيست و همه به او عالم و قادر و مالک‏اند و اين سخن بدان معنا نيست که صفات و کمالات همه اشيا صفات حق‏اند و جز حق را مطلقا هيچ صفت و کمالى نيست; زيرا وجدان و برهان دلالت مي‏کند که اوصاف کمالى انسان مانند قدرت و حيات مربوط به خود اوست نه اينکه صفات خدا بوده باشد . به عبارت ديگر صفات و کمالات موجودات از خدا و به اراده اوست ولى صفات خداوند نيستند .

سوم . توحيد افعالى

مراد از توحيد افعالى آن است که در دار تحقق هيچ فعلى و انفعالى انجام نمي‏گيرد مگر اينکه تحت‏سلطنت‏حضرت حق و به مشيت و اراده و اذن اوست پر واضح است که اين امر هيچگونه منافاتى با اختيارى بودن افعال انسان ندارد زيرا از جمله مقدمات فعل اختياري، خود اختيار است که خداى تعالي قدرت اين اختيار را به انسان تمليک کرده و اراده و مشيت او بر فعل اختيارى انسان تعلق گرفته است .

در زمينه توحيد افعالي، تحليل‏هاى ديگري وجود دارد که از سوى برخى مکاتب فلسفى و عرفانى ارائه شده که صحيح به نظر نمي‏رسد . از جمله

اراده خداى تعالى بلکه ذات الهى علت تامه همه موجودات از جمله افعال انسان‏ها باشد، روشن است که بندگان در افعال خود مجبور بوده و جايي براى اختيار وجود نخواهد داشت . از سوى ديگر، بنابر وحدت وجود و موجود هم چون غيريتى در کار نيست نسبت فعل به انسان نسبتى مجازى و جبر و تفويض موضوعا منتفى است . لاهيجى در شرح گلشن راز در بيان مراتب توحيد شهودي که يکى از آنها توحيد افعالى است مي‏نويسد:

«آنکه حضرت حق به تجلى افعالى بر سالک متجلى شود و سالک صاحب تجلي، جميع افعال و اشيا را در افعال حق فانى يابد و در هيچ مرتبه هيچ شيئى را غير از حق متعال فاعل نبيند و غير از او مؤثر نشناسد .» (20)

چهارم . توحيد عبادى

امام على عليه السلام در تفسير فرازهاى اذان مي‏فرمايد:

«اما قوله «اشهد ان لا اله الاالله‏» . . . کانه يقول: اعلم انه لا معبود الا الله عز و جل و ان کل معبود باطل سوى الله عز و جل .» (21)

و در سخنى ديگر يکى از اهداف مهم بعثت پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله وسلم را سوق دادن مردم به عبادت خداى تعالى دانسته مي‏فرمايد:

«فان الله بعث محمدا - صلى الله عليه و آله - بالحق ليخرج عباده من عبادة عباده الى عبادته; همانا خداى تعالى محمد - صلي الله عليه و آله - را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بندگان به پرستش خود درآورد .» (22)

عبادت به معناى خضوع و خشوع و افتادگى است . هيچک از بندگان و مخلوقات الهى را نسبت‏به ديگر مولويت و مالکيت نيست تا خضوع و خشوع در مقابل او لازم باشد . زيرا پرستش و افتادگى کردن فقط از شؤون استحقاقى مولا و مالک حقيقى مي‏باشد . و اين عبادت و افتادگى ملازم با اطاعت و پيروى هم مي‏باشد و به همين جهت است که امام صادق عليه السلام در تفسير آيه: «و اتخذوا من دون الله آلهة ليکونوا لهم عزا کلا يکفرون بعبادتهم و يکونون عليهم ضدا» (23) مي‏فرمايد:

«آنان که غير از خداى تعالي، خدايانى براى خود ساخته‏اند، در روز رستاخيز خدايانشان با آنان به مخالفت‏برخاسته، از آنان و عبادتشان بيزارى خواهند جست . سپس فرمود: پرستش و عبادت، سجده و رکوع نيست; بلکه پرستش همان اطاعت است . هر که مخلوقى را در نافرمانى و معصيت‏خداى تعالى اطاعت کند او را پرستيده است .» (24)

ج . ادله توحيد

1 . فطرت

بنابر ادله و منابع ديني، خداشناسى امرى فطرى است . خداوند متعال با فضل و احسان خويش، فطرت همه آدميان را به عرفت‏خويش سرشته است و از اين رو، همه آدميان زمانى که به دنيا مي‏آيند، داراى گونه‏اى معرفت از ذات و اسما و صفات خداوندند . اين معرفت پيشين به وسيله اسباب مختلف، مانند تذکر دادن پيامبران و مطالعه در اسرار خلقت‏به ياد آدمي مي‏آيد .

امام على عليه السلام در گفتارى زيبا يکى از وظايف پيامبران را بازخواست ميثاق فطرت و يادآوري نعمت فراموش شده که همان موهبت معرفت الله است:

«خداوند رسولان خود را در ميان مردم برانگيخت و پيامبرانش را پي‏درپى گسيل کرد تا ميثاق فطرت خداوندى را از ايشان باز پس گيرند و نعمت فراموش شده را به يادشان آورند .» (25)

در اين معرفت فطري، معرفت‏به توحيد و يگانگى خداوند نيز جاى گرفته است . خداوند خود را به‏عنوان خداوند يگانه به آدميان شناسانيده است و متعلق معرفت فطري، خداى واحد است و ناگزير تذکر و توجه به اين معرفت فطري، توجه به خداي يگانه است; چنان‏که در کتاب توحيد به نقل از ابوهاشم جعفرى آمده است:

«از امام جواد عليه السلام پرسيدم: معناى واحد چيست؟ فرمود: آن که همگان بر يگانگي‏اش متفقند; هم چنان که خداوند عز و جل مي‏فرمايد: و اگر از ايشان بپرسى چه کسى آسمان‏ها و زمين را آفريده است، بي‏گمان خواهند گفت: خدا .» (26)

در روايتي، حضرت امير عليه السلام فطرى بودن توحيد را چنين بيان کرده است:

«بي‏گمان بهترين وسيله‏اى که جويندگان بدان چنگ مي‏زنند و به خداى سبحان متوسل مي‏شوند . . . ، کلمه اخلاص است که همان فطرت الهى است .» (27)

2 . هماهنگى و وحدت تدبير

از ادله توحيد بارى تعالي، همانا وحدت و هماهنگى نظام هستى است . با اندکى مطالعه در مظاهر ربوبيت‏خداوند در طبيعت مي‏توان به يگانگى آفريدگار دانا و توانا پى برد . قرآن کريم آدميان را به تدبر در آيات تکوينى فرامي‏خواند تا از اين گذر به آفريننده آيات و وحدت و يگانگي‏اش راه يابند; چنان‏که در هر يک از آيات 60 تا 64 سوره مبارکه نمل، برخى نعمت‏ها و موهبت‏هاي الهى را برمي‏شمارد و آن‏گاه با جمله «ا اله مع الله‏» بر وحدت خداوند پاى مي‏فشارد . براى مثال، در آيه 64 مي‏فرمايد:

«امن يبدا الخلق ثم يعيده و من يرزقکم من السماء و الارض االه مع الله قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقين [. يا کيست] آن که خلق راآغاز مي‏کند و سپس آن را باز مي‏آورد و آن کس که از آسمان و زمين به شما روزى مي‏دهد؟ ! آيا معبودى باخدا است؟ ! بگو: اگر راست مي‏گوييد، برهان خويش بياوريد .»

اميرمؤمنان عليه السلام نيز، که پرورش‏يافته مکتب قرآن است، از سويى برخى اسرار آفرينش زمين، آسمان، کوه‏ها (28) و . . . را باز مي‏گويد و از سوى ديگر تذکر مي‏دهد که آفريدگار همه آفريدگان خداى يگانه متعال است . از جمله در خطبه 185 مي‏فرمايد:

«اگر راه‏هاى تفکر را در پيش گيرى تا به ژرفاى تفکر خويش برسي، انديشه‏ات تو را به يکتايي آفريدگار مي‏رساند; زيرا در خواهى يافت که آفريننده مورچه، همان آفريدگار نخل است و در خواهى يافت که همه موجودات ريز و درشت، لطيف و غليظ و ضعيف و قوى همه در خلقت ، به‏سان يکديگرند .»

در حقيقت، هماهنگى موجودات جهان با يکديگر، و دقت و استوارى خلقت، نشانه حاکميت نيرويى يگانه بر جهان هستى است .

3 . نبود نشانه‏هاى شريک

برهان سوم در گفتار حضرت على عليه السلام، بر نفى شريک بارى تعالي، از طريق نفى آثار و نشانه‏هاي شريک سامان يافته است; بدين بيان که اگر خداى واحد بي‏همتا شريکى مي‏داشت، آثار صنع و تدبير او نيز در عرصه هستى پديدار مي‏گشت و چون چنين نيست، آشکار مي‏شود که جز او، خدايى ديگر در ميان نيست . امير مؤمنان عليه السلام در نامه‏اي خطاب به امام حسن عليه السلام اين برهان را به شکلى زيبا باز ساخته است:

«و اعلم يا بنى انه لو کان لربک شريک لاتتک رسله و لرايت آثار ملکه و سلطانه و لعرفت افعاله و صفاته و لکنه اله واحد کما وصف نفسه; پسرکم! اگر پروردگارت را شريکى مي‏بود، رسولانش به سوى تو مي‏آمدند و آثار ملک و سلطه‏اش را مي‏ديدى و افعال و اوصافش را مي‏شناختي، ولى - او هم چنان که خود را وصف فرموده است - خداى يکتا است .» (29)

وجود آثار و نشانه‏ها بر پديدآورنده آن‏ها دلالت مي‏کند . از اين رو، آدمى با دقت در مخلوقات و نظم و تدبير حاکم بر آن‏ها به خالق و صانع اين مخلوقات رهنمون مي‏شود . حال، همين آثار و مخلوقات گذشته از اين که بر خالق گواهى مي‏دهند، بر يگانگى خالق نيز دلالت دارند; زيرا چنان‏که در برهان پيش گذشت، نظم و هماهنگى مخلوقات، خبر از خداى واحد مي‏دهد و جز مخلوقات موجود، مخلوقات و آثارى ديگر در ميان نيست تا بر خالقي ديگر دلالت کنند .

