خطبه 86 بخش ششم

(وَلاَتَبَاغَضُوا فَإِنَّهَا الْحَالِقَةُ)

امام على عليه السلام در نهج البلاغه خطبه هشتاد و شش در پنجمين مرحله نسبت به عداوت و دشمنى هشدار مى دهد; مى فرمايد: «كينه يكديگر را در دل نگيريد، كه خير و بركت را از ميان مى برد»(1)

1. جلد 3 صفحه 537 .

خطبه 79 بخش دوم

أَيُّهَا النَّاسُ، إِيَّاكُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ، إِلاَّ مَا يُهْتَدَى بِهِ فِي بَرٍّ أَوْ بَحْر، فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْكَهَانَةِ، وَالْمُنَجِّمُ كَالْكَاهِنِ، وَالْكَاهِنُ كَالسَّاحِرِ، وَالسَّاحِرُ كَالْكَافِرِ! وَالْكَافِرُ فِي النَّارِ! سِيرُوا عَلَى اسْمِ اللهِ.

اى مردم! از فرا گرفتن علم نجوم (آنچه مربوط به پيشگويى به وسيله ستارگان است) بپرهيزيد! جز به آن مقدار كه در خشكى، يا دريا به وسيله آن هدايت حاصل مى شود; چرا كه نجوم به كهانت دعوت مى كند و منجّم همچون كاهن است و كاهن همچون ساحر و ساحر همچون كافر است و كافر در آتش دوزخ است! حال كه چنين است، به نام خدا به سوى مقصد حركت كنيد.

نخستين سؤالى كه در اينجا پيش مى آيد اين است: منظور از «علم نجوم» كه درخطبه شريفه(79)مورد نكوهشِ شديدِ اميرمؤمنان على(عليه السلام) قرار گرفته و در نهايت، معادل با كفر شمرده شده و مردم از آن نهى شديد شده اند، چيست؟به يقين منظور از آن، علم به «احوال نجوم» و حركات و نزديكى و دورى آنها از يكديگر و آگاهى بر اوضاع و احوال آنها نيست. زيرا همان گونه كه قبلاً نيز اشاره شد حركات نجوم و اوضاع آنها در آسمان ها از آيات الهى شمرده شده و مردم براى بهره گيرى از آنها جهت پيدا كردن راهها در شب هاى ظلمانى، در دريا و صحرا تشويق شده اند و در ذيل همين خطبه نيز، اشاره كوتاهى به اين مسأله شده است.اصولاً آگاهى بر اسرار عالم آفرينش و تفكّر در خلقت آسمانها و زمين، چيزى نيست كه مورد مذمّت قرار گيرد; بلكه يكى از برنامه هاى «اولى الالباب» و صاحبان خرد و انديشه است (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّموَاتِ وَ الاَْرْضِ وَ اخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ لاَيَاتُ لاُِولِي الاَْلْبَابِ(1)).

بنابراين، آنچه با آن شدّت، مورد نهى و مذمّت قرار گرفته حتماً چيز ديگر است و آن عبارت است از: «علم به احكام نجوم». يعنى مجموعه پندارها و خيالاتى كه زندگى و سرنوشت انسانها را در اين كره خاكى با اوضاع و احوال ستارگان پيوند مى داد و بوسيله اوضاع فلكى پيشگويى هايى نسبت به آينده، نه تنها در مسايل عمومى و اجتماعى، بلكه در مسايل شخصى و جزيى داشتند; به همين دليل «سلاطين» و شاهان غالباً در دربار خود، براى دستيابى به حوادث آينده، «منجّمانى» استخدام مى كردند و بسيارى از آنها اوضاع كواكب را، مطابق آنچه ميل سلطان بود پيش بينى مى نمودند و حتّى تا اين اواخر در تقويم ها، هنگامى كه منجّمانِ سنّتى، مى خواستند اوضاع كواكب را پيش بينى كنند، نخستين پيش بينى آنها اين بود كه: «اوضاع كواكب دلالت دارد بر سلامتى ذات اقدسِ ملوكانه، قَدَر قدرت و قوى شوكت» سپس به ذكر كلّياتى مى پرداختند كه بدون مطالعه اوضاع كواكب نيز براى همه قابل پيش بينى بود، مانند: «از دست رفتن بعضى از بزرگان، اختلاف در بعضى از اصقاع عالم و گرانى بعضى از اشيا، آفت در بعضى از اشجار، سرد شدن هوا در زمستان و گرم شدن آن در تابستان، عزّت لحوم و دسوم در زمستان» و امثال آن. البتّه گاه انگشت روى موارد جزيى مى گذاشتند كه در پاره اى از مواقع درست از آب در مى آمد و در پاره اى از مواقع غلط.آنچه در روايات اسلامى و در خطبه بالا از آن نهى شده، همين پيشگويى ها و ارتباطات است.(2)

1. سوره آل عمران، آيه 190.

2. جلد 3 صفحه 278 .

خطبه 109 بخش سوم

وَ مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْن غَيْرِ صَحِيحَة، وَ يَسْمَعُ بِأُذُن غَيْرِ سَمِيعَة،

