مفاهیم ارزشی و اخلاقی نهج البلاغه
زندگانی‎ات كوتاه است و ارزشت ناچیز، و آرزوی تو داشتن خُرد. آه از كمی توشه، درازی راه، دوری سفر و سختی محشر![1]
23. طاووس مصرعی زیبا از قصیده بی‎پایان هستی
در این میان طاووس با آن پرهای پیچاپیچ و دمِ كشیده‎اش، یكی از شگفت‎انگیزترین و زیباترین پرندگان است. كه خداوند او را بر اساس استوارترین هماهنگی‎ها آفریده است و رنگ‎آمیزی‎اش را در ردیف زیباترین رنگ‎آمیزی‎ها به انجام رسانده است.
این پرنده آن‎گاه كه آهنگ جفت خویش كند، دم درهم رفته‎اش را چونان چتری می‎گشاید و سایبان سرش قرار می‎دهد؛ توگویی دمش بادبان كشتیی است كه ناخدایش برافراشته است؛ به دم رنگارنگش می‎نازد و بدان فخر می‎فروشد... .
پنداری استخوان‎ پرهایش میله‎های سیمین است و پرهای هاله مانندش ـ كه خورشید سان بر آن روییده است ـ چونان زرناب و قطعه‎های زبرجد.
اگر او را به گل‎ها و گیاهان روییده از زمین مانند كنی، گویی كه از تمامت گل‎های بهاری دسته گلی فراهم آمده است و اگر با رنگ آمیزی جامه‎ها مقایسه‎اش كنی حله‎های پرنقش و نگار یا دستبافته‎های خوش نقش یمنی را خواهی یافت. و اگر در زیورها جستجویش كنی، به سان نگین‎های گوناگونش خواهی دید كه در نقره‎های جواهر نشان نصب می‎شود.
با ناز و نشاط فراوان می‎خرامد و دم و بال‎هایش را برانداز می‎كند؛ پس زیبایی جامه و رنگ‎های جواهر نشانش او را به قهقهه وا می‎دارد؛ اما چون به ساق پای خویش نگاه می‎افكند، گریان با آهنگی كه از درماندگی‎اش پرده برمی‎گیرد و بر دردمندی‎اش گواهی راستین است فریاد می‎كشد؛ چرا كه ساق‎های این پرنده زیبا چونان ساق خروس دورگه باریك است و از قوزكش خاری نك تیز و كم پیدا سرزده است. بر فراز گردن این پرنده به جای یال، كاكلی سبز فام و پرنقش و نگار در نگاه می‎نشیند؛ و بر آمدگی گردنش به گردن بلورین كوزه‎ها ماننده است و از نقطه فرودین گردن تا شكم، درست به زیبایی و سمه یمنی رنگ آمیزی شده است. یا به آیینه شفافی ماند كه پرده‎ای از حریر بر آن افكنده باشند. تو گویی كه این عروس زیبای طبیعت، در معجر سیاهی پیچیده و پوشیده است، اما سیاهی‎اش را چنان آب و رنگی است كه گویی سبزی بسیار خوشرنگی با آن در آمیخته است.
در امتداد شكاف گوشش خط كشیده‎ای است به رنگ بابونه سفید كه سفیدی‎اش را در آن زمینه سیاه، درخشش ویژه‎ای بخشیده است.
كمتر رنگی را می‎توان یافت كه طاووس از آن بهره‎ای نبرده باشد، یا با شفافیّت و زرق و برق جامه‎اش بدان جلای برتری نداده باشد. او گل‎های پراكنده بهاری را ماند كه باران بهاران و گرمای آفتاب در آن نقشی نداشته است.
جالب‎تر آنكه این پرنده هر ازچندگاه پرهای افسانه‎ایش را بیرون می‎شود و تن به عریانی می‎دهد، پرهایش پیاپی فرو می‎ریزند و از نو می‎رویند؛ تا دگر بار تركیب گذشته‌خود را بازیابند، بی‎آنكه میان این پرها و پرهای پیشین اندك تفاوتی پیش آمده باشد، یا رنگی جابه جا شده باشد. هرگاه به تماشای دقیق یكی از پرهایش بنشینی، در لحظه‎ای سرخی گل را می‎نمایدت و در لحظه‎ای دیگر سبزی زبرجد را و گاه زردی زرناب را!