از آثار خداوند که حضرت على عليه السلام نيز از آن‏ها سخن گفته است، ارسال رسولان است . با توجه به اين که پيامبران از خداي واحد خبر مي‏دهند و وجود خداى ديگرى را نفي مي‏کنند، اگر خدايى ديگر در ميان باشد، پيامبران کاذب خواهند بود; در حالى که صداقت پيامبران از حقايق ضرورى است . اگر کسى بگويد: ممکن است جهان، آفريده چند خالق باشد و آنان در تدبير جهان با يکديگر به توافق رسيده و و مثلا قلمرو خويش را مشخص کرده باشند، در پاسخ مي‏گوييم: اين فرض، بر نقص و محدوديت‏خدايان فرض شده گواهى مي‏دهد و نقص و محدوديت از صفات مخلوقات است و خالق داراى چنين صفاتى نيست .

د . شرطهاى توحيد

با تامل در سخنان على عليه السلام درمى يابيم که توحيد راستين - که در کتاب و سنت مطرح است و در گفتار آن امام همام عليه السلام نيز نمود يافته است - داراي شرطهايى است‏براى باز شناختن و راه يافتن به توحيد راستين، وجود همه اين شرطها ضرورى است و نبود هر يک از آن‏ها به معناى نفى توحيد است . شرط عبارتند از: 1 . نفي تشبيه‏ناپذيري; 2 . وصف‏ناپذيري; 3 . بينونت و عدم سنخيت .

1 . تشبيه‏ناپذيرى

شرط تحقق معنا و حقيقت توحيد نفى هر گونه مثل، نظير و شبيه براى ذات اقدس الهى است . اين را مي‏توان در گفتار على عليه السلام باز يافت که همواره بر آن پاي مي‏فشارد; مثلا در جايى مي‏فرمايد: «آن که از آفريدگان جدا است و هيچ چيز مانند او نيست . » (30) در جايى ديگر مي‏فرمايد: «نظير و شبيهى براى خدا نيست تا همسانش باشد .» (31) در جايى ديگر مي‏فرمايد: «يگانه‏اى است که همچون ديگر چيزها نيست .» (32)

همچنين مي‏فرمايد: «بر وجود خويش به نيروى خلقتش گواه است و بر ازليت‏خويش به حدوث آفريدگانش گواه است و بر همسان ناپذيري‏اش به همسانى آفريدگان .» (33)

اين گفتار گوهرين حضرت امير عليه السلام بدين معنا است که خداوند از هرگونه همسانى و شباهتى با آفريدگان به دور است و همه اشيا از آن رو که حادثند، ناگزير پديد آورنده‏اي مي‏خواهند . پس همه آن‏ها در نيازمندى به پديدآورنده، همسانند، ولى چون حقيقت‏بارى تعالى ازلى و غنى است، نيازى به پديدآورنده ندارد .

«ليس له مثل فيکون ما يخلق مشبها به و مازال عند اهل المعرفة به عن الاشباه و الاضداد منزها . کذب العادلون بالله اذ شبهوه بمثل اصنافهم . و حلوه حلية المخلوقين باوهامهم; خداوند را همسانى نيست تا آنچه مي‏آفريند، مانندش باشد . او همواره نزد خداشناسان، از اشباه و اضداد پيراسته است .»

2 . توصيف‏ناپذيرى

بايد بدين نکته عنايت ورزيد که آن‏گاه مي‏توان حقيقتى را به تعريف و وصف آورد که نخست آن را به ادراک آوريم و باز شناسيم، ولى ذات بارى تعالى به دليل قدس و ظهور و نورانيت نامتناهي، از تيررس خردهاى نافذ و تعقل و تفکر به دور است . (34) حضرت امير عليه السلام وصف کردن خداى تعالى را همسان محدود ساختن او دانسته است . او مي‏فرمايد:

«هر کس خدا را وصف کند، او را محدود کرده است و کسى که خداى را محدود کند، او را به شمارش آورده است و هر کس که او را به شمارش درآورد ازليت او را باطل ساخته است و کسى که از چگونگي‏اش بپرسد، در پى وصفش رفته است .» (35)

پس لازمه وصف کردن خداى تعالي، محدود ساختن او است و پيش‏تر بيان شد که توحيد عددى براى خداى تعالى به کار نمي‏رود . براى روشن شدن نادرستى اين کار، مي‏کوشيم ادله خويش را به بيان آوريم و سپس گفتار امام على عليه السلام در اين باره را نقل مي‏کنيم .

اول . اين‏که ذات حق تعالى را نمي‏توان به تعقل درآورد، با توجه به شرط بعدى (عدم سنخيت ميان خالق و مخلوق) حقيقتي بديهى است . ذات حق تعالى وجودى است که حقيقتش با ديگر حقايق ناهمگون است و با تمامى موجودات ديگر مباين است . روشن است که مباين را راهى به مباين نيست . انسان چگونه مي‏تواند او را درک کند، در حالى که هيچ راهى به بدو ندارد; زيرا حقيقت انسان، مباين حقيقت‏خداوند است؟ !

دوم . انسان محدود است و موجود محدود را به حقيقت لايتناهى و نامحدود راهى نيست . بنابر اين، احاطه به حضرت حق يا به تعبيرى وصول به کنه ذات مقدس امکان‏پذير نيست .

سوم . ذهن و انديشه انسان به وسيله صور و مفاهيم به حقايق راه مي‏يابد . از سوى ديگر، هر مفهومى حد خاصى را برمي‏تاباند و از آن‏جا که خداوند هيچ حد و قيدى ندارد، نمي‏توان از او مفهومى درست در انديشه داشت .

موضوع وصف‏ناپذيرى حق تعالى در آيات و رواياتي بسيار مورد تاکيد قرار گرفته است:

«لا تدرکه الابصار و هو يدرک الابصار» انعام/103

«سبحان ربک رب العزة عما يصفون‏» صافات/180

«و ما قدروا الله حق قدره‏» انعام/91

«و ان الى ربک المنتهي‏» نجم/42

علي عليه السلام در خطبه نخست نهج‏البلاغه مي‏فرمايد:

«سرلوحه دين معرفت‏خدا است و کمال معرفت‏خدا، تصديق او است و کمال تصديق، توحيد او است و کمال توحيد، اخلاص براى او است و کمال اخلاص، نفى وصف از او است; زيرا هر وصفى گواه است که غير از موصوف است و هر موصوفى گواهى مي‏دهد که غير از وصف است . پس هر که خداى سبحان را وصف کند او را [به چيزي] نزديک کرده است و هر کس او را [به چيزي] نزديک کند، او را دو گانه کرده است و هر کس او را دوگانه کند، تجزيه‏اش کرده است . و هر که تجزيه‏اش کند، او را نشناخته است و هر کس او را نشناسد، به او اشاره مي‏کند و هرکس به او اشاره کند، محدودش کرده است و هر که او را محدود کند، معدود ساخته است .» (36)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«سرلوحه عبادت خدا معرفت او است و اصل معرفت‏خدا توحيد او است و نظام توحيد نفى صفات از او است . بزرگ است از اين که صفات بدو راه يابند; زيرا عقل‏ها گواهند بر اين که صفات هر کس راه يابند، او مصنوع و مخلوق است و خردها گواهى مي‏دهند که خداى جل جلاله صانع است نه مصنوع .» (37)

وصف‏ناپذيري بارى تعالى در روايت زير به گونه‏اى آشکارتر مطرح شده است:

«او را صفتى نيست که نيل و ادراک شود و حدى نيست که برايش مثل‏ها زده شود، واژگان در برابر صفات او وامي‏مانند و وصف‏هاى گوناگون در ساحت او بازمى مانند . در ملکوت الهي ژرف‏ترين انديشه‏ها حيرانند و تفاسير جامع پيش از رسوخ در شناخت‏خدا از هم گسلند . منزه است او . خدا همان‏گونه است که خود وصف کرده است و دست وصف کنندگان از دامان وصفش به دور است .» (38)

از امام صادق عليه السلام نقل است که حضرت امير عليه السلام در مسجد کوفه سخن مي‏گفت که مردى به پاخاست و گفت: «يا اميرمؤمنان خدا را براى ما وصف کن تا محبت و معرفت ما بدو افزون گردد . حضرت خشمناک شدند و فرمودند: الصلاة جامعة . مردم گرد آمدند و مسجد آکنده از جمعيت‏شد . حضرت خشمگين و برافروخته بر منبر شد . حمد خداي سبحان به جاى آورد و بر پيامبر صلى الله عليه و آله وسلم درود فرستاد . سپس فرمود:

«ذات حق هيچ‏گاه در ظرف انديشه انديشه‏مندان جاي نمي‏گيرد . انديشه‏هاى نافذ و افکار ژرف از رسيدن به کنه حضرت حق ناتوانند و حتى نمايه‏اى از جلال و عظمت او به فکر و ذهن و قلب انسان راه نمي‏يابد; زيرا او به فراچنگ قواى ادراکى آفريدگان محدود در نمي‏آيد که او چيزى ديگر است و آفريدگان، چيزى ديگر . بي‏گمان هر چيز به‏سان چيزى است که همسان آن است، ولى آنچه همسانى ندارد، چگونه به چيزى شباهت مي‏يابد؟ !» (39)