در خطبه(109)نهج البلاغه امام(عليه السلام) با تعبيرى كوتاه و گويا اشاره به يك حقيقت مهم فرموده است كه دانشمندان و عُرفا و شعرا هر يك به نوبه خود پيرامون آن سخنان فراوانى دارند. امام فرمود: هر كس به چيزى عشق ورزد، نابينايش مى كند و قلبش را بيمار مى سازد سپس با چشمى معيوب مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود».اين چند جمله پرمعنا ما را بر آن داشت كه بحثى پيرامون عشق - اعم از عشق هاى مقدّس و نامقدّس - داشته باشيم. درباره عشق، عظمت و شكوه عشق و يا جنون و بيمارى عشق، سخن بسيار گفته شده و شايد كمتر كلمه اى باشد كه اين همه، تعبيرها و تعريف هاى مختلف و متناقض درباره آن گفته شده باشد. بعضى از نويسندگان بزرگ آن را به قدرى بالا برده اند كه گفته اند: عشق افسر زندگى و سعادت جاودانى است! يا اينكه: عشق معمار عالم هستى است! در مورد انسان ها نيز از آثار معجزه آساى عشق سخن گفته اند، كه روح انسان را توانا و دل او را زنده نگه مى دارد. يا اينكه: اصولا زندگى بدون عشق مفهومى ندارد. در برابر اين تفسيرها و تعريف هاى زيبا، جمعى ديگر از نويسندگان و فلاسفه، شديدترين حملات و اتّهامات خود را نثار عشق كرده اند و آن را همچون يك بيمارى نفرت انگيز تحقير نموده اند. يكى از نويسندگان معروف مى گويد: عشق مانند بيمارى سرطان و نِقرس است كه انسان عاقل بايد از آن فرار كند! يكى ديگر از دانشمندان مى گويد: عشق را اگر يك نوع جنون ندانيم، لااقل عصاره اى از مغزهاى ناتوان است! اين تفسيرهاى ضدّ و نقيض در مورد عشق به خوبى نشان مى دهد كه همه اين انديشمندان از يك چيز سخن نمى گويند. گروهى نظرشان به عشق هاى مقدّسى است كه تمام وجود انسان را به رنگ خود در مى آورد و با جاذبه بسيار نيرومندش به سوى معشوق حقيقى و خالق يكتا پيش مى برد. و آنها كه در نكوهش آن كوشيده اند نظرشان به عشق هاى آتشين مادّى و مجازى و آلوده به انواع گناه و جنايت است كه غالباً سر از رسوايى و بدبختى و بيمارى در مى آورد. در عشق هاى مجازى و مادّىِ نامقدّس، انسان ديوانهوار به چيزى علاقه پيدا مى كند و هر چه دارد در پاى آن مى ريزد. در واقع، منظور از عشق در اين جا، جاذبه نيرومندى است كه دو انسان را به گناه و آلودگى و سقوط در لجنزار عصيان مى كشاند و هر چه در نكوهش آن گفته شود، كم است. اين جاذبه سركش، عقل را ويران مى كند و از كار مى اندازد و انسان بر اثر آن دست به كارهاى جنون آميزى مى زند. نخستين خطر آن، پرده افكنى بر عيب ها، نقص ها و زشتى ها است. اين گونه عاشقان بى قرار، حتّى بدترين عيوب را با تفسيرهاى شگفت آور حُسن معرّفى مى كنند! نه اندرزى مى پذيرند و نه گوش به نصيحت ناصحان مى دهند و حتّى گاه به ستيز در برابر اندرزگويان بر مى خيزند. اشخاصى كه گرفتار چنين عشق هاى داغ و مادّى مى شوند، پيش خود فكر مى كنند در پرتو اين عشق دركى پيدا كرده اند كه ساير مردم از آن محرومند و معتقدند: اگر بر ديده مجنون نشينى به غير از خوبى ليلى نبينى اين عاشقان خسته دل، در عالمى از خيال و اوهام غوطهورند و همه ارزش ها در نظر آنها جابجا مى شود. آنها تنها با زبان عشق سروكار دارند و از كسانى كه با زبان علم و منطق با آنها سخن مى گويند، بيگانه اند. اين عشق هاى آتشينِ مجازى، غالباً با يك آميزش جنسى خاموش مى شود! يكباره پرده ها كنار مى رود و چشمِ واقع بين بازمى شود،گويى عاشقِ بى قرار از يك خواب عميق بيدار شده و گاه آن عشق پرشور جاى خود را به نفرت و بيزارى مى دهد; چرا كه مى بيند همه چيز خود را در پاى معشوق نثار كرده و از دست داده است. اين گونه عشق هاى سركش، غالباً به رسوايى مى كشد. همان رسوايى كه بعد از بيدارى و هوشيارى قابل جبران نيست. بسيارى از جدايى ها، فرارها، و انتحارها، ناشى از عدم انطباق تخيّلات عاشقانه، با زندگى واقعى انسان ها است.نه تنها عشق هاى آتشينِ جنسى، بلكه عشق به مال و مقام و جاه و جلال و زرق و برق جهان مادّى نيز، همين پى آمدها را دارد.حديثى كه از امام صادق(عليه السلام)درباره عشق نقل شده است، ناظر به همين معنى است. يكى ازياران آن حضرت مى گويد:درباره عشق(وعاشقان) از او سؤال كردم، فرمود: دلهايى است كه از ياد خدا خالى شده و خداوند محبّت غير خود را به آنها چشانيده است».در حديثى ديگرى كه از على(عليه السلام)درباره ناتوانى عاشق از ديدن حقايق نقل شده، مى خوانيم: چشم مُحب و عاشق، از ديدن عيوب محبوب نابينا و گوشش از شنيدن كاستى هاى او ناشنواست».و اينكه در بعضى از احاديث از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)آمده است: كسى كه عاشق شودوعفّت پيشه كند، سپس (با همين حال پارسايى) ازدنيا برود، شهيد از دنيا رفته است». اشاره به همينگونه عشق هاى آلوده مجازى است. همچنين حديث ديگرى كه از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: كسى كه عاشق شود و كتمان كند و پارسايى و شكيبايى پيشه كند، خداوند گناهان او را مى بخشد و او را وارد بهشت مى كند».ولى به عكس، در عشق هاى حقيقى و مقدّس، روحِ انسان صفا و نورانيّت فوق العاده اى پيدا مى كند و همه چيز را جز معشوق حقيقى - كه مظهر كمال مطلق است - به فراموشى مى سپارد و تحمّل تمام شدايد را براى رسيدن به وصال او و برخوردار شدن ازجذبه هاى عنايت و لطفش آسان مى شمرد و هنگامى كه «در بيابان به شوق كعبه قدم مى گذارد، از سرزنش هاى خار مغيلان غمى به دل راه نمى دهد». همانگونه كه در حديث قدسى آمده است:هنگامى كه بنده من توجّه به من پيدا كند، آروز و لذّتش را در ذكرخودم قرار مى دهم و هنگامى كه آرزو و لذّتش در ذكر من باشد، به من عشق مىورزد و من هم به او عشق مىورزم و هنگامى كه به من عشق ورزد حجاب ميان خودم و او را بر مى دارم، (تابه مقام شهود نائل گردد)».عشق به خدا و اولياء الله و همچنين عشق به ارزش هاى والا، يا به تعبير ديگر: محبّت و علاقه شديد و سوزان به اين امور، همواره چراغ راه اولياء الله و شهيدان پاك باخته و عارفان دل سوخته و عالمانى كه آثار علمى بزرگى از خود نشان داده اند، بوده است و در يك كلمه، راههاى پرپيچ و خمِ تكامل را، بدون مركب عشق نمى توان پيمود. زمزمه هاى اميرمؤمنان در دل شب و دعاى پرمعناى «صباح» در صبحگاهان و بندبند دعاى «كميل» و راز و نياز امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه در بيابان عرفات و مناجات هاى پانزده گانه امام سجّاد(عليه السلام) و تمام «صحيفه سجاديّه» و زمزمه عاشقانه منتظران حضرت مهدى(عليه السلام)به هنگام خواندن دعاى «ندبه» همه و همه آثار گرانبهايى است از اين عشق مقدّس.(1)