راستی را كه هوش ژرف اندیش و خردهای جوشان، ژرفای این ویژگی‎ها را چگونه دریابند؟ و گفتارهای توصیف گران به نظرم كشیدن این همه زیبایی را چگونه توانند؟! و مگر نه این است كه ناچیزترین اجزایش پندارها را از ادراك و زبان‎ها را از توصیف ناتوان ساخته است؟[2]
24. ظرف دانش
همه ظرف‎ها چنانند كه چون چیزی در آن ریخته شود ظرفیت‎شان كاسته گردد، مگر ظرف دانش كه با افزودن دانش در آن، پیوسته گسترش یابد.[3]
25. عبرت‎آموزی از تاریخ
از آنها كه پیش از شما بودند عبرت گیرید، كه چگونه در خاك غنودند؛ اندامشان از هم گسیخت، دیده‎ها و گوش‎‎هایشان فرو ریخت، شرف وعزتشان رخت بربست، شادمانی و تن آسایی‎شان از هم گسست. نزدیكی فرزندان به از دست دادن آنان كشید و همنشینی همسران به جدا شدن از آنان انجامید. نه به هم می‎نازد و نه فرزند می‎آورند؛ و نه یكدیگر را دیدار می‎كنند، و نه در كنار یكدیگر به سر می‎برند![4]
26. غرور عامل سقوط انسان
و دیگری كه دانشمندش دانند، و بهره‎ای از دانش نبرده؛ ترّهاتی چند از نادانان و مایه‎های جهلی از گمراهان، ه دست آورده و دام‎هایی از فریب و غرور برای مردمان گسترده. كتاب خدا را به رأی خویش تفسیر كند، و حق را چنانكه خواهد تعبیر كند. مردم را از بلاهای سخت بی‎تفاوت سازد و گناهان بزرگ را آسان شمارد.[5]
27. فتنه (آزمایش)
كسی از شما نگوید: «خدایا از فتنه به تو پناه می‎برم!» چه هیچ كس نیست جز كه در فتنه است، لیكن آنكه پناه خواهد از فتنه‎های گمراه كننده پناه جوید، كه خداوند سبحان فرماید: «بدانید كه مال و فرزندان شما فتنه است». و معنای آن این است كه خدا آنان را به مال‎ها و فرزندان می‎آزماید تا ناخشنود از روزی وی، و خشنود از آن را آشكار نماید؛ بی‎گمان خداوند سبحان به حال آنان از خودشان داناتر است. با این همه در بوته آزمون قرار می‎گیرند تا آنچه هست در عمل‎هاشان عینیّت یابد و پاداش و كیفر را سزاوار شوند.[6]
28. فتنه‎گریزی
به روزگار فتنه، اشتر بچه‎ای را ماننده باش كه نه سواری دادن را پشتی دارد، و نه دوشیدن را پستانی.[7]
29. قرآن
بر شما باد به كتاب خداكه ریسمانی است استوار و نوری است آشكار درمانی است سود دهنده، و تشنگی را فرونشاننده، و چنگ در زننده را نگهدارنده، و در آویزنده را نجات بخشنده، نه كج شود تا راستش گردانند و نه باطل گراید تا آن را برگردانند. كهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنیدن بسیار. راست گفت آنكه با قرآن سخن گفت و هر كه بدان عمل كرد پیشی جُست.[8]
30. قناعت
قناعت ثروتی است پایان ناپذیر.[9]
و نیز فرمود: قناعت دولتمندی را بس، و نیك خوبی نعمتی هماره در دسترس.[10]
31. كار و كوشش
كار، كار! به پایان بردن، به پایان بردن! پایداری، پایداری! شكیبایی، شكیبایی! پارسایی، پارسایی! شما را پایانی است، خود را بدان برسانید! برای شما نشانه‎ای است آن را راهنمای خود دانید! اسلام را مقصدی است تا رسیدن بدان مقصد برانید! با انجام آنچه خدا بر شما واجب كرده و وظایفی كه برای شما بیان داشته، از عهده مسئولیت برآیید! در این صورت است كه من درقیامت به سودتان گواهی می‎دهم، و از شما دفاع می‎كنم.[11]
و نیز فرمود:
آن اندك كه تداومش بخشی، به از آن بسیار كه از آن به ستوه آیی![12]
32. گشایش در تحمل سختی
چون سختی به نهایت رسد، گشایش در رسد؛ و چون حلقه‎های بلا سخت به هم آید، آسایش در آید.[13]