اين بحث را با کلامى از امام عليه السلام درباره نفى هر گونه تصور و توهم (که گونه‏اى وصف کردن است) به پايان مي‏بريم:

«التوحيد ان لا تتوهمه; توحيد آن است که خدا را در وهم نياورى .» (40)

3 . بينونت و عدم سنخيت

سومين شرط بنيادين توحيد عبارت است از وجود تمايز و تباين ذاتى و صفتى ميان خالق و مخلوق . منظور از تباين ذاتى و وصفى خدا و خلق آن است که بارى تعالى در ذات و تمامى صفات و شئون، حقيقتا از آفريدگان خود متمايز بوده است و هيچ گونه سنخيت و مشارکتى ميان خالق و مخلوق نيست . اين موضوع از مسلمات و قطعيات کتاب و سنت در باب خداشناسى است . در اين‏جا برخى از سخنان مولاي متقيان عليه السلام را نقل مي‏کنيم که از اين حقيقت پرده برمي‏دارد:

«دليل خدا، نشانه‏هاى آشکار او است و وجودش، بودن او است و معرفتش يگانه دانستن او است و توحيد، متمايز ساختنش از آفريدگان او است و حکم تمايز، جدايى وصفى است نه دورى مکانى . خدا پروردگار آفريننده است نه پرورش يافته و آفريده . هر آنچه به تصور در آيد، به خلاف او است .» (41)

نيز مي‏فرمايد:

«ستايش خداى را است که به آفريدگانش بر خويش دلالت مي‏کند . . . از آفريدگان جدا است، ولى نه آن که از آن‏ها به مسافتى دور باشد . . . جدايي‏اش از چيزها با غلبه و قدرت است و جدايى چيزها از او با خضوع و بازگشت‏به سوى او است .» (42)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«ستايش خداى را است که وهم‏ها را از اين که جز بر وجود او دست‏يابند، ناتوان ساخته است و خردها را از تصور ذاتش - که بي‏شبيه است - باز داشته است . در ذات او تفاوتى نيست و با عدد، هر چند کامل باشد، به شمارش و تجزيه درنمي‏آيد . از چيزها جدا است ولى نه آن‏که دور باشد .» (43)

نيز مي‏فرمايد:

«ستايش خداى واحد احد صمد يگانه را است که از چيزى وجود نيافته است و آفريدگانش را از چيزى نيافريده است . به وسيله قدرتش از چيزها جدا است و چيزها از او جدايند . چيزها را هنگام آفرينش محدود ساخت تا ناهمساني‏شان با خويش و ناهمسانى خويش را با آن‏ها آشکار کند .» (44)

در جايى ديگر مي‏فرمايد:

ستايش خداى را است که از چيزى وجود نيافته است و موجودات را از چيزى نيافريده است . . . در صفات، از آنچه آفريده است جدا است‏» . (45)

مفهوم حديث‏بالا آن است که خداوند متعال با تمامى مخلوقات جدايي و بينونت دارد و روشن است که بينونت ميان خالق و مخلوق، ملازم با نفى سنخيت است . مراد از جدايى در صفات، اين نيست که ميان خالق و مخلوق تنها در صفات مباينت‏برقرار است و در ذات مباينت موجود نيست; زيرا صفت در اين حديث‏به معناى «توصيف شدن‏» است; يعنى خداوند در وصف شدن با آنچه آفريده است، مباين است و از آن‏جا که صفات خداوند عين ذات اويند در حقيقت‏حديث‏شريف بر مباينت ذاتي نيز پا مي‏فشارد .

افزون بر اين، تعبير ياد شده به‏خوبى از بينونت ذاتى خالق و مخلوق پرده برمي‏دارد; زيرا فرض سنخيت در ذات، به معناى وصف‏کردن بارى تعالى به همانندى و همسانى با مخلوقات است، در حالى که روايت تمامى وصف‏ها را از ساحت ربوبى نفى مي‏کند . نتيجه آن‏که، حديث‏بر نفى سنخيت دلالت دارد .

در حديثى ديگر مي‏خوانيم که از اميرمؤمنان عليه السلام پرسيدند: «پروردگارت را با چه شناختي؟» فرمود:

«با آن چه خود فرموده است .» پرسيدند: «خداوند چگونه خود را معرفى کرده است؟» فرمود:

«لا تشبهه صورة و لا يحس بالحواس و لا يقاس بالناس، قريب في بعده، بعيد فى قربه، فوق کل شيى و لا يقال: شيى فوقه، امام کل شيى و لا يقال: له امام، داخل فى الاشياء لا شيى فى شيى داخل، و خارج من الاشياء، لا شيى من شيى خارج، سبحان من هو هکذا و لا هکذا غيره و لکل شيى مبتدء .» (46)

پيام امام عليه السلام در اين روايت آن است که خداوند سبحان شبيه ندارد و به هيچ صورتى - حتى وهمى - همسان نيست و هيچ‏گونه شباهتى ميان او و موجودات و مخلوقات نيست و ميان او و آفريدگان بينونت کامل برقرار است .

گويايي اين تعبيرها در بينونت ميان خالق و مخلوق، آن‏ها را از توضيح بي‏نياز ساخته است . آنچه در اين جمله‏ها مورد تاکيد امام عليه السلام است، آن که ساحت قدس ربوبى از هرگونه شباهت و سنخيت قابل تصور و توهم، به دور است .

جمله‏هاي بعدى امام عليه السلام از لطافت‏بيش‏ترى برخوردارند به گونه‏اى که اگر سنخيت را پذيرفته باشيم، هرگز نمي‏توانيم آن‏ها را معنا کنيم . اين‏که امام مي‏فرمايد:

«قريب فى بعده و بعيد فى قربه‏» ، آشکار مي‏کند که سنخيت در ميان نيست; زيرا معنا ندارد چيزى که دور است نزديک هم باشد و چيزى که نزديک است دور هم باشد . امام على عليه السلام در جايى ديگر مي‏فرمايد:

«قريب من الاشياء غير ملامس، بعيد منها غير مباين، متکلم لا بروية مريد لا بهمة، صانع لا بجارحة .» (47)

از عبارت «قريب من الاشياء غير ملامس و بعيد منها غير مباين‏» دست کم به دو حقيقت مي‏توان رسيد: نخست آن‏که در خارج دو حقيقت هست و عينيتى در کار نيست . اين تعبيرها و تمامى رواياتى که بدين مضمون نقل شده‏اند، بر وجود دو حقيقت - که يکى قائم به خود و ديگرى نيازمند و قائم به غير است دلالت مي‏کنند .

دوم آن که سنخيتى ميان خالق و مخلوق نيست و هر گونه تشابهى که به ذهن آيد، منتفى است . از اين روايت است که امام مي‏فرمايد:

«قريب من الاشياء غير ملامس .»

دو چيز که به يکديگر نزديکند، ميانشان ملاصقتي است، ولى ذات پروردگار، با اين که به اشيا نزديک است و از رگ گردن به انسان نزديک‏تر است، هيچ گونه ملاصقتى با مخلوقات ندارد . اما از آن رو که قيام اشيا به او است، در حقيقت، او به اشيا از خود آن‏ها نيز نزديک‏تر است: قريب من الاشياء . ولى در همان حال، غير از آن‏ها است: غير ملامس . از اشيا دور است، اما نه به‏گونه بعد مکانى که خداوند در جايى و اشيا در جايى ديگر باشند . مباينت ‏به معناى جدايى مکانى نيست، بلکه بينونت‏حقيقى و ذاتى است .

امام عليه السلام در ادامه حديث‏شريف به دفع توهم شباهت ميان خالق و خلق در صفات مي‏پردازد . پروردگار، متکلم است، نه چونان که مخلوق، متکلم است و مي‏انديشد و سپس سخن مي‏گويد . خداوند داراى اراده است، ولى نه همچون آدمى که نيازمند به فراهم آمدن مقدماتى مانند تصور، تصديق، شوق و عزم باشد . خداوند خالق است، ولى نه آن‏سان که مخلوقات، به‏وسيله ابزار و ادات، چيزي مي‏آفرينند . (48)

وحدت شخصى وجود و توحيد خداى تعالى

مجموع رواياتى که در فصل شرطهاى توحيد و به ويژه در بحث نفى سنخيت گذشت و نيز احاديث فراوان ديگر، هماهنگ و همنوا، بر نفى سنخيت ميان خدا و خلق گواهى مي‏دهند . بر اين اساس، نادرستى نظريه برخى عرفا در عينيت‏خالق و خلق و اين که موجود حقيقي، منحصر در وجود لا شريک است و آنچه متکثر ديده مي‏شود، ظهورات و در حقيقت عين او است، آشکار مي‏گردد .

ابن عربى در فصوص الحکم مي‏گويد: «عارف کسى است که خدا را در همه چيز، بلکه عين همه چيز مي‏بيند .» (49)

همو در جايى ديگر مي‏نويسد: «منزه است کسى که اشيا را آشکار ساخته است و خود، عين آن‏ها است . (50)

و صدرالدين شيرازي(ره) مي‏گويد:

«اين چنين پروردگارم مرا با برهان آسمانى به صراط مستقيم راه نمود که وجود و موجود و آنچه هست منحصر در يک حقيقت است و . . . در دار حقيقت موجودى جز خداوند نيست . آنچه در عالم وجود، غير واجب معبود، به نظر مي‏آيد، تنها عبارت از ظهور ذات و تجلى صفات او است که در حقيقت، آن هم عين ذات او است; چنان‏که در لسان عرفابر اين حقيقت تصريح شده است .» (51)

سيد جعفر سيدان

پي‏نوشت‏ها

1) شيخ صدوق، التوحيد، ص 28، ح 24 .