1. جلد 4 صفخه 577 .

خطبه 26 بخش اول

اِنَّ اللهَ بَعَثَ مُحَمّداً،(صلى الله عليه وآله وسلم) نَذيراً لِلْعالَمينَ وَ أَميناً عَلَى التَّنْزيلِ، وَ أَنْتُمْ ـ مَعْشَرَ الْعَرَبِ! ـ عَلى شرِّ دين وَ فى شرِّ دار،

مولاى متقيان على عليه السلام در بخشى از خطبه (26) در باره عرب در عصر جاهليت، خطاب به مردم اينچنين مى فرمايد:

خداوند، محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)، را به رسالت مبعوث كرد، تا جهانيان را بيم دهد و امين آيات او باشد در حالى كه شما جمعيت عرب، بدترين آئين را داشتيد و در بدترين سرزمين ها و در ميان سنگ هاى خشن و مارهاى فاقد شنوايى (كه از هيچ چيز نمى ترسيدند و خطرشان بسيار زياد بود) زندگى مى كرديد و آب هاى آلوده مى نوشيديد و غذاهاى بسيار ناگوار مى خورديد و پيوسته خون هم را مى ريختيد و پيوند با خويشان را قطع مى كرديد (و دختران را زنده به گور مى كرديد و پسران خود را به قتل مى رسانديد) بت ها، در ميان شما، برپا بود و گناهان، سراسر وجودتان را فراگرفته بود.(1)

1. جلد 2، صفحه 105 .

 

خطبه 64 بخش سوم

... فَيَالَهَا حَسْرةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَة أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً،...

از تعبيرهاى پر معنايى كه در خطبه شصت و چهار نهج البلاغه آمده است «حجّت بودن عمر» است. چگونه عمر انسان مى تواند حجّتى بر ضدّ او باشد؟ ظاهراً نكته اش اين است كه خداوند در طولِ عمرِ انسان، به قدر كافى درسهاى عبرت به او مى دهد و حوادث بيدار كننده و هشدار دهنده را فراهم مى سازد، علاوه بر پيام هايى كه به وسيله پيامبران مرسل و اوصياى آنها براى انسان فرستاده است. از همين رو در آيه «سى و هفت» سوره «فاطر» چنين مى خوانيم: «هنگامى كه فرياد دوزخيان بلند مى شود و از پيشگاه خدا تقاضا مى كنند ما را از دوزخ خارج كن و بار ديگر به دنيا بازگردان تا اعمال صالحى غير از آنچه داشتيم انجام دهيم به آنها گفته مى شود: «أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جَاءَكُمُ النَّذيِرُ; آيا شما را به آن اندازه، عمر نبخشيديم كه هر كس اهليّت دارد در آن متذكّر شود و آيا انذار كننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟!»(1)

1. جلد 3 صفحه 62 .

 

 

خطبه 64 بخش سوم

... فَيَالَهَا حَسْرةً عَلَى كُلِّ ذِي غَفْلَة أَنْ يَكُونَ عُمُرُهُ عَلَيْهِ حُجَّةً،...

از تعبيرهاى پر معنايى كه در خطبه شصت و چهار نهج البلاغه آمده است «حجّت بودن عمر» است. چگونه عمر انسان مى تواند حجّتى بر ضدّ او باشد؟ ظاهراً نكته اش اين است كه خداوند در طولِ عمرِ انسان، به قدر كافى درسهاى عبرت به او مى دهد و حوادث بيدار كننده و هشدار دهنده را فراهم مى سازد، علاوه بر پيام هايى كه به وسيله پيامبران مرسل و اوصياى آنها براى انسان فرستاده است. از همين رو در آيه «سى و هفت» سوره «فاطر» چنين مى خوانيم: «هنگامى كه فرياد دوزخيان بلند مى شود و از پيشگاه خدا تقاضا مى كنند ما را از دوزخ خارج كن و بار ديگر به دنيا بازگردان تا اعمال صالحى غير از آنچه داشتيم انجام دهيم به آنها گفته مى شود: «أَوَلَمْ نُعَمِّرْكُمْ مَا يَتَذَكَّرُ فيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جَاءَكُمُ النَّذيِرُ; آيا شما را به آن اندازه، عمر نبخشيديم كه هر كس اهليّت دارد در آن متذكّر شود و آيا انذار كننده (الهى) به سراغ شما نيامد؟!»(1)

1. جلد 3 صفحه 62 .