33. گرسنگی و گرسنگان
و اگر خواستمی دانستمی چگونه عسل پالوده و مغز گندم و بافته‎های ابریشمین را به كار برم لیكن هرگز هوای من بر من چیره نخواهد شد و حرص، مرا به برگزیدن خوراك‎های لذیذ نخواهد كشید. چه بود كه در «حجاز» یا «یمامه» كسی حسرت گرده‎نانی برد، یا هرگز شكمی سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم شكم‎هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته، یا چنان باشم كه شاعر سروده:
ننگت آید كه بخسبی و شكم پر زطعام دیگری پوست بجوید كه به دندان كشدش.[14]
و درجای دیگر فرماید:
خداوند سبحان، روزی تهی‎دستان را در خواسته توانگران رقم زده است. پس درویشی گرسنه نماند مگر كه توانگری از حق او خود را به نوایی رساند، و خدا آنها را بدین كار باز خواست می‎كند.[15]
34. لطف به دوستان
چون برادر (دینی‎ات) از تو ببرد خود را به پیوند با او وادار، و چون روی برگرداند مهربانی پیش آر، و اگر خشكی كند با بخشش ودهش پاسخش گوی؛ و هر گاه كه او دوری گزید، تو به وی نزدیك شو، و چون درشتی كرد، نرمش نما، و در پاسخ كارهای خلافش خود را به پوزش وادار. به گونه‎ای كه پنداری تو بنده اویی و او سرور توست! و مبادا این نیكی را آنجا كنی كه نباید، یا درباره آن كس كه نشاید.[16]
35. مدارا با خویش و با مشكلات
دل‎ها را نیز «پیش آمدنی» و «پس رفتنی» است، آن گاه كه روی آورند به مستحباتشان وادارید و چون پشت كنند به واجبات بسنده كنید.[17]
و نیز فرمود: با درد خود بساز. چندان كه با تو بسازد.[18]
و نیز فرمود: بر آزاد بایدت تحمل نمود و گرنه هرگز خرسند نخواهی بود.[19]
36. نیكنامی
نام نیكی كه از آدمی خدا در میان مردمان برجای گذارد بهتر از ثروت كلانی است كه به میراث از وی دیگری بردارد.[20]
و نیز فرمود:
(ای مالك) و من از خدا می‎خواهم با رحمتی فراگیر كه او راست، و قدرت بزرگ وی بر انجام هرگونه درخواست، كه من و تو را توفیق دهد در آنچه خشنودی او در آن است، از داشتن عذری آشكار در پیشگاه او و آفریدگانش و گذاردن نامی نیكو در میان بندگانش، و یادگار نیك در شهرها و كمال نعمت و فراوانی كرامت.
و اینكه كار من و تو را با نیك بختی به پایان رساند و شهادت را نصیبمان گرداند. كه ما آن را خواهانیم. و درود خدا بر پیامبر و خاندان پاك و پاكیزه‎اش و سلام فراوان باد. و السلام.[21]
37. واژگونی جامعه
ای مردم!‌ ما در روزگاری به سر می‎بریم ستمكار، و زمانه‎ای ناسپاس؛ نیكوكار در آن بدكردار به شمار آید و ستم‎پیشه در آن بر سركشی افزاید؛ نه از آنچه می‎دانیم سود می‎بریم و نه آنچه را نمی‎دانم می‎پرسیم! و از بلایی تا بر سرمان نیامده نمی‎ترسیم.[22]
[1] . (فی خبر ضرار بن ضمره الضبابی عند دخوله علی معاویه و مسألته له عن امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ قال: فاشهد لقد رأیته فی بعض مواقفه و قد أرخی اللیل سدوله و هو قائم فی محرابه، قابض علی لحیته یتململ تململ السلیم، و یبكی بكاء الحزین و یقول: ) یا دنیا، یا دنیا إلیك عنّی! أبی تعرضتِ؟ أم إلیّ تشوقْتِ؟ لاحان حینك! هیهات! غرّی غیری، لا حاجه لی فیك قد طلّقتك ثلاثاً لا رجعه فیها! فعیشك قصیر، و خطرك یسیر، و أملك حقیر. ءاه من قلّه الزاد و طول الطریق، و بعد السفر و عظیم المورد! همان، حكمت 77.