2) بحار الانوار، محمدباقر مجلسي، ج 3، ص 13، ح 31 .

3) التوحيد، ص 21 ح 12 .

4) بحارالانوار، ج 3، ص 14، ح 39 .

5) التوحيد، ص 30، ح 32 . در احاديث ديگر شروط لازم - مانند ولايت - يادآورى شده است .

6) التوحيد، ص 28، ح 29 .

7) نهج البلاغه، خطبه 106 .

8) همان، خطبه 162 .

9) التوحيد، ص 83، ح 3 .

10) نهج البلاغه: خطبه 180 .

11) همان: خطبه 148 .

12) التوحيد: ص 70 ح 26 .

13) ابن فارس، معجم مقاييس اللغة، ج 5، ص 270 .

14) همان، ص 370 .

15) کليني، اصول کافي، ج 1، ص .

16) تقسيم خارجى مانند تقسيم انسان به بدن و روح . تقسيم عقلى مانند تقسيم انسان به حيوان و ناطق . و تقسيم وهمى مانند تقسيم انسان به دو نصف .

17) نهج البلاغه، خطبه 81 .

18) همان، خطبه 179 .

19) همان، خطبه 65 .

20) شرح گلشن راز، ص 268 .

21) شيخ صدوق، معانى الاخبار، ص 39 .

22) ثقة الاسلام کليني، الکافي، ج 8، ص 386 .

23) مشرکان غير از خداى تعالى خدايانى براى خود گرفتند تا موجب عزتشان باشند، چنين نيست! بزودى آن خدايان، پرستش آنان را انکار کرده و دشمن آنان خواهند شد .(مريم، آيه 81 و 82).

24) تفسير قمي، ج 2، ص 55 .

25) نهج البلاغه، خطبه 1 .

26) التوحيد، ص 83، ح 2 .

27) نهج البلاغة: خطبه 106 .

28) براى نمونه بنگريد به خطبه 1 و 87 و 108 .

29) نهج البلاغه، نامه 31 .

30) التوحيد، ص 32، ح 1 .

31) نهج البلاغه، خطبه 181 .

32) التوحيد، ص 83 .

33) نهج البلاغه، خطبه 152 .

34) ر . ک: ملکى ميانجي، محمدباقر، توحيد الاماميه، فصل ششم و هفتم .

35) نهج البلاغة، خطبه 145 .

36) نهج البلاغه، خطبه 1 . قريب به اين مضمون در کلام امام رضا عليه السلام نيز آمده است‏بنگريد به: التوحيد، ص 34، ح 2 .

37) الاحتجاج، ج 1، ص 298 .

38) التوحيد، ص 42، ح 3 .

39) التوحيد، ص 52، ح 13; ر . ک: نهج البلاغه، خطبه 87 .

40) نهج البلاغه، حکمت 470 .

41) الاحتجاج، ج 1، ص 299 .

42) نهج البلاغه، خطبه 152 .

43) التوحيد، ص 73، ح 27 .

44) همان، ص 41، ح 3 .

45) التوحيد، ص 69، ح 26 .

46) التوحيد، ص 285، ح 2 .

47) نهج البلاغة، خطبه 179 .

48) درباره بحث‏سنخيت‏به کتاب تنبيهات حول المبدء و المعاد، ص 53- 95 مراجعه شود .

49) شرح فصوص الحکم، قيصري، ص 436 .

50) الفتوحات المکية، ج 2، ص 604 .

51) الاسفار الاربعة، ج 2، ص 292 .


2- امام على و نهج البلاغه

امام على و نهج البلاغه

اميرالمؤمنين على(عليه السلام)
پرتوى از سيره و سيماى اميرالمؤمنين على(عليه السلام)

اميرالمؤمنين على(عليه السلام)، چهارمين پسر ابوطالب، در حدود سى سال پس از واقعه فيل و بيست و سه سال پيش از هجرت در مكّه معظّمه، از مادرى بزرگوار و باشخصيّت، به نام فاطمه، دختر اسد بن هشام بن عبدمناف ، روز جمعه سيزده رجب در كعبه به دنيا آمد.
على(عليه السلام) تا شش سالگى در خانه پدرش ابوطالب بود
.
در اين تاريخ كه سنّ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از سىسال گذشته بود در مكّه قحطى و گرانى پيش آمد و اين امر سبب شد كه على(عليه السلام) به مدّت هفت سال در خانه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، تا اوّل بعثت، زندگى كند و در مكتب كمال و فضيلت آن حضرت تربيت شود
.
اميرالمؤمنين در خطبه 192 نهج البلاغه مىفرمايد:«وَ لَقَدْ كُنْتُ أَتـَّبِعُهُ إِتّباعَ الْفَصيلِ اَثَرَ أُمِّهِ، يَرْفَعُ لى فى كُلِّ يَوْم مِنْ أَخْلاقِهِ عَلَمًا، وَ يَأْمُرُنى بِالاِْقْتِداء بِهِ.»«و من در پى او بودم چنانكه بچّه در پى مادرش، هر روز براى من از خلق و خوى خويش نشانه هاى برپا مىداشت و مرا به پيروى آن مىگماشت.»بعد از آن كه محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) به پيامبرى مبعوث گرديد، على(عليه السلام)نخستين مردى بود كه به او گرويد
.
براى اوّلين بار ابوطالب پسر خود را ديد كه با پسرعموى خود مشغول نمازاند
.
گفت: پسر جان چه كار مىكنى؟ گفت: پدر، من اسلام آورده ام و براى خدا با پسر عموى خويش نماز مىگزارم
.
ابوطالب گفت: از وى جدا مشو كه البته تو را جز به خير و سعادت دعوت نكرده است
.
ابن عبّاس مىگويد: نخستين كسى كه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)نماز گزارد، على بود
.
روز دوشنبه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)به مقام نبوّت برانگيخته شد، و از روز سه شنبه على نماز خواند
.
در سال سوم بعثت بعد از نزول آيه «وَ أَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الاَْقربينَ»; يعنى «خويشان نزديكتر خود را انذار كن!» رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بنى عبدالمطّلب را كه حدود چهل نفر بودند دعوت كرد و به آنها ناهار داد، امّا آن روز نشد سخن بگويد، روز ديگر آنها را دعوت كرد و بعد از صرف ناهار به آنها فرمود: كدام يك از شما مرا يارى كرده و به من ايمان مىآورد تا برادر و جانشين بعد از من باشد، على(عليه السلام)برخاست و فرمود: اى رسول خدا! من حاضرم تو را در اين راه يارى دهم
.
فرمود: بنشين
.
آن گاه سخن خويش را تكرار كرد و كسى برنخاست و فقط على(عليه السلام)برخاست و فرمود: من آماده ام
.
فرمود بنشين
.
بار سوم رسولخدا(صلى الله عليه وآله وسلم)سخن خود را تكراركرد
.
باز على(عليه السلام) برخاست و آمادگى خود را براى يارى و همراهى پيامبر اعلام كرد
.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«إِنَّ هذا أَخى وَ وَصِيّيى وَ وَزيرى وَ وارِثى وَ خَليفَتى فيكُمْ مِنْ بَعْدى.» «اين على، برادر و وصىّ و وارث و جانشين من در ميان شما پس از من مىباشد.»بعد از سيزده سال دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در مكّه، مقدّمات هجرت آن حضرت به مدينه فراهم شد
.
در شب هجرت، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: لازم است در بستر من بخوابى، على(عليه السلام) در بستر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)خوابيد و آن شب كه اوّل ربيع الاوّل سال چهاردهم بعثت بود، ليلة المبيت ناميده مىشود و بر اساس روايات در همين شب آيه اى درباره على(عليه السلام)نازل شد
.
چند شب پيش از هجرت، شبى رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، همراه على(عليه السلام) به جانب كعبه حركت كردند
.
پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به على(عليه السلام)فرمود: روى شانه من سوار شو
.
على(عليه السلام) روى شانه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) سوار شد و مقدارى از بتهاى كعبه را از جا كندند و درهم شكستند و آنگاه متوارى شدند تا قريش ندانند كه اين كار را چه كسى انجام داده است
.
بعد از هجرت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) به فاصله سه روز بعد، از آن كه امانت هاى رسول خدا را به صاحبانش داد، همراه فواطم; يعنى مادرش فاطمه بنت اسد و فاطمه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) و فاطمه دختر زبير و مسلمانانى كه تا آن روز موفّق به هجرت نشده بودند، عازم مدينه گرديد
.
وقتى وارد مدينه شد پاهايش مجروح شده بود، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چون او را ديد از فداكارى آن حضرت قدردانى و تشكر كرد
.
در سال اوّل هجرت كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) ميان مهاجر و انصار رابطه برادرى را برقرار ساخت به على(عليه السلام) فرمود: «أَنْتَ أَخي فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ.»«تو در دنيا و آخرت برادر من هستى.»در سال دوم هجرت، اميرالمؤمنين(عليه السلام) با فاطمه زهرا(عليها السلام) ازدواج كرد
.
در رمضان سال دوم هجرت، دو افتخار بزرگ نصيب على بن ابيطالب(عليه السلام) شد; روز نيمه ماه رمضان سال دوم (يا سوم) خداوند، امام حسن مجتبى(عليه السلام) را به على(عليه السلام)داد و در هفدهم ماه رمضان سال دوم، جنگ بدر پيش آمد كه شجاعت و قهرمانى اميرالمؤمنين(عليه السلام) زبانزد خاصّ و عامّ گرديد
.
شيخ مفيد مىگويد: مسلمانان در جنگ بدر هفتاد نفر از كفّار را كشتند كه 36 نفر آنها را على(عليه السلام) به تنهايى كشت و در كشتن بقيّه هم ديگران را يارى نمود
.
در شوّال سال سوم هجرت، غزوه معروف اُحُد پيش آمد
.
نام على(عليه السلام)در اين غزوه هم مانند «بدر» پرآوازه است
.
در همين غزوه بود كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره على(عليه السلام)فرمود : «إِنِّ عَلِيًّا مِنّى وَ أَنَا مِنْهُ.» «همانا على از من است و من از اويم.»و در همين غزوه بود كه منادى در آسمان ندا كرد : «لا سَيْفَ اِلاّ ذُوالْفَقارِ وَ لا فَتى اِلاّ عَلِىٌّ.» «شمشيرى جز ذوالفقار و جوانمردى جز على نيست.»در سال سوم (يا چهارم) هجرت بود كه خداوند متعال، امام حسين(عليه السلام) را به اميرالمؤمنين عطا فرمود، پسرى كه نُه نفر امام بر حقّ از نسل مبارك وى پديد آمدند
.
در شوّال سال پنجم، غزوه خندق (يا احزاب) پيش آمد و على(عليه السلام) در مقابل عمرو بن عبدود به مبارزه ايستاد، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«بَرَزَ الاِْيمانُ كُلُّهُ إِلَى الشِّرْكِ كُلِّهِ.» «تمام ايمان كه على است در مقابل تمام شرك كه عمرو بن عبدود است به جنگ ايستاد.»و نيز فرمود:«لَمُبارَزَةُ عَلِىٍّ لِعَمْرو أَفْضَلُ مِنْ أَعْمالِ أُمّتى إِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ.» «مبارزه على در مقابل عمرو، برتر از اعمال امّتم تا روز قيامت است.»در سال هفتم هجرت، غزوه «خيبر» روى داد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «إِنّى دافِعٌ الرّايَةَ غَدًا إِلى رَجُل يُحِبُّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ، كَرّار غَيْرِ فَرّار، لا يَرْجِعُ حَتّى يَفْتَحَ اللّهُ لَهُ.»«فردا اين پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسولش را دوست مىدارد، و خدا و رسولش هم او را دوست مىدارند، و حمله كننده اى است كه گريزنده نيست و برنمىگردد تا خداوند به دست او فتح و پيروزى آوَرَد.»در سال هشتم هجرت، در بيستم ماه رمضان، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) مكّه را فتح كرد و آخرين سنگر مستحكم بتپرستى را از ميان برداشت