 

خطبه 109 بخش سوم

وَ مَنْ عَشِقَ شَيْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ يَنْظُرُ بِعَيْن غَيْرِ صَحِيحَة، وَ يَسْمَعُ بِأُذُن غَيْرِ سَمِيعَة،

در خطبه(109)نهج البلاغه امام(عليه السلام) با تعبيرى كوتاه و گويا اشاره به يك حقيقت مهم فرموده است كه دانشمندان و عُرفا و شعرا هر يك به نوبه خود پيرامون آن سخنان فراوانى دارند. امام فرمود: هر كس به چيزى عشق ورزد، نابينايش مى كند و قلبش را بيمار مى سازد سپس با چشمى معيوب مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود».اين چند جمله پرمعنا ما را بر آن داشت كه بحثى پيرامون عشق - اعم از عشق هاى مقدّس و نامقدّس - داشته باشيم. درباره عشق، عظمت و شكوه عشق و يا جنون و بيمارى عشق، سخن بسيار گفته شده و شايد كمتر كلمه اى باشد كه اين همه، تعبيرها و تعريف هاى مختلف و متناقض درباره آن گفته شده باشد. بعضى از نويسندگان بزرگ آن را به قدرى بالا برده اند كه گفته اند: عشق افسر زندگى و سعادت جاودانى است! يا اينكه: عشق معمار عالم هستى است! در مورد انسان ها نيز از آثار معجزه آساى عشق سخن گفته اند، كه روح انسان را توانا و دل او را زنده نگه مى دارد. يا اينكه: اصولا زندگى بدون عشق مفهومى ندارد. در برابر اين تفسيرها و تعريف هاى زيبا، جمعى ديگر از نويسندگان و فلاسفه، شديدترين حملات و اتّهامات خود را نثار عشق كرده اند و آن را همچون يك بيمارى نفرت انگيز تحقير نموده اند. يكى از نويسندگان معروف مى گويد: عشق مانند بيمارى سرطان و نِقرس است كه انسان عاقل بايد از آن فرار كند! يكى ديگر از دانشمندان مى گويد: عشق را اگر يك نوع جنون ندانيم، لااقل عصاره اى از مغزهاى ناتوان است! اين تفسيرهاى ضدّ و نقيض در مورد عشق به خوبى نشان مى دهد كه همه اين انديشمندان از يك چيز سخن نمى گويند. گروهى نظرشان به عشق هاى مقدّسى است كه تمام وجود انسان را به رنگ خود در مى آورد و با جاذبه بسيار نيرومندش به سوى معشوق حقيقى و خالق يكتا پيش مى برد. و آنها كه در نكوهش آن كوشيده اند نظرشان به عشق هاى آتشين مادّى و مجازى و آلوده به انواع گناه و جنايت است كه غالباً سر از رسوايى و بدبختى و بيمارى در مى آورد. در عشق هاى مجازى و مادّىِ نامقدّس، انسان ديوانهوار به چيزى علاقه پيدا مى كند و هر چه دارد در پاى آن مى ريزد. در واقع، منظور از عشق در اين جا، جاذبه نيرومندى است كه دو انسان را به گناه و آلودگى و سقوط در لجنزار عصيان مى كشاند و هر چه در نكوهش آن گفته شود، كم است. اين جاذبه سركش، عقل را ويران مى كند و از كار مى اندازد و انسان بر اثر آن دست به كارهاى جنون آميزى مى زند. نخستين خطر آن، پرده افكنى بر عيب ها، نقص ها و زشتى ها است. اين گونه عاشقان بى قرار، حتّى بدترين عيوب را با تفسيرهاى شگفت آور حُسن معرّفى مى كنند! نه اندرزى مى پذيرند و نه گوش به نصيحت ناصحان مى دهند و حتّى گاه به ستيز در برابر اندرزگويان بر مى خيزند. اشخاصى كه گرفتار چنين عشق هاى داغ و مادّى مى شوند، پيش خود فكر مى كنند در پرتو اين عشق دركى پيدا كرده اند كه ساير مردم از آن محرومند و معتقدند: اگر بر ديده مجنون نشينى به غير از خوبى ليلى نبينى اين عاشقان خسته دل، در عالمى از خيال و اوهام غوطهورند و همه ارزش ها در نظر آنها جابجا مى شود. آنها تنها با زبان عشق سروكار دارند و از كسانى كه با زبان علم و منطق با آنها سخن مى گويند، بيگانه اند. اين عشق هاى آتشينِ مجازى، غالباً با يك آميزش جنسى خاموش مى شود! يكباره پرده ها كنار مى رود و چشمِ واقع بين بازمى شود،گويى عاشقِ بى قرار از يك خواب عميق بيدار شده و گاه آن عشق پرشور جاى خود را به نفرت و بيزارى مى دهد; چرا كه مى بيند همه چيز خود را در پاى معشوق نثار كرده و از دست داده است. اين گونه عشق هاى سركش، غالباً به رسوايى مى كشد. همان رسوايى كه بعد از بيدارى و هوشيارى قابل جبران نيست. بسيارى از جدايى ها، فرارها، و انتحارها، ناشى از عدم انطباق تخيّلات عاشقانه، با زندگى واقعى انسان ها است.نه تنها عشق هاى آتشينِ جنسى، بلكه عشق به مال و مقام و جاه و جلال و زرق و برق جهان مادّى نيز، همين پى آمدها را دارد.حديثى كه از امام صادق(عليه السلام)درباره عشق نقل شده است، ناظر به همين معنى است. يكى ازياران آن حضرت مى گويد:درباره عشق(وعاشقان) از او سؤال كردم، فرمود: دلهايى است كه از ياد خدا خالى شده و خداوند محبّت غير خود را به آنها چشانيده است».در حديثى ديگرى كه از على(عليه السلام)درباره ناتوانى عاشق از ديدن حقايق نقل شده، مى خوانيم: چشم مُحب و عاشق، از ديدن عيوب محبوب نابينا و گوشش از شنيدن كاستى هاى او ناشنواست».و اينكه در بعضى از احاديث از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)آمده است: كسى كه عاشق شودوعفّت پيشه كند، سپس (با همين حال پارسايى) ازدنيا برود، شهيد از دنيا رفته است». اشاره به همينگونه عشق هاى آلوده مجازى است. همچنين حديث ديگرى كه از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: كسى كه عاشق شود و كتمان كند و پارسايى و شكيبايى پيشه كند، خداوند گناهان او را مى بخشد و او را وارد بهشت مى كند».ولى به عكس، در عشق هاى حقيقى و مقدّس، روحِ انسان صفا و نورانيّت فوق العاده اى پيدا مى كند و همه چيز را جز معشوق حقيقى - كه مظهر كمال مطلق است - به فراموشى مى سپارد و تحمّل تمام شدايد را براى رسيدن به وصال او و برخوردار شدن ازجذبه هاى عنايت و لطفش آسان مى شمرد و هنگامى كه «در بيابان به شوق كعبه قدم مى گذارد، از سرزنش هاى خار مغيلان غمى به دل راه نمى دهد». همانگونه كه در حديث قدسى آمده است:هنگامى كه بنده من توجّه به من پيدا كند، آروز و لذّتش را در ذكرخودم قرار مى دهم و هنگامى كه آرزو و لذّتش در ذكر من باشد، به من عشق مىورزد و من هم به او عشق مىورزم و هنگامى كه به من عشق ورزد حجاب ميان خودم و او را بر مى دارم، (تابه مقام شهود نائل گردد)».عشق به خدا و اولياء الله و همچنين عشق به ارزش هاى والا، يا به تعبير ديگر: محبّت و علاقه شديد و سوزان به اين امور، همواره چراغ راه اولياء الله و شهيدان پاك باخته و عارفان دل سوخته و عالمانى كه آثار علمى بزرگى از خود نشان داده اند، بوده است و در يك كلمه، راههاى پرپيچ و خمِ تكامل را، بدون مركب عشق نمى توان پيمود. زمزمه هاى اميرمؤمنان در دل شب و دعاى پرمعناى «صباح» در صبحگاهان و بندبند دعاى «كميل» و راز و نياز امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه در بيابان عرفات و مناجات هاى پانزده گانه امام سجّاد(عليه السلام) و تمام «صحيفه سجاديّه» و زمزمه عاشقانه منتظران حضرت مهدى(عليه السلام)به هنگام خواندن دعاى «ندبه» همه و همه آثار گرانبهايى است از اين عشق مقدّس.(1)