[2] . و من أعجبها خلقاً الطاووس الذی أقامه فی‌ أحكم تعدیل، و نضد ألوانه فی أحسن تنضید، بجناح أشرج قصبه، و ذنب أطال مسحبه. إذا درج إلی الأنثی نشره من طیه و سمابه مطلاً علی رأسه؛ كأنه قِلع داریّ عَنَجُه نوتیّه، یختال بألوانه، و یمیس بزیفانه...
تخال قصبه مداری من فضه، و ما أنبت علیها من عجیب داراته و شموسه خالص العقیان و فلذ الزبرجد. فإن شبّهته بما أنبتت الأرض قلت، جَنی جُنِیَ من زَهره كلّ ربیع؛ و إن ضاهیته بالملابس فهو كموشیّ الحُلَل، أو كمونق عصب الیمن؛ و إن شاكلته بالحلی فهو كفصوص ذات ألوان قدنطقت باللجین المكلّل. یمشی مشی المرح المختال؛ و یتصفّح ذنبَه و جناحیه فیقهقه ضاحكا لجمال سرباله؛ و أصابیغ وِشاحه، فإذا رمی ببصره إلی قوائمه زقا مُعوِلاً بصوت یكادیبین عن استغاثته؛ و یشهد بصادق توجعه، لأنّ قوائمه حُمْش كقوائم الدیكه الخِلاسیه، و قد نجمت من ظنبوب ساقه صِیصیه خَفیّه.
و له فی موضع العرف قنزعه‌خضراء موشّاه و مخرج عنقه كالإبریق، مغرزها إلی حیث بطنه كصبغ الوسمه الیمانیّه. أو كحریره ملبسه مرءاه ذات صقال. و كأنّه متلفّع بمعجر أسحم؛ إلا أنه یخیّل لكثره مائه و شدّه بریقه انّ الخضره الناضر ممتزجه به، و مع فتق سمعه خط كمستدقّ القلم فی لون أبیض یقق، فهو ببیاضه فی سواد ما هنا لك یأتلق؛ و قلّ صبغ الآوقد أخذ منه بقسط، و علاه بكثره صقاله و بریقه و بصیص دیباجه و رونقه. فهو كالأزاهیر المبثوثه لم تربها أمطار ربیع و لا شموس قَیظ.
و قد یتحسّر من ریشه، و یعری من لباسه؛ فیسقط تتری، و ینبت تباعا؛ فینحت من قصبه انحتات أوراق الأغصان، ثم یتلاحق نامیا حتی یعود كهیئته قبل سقوطه، لا یخالف سالف ألوانه، و لا یقع لون فی غیر مكانه. و إذا تصفّحت شعره من شعرات قصبه ارتكب حمره وردیه و تاره خضره زبرجدیه، و أحیاناً صفره عسجدیه! فكیف تصل إلی صفه هذا عمائق الفِطن، أو تبلغه قرائح العقول، أو تستنظم وصفه أقوال الواصفین؟ و أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدركه و الألسنه ان تصفه. همان، خ 165.
[3] . كل و عاء یضیق بما جعل فیه إلا وعاء العلم فإنه یتّسع به. همان، حكمت 205.
[4] . و اعتبروا بما قد رأیتم من مصارع القرون قبلكم، قد تزایلت أوصالهم، و زالت أبصارهم و أسماعهم. و ذهب شرفهم و عزّهم، و انقطع سرورهم و نعیمهم. فبدّلوا بقرب الأولاد فقدها. و بصحبه الأزواج مفارفتها. لا یتفاخرون، و لا یتناسلون، و لا یتزاورون، و لا یتجاورون. همان، خ 161.
[5] . و آخر قد تسمّی عالماً و لیس به. فاقتبس جهائل من جهّال، و أضالیل من ضلّال. و نصب للناس شَرَكاً من حبائل غرور و قول زور. قد حمل الكتاب علی آرائه. و عطف الحق علی أهوائه یؤمّن الناس من العظائم و یهوّن كبیر الجرائم. همان، خ 87.
[6] . لا یقولنّ أحدكم: «أللهم إنّی أعوذ بك من الفتنه» لأنّه لیس أحد إلّا و هو مشتمل علی فتنه. و لكن من استعاذ فلیستعذ من مضلّات الفتن. فإنّ الله سبحانه یقول: «و اعلموا انما أموالكم و أولادكم فتنه». و معنی ذلك انه سبحانه یختبرهم بالأموال و الأولاد لیتبیّن الساخط لرزقه و الراضی بقسمه، و إن كان سبحانه أعلم من أنفسهم، و لكن لتظهر الأفعال التی بها یستحق الثواب و العقاب. همان، حكمت 93.