بعد از فتح مكّه غزوه «حنين» و سپس غزوه «طائف» پيش آمد و على(عليه السلام) همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، در غزوه حنين فقط نُه نفر از جمله اميرالمؤمنين با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) باقى ماندند و ديگران گريختند
.
در سال نهم هجرت، غزوه تبوك پيش آمد، و از 27 غزوه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، فقط در اين غزوه على(عليه السلام) همراه آن حضرت نبود، چون پيغمبر او را به جانشينى خود در مدينه گذاشت، و حديث معروف «منزلت» در همين باره است كه پيامبر اكرم به على(عليه السلام)فرمود:«أَما تَرْضى أَنْ تَكُونَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسىإِلاّ أَنَّهُ لانَبِىَّ بَعْدى.»«آيا خشنود نيستى كه منزلت تو نسبت به من، همانند منزلت هارون نسبت به موسى باشد، جز آن كه پس از من پيامبرى نيست.»و در همين سال بود كه على(عليه السلام) دستور يافت تا آيات سوره برائت را از ابوبكر بگيرد و آنها را از طرف پيغمبر بر بتپرستان بخواند
.
در سال دهم هجرت، در پنجم ذىالقعده، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)، على(عليه السلام) را به يمن فرستاد تا مردم را به اسلام دعوت كند، و بر اثر دعوت وى بسيارى از مردم به دين مبين اسلام درآمدند
.
در همين سال بود كه قضيّه «غدير خم» پيش آمد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در آن روز ضمن معرّفى اميرالمؤمنين به عنوان جانشين خود، فرمود: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَوْلاهُ»«هر كه من رهبر اويم، اين على رهبر اوست.» اين حديث را 110 نفر صحابى و 84 نفر از تابعين و 360 نفر از دانشمندان سُنّى از قرن دوم تا قرن سيزدهم هجرى روايت كرده اند
.
در سال يازدهم هجرى، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از دنيا رفت، على(عليه السلام) مىگويد:«وَفاضَتْ بَيْنَ نَحْرى وَ صَدْرى نَفْسُكَ.»«جان گرامىات ميان سينه و گردنم از تن مفارقت نمود.»در حالى كه بنا به وصيّت نبىّ(صلى الله عليه وآله وسلم)، وصىِّ او على(عليه السلام) مشغول غسل و كفن و دفن حضرتش بود، «اصحاب سقيفه» در سقيفه بنى ساعده دست به نوعى كودتا زدند
.
توطئه شومى كه آثار و عوارض آن تاريخ را سياه و سرنوشت مردم را تيره و تباه كرد و سنّت سيّئه اى پايه گذارى شد كه از آن پس در هر عصر و نسل در ظلمت شب، بوزينگان اموى و عبّاسى يكى پس از ديگرى بر تخت جستند و رهبرى امّت اسلامى را به بازى گرفتند
.
به عبارت ديگر آنچه در سقيفه اتفاق افتاد زيربناى خيانتى بزرگ و تاريخى به مسلمانان بود، زيرا به تعبير فنّى كلمه، با تقدّم «مفضول» بر «افضل»، اصحاب سقيفه با تردستىتمام در اين ماجرا پيروز شدند و اميرالمؤمنين(عليه السلام) را با آن همه سوابقِ درخشانِ جهاد و دانش و تقوا، خانه نشين نمودند
.
و 25 سال تمام، نه تنها حقِّ مسلّمِ على(عليه السلام)زيرپاى زر و زور و تزوير نهاده شد، بلكه مهمتر آن كه حقِّ تمامى آحاد و افراد و ملّتى كه بايد زمامدارى عادل و آگاه بر آنها حكومت كند پايمال گرديد
.
سرانجام همين نوع خلافت بود كه زمينه سلطه و حاكميّت بنىاميّه و سپس بنىعبّاس را فراهم ساخت، و همين سنّت سَيِّـئَه تقدّمِ مفضول بر افضل بود كه بهانه اى به دست بهانه جويان داد تا «حقيقت» را فداى «مصلحت» نفسانى خويش كنند
.
در دوران حكومت پنج ساله اميرالمؤمنين، عواملى دست به دست هم داد و مانع اصلاحات و عدالتى كه على(عليه السلام) مىخواست شد
.
در اين مدّت، وقتِ اميرالمؤمنين بيشتر صرف خنثى كردن توطئه ها و مبارزه با ناكثين; يعنى پيمان شكنانى چون طلحه و زبير و قاسطين; يعنى ستمگران و زورگويانى چون معاويه و پيروانش و مارقين; يعنى خارج شوندگان از اطاعت على(عليه السلام) چون خوارج نهروان، گرديد
.
اميرالمؤمنين(عليه السلام) در تمام دوران عمر 63 ساله خود، در حدّ اعلاى پاكى و تقوا، درستى، ايمان و اخلاص، روى حساب «لا تَأخُذُهُ فِى اللّهِ لَوْمَةَلائِم» زندگى كرد و جز خدا هدفى نداشت و هر كارى كه مىكرد به خاطر خدا بود، و اگر به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)آن همه شيفته بود براى خدا بود
.
او غرق ايمان و اخلاص به خداى متعال بود
.
او تمام عمرش را با طهارت و تقوا سپرى كرد و طيّب و طاهر و آراسته به تقوا خدا را ملاقات نمود، در خانه خدا به دنيا آمد و در خانه خدا هم از دنيا رفت
.
او به راستى دلباخته حقّ بود، همان وقتى كه شمشير بر فرق مباركش رسيد فرمود: «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ»; «به خداى كعبه رستگار شدم.» شهادت آن حضرت در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى اتفاق افتاد
.