1. جلد 4 صفخه 577 .

 

 

خطبه 110 بخش دوم

وَ إِنَّ الْعَالِمَ بِغَيْرِ عِلْمِهِ كَالْجَاهِلِ الْحَائِرِ الَّذِي لاَ يَسْتَفِيقُ مِنْ جَهْلِهِ; بَلِ الْحُجَّةُ عَلَيْهِ أعْظَمُ، وَ الحَسْرَةُ لَهُ أَلْزَمُ، وَ هُوَ عِنْدَ اللهِ أَلْوَمُ.

امام على عليه السلام در بخش پايانى خطبه صد و ده نهج البلاغه به نكته بسيار مهمى در رابطه با عالم بى عمل و آنان كه قرآن را مى خوانند و به آن عمل نمى كنند اشاره كرده و مى فرمايد:به يقين، عالمى كه به غير علمش عمل مى كند، همچون جاهل سرگردانى است كه هرگز از جهل خويش بيرون نمى آيد; بلكه حجّت بر او عظيم تر، حسرتش پايدارتر، و سرزنش او در پيشگاه خدا سزاوارتر است!

در اين عبارت امام(عليه السلام) نخست تشبيه جالبى درباره عالم بى عمل (يا به تعبير امام(عليه السلام): عالمى كه به غير علمش عمل مى كند) فرموده، كه نشان مى دهد چنين عالمى از حدِّ يك جاهل معمولى هم پايين تر است. به جاهل سرگردانى مى ماند كه هرگز از جهل خود بيدار نمى شود و اميدى به هدايت او نيست; چرا كه آگاهانه در راه خلاف گام نهاده و به همين جهت، خداوند توفيق هدايت را از او سلب مى كند; نيروهاى خود را در اين سرگردانى از دست مى دهد و هرگز به ساحل نجات نمى رسد و در گرداب هاى هلاكت گرفتار مى شود. سپس از اين مرحله پا را فراتر مى نهد و بدبختى بيشتر چنين عالمى را نسبت به جاهل سرگردان در سه جمله كوبنده بيان مى دارد. نخست مى فرمايد:«حجّت بر او عظيم است!» چرا كه جاهل مى تواند جهل خود را عذر قرار دهد (هر چند واقعاً جهل عذر نيست) ولى عالم بى عمل چه عذرى خواهد داشت؟!

ديگر اينكه: «حسرت او پايدارتر است!» زيرا با داشتن اسباب و وسايل سعادت از اين قافله عقب مانده و در بيابان زندگى گرفتار سرگردانى شده است.

سوم اين كه: «او در نزد خدا بيش از جاهل سرگردان مستحق سرزنش و ملامت است!» چون حجّت الهى و عقلى از هر نظر بر او تمام بوده و چنين كسى از هر نظر، مستحقّ ملامت است. به همين دليل، در روايات اسلامى مى خوانيم كه امام صادق(عليه السلام) فرمود: هفتاد گناه جاهل بخشوده مى شود، پيش از آنكه يك گناه عالم بخشوده شود!» بلكه قبول توبه چنين عالم بى عمل، بسيار مشكل است زيرا قرآن مى گويد: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللهِ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السُّؤءَ بِجَهَالَة; توبه تنها براى كسانى است كه كار بدى را از روى جهالت انجام داده اند».(1) (اشاره به اين كه توبه عالم، سخت پذيرفته مى شود). (2)

1. سوره نساء، آيه 17.

2. جلد 4، صفحه 633 .

 

 

خطبه 91 بخش پانزدهم و 241 بخش اول

وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقَاوِمِ الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ، وَ لَمْ يَثْنُوا إلَى رَاحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رَقَابَهُمْ، وَ لاَ تَعْدُو عَلَى عَزِيمَةِ جِدِّهِم بَلاَدَةُ الْغَفَلاَتِ.

اميرالمؤمنين على عليه السلام در بخشى از خطبه(91)به شرح برخى از صفات فرشتگان پرداخته و در ضمن بيان آنها چندى از عوامل سستى را كه در ذيل بيان مى شود، از آنها نفى مى كند و مى فرمايد:

در مقام اطاعت و بندگى همچنان دوش به دوش ايستاده اند; و راحت طلبى، آنان را به كوتاهى در انجام فرمانش وانداشته و كودنى غفلت ها بر تلاش و عزم راسخ آنها چيره نگرديده، و تيرهاى فريبِ شهوات، همّت هاى آنها را هدف قرار نداده است!.(1)

ودر بخشى از خطبه(241)به بيان برخى ديگر از عوامل سستى اشاره مى كند و مى فرمايد:

فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ، وَ اطْوُوا فُضُولَ الْخَوَاصِرِ، وَ لاَ تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ. مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ، وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَمِ!