[7] . كن فی الفتنه كابن اللبون، لاظهر فیركب، و لا ضرع فیحلب، همان، حكمت 1.
[8] . و علیكم بكتاب الله، فإنّه الحبل المتین، و النور المبین، و الشفاء النافع، و الریّ الناقع، و العصمه للمتمسك، و النجاه للمتعلق. لا یعوج فیقام، و لا یزیع فیستعتب؛ ولا تخلقه كثره الرد و ولوج السمع. من قال به صدق، و من عمل به سبق. همان، خ 156.
[9] . القناعه مال لا ینفذ، همان، حكمت 57.
[10] . كفی بالقناعه ملكا، و بحسن الخلق نعیما. همان، حكمت 229.
[11] . العمل، العمل؛ ثم النهایه، النهایه؛ و الإستقامه، الإستقامه؛ ثم الصبر الصبر؛ و الورع الورع! إنّ لكم نهایه فانتهوا إلی نهایتكم، و إنّ لكم علما فاهتدوا بعلمكم، و إن للإسلام غایه فانتهوا إلی غایته، و اخرجوا إلی الله بما افترض علیكم من حقه، و بین لكم من وظائفه، انا شاهد لكم و حجیج یوم القیامه عنكم. همان، خ 176.
[12] . قلیل مدوم علیه خیر من كثیر ملول (الـح: مملول) منه، همان، حكمت 444.
[13] . عند تناهی الشده تكون الفرجه، و عند تضایق حلق البلاء یكون الرخاء. همان، حكمت 351.
[14] . و لو شئت لا هتدیت الطریق إلی مصفّی هذا العسل، و لباب هذا القمح، و نسائج هذا القزّ. و لكن هیهات أن یغلبنی هوای، و یقودنی جشعی إلی تخیّر الأطعمه، و لعلّ بالحجاز أو الیمامه من لاطمع له فی القرص و لا عهد له بالشبع! أو أبیت مبطاناً و حولی بطون غرثی، و أكباد حرّی، أو أكون كما قال القائل:
و حسبك داء أن تبیت بیطنه و حولك أكباد تحنّ إلی القدّ.همان، نامه 45.
[15] . انّ الله سبحانه فرض فی أموال الأغنیاء أقوات الفقراء، فما جاع فقیر ألّا بما منع غنی، و الله تعالی سائلهم عن ذلك. همان، حكمت 328.
[16] . إحمل نفسك من أخیك عند صرمه علی الصله و عند صدوده علی اللطف و المقاربه؛ و عند جموده علی البذل، و عند تباعده علی الدنو؛ و عند شدّته علی اللّین، و عند جرمه علی العذر؛ حتی كأنّك له عبد؛ و كأنّه ذو نعمه علیك و إیّاك أن تضع ذلك فی غیر موضعه، أو أن تفعله بغیر أهله. همان، نامه 31.
[17] . إنّ للقلوب إقبالاً و إدباراً، فإذا أقبلت فاحملوها علی النوافل، و إذا أدبرت فاقتصروا بها علی الفرائض. همان، حكمت 312.
[18] . امش بدائك ما مشی بك، همان، حكمت 27.
[19] . أغض علی القذی و الّا لم ترض أبدا. همان، حكمت 213.
[20] . و لسان الصدق یجعه الله للمرء فی الناس خیر له من المال یورثه (لح: یرثه) غیره. همان، خ 23.
[21] . و أنا أسأل الله بسعه رحمته، و عظیم قدرته علی إعطاء كل رغبه أن یوفقنی و أیاك لما فیه رضاه من الإقامه علی العذر الواضح إلیه و إلی خلقه، مع حسن الثناء فی العباد. و جمیل الأثر فی البلاد، و تمام النعمه، و تضعیف الكرامه، و أن یختم لی و لك بالسعاده و الشهاده، و إنّا إلیه راغبون. و السلام علی رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله الطیبین الطاهرین و سلم تسلیماً كثیراً ـ و السلام. همان، نامه 53.
[22] . أیها الناس! إنّا قد أصبحنا فی دهر عنود و زمن كنود، یعد فیه المحسن مسیئا، و یزداد الظالم فیه عتوّا. لا ننتفع بما علمنا، و لا نسأل عما جهلنا، و لا نتخوف قارعه حتی تحلّ بنا. همان، خ 32.