نكته هاى برجسته از سيره امام على(عليه السلام)


1 ـ در جريان شوراى شش نفرى كه به دستور عمر براى انتخاب خليفه بعد از او تشكيل شد، عبدالرّحمان بن عوف كه خود را از خلافت معذور داشته بود ظاهراً در مقام بى طرفى قرار گرفت و نامزدى خلافت را در امام على و عثمان منحصر دانست و بر آن شد تا در ميان آنان يكى را برگزيند.
از على خواست تا با او به كتاب خدا و سنّت رسول الله و روش ابوبكر و عمر بيعت كند
.
امّا امام على(عليه السلام) فرمود: «من بر اساس كتاب خدا و سنّت رسول خدا و طريقه و روش خود در اين كار مىكوشم.»امّا همين مسأله چون به عثمان پيشنهاد شد، در دم پذيرفت و به آسانى به خلافت رسيد
!
2 ـ امام على(عليه السلام) پس از قتل عثمان آن گاه كه بنا به درخواست اكثريت قاطع مردم مسلمان، ناچار به پذيرش رهبرى بر آنان گرديد، در شرايطى حكومت را به دست گرفت كه دشوارى ها در تمام زمينه ها آشكار شده بود، ولى امام با همه مشكلات موجود، سياست انقلابى خود را در سه زمينه: حقوقى، مالى وادارى، آشكار كرد
.
الف ـ در عرصه حقوقى:اصلاحات او در زمينه حقوقى، لغو كردن ميزان برترى در بخشش و عطا و يكسانى و برابر دانستن همه مسلمان ها در عطايا و حقوق بود و فرمود: «خوار نزد من گرامى است تا حقّ وى را باز ستانم، و نيرومند نزد من ناتوان است تا حقّ ديگرى را از او بگيرم

ب ـ در عرصه مالى:امام على(عليه السلام) همه آنچه را كه عثمان از زمين ها بخشيده بود و آنچه از اموال كه به طبقه اشراف هبه كرده بود، مصادره نموده و آنان را در پخش اموال به سياست خود آگاه ساخت، و فرمود: «اى مردم! من يكى از شمايم، هر چه من داشته باشم شما نيز داريد و هر وظيفه كه بر عهده شما باشد بر عهده من نيز هست
.
من شما را به راه پيغمبر مىبرم و هر چه را كه او فرمان داده است در دل شما رسوخ مىدهم
.
جز اين كه هر قطعه زمينى كه عثمان آن را به ديگران داده و هر مالى كه از مال خدا عطا كرده بايد به بيت المال باز گردانيده شود
.
همانا كه هيچ چيز حقّ را از ميان نمىبرد، هر چند مالى بيابم كه با آن زنى را به همسرى گرفته باشند و كنيزى خريده باشند و حتّى مالى را كه در شهرها پراكنده باشند آنها را باز مىگردانم
.
در عدل، گشايش است و كسى كه حقّ بر او تنگ باشد، ستم بر او تنگتر است

ج ـ در عرصه ادارى:امام على(عليه السلام) سياست ادارى خود را با دو كار عملى كرد
:
1 ـ عزل واليان عثمان در شهرها
.
2 ـ واگذاشتن زمامدارى به مردانى كه اهل دين و پاكى بودند
.
به همين جهت فرمان داد تا عثمان بن حنيف، والى بصره گردد و سهل بن حنيف، والى شام، و قيس بن عباده، والى مصر و ابو موسى اشعرى، والى كوفه، و درباره طلحه و زبير كه بر كوفه و بصره ولايت داشتند نيز چنين كرد و آنها را با ملايمت از كار بر كنار ساخت
.
امام(عليه السلام) معاويه را عزل نمود و حاضر به حاكميّت چنان عنصر ناپاكى بر مردم شام نبود
.
موضع امام در آن شرايط و اوضاع، هجوم به معاويه و پاكسازى او از نظر سياسى بود
.
او خويشتن را مسئول مىديد كه مسقيماً انشعاب و كوشش در تمرّد و سر پيچى غير قانونى را از بين ببرد و اين خلل را معاويه و خطّ بنى اميّه به وجود آورده بودند
.
امام(عليه السلام)مىبايست اين متمرّدان را پاكسازى كند; زيرا پاكسازى كالبد اسلام از آن پليدى ها، وظيفه امام بود; هر چند امرى دشوار مىنمود
.
به عبارت ديگر علّت عزل معاويه و اعلان جنگ بر ضدّ او، انگيزه مكتبى بود كه انگيزه اى بزرگ به شمار مىرفت
.
و بدين گونه امام على(عليه السلام)در دو ميدان نبرد مىكرد: ميدانى بر ضدّ تجزيه سياسى و ميدانى بر ضدّ انحراف داخلى در جامعه اسلامى، انحرافى كه در نتيجه سياست سابق از جبهه گيرى غير اسلامى شكل گرفته بود
.
و از اينجا ارزش كارهاى امام(عليه السلام) در پاكسازى آن اوضاع منحرف و باز ستاندن اموال از خائنان، بى هيچ نرمى و مدارا، آشكار مىگردد
.
امام على(عليه السلام) مىفرمود: «همانا كه معاويه خطّى از خطهاى اسلام و مكتب بزرگ آن را نشان نمىدهد بلكه جاهليّت پدرش ابوسفيان را مجسّم مىسازد
.
او مىخواهد موجوديّت اسلام را به چيزى ديگر تبديل سازد و جامعه اسلامى را به مجمعى ديگر تغيير دهد، مىخواهد جامعه اى بسازد كه به اسلام و قرآن ايمان نداشته باشند
.
او مىخواهد «خلافت» به صورت حكومت قيصر و كسرى در آيد.»با همه مشكلاتى براى كه امام(عليه السلام) پيش آمد آن حضرت از مسير خويش عقب نشينى نكرد، بلكه در خطّ خويش باقى ماند و كار ضربه زدن به تجزيه طلبان را تا پايان زندگانى شريف خود ادامه داد و تا آن دم كه در مسجد كوفه به خون خويش در غلطيد، براى از بين بردن تجزيه، با سپاهى آماده حركت به سوى شام بود تا سپاهى را كه از باقى سپاهيان اسلام جدا شده بود و به رهبرى معاويه اداره مىشد از بين ببرد
.
بنابراين امام(عليه السلام) در چشم مسلمانان آگاه تنها كسى بود كه مىتوانست پس از عميق شدن انحراف و ريشه دوانيدن آن در پيكره اسلام، دست به كار شود و با هر عامل جور و تبعيض و انحصار طلبى بجنگد
.
از ميان سخنان سازنده امام(عليه السلام)، چهل حديث را كه هر كدام درسى از معارف پربار آن «انسان كامل» است برگزيدم، باشد كه در پرتو اشعّه تابناك آن خورشيد هدايت و ولايت، فضاى تاريك جهل و ضلالت را بشكافيم و به رشد و تعالى كاملِ انسانى خويش نائل آييم.

3- لقاءالله

بسم الله الرحمن الرحیم

«السلام علیک یا امیرالمؤمنین، السلام علیک یا علی ابن ابیطالب، السلام علیک یا ولی الله، السلام علیک یا حجه الله»

بمناسبت ایام و لیالی پر فیض قدر وشهادت مولا الموحدین

امروز یک صحنه بسیار مهم در تاریخ تشیع اتفاق می‌افتد، امروز ابرمرد تاریخ نزدیکترین یار پیامبر در محراب عبادت با ضربة شمشیر زهرآگین راهی

 لقاءالله

می‌شود، امروز تاریخ و زمان و قرن شاهد یکی از مهمترین و حساس‌ترین لحظاتی است که در رابطه با انسانیت و تاریخ مطرح است. علی(ع) یک عمر (۲۳ سال) در کنار پیامبر، ۱۳ سال در مکه و۱۰ سال در مدینه دوشادوش او مبارزه کرده علی(ع) یک کوه و یک ره‌آورد جامع از تمامی اسلام است. ۱۳ سال تحمل شکنجه و سکوت و صبر و مقاومت و مبارزة مخفی در مکه، پس از آن در بستر پیامبر با ایثاری تمام، و سپس هجرت را آغاز کردن و۱۰ سال در مدینه در کنار پیامبر و دوشادوش او پرچمدار سلحشور سربازان و مجاهدان لشکر اسلام. علی(ع) در همه جنگهای بدر، احد، خندق و تمامی غزوه‌هایی که پیامبر شرکت داشت به همراه پیامبر(ص) بود. علی(ع) سلحشورترین سرباز میدان نبرد است و همیشه شمشیر بدست دشمنان را یکی پس از دیگری در میدانهای جنگ تارومار می‌کند بعد جهاد و بعد سلحشوری و شجاعت علی(ع) در دوران مدینه متبلور است، و بعد صبر و تقوی و تقیه و مبارزه مخفی او در دوران مکی متبلور است. اما پس از مرگ پیامبر(ص) بزرگترین زاویه و انحراف در تاریخ اسلام اتفاق می‌افتد.

مسأله خلافت و سپس سکوت علی(ع)،

 دو سال و چند ماه در دوران خلافت ابوبکر

و ده سال در دوران خلافت عمر

و دوازده سال در دوران خلافت عثمان،

علی(ع) جمعاً ۲۵ سال با تمامی مسائل و بحرانهای سیاسی اجتماعی جامعه نوپای اسلامی روبروست، و در طول این مدت با احساس رسالت الهی و با سوز و درد به مسائل جامعه و مسائل مستضعفین و مسائل مردم می‌پردازد.

در طول این مدت بعد از دوران خلافت ابوبکر، جامعه اسلامی مرتب گسترش پیدا می‌کند. فتوحات اسلامی مرتب زیاد می‌شود و سرزمینهایی که جدیداً به اسلام می‌پیوندند، به عربستان می‌پیوندند و به مقر و مرکز و پایتخت اسلام می‌پیوندند، روز به روز زیادتر و گسترده‌تر می‌شوند و در عین حال به همان نسبتی که سرزمینهای اسلامی گسترش پیدا می‌کند، مرکزیت اسلامی بدلیل انحراف در خلافت از متن و از درون تهی و خالی می‌شود و روز به روز انحرافات بیشتر می‌شوند و روز به روز سنت پیامبر مبهم‌تر و مجهول‌تر و بیشتر زیرپا گذاشته می‌شود. در دوران عثمان بزرگترین انحرافات در تاریخ اسلام اتفاق می‌افتد، بزرگترین بدعتها را در سنت پیامبر(ص) و در احکام خدا می‌گذارند، و بعد دوران خلافت علی(ع) می‌رسد. پس از قتل عثمان، مردم به خانه علی(ع) هجوم می‌آورند و او را مجبور می‌کنند تا علی(ع) با آنها بیعت کند. علی(ع) خلافت را می‌پذیرد.

 در ماههای اول خلافت توطئه ناکثین بوسیله جنگ جمل، طلحه و زبیر و عایشه نمود پیدا می‌کند.