حال كه چنين است كمربندها را محكم ببنديد و دامنها را به كمر زنيد (و آماده جهاد با دشمن و حفظ حكومت الهى شويد) و (بدانيد) گرفتن تصميمهاى محكم (براى رسيدن به اهداف بزرگ) با خوش گذرانى و سفره هاى رنگين سازگار نيست و چه بسيار كه خواب شبانه تصميمهاى محكم روز را از ميان برده و تاريكيها، خاطره همتهاى بلند را از خاطرها محو كرده است.(2)

1. جلد 4، صفحه 120 .

2. جلد 8، صفحه 601 .

 

خطبه 234 بخش اول

إِنَّمَا فَرَّقَ بَيْنَهُمْ مَبَادِئُ طِينِهِمْ وَ ذَلِكَ أَنَّهُمْ كَانُوا فِلْقَةً مِنْ سَبَخِ أَرْض وَ عَذْبِهَا، وَ حَزْنِ تُرْبَة وَ سَهْلِهَا، فَهُمْ عَلَى حَسَبِ قُرْبِ أَرْضِهِمْ يَتَقَارَبُونَ...

شك نيست كه انسانها هم از نظر جسمى و هم از نظر روحى، فكرى و اخلاق با هم متفاوتند. نيز شك نيست كه اين تفاوتها بر اثر تعليم و تربيت قابل تغيير و دگرگونى است، بنابراين تفاوتها هرگز به سلب اختيار آدمى و مسئله جبر نمى انجامد.

ولى سخن در اين است كه سرچشمه اين تفاوتها چيست؟ چرا بعضى از نظر جسمانى بلند قامت، بعضى ديگر كوتاه، عدّه اى زيباروى و گروهى نازيبا، جمعى پر استعداد و بعضى ضعيف و ناتوان، گروهى با سخاوت و جمعى بخيل هستند.

امام(عليه السلام) اين اختلافات را به موادّى مستند مى سازد كه جسم انسان از آن برگرفته شده و مى فرمايد: «آنچه بين آنها ايجاد تفاوت كرده آغازهاى سرشت آنهاست، زيرا آنها قطعه اى بودند از زمين شور و شيرين، محكم و سست، و بر حسب نزديك بودن خاكهايشان با يكدگر به هم نزديكند و به مقدار فاصله اختلاف خاكشان با يكدگر متفاوتند»;.بر طبق اين بيان، تفاوتها از تفاوت مواد مختلف زمينى گرفته شده است و با توجّه به اينكه زمينها و مواد تركيبى آنها با هم اختلاف دارند، و تركيبهاى وجود انسانها از آن مواد با هم متفاوت است و تفاوت آن مواد تأثير در تفاوت روحيات و افكار و اخلاق آنها دارد، به اين ترتيب در ميان انسانها اختلافاتى ظاهر گشت.

آنگاه امام(عليه السلام) در ادامه سخن نمونه هاى متعددى از تأثير جسم بر اخلاق و فكر و صفات نفسانى بيان مى فرمايد و با ذكر هفت نمونه از رابطه جسم و روح و تركيب ظاهرى با خُلق و خوى باطنى، اين بحث را به پايان مى برد و مى فرمايد:«افراد خوش منظر (غالباً) سست عقل اند، بلند قدان كوتاه همت، پاكيزه عملان بد منظر و كوتاه قدان، عميق و خوش فكرند آنها كه نهادى پاك دارند (گاه بر اثر عوامل گوناگون) اخلاق ناپسند ظاهر مى سازند آنها كه قلبى نا آرام دارند، افكارشان پراكنده است و سخنوران (زبردست) قوت قلب دارند»; .آنچه درباره اين روابط هفتگانه در ميان جسم و روح و ماده جسمانى و اخلاق در كلام امام(عليه السلام) آمده، به يقين به صورت قاعده اى كلى و بى استثنا نيست، بلكه نظر به غالب افراد دارد و به همين دليل استثنائاتى براى آنها با چشم خود ديده ايم.(1)

1. جلد 8، صفحه 539 .

 

خطبه 7 بخش اول

اِتَّخَذُوا الشَّيْطانَ لاَمْرِهِمْ مِلاكاً، وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ اَشْراكاً، فَباضَ وَ فَرَّخَ فى صُدُورهِمْ، وَدَبَّ وَ دَرَجَ فى حُجُورِهِمْ، فَنَظَرَ بِاَعْيُنِهِمْ،...

در «خطبه»(7)نفوذ شيطان در پيروان خود در چند مرحله دقيقاً بيان شده است و امام(عليه السلام)آن را با ظرافت و فصاحت و بلاغت ويژه خود در لابه لاى تشبيهات زيبا و گويا به بهترين وجهى شرح مى دهد به گونه اى كه بهتر از آن تصوّر نمى شود.

در نخستين مرحله به اين حقيقت اشاره مى فرمايد كه: نفوذ شيطان در وجود هر انسانى اختيارى است نه اجبارى. اين انسانها هستند كه به او چراغ سبز نشان مى دهند و جواز ورودش را در كشور وجود خويش صادر مى كنند، مى فرمايد: «(اين زشت سيرتان) شيطان را ملاك و اساس كار خود قرار دادند» «ملاك» از ماده «مِلك» به معناى اساس و پايه چيزى است. مثلا گفته مى شود قلب ملاك تن است يعنى قوام و اساس آن را تشكيل مى دهد.اين همان چيزى است كه در قرآن مجيد به روشنى به آن اشاره شده، مى فرمايد: او بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكّل مى كنند تسلّطى ندارد; تسلّط او تنها بر كسانى است كه او را به سرپرستى خود برگزيده اند و كسانى كه به وسيله او شرك مىورزند (و به فرمانهايش به جاى فرمان خدا گردن مى نهند)».(1)

بنابراين، كلام مزبور همانند آيات قرآن، پاسخى است به كسانى كه در مورد سلطه شيطان بر بنى آدم خرده مى گيرند كه چگونه خداوند اين موجود خطرناك را بر نوع انسان مسلّط ساخته و در عين حال از آنها مى خواهد پيروى شيطان نكنند. اين سخن مى گويد: شيطان از ديوار و پشت بام وارد نمى شود، بلكه در مى زند هركس در را به روى او گشود، وارد خانه دلش مى شود و آن كس كه در را نگشايد، باز مى گردد.درست است كه او به هنگام در زدن اصرار مىورزد و پافشارى مى كند، ولى در برابر او فرشتگان الهى نيز هشدار مى دهند و امدادگرى مى كنند.در مرحله دوّم مى فرمايد: «(بعد از اين انتخابى كه از سوى گمراهان انجام مى شود، شيطان نيز انتخابى مى كند و آن اين كه) آنها را به عنوان دامها (يا شريكان) خويش برگزيده است».سپس در همين مرحله، به توضيح جمله سربسته فوق پرداخته، مى فرمايد: «او در درون سينه هاى آنها تخمگذارى كرد، سپس آن را مبدّل به جوجه نمود».در اين تشبيه جالب امام(عليه السلام)، سينه هاى شيطان صفتان را آشيانه «ابليس» و محل تخمگذارى او معرفى مى كند و به دنبال آن مى افزايد: «اين جوجه هاى شيطانى از درون سينه هاى آنها خارج شده، در دامانشان حركت كرد و پرورش يافت».تعبير به (دَرَجَ) ممكن است اشاره به اين حقيقت نيز باشد كه پرورش افكار و خوهاى شيطانى، در انسان معمولا به صورت ناگهانى نيست; بلكه به طور تدريجى صورت مى گيرد.سپس به بيان مرحله سوّم اين نفوذ خطرناك پرداخته، مى فرمايد: «كارشان به جايى رسيد كه شيطان با چشم آنها نگاه كرد و با زبانش سخن گفت».يعنى سرانجام اين تخم شيطانى كه مبدّل به جوجه شده بود و پرورش يافت و قوى شد، تبديل به شيطانى مى شود متّحد با آنها، يعنى در تمام اعضاى آنها نفوذ مى كند به طورى كه صاحب شخصيت دوگانه اى مى شوند. از يك نظر انسانند و از يك نظر شيطان، ظاهرشان شبيه انسانهاست، امّا باطنشان شيطانى است. چشم و گوش و زبان و دست و پاى آنها همه به فرمان شيطان است و طبيعى است كه همه چيز را به رنگ شيطانى مى بينند و گوششان آماده شنيدن نغمه هاى شيطان است.

در چهارمين مرحله، به نتيجه نهايى اين سير انحرافى تدريجى پرداخته، مى فرمايد: هنگامى كه به اين جا رسيدند، شيطان «آنها را بر مركب لغزشها و گناهان سوار كرد (مركبى كه آنها را به سوى انواع معاصى كبيره و كفر و ضلالت مى كشاند); و سخنان فاسد و هزل و باطل را در نظر آنان زينت بخشيد».اين سخن شبيه همان چيزى است كه امام(عليه السلام) در كلام نورانى ديگرى درخطبه(16) مى فرمايد:آگاه باشيد گناهان و خطاها همچون مركبهاى سركش و لجام گسيخته اند كه گناهكاران، بر آن سوار مى شوند»!

در پنجمين و آخرين مرحله، مى فرمايد: «اعمال آنها اعمال كسى است كه شيطان او را در سلطه خود شريك ساخته و سخنان باطل را بر زبان او نهاده است»اشاره به اين كه اعمال آنها به خوبى گواهى مى دهد كه «شيطان» در آنها نفوذ كرده و به راهى كه مى خواهد مى برد. سخنانشان سخنان شيطانى و نگاه هاى آنها نگاه هاى شيطانى، و در مجموع اعمال آنها ردّ پاى شيطان به خوبى ديده مى شود و در واقع امام(عليه السلام) مى خواهد در اين مرحله طريق شناخت اين گونه اشخاص را كه همان اعمال شيطانى است نشان دهد.(2)

1. سوره نحل، آيات 99 و 100.

2. جلد 1، صفحه 434 .

 به 91 بخش پانزدهم و 241 بخش اول

وَ لَمْ تَخْتَلِفْ فِي مَقَاوِمِ الطَّاعَةِ مَنَاكِبُهُمْ، وَ لَمْ يَثْنُوا إلَى رَاحَةِ التَّقْصِيرِ فِي أَمْرِهِ رَقَابَهُمْ، وَ لاَ تَعْدُو عَلَى عَزِيمَةِ جِدِّهِم بَلاَدَةُ الْغَفَلاَتِ.

اميرالمؤمنين على عليه السلام در بخشى از خطبه(91)به شرح برخى از صفات فرشتگان پرداخته و در ضمن بيان آنها چندى از عوامل سستى را كه در ذيل بيان مى شود، از آنها نفى مى كند و مى فرمايد:

در مقام اطاعت و بندگى همچنان دوش به دوش ايستاده اند; و راحت طلبى، آنان را به كوتاهى در انجام فرمانش وانداشته و كودنى غفلت ها بر تلاش و عزم راسخ آنها چيره نگرديده، و تيرهاى فريبِ شهوات، همّت هاى آنها را هدف قرار نداده است!.(1)

ودر بخشى از خطبه(241)به بيان برخى ديگر از عوامل سستى اشاره مى كند و مى فرمايد:

فَشُدُّوا عُقَدَ الْمَآزِرِ، وَ اطْوُوا فُضُولَ الْخَوَاصِرِ، وَ لاَ تَجْتَمِعُ عَزِيمَةٌ وَ وَلِيمَةٌ. مَا أَنْقَضَ النَّوْمَ لِعَزَائِمِ الْيَوْمِ، وَ أَمْحَى الظُّلَمَ لِتَذَاكِيرِ الْهِمَمِ!