در ماههای چهارم و پنجم این صحنه مهم اتفاق می‌افتد، یک جنگ بزرگ داخلی. با توجه به اینکه بعد از فوت پیامبر و حتی خود زمان پیامبر تاکنون هیچگونه جنگ داخلی در میان جامعه اسلامی وجود نداشت. جنگ جمل جنگ علی(ع) با ناکثین اولین جنگی است که برخورد رویارویی است میان دو سطح و دو چهره خاص از اسلام : چهره‌ای خاص و نمودی خاص از منافقین که به اصطلاح ناکثین و پیمان شکنان در تاریخ مشهورند در مقابل اسلام اصیل، اسلام علی، اسلام عمار و اسلام مالک اشتر روبرو می‌شوند.

 بعد از جنگ جمل، جریان صفین روی می‌دهد و توطئه قاسطین، یعنی معاویه و یارانش و عمروعاص از شام شروع می‌کنند به توطئه. علی(ع) پس از چند ماهی از اتمام جنگ جمل، راهی صفین می‌شود، در بحبوحه جنگ صفین است که عده‌ای از یاران علی(ع) جدا می‌شوند بر اثر مسأله حکمین، و اینها خوارج هستند. یاران علی که تا دیروز دوشادوش علی در مقابل قاسطین شمشیر می‌زدند، امروز شمشیرشان را برای علی تیز کرده‌اند و بعنوان خوارج در مقابل علی صف بسته‌اند. جنگ با خوارج، یعنی جنگ نهروان یا جنگ با مارقین سومین نبرد بزرگ دوران خلافت علی(ع) است.

زندگی علی(ع) پر از فراز و نشیب است. از دوران پیامبر گرفته تا دوران ابوبکر، دوران عمر و دوران عثمان، و امروز که خلافت به خودش رسیده هیچگاه این همه فراز و نشیب نبوده است، اما این زندگی برای یک شیعه، برای یک مسلمان، بلکه برای یک انسان پر از درس است، پر از حرف است، پر از راه است، و پر از الگو و پر از نمودهای عینی برای رهنمودهای مختلف در رابطه با چهره‌های مختلف دشمن علی(ع) . علی(ع) تنها چهره‌ای است که در اسلام که هم با مشرکین شمشیر زده، هم با کفار شمشیر زده، هم با اهل کتاب شمشیر زده و هم با نمودهای مختلفی از منافقین که بصورت ناکثین، قاسطین، مارقین نبرد کرد، و ما اگر تمامی تاریخ اسلام را مطالعه کنیم یک چهره‌ای که تمامی این ابعاد در وجودش جمع شده باشند نخواهیم دید. علی(ع) با دشمنان مختلف و چهره‌های مختلف روبرو شده، در مقابل همه پیروز بوده و در مقابل همه شمشیر زده و در مقابل همه قاطعیت و سلحشوری خودش را حفظ کرده و این است که علی(ع) سرور شیعیان است. و اینکه علی الگوی عینی تمام و کامل برای یک شیعه است. حال ما به روز ۱۹ ماه رمضان سال۴۰ هجری رسیده‌ایم، امروز علی آن ابرمرد تاریخ با آن زندگی پر از فراز و نشیبش، با آن زندگی پر از درس عبرتش، با مرگش و با شهادتش بزرگترین درس را به ما می‌دهد. علی بدست مارقین، بدست

ابن ملجم، با شمشیر زهرآگین او در محراب عبادت بسوی خدای بزرگ «الله» بزرگترین عاشق او، تنها واژه و تنها کلمه‌ای که تمامی لحظات او برای او بوده و بخاطر او بوده. امروز علی در محراب شهادت بسوی بزرگترین فیض الهی حرکت می‌کند. امروز محراب خدا از خون علی، از فرق شمشیر خورده علی خونین و رنگین می‌شود. یاران پس از ضربت خوردن علی، علی را بدوش می‌گیرند و به خانه می‌برند. امروز علی(ع) که آخرین لحظات زندگی خودش را احساس می‌کند و آخرین لحظات جدایی را صحبتهایی با ما دارد، صحبتهایی با شیعیانش دارد و صحبتهایی با فرزندانش دارد. بزرگترین رسالتی که ما امروز داریم اینکه ببینیم علی(ع) در آن آخرین لحظات زندگی چه پیامهایی را برای ما قرار داده و چه پیامهایی را برای ما گذاشته :

«اوصیکم و جمیع ولدی و اهلی و من بلغه کتابی بتقوی الله»

علی(ع) در این لحظات وصیت می‌کند، آن لحظات آخر زندگی، عصارة صحبتهایی است که انسان در طول زندگیش دارد، تمام لحظات زندگی انسان خلاصه می‌شود در آن آخرین لحظات. وقتی کسی با مرگ روبرو می‌شود و آخرین لحظات جدایی را می‌بیند، آن صحبتهای خلاصه، صحبتهایش را، خلاصه زندگیش را در چند جمله خلاصه می‌کند و به بازماندگانش ارائه می‌کند.

در معنای واقعی وصیت در قاموس قرآن می‌گوید : وصیت و وصی با تواصی، یعنی وصل کردن. یعنی وصل کردن انسانی که دارد زندگی می‌کند با پس از زندگی خودش، یعنی متصل کردن خود قبل از مرگ با متصل کردن خودی که پس از مرگ خواهد ماند. این معنای «وصیت» است. یک انسانی که به لحظه مرگ می‌رسد و وصیت می‌کند به این قصد و به این منظور وصیت می‌کند که عصاره و حاصل زندگی خودش را با جامعه پس از خودش و با نسل پس از خودش مرتبط بکند. و اما وصیت‌های علی(ع)  :

«اوصیکما بتقوی الله»

اولین نکته که در وصیتهای علی(ع) باید توجه داشت این است که این آخرین سخنان علی است از لحظه ضربت خوردن شمشیر تا لحظه‌ای که به شهادت می‌رسد، که مورخین می‌گویند در حدود دو روز طول می‌کشد. مجموعه این صحبتها از یک فضای خاص و معنای خاص برخوردار است که با کل صحبتهایی که علی(ع) در بقیه لحظات زندگیش داشته تفاوت کامل دارد. ما باید این را در یک کار تحقیقی مورد بررسی دقیق قرار بدهیم. اما نکته‌ای که در وصیت علی(ع) در نامه ۴۷ نهج‌البلاغه نهفته است اینکه علی(ع) صریحاً می‌گوید : (اوصیکما) اولاً وصیت می‌کند به دو فرزندش حسنین، امام حسن و امام حسین و دیگر فرزندانش که در کنارش هستند : (اوصیکما و جمیع ولدی) و تمامی فرزندانم. معلوم می‌شود که علی(ع) بجز این کسانی که در اطرافش هستند، کسان دیگر را هم فرزندان خودش می‌داند (اوصیکما و جمیع ولدی و اهلی) و تمامی خانواده‌ام، و بالاخره (و من بلغه کتابی)، دسته چهارم تمامی کسانی که پیام من به آنها ابلاغ می‌شود و پیام من به آنها می‌رسد.

ما اگر خود را جزء فرزندان علی و جزء خانواده علی ندانیم، لااقل جزء دسته چهارم خواهیم بود که (و من بلغه کتابی) جزء این دسته خواهیم شد. اما وصایای علی(ع) : وقتی وصایای علی را در آخرین لحظات زندگیش مطالعه می‌کنیم می‌بینیم که یک چیز مشترک و تکرارگونه و یک واژه مشترک و تکرارگونه در وصیتهای علی نهفته است و آن (تقوی الله، اوصیکما بتقوی الله) (اوصیکما و جمیع ولدی و اهلی و من بلغه کتابی بتقوی الله) مسأله تقوی، صیانت، خود نگهداری، حفاظت بر خود که از واژه «تقوا» بیرون می‌آید و در معنای تقوا نهفته است.

دومین وصیت علی : (و نظم امرکم) : وجود انتظام و نظم در زندگی در حرکات و در روابط اجتماعی و در امور زندگی. (و صلاح ذات بینکم) و ایجاد پیوند اخوت و اصلاح کردن میان برادران دینی، میان خواهران دینی و میان برادران هم مسلک و همراه و بعد می‌فرماید :

(الله الله فی الایتام)

 (الله الله فی جیرانکم)

 (الله الله فی‌القرآن)

 (الله الله فی بیت ربکم)

(الله الله فی الجهاد)

 (لاتترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر).

در نامه ۴۷ ترتیب خاصی در وصیتهای علی نهفته است : اول تقوی دوم نظم امرکم، نظم داشتن در زندگی، در روابط اجتماعی، در روابط خانوادگی، برنامه داشتن، منظم بودن. سوم (صلاح ذات بینکم) ایجاد پیوند اخوت و نزدیکی میان برادران و رفع اختلاف میان برادران و خواهران دینی. بعد لحن علی دگرگون می‌شود، علی از اینجا شروع می‌کند درباره یتیم، محروم، مستضعف سفارش کردن. در وصیت علی مفهومی خاص به خودش پیدا می‌کند. شما دیده‌اید در صحبتهای امام خمینی چقدر تأکید بر مسأله مستضعفین و محرومین هست. امام می‌گوید : اصلاً انقلاب ما مدیون اینها هست و ما باید به مستضعفین خدمت کنیم. در دستورالعمل مجلس شورای اسلامی اولین سخنی که امام دارد. باید نمایندگان مجلس شورای اسلامی اولین مسئولیتشان در ارتباط با مستضعفین و محرومین، و آن موقع که امام می‌خروشد و خطاب به دولتمردان اعتراض می‌کند، اعتراضش در ارتباط با مستضعفین و نرسیدن به آنهاست. آری امام خمینی وارث و عمل کننده اصیل و اصلی به وصیتهای علی(ع) است.

علی(ع) در وصیتهایش اولین نمونه‌ای که مطرح می‌کند بعنوان یک مسأله اجتماعی :

(الله الله فی جیرانکم)

روابط اجتماعی ما باید براساس یکسری مسائل اسلامی و مسائل اخلاقی دقیق و منظم تنظیم شده باشد. بعد از این :

 (الله الله فی القرآن)،

 و بعد (الله الله فی الصلاه)،

 اما در قرآن علی(ع) چه نکته‌ای را مطرح می‌کند :

(الله الله فی‌القرآن لایسبقکم بالعمل به غیرکم) :

شما را وصیت می‌کنم به قرآن :

(الله الله فی‌القرآن)

تا اینکه مبادا دیگران که غیر مسلمان هستند یا غیر شیعی هستند در عمل به قرآن از شما سبقت بگیرند (لایسبقکم) : از شما سبقت نگیرند (بالعمل به) به عمل به قرآن (غیرکم) آنها غیر مسلمان هستند. و بعد

 (الله الله فی الصلاه فانها عمود دینکم) :

 توجه و تأکید بر نماز و عبادات.

 (الله الله فی بیت ربکم) : تأکید بر خانه خدا. اینجا علی نمی‌گوید بیت کعبه، خانه کعبه، می‌گوید : (بیت ربکم) و این تأیید کلام علی است در رابطه با خانه‌های خدا، مساجد خانه‌های خدا هستند.

شما در پیامهای اخیر امام خمینی می‌بینید که امام خمینی چقدر تأکید بر مساجد دارد. جملات امام این است : «ای مسلمین بر شما فرض و واجب است که مساجد را، این سنگرهای انقلاب را برپا بدارید، این سنگرهای انقلاب را حفظ کنید، این سنگرهای انقلاب را از جمعیت پر کنید، مبادا سنگرهای انقلاب خالی بشود، انقلاب از اینجا شروع شد، از مسجد شروع شد، و از مسجد هم ادامه پیدا خواهد کرد».

در اینجا می‌بینیم هماهنگی میان پیام علی، وصیت علی، و پیامهای انقلابی امام امت خمینی بت‌شکن را.

(الله الله فی بیت ربکم، لاتخلوه مابقیتم) : مبادا این خانه‌های خدا را خالی بکنید. (فانه ان ترک لم تناظروا،

الله الله فی الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فی سبیل الله) جهاد به سه وسیله : با مال، با جان و با زبان، با قید فی سبیل

الله (الله فی الجهاد) : ۱- (باموالکم) ۲- با جانهایتان (انفسکم) ۳- (السنتکم) : با زبانهایتان (فی سبیل الله) (و علیکم بالتواصل و التباذل و ایاکم والتدابر و التقاطع لاتترکوا الامر بالمعروف و النهی عن المنکر فیولی علیکم اشرارکم ثم تدعون فلایستجاب لکم) : مبادا که امر به معروف و نهی از منکر میان جامعه شما رخت برکند که عاقبت و نتیجه آن دوری و ترک امر به معروف این خواهد بود که اشرار و کفار و دشمنان شما بر شما مسلط خواهند شد، بر شما مسلط خواهند شد. (ثم تدعون فلایستجاب لکم)، سپس دعاهایی که شما می‌کنید نیایشهایی که شما می‌کنید و از خدا درخواست طلب و یاری، درخواست کمک می‌کنید، اینجا خداوند استیجاب نخواهد کرد دعاهای شما را، و خواستهای شما را.

در لحظات حساسی از تاریخ هستیم، امروز با شهادت علی(ع) روبرو هستیم. پیامهای علی، وصیت‌های علی تنها چیزی است که از وجود علی برای ما به ارث گذاشته شده، باید دقیقاً به وصیتهای علی عمل کنیم گوش کنیم، من به عنوان راهنمایی چون درس نهج‌البلاغه هست برای شما می‌گویم. درسهای علی، وصیت‌های علی در نهج‌البلاغه علی(ع) در نامه ۴۷، نامه ۳۱، نامه ۲۳، خطبه ۱۴۹ و ۶۹ نهج‌البلاغه نهفته است. شما با مطالعه این خطبه‌ها و این نامه‌ها می‌توانید امروز که با شهادت علی روبرو هستید ببینید علی(ع) چه پیامهایی برایتان گذاشته، و دقیقاً به آن پیامها عمل کنیم.

(و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین)

 

4-درس هایی از نهج البلاغه

 

 

 

 

 

بنام خدا

 

ازسالهای قبل از انقلاب درس هایی از نهج البلاغه داشتم که سالها از ان می گذشت

بران شدم تا از نو باز خوانی صورت پذیرد از خدا هم مدد خواستم

 

 

شيعه علي حقيقت گرا يا شخصيت گرا؟!

 در چكاچك شمشيرها و نيزه ها، در ميان ولوله و شور جنگ و نبرد، در لابلاي نعره ها و فريادهاي رزم آوران جنگ جمل، مردي سر به گريبان انديشه فرو برده بود :

((خدايا، حق با كدامين طرف است؟ در يك سو علي،‌داماد پيامبر، سردار بزرگ اسلام،‌كسي كه پيامبر در وصفش مي فرمود:

«علي مع الحق و الحق مع علي»

با جمعي از ياران صديق پيامبر است، و در سوي ديگر « ام المؤمنين، عايشه» و دوتن از صحابه بزرگ پيامبر، «طلحه الخير» مرد خوش سابقه اسلام و زبير «سيف الاسلام» - دلاور ميادين نبرد- صف بسته اند. آيا ي شود هر دو گروه برحق باشند يا هر دو باطل؟!... به راستي كداميك بر حق است؟»

سرانجام چاره كار در اين ديد كه جواب را از علي (ع) بازجويد كه «باب مدينه العلم» بود.

«أيمكن أن يجتمع زبير و طل حه و عايشه علي باطلٍ؟»

آيا ممكن است طلحه و زبير و عايشه بر باطل اجتماع كنند؟ و علي (ع) در پاسخ، جوابي داد كه،‌ دانمشند سني مذهب مصري، دكتر «طه حسين» در وصف آن گفته است: پس از قرآن، هيچ كلامي از بشريت بدين پايه محكم و والا گفته نشده است.

إنك لملبوس عليك. إن الحق و الباطل، لا يعرفان بأفدار الرجال

إعرف الحق تعرف أهله و إعرف الباطل تعرف أهله

همانا حقيقت بر تو اشتباه شده است. به درستي كه حق و باطل را با ميزان قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت.

اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز او بشناس،‌ اهل آن برايت آشكار مي گردد.

 كلام علي (ع) يعني :

اشخاص نبايد مقياس حق و باطل قرار گيرند. اين حق و باطل است كه بايد مقياس اشخاص و شخصيت آنان باشند.

وتمام. سخن كوتاه، اما بس عظيم و بلند بود. به بلنداي حقيقت و تاريخ! اين سخن يعني معياري براي تشخيص پيروان علي (ع) از غير!

و به همين دليل است كه اگر به صدر اسلام بازگرديم، به يك روحيه خاصي برمي خوريم كه آن روحيه تشيع است و تنها آن روحيه ها بودند كه مي توانستند وضعيت پيامبررا در مورد علي (ع)، صددر صد بپذيرند و دچار ترديد و تزلزل نشوند!

نقطه مقابل آن روحيه و طرز تفكر، يك روحيه و طرز تفكر ديگري بود كه وصيتهاي رسول اگرم را با همه ايمان كامل به آن حضرت با نوعي توجيه و تفسير و تأويل ناديده مي گرفتند. در حقيقت اين انشعاب اسلامي از اينجا بوجود آمد كه يك دسته كه اكثريت هم بودند، فقط ظاهر را مي ديدند و ديدشان عميق و تيزبين نبود كه باطن وقايع را ببينند. مي گفتند كه: عده اي از بزرگان صحابه و سابقه دارهاي اسلام كه راهي را مي روند نمي توان گفت اشتباه كرده اند. اما دسته ديگر كه در اقليت هم بودند،‌ عقيده داشتند كه در جايي كه اصول اسلامي به دست همين سابقه دارها پايمال شوند، ديگر احترامي براي آنها قايل نيستيم.

روح تشيع را كساني بوجود آوردند كه طرفدار اصول بودند، نه طرفدار شخصيتها!

علي بعد از پيامبر، جواني سي و سه ساله است با يك اقليتي كمتر از عدد انگشتان. در مقابلش پيرمردهاي شصت ساله با اكثريتي انبوه و بسيار. منطق اكثريت اين بود كه راه بزرگان و مشايخ اين است و بزرگان اشتباه نمي كنند و ما راه آنانرا مي رويم.

اما منطق آن اقليت اين بود كه :

آنچه اشتباه نمي كند حقيقت است ، بزرگان بايد خود را با حقيقت تطبيق دهند.

سلمان فارسي ، ابوذر غفاري، مقداد و عمار ياسر مرداني بودند اصولي و اصول شناس،‌ديندار و دين شناس. در حقيقت روح شيعيان صدر اسلام روحي بود كه اصول و حقايق بر آن حكومت     مي كرد،‌نه اشخاص و شخصيتها! و از همين رو بود كه شيعيان اوليه مردمي منتقد و بت شكن بار آمدند.

از اينجا معلوم مي شود، چقدر فراوانند افرادي كه شعارشان تشيع است و اما روحشان روح تشيع نيست. چرا كه افرادي ظاهر نگر و شخصيت گرايند. در حاليكه مسير تشيع همانند روح آن ،‌تشخيص حقيقت و تعقيب آن است.