حال كه چنين است كمربندها را محكم ببنديد و دامنها را به كمر زنيد (و آماده جهاد با دشمن و حفظ حكومت الهى شويد) و (بدانيد) گرفتن تصميمهاى محكم (براى رسيدن به اهداف بزرگ) با خوش گذرانى و سفره هاى رنگين سازگار نيست و چه بسيار كه خواب شبانه تصميمهاى محكم روز را از ميان برده و تاريكيها، خاطره همتهاى بلند را از خاطرها محو كرده است.(2)

1. جلد 4، صفحه 120 .

2. جلد 8، صفحه 601 .

 

خطبه 91 بخش بيست و دوم

عَالِمُ السِّرِّ مِنْ ضَمَائِرِ الْمُضْمِرِينَ، وَ نَجْوَى الْمُتَخَافِتِينَ، وَ خَواطِرِ رَجْمِ الظُّنُونِ، وَ عُقَدِ عَزِيمَاتِ الْيَقِينِ، وَ مَسَارِقِ إِيمَاضِ الْجُفُونِ...

امير المؤمنين عليه السلام در بخشى از خطبه (91) سخن ازعلم خداوند درباره همه چيز و همه كس، در همه جا و در همه زمان و اسرار درون و برون مى گويد و با تعبيرات بسيار دقيق و ظريف و لطيف، انگشت روى جزئيّات آن مى گذارد; به گونه اى كه انسان با تمام وجود خود احساس مى كند كه همه عالم محضر خداست و تمام حركات و سَكَناتش، در حضور او انجام مى شود; همان احساسى كه مهمترين پايه تربيت و سوق به خوبى ها و جدايى از بدى هاست. مى فرمايد: «خداوند از اسراسر پنهانى رازداران، آگاه است و از نجواى آنان كه آهسته سخن مى گويند باخبر است و به آنچه به اذهان به واسطه گمان خطور مى كند و از تصميماتى كه به يقين مى پيوندد، آگاهى دارد».در واقع، آنچه به ذهن مى آيد، گاهى واقعيّت هاست و گاه اوهام و پندارها; گاهى تصميم و اراده قطعى است و گاه شك و ترديد; گاه از درون وجود انسان مى جوشد و گاه از طريق سخنان محرمانه اين و آن به او منتقل شده; خدا از تمام اينها آگاه و باخبر است.

سپس مى افزايد: «خداوند برق نگاه هاى خيانت آميز چشم ها را كه از لابه لاى پلك ها خارج مى شود مى بيند و از آنچه در نهان گاه دلها قرار دارد و آنچه در پشت پرده هاى ظلمانى غيب پوشيده و پنهان است و از آنچه پرده گوش ها مخفيانه مى شنود، آگاه است». سپس از اسرار درون انسان گذشته، به سراغ كوچكترين موجودات جهان مى رود; مى فرمايد: «خداوند از درون لانه هاى تابستانى مورچگان، و خانه هاى زمستانى حشرات، و آهنگ اندوهبار زنان غمديده، و صداى آهسته گامها آگاهى دارد».تكيه بر خانه هاى تابستانى مورچگان، از اين نظر است كه در تابستان كانون پرجوش و خروشى است كه انسان را به ياد يك جامعه فعّال و پر تلاش - كه با نظم و تدبير خاصّى اداره مى شود - مى اندازد و تكيه بر خانه هاى زمستانى حشرات، شايد از اين نظر است كه آنها در زمستان در خواب عميقى فرو مى روند و گاه چندين ماه طول مى كشد، كه به «خواب زمستانى» معروف است; خانه هاى آنها در اين فصل، شبيه گورستانى است خاموش، در حالى كه در واقع مركز تجمع زندگان است. تكيه بر ناله هاى اندوهبار زنان غمديده و صداى آهسته قدم ها از اين نظر است كه هر كدام را صداى خاصّى است و بيانگر واقعيت جداگانه اى. يكى از سوز و درد درونى حكايت مى كند و ديگرى از مخفى كارى و احتياط; يعنى خداوند هم از مراكز پر ازدحام باخبر است و هم از مكان هاى خاموش.

در ادامه اين سخن، باز انگشت روى امور ديگرى از امور لطيف و ظريف و مخفى و پنهان گذارده و شمول علم بى پايان پروردگار را نسبت به آن، با تعبيراتى بسيار جالب و زيبا روشن مى سازد. مى فرمايد: «خداوند از جايگاه پرورش ميوه ها در درون غلاف شكوفه ها، و از مخفى گاههاى وحوش در درون غارهاى كوه ها و اعماق درّه ها و از نهانگاه پشه ها در ميان ساقه ها و پوستهاى درختان، و از محلّ پيوستگى برگها به شاخه ها و از جاى حركت نطفه ها از صلب (پدران) وآميزش با نطفه (مادران) در درون رحم ها مطّلع است».اگر انسان به تعداد ميوه هاى درختان و عدد وحوش بيابان و پشه ها و برگ هاى درختان و نطفه هاى مردان و زنان و جزئيّات آنها فكر كند - كه چه رقم شگفت انگيزى را تشكيل مى دهد - و توجّه داشته باشد كه خداوند از تمام اين جزئيّات باخبر است، آنگاه احساس مى كند كه در هر جا و در هر زمان و در همه حال، از اعمال و نيّات او به خوبى آگاه است. سپس به سراغ بخش ديگرى از ريزه كارى هاى جهان آفرينش و حوادث حساب شده و موجودات مختلف آن مى رود و چنين مى افزايد: «خداوند از ابرهاى رقيقى كه (در آسمان) پيدا مى شود سپس به هم پيوسته، متراكم مى گردد و نيز از ريزش قطرات باران از ابرهاى متراكم و آنچه گردبادها با دامان خويش از روى زمين بر مى گيرند و بارانها با سيلاب خود آن را فرو مى نشانند و محو مى كنند و از فرو رفتن جانوران زمين در ميان تپّه هاى شن، (در همه جا و هر زمان و در هر حال) به خوبى آگاه است!».آرى! او كه از تمام دقايق عالم هستى و از جزئيّات مخلوقات جاندار و بى جان در زمين و آسمان، در هر شرايط و در هر حالت، آگاه است; و از پيدايش و گسترش و جابه جايى و حركات آنها، دقيقاً باخبر است; چگونه ممكن است از اعماق نيّات من بى خبر باشد؟!(1)

1. جلد 4، صفحه 179